ابرک شلوار پوش
Thursday، April 12، 2007
نويسنده ديگري از روياهايم، به روياها پيوست

همه چيز شكل كدري به خود گرفته است. دستهايم درد ميكنند و سرماخوردگي بيپدر از تنم نميرود كه نميرود. درست در همين لحظهها جلوي رويم كلمههايي رژه ميروند كه وونهگت مرده است. نويسنده "سلاخخانه شماره پنج" مرده است. نويسنده "شب مادر"، اسلپ استيك يا تنهايي هرگز" و چند كتاب خوبي كه اتفاقا به فارسي هم ترجمه شده، مرد. دستم درد ميكند. دستمالكاغذي از كنار دستم كنار نميرود. جيبهايم پر است قرص هاي رنگ و وارنگ...
اينبار چه كسي خواهد تنهايم گذاشت؟اينبار چه كسي دست به قلمم خواهد كرد تا براي وبلاگ بنويسم؟ دستم درد ميكند، سرم درد ميكند، روحم درد ميكند، كمخوابيام درد ميكند، هميشهام درد ميكند...كورت وونهگت مرده است.
posted by سجاد صاحبان زند at 1:23 AM
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home