ابرک شلوار پوش
Tuesday، July 28، 2009
كارگردان "بازمانده" هم رفت
امروز سهشنبه ششم مرداد برچسبها: سينما و موسيقي
بعد از مهدي آذر يزدي، محمد حقوقي، اسماعيل فصيح، پروين سليماني و چند نفر از هنر مندان ديگر، سيفالله داد هم رفت تا داغ ديگري بر دل ما باشد. چند روز پيش و حتي قبل از آنكه سيفالله داد كه سالها بود با بيماري دست و پنجه نرم ميكرد، بميرد از يكي از دوستان پرسيدم كه علت مردن اين همه هنرمند در ماه اخير چه بوده؟ به خورشيد اشاره كرد و گفت: گرماي هواي و سري تكان داد.
توي گرماي 40 درجه و حتي بيشتر سرما خوردهام، يعني زمستان را به تابستان آوردهام. ديروز مسموم شده بودم،، حالا سرما خوردگي هم به آن اضافه شده.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:18 AM
8 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، July 22، 2009
ماجراي قوام السطنه و اينكه چرا دخترك فاميل ما به دليل داشتن شماره تلفن يك پسر به چوب و فلك بسته شد
برچسبها: انديشه, تاريخ معاصر
posted by سجاد صاحبان زند at 3:10 AM
13 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، July 18، 2009
براي مجتبي تكين و نگاه سبزش به زندگي
برچسبها: روزنوشت
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 10:47 PM
9 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، July 13، 2009
نامه يك استان البرزي
برچسبها: اجتماعي
وقتي ساعت موبايل كوفتيام( از اين نوكياهاي صفحه سياه و سفيد و البته تحريمي)زنگ زد، حس كردم كه چقدر به موتسارت مديونم كه اين آهنگ زيبا را ساخته تا من خواب و آرام نداشته باشم. بعدش از بوي خوش جورابم لذت بردم و از ته دل چند اظهار لطف به آنهايي كردم كه باعث شدند تا پول ماندن در تهران نداشته باشم و به استان البرز بيايم. اي خوشا آن كسي كه اين كرج ما(البته فقط دو ساله كه شده كرج ما، قبلا كرج اونا بود) را استان كرد تا ما هم بچه تهران شويم. اي خوشا اين كسي را كه كرج را استان كرد تا ما شبها كه به خانه بر ميگرديم بيشتر براي خانم خانه اداي آدمهاي خسته را دربياوريم، چون محل كار ما يك استان و محل كار ما استان ديگري است.
اما من خيلي نگرانم. نگرانم كه شغلم را از دست بدهم. ميگويند كه شما مربوط به استان ديگري هستي و اينجا جوان بيكار زياد است و تا اين نيروهاي بومي جذب نشوند، كار به اجنبيهاي استان البرزي نميرسد.
به هر حال، سوار مترو البرز_صادقيه شدم و در خنكاي مترو و بوي خوش اطرافيان، حس كردم كه در بهشتم. هيچ كس پايش را آنقدر دراز نكرده بود كه طرف مقابلش ناراحت باشد، هيچ پسري به دختري( و برعكس) چپ چپ نگاه نميكرد، هيچكس طرف مقابلش را در ذهن لخت نكرد و در ادامه هيچ كس به كسي كه كنارش ايستاده بود، نگفت كه برو كنار عوضي، مگه خودت خار و مادر نداري.
سوار تاكسي كه شدم خيالم راحت بود كه راننده دقيقا مبلغ هر روزي را از من ميگيرد، فقط نگران بودم كه انعامم را قبول نكند، چون ميديدم كه از آينه بغلي ماشيناش مراقب قسمتهاي برجسته يك خانم است كه خداي نكرده كسي به آن چپ نگاه نكند.
البته من به عنوان يك استان البرزي از كار مركزنشينها پايتخت چيزي سر در نميآورد. فقط توصيه ميكنم كه كنترل جمعيت به طور جدي مورد توجه قرار گيرد تا مجبور نشويم به جاي سي استان، صد استان داشته باشيم.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:25 PM
13 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، July 11، 2009
هيچ چيزي گم نميشود
برچسبها: روزنوشت
posted by سجاد صاحبان زند at 7:44 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، July 08، 2009
تست
کامنت بگذارید !
posted by سجاد صاحبان زند at 3:13 AM
8 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟