ابرک شلوار پوش
Monday، April 14، 2008
مادر بزرگ هم رفت
برچسبها: روزنوشت
تلفن زنگ زد. ساعت 6. با آن كه چندي است مادر بزرگ بيمار بود، اصلا انتظار شنيدن خبر را نداشتم. مادر بزرگ...كه ما او را "ماماني" ميناميدم و اين اواخر خجالت مان ميآمد به اين اسم صدايش كنيم و حاج خانم ميناميدش، رفت. هم خواهر كه پشت تلفن بود و هم من كه منتظر ادامه صحبت بودم، بعد از كلمه "ماماني" يخ كرديم. كسي ادامه نداد. دوباره كلمه"ماماني" آمده بود وسط. مثل كساني كه در حالات بحراني به زبان و لهجه مادريشان بر ميگردند... مادر بزرگ من را به همه لحظههايي كه هرگز فراموش نميشدند، تنها گذاشته بود. مادر بزرگ رفته بود.م
posted by سجاد صاحبان زند at 4:45 AM
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home