ابرک شلوار پوش
Sunday، January 31، 2010
تفاوت ما و آنها
دوستم راست مي گفت. ما هر روز بايد منتظر حادثه اي تازه باشيم. انگار نمي توانيم، بدون آنكه منتظر اتفاق تازه اي باشيم، شب سر بر بالش بگذاريم. اين سرنوشت ما شرقي هاست.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:41 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، January 28، 2010
كل كل رحيم مشايي و كيهان
البته روزنامههاي ديگر، تيترهاي ديگري از سخنراني رحيم مشايي زدهاند. مثلا اعتماد تيتر زده:" اگر احمدينژاد بگويد حرف نميزنم."
شايد اگر من ميخواستم تيتر بزنم، يكي از زيرتيترهاي روزنامه كيهان را انتخاب ميكردم:" من اگر جمله خود را در خصوص اسرائيل بد مي دانستم، آن را تكرار نمي كردم." البته ميدانم اين جمله براي تيتر كمي بلند است. اما ميشود شاخ و برگش را زد.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:04 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 27، 2010
دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد
برچسبها: ادبيات
علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.
مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 3:50 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 26، 2010
ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟
برچسبها: روزنوشت
گفتم: چون كرديت كارت ندارم.
گفت: اونجا كه اين چيزها خيلي ارزونه. ؟؟؟؟ ( مثلا اصغر آقا )، هفته قبل ايران بود. سه چهارتا ويندوز خريده 10 هزار تومن.
گفتم: آخه من مي خوام اورژينال باشه. چون مي خواهم همه چي درست باشه.
نتيجه گيري به سبك انشا چهارم دبستان: ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ايراني جماعت، هرجا كه باشد ايراني است. چرا؟
مي گم: من چه مي دونم.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:22 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
پتكي بر ديوار آجري، پتكي بر دل من
نزديكي هاي در خيابان فلسطين ( كاخ قبلي ) كلي خانه قديمي هست كه گاهي با خودم فكر مي كنم كه چه خوب است كه سرپا ايستاده اند، هر چند كه گاهي، گاه به گاهي، يكي از اين خانه هاي قديمي مي ريزد ( يا مي ريزانندش ) و يك چيز مزخرف را به جايش بنا مي كنند.
پاراگراف يك و دو نتيجه مي دهد كه خانه اي ديگر، گنجينه اي ديگر، بخشي ديگر از فرهنگ ما در حال فرو ريختن است.
همان طور كه كارگران، به ديوار آجري خانه پتك مي زدند، حس كردم چيزي دارد در من فرو مي ريزد. انگار پتك را به دل من مي زنند.
posted by سجاد صاحبان زند at 4:27 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، January 24، 2010
صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نميكنيد؟
ديروز در اخبار راديو خبرخيلي باحالي پخش كردند. قرار بر اين شده كه تركيه تعدادي از مردان خود را به مغولستان صادر كند. چون در آنها مرد كم است. يعني در قبال هر شش زن، فقط يك مرد وجود دارد. البته زنهاي مغولي احتمالا ( يا شايد حتما ) چنگي به دل نميزنند، اما با اين همه آدم بدش نميآيد كه براي يك بار هم كه شده صادر شود. البته اگر قرار بر صادر شدن باشد، من اسپانيا را ترجيح ميدهم. البته برزيل، كوبا، ايتاليا، آمريكا و بقيه جا ها هم بد نيست ها...
اما نكته جالب ماجرا چيز ديگري است. وقتي اين دوستان خوششانس تركيهاي، به مغولستان رسيدند، دقيقا بايد چه كار كنند؟ شغلشان چيست؟ يعني از صبح بايد غذاي مقوي بخورند و تند تند، به خانمهاي مغولي توجه ويژه كنند؟ روزي شش بار؟ سختي كار؟ بازنشستگي؟ بيمه؟
اگر يكي از اين مردها، بچهدار شود، بچهاش وقتي اول مهرماه مغولستاني به مدرسه ميرود، بايد بگويد شغل پدرش چي هست؟
posted by سجاد صاحبان زند at 10:56 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
آنگولا در ايران سرمايهگذاري ميكند، باور كنيد
برچسبها: روزنوشت
با چشمهاي خوابآلوده خودم را از پلههاي مترو ميكشاندم بالا كه گفتم بد نيست نگاهي به تيتر روزنامهها بندازم. ( البته مراد فقط روزنامه همشهري است.) اما همين كه نگاهي كوتاه به روزنامهها انداختم، حس شيريني همه وجودم را فرا گرفت. حس كردم دنيا چقدر زيباست. من عاشق دنيايم چون.
روزنامه يك تيتر زيبا داشت و وقتي زيبا، شيرين و دنيا كنار هم باشد، دلت هواي نسيم هم ميكند و در دلت شيريني عسل را مثل نبات ( با اجازه از جناب حافظ كه عاشق خانم شاخه نبات بودند) حس ميكني. سرتان را درد نياورم. چون نميخواهم شاديتان را به عقب بيندازم.
روزنامه تيتر زده بود: " آنگولا در پارس جنوبي سرمايهگذاري ميكند". با خودم گفتم كه اي ول. به هر حال كم نيست كه كشور صنعتي، ثروتمند، مهم و تاثيرگذار آنگولا در ايران سرمايهگذاري كند. چشمهايم را دوباره و دوباره ماليدم. خواب نبودم.
حالا شما هم در اين حس شيرين با من شريك شويد.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:29 AM
5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 22، 2010
همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت
داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.
این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."
نتیجه و نکته کنکوری: پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)
posted by سجاد صاحبان زند at 5:51 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، January 21، 2010
ايران مشكل فرهنگي دارد
همين حالا كه از خانهتان بيرون رفتيد، 10 ماشين ( خودرو يا car) را بشماريد. تقريبا نيمي از اين ماشينها، دست يك يك جايشان تصافي است. البته و صد البته كه قشر زحمتكش صافكار بايد نان بخورند، اما ما به حال و روزمان چه آوردهايم؟
اگر تنها يك بار در خيابانهاي تهران رانندگي كرده باشيد، متوجه حرفم ميشويد. ماشينها توي هم ميلولند، استفاده از چراغ راهنما، تقريبا در حال منسوخ شدن است، هيچ كس فاصله لازم را رعايت نميكند، هيچ كس به ماشين كناري احترام نميگذارد و خلاصه آن ميشود كه يك ساعت رانندگي در تهران، به اندازه 1000 ساعت دعوا و مرافعه با صاحبخونه، حالت را ميگيرد.
نكته جالب آنجاست كه همه هم خودشان را حق به جانب ميدانند. و هر كسي فكر ميكند كه ديگران فرهنگ ندارد. ايران مشكل فرهنگي دارد و همه مشكل ما اينجاست.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:44 AM
7 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 20، 2010
حذف يارانهها با انگشت هايم جور در نمي آيد
برچسبها: روزنوشت
امروز براي صدهزارمين بار حس كردم كه انگشت هايم كم هستند. حالا شايد بگوييد چرا از ماشين حساب استفاده نميكنم. چون اولا ماشين حساب ندارم و دوم اين كه، ماشين حساب باتري ميخواهد و باتري هم بخشي از انرژي است كه سال آينده، يارانه( سوبسيدش ) كم كم حذف مي شود. پس از همين الان، بهتر است كاري با ماشين حساب نداشته باشم. اصلا جماعت هنرمند ( اگر بنده را هنرمند حساب كنيد ) را چه كار به ماشين حساب؟
من همين حالا هم براي خرج روزمرهام، كلي انگشت كم ميآورم. راستي اگر قرار باشد پول آب و برق و گاز را كامل بدهم، وضعيتم چه مي شود؟ حالا بيخيال اين "من" فرويدي: ما.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:57 AM
6 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:35 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 19، 2010
گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد
همین که می گویی "بی خیال چاقی، بذار حاشو ببریم"، یک نفر ( شاید چند نفر)، نگاهی بهت می اندازند که دقیقا می فهمی که " کی عاقله، کی سفیه ". می گویند چاقی که مهم نیست :" اگه بدونی این سویس کالباس رو چه جوری درست می کنن." همیشه خدا هم یک نفر پیدا می شود که پسرخاله اش توی یک کارخانه سویس – کالباس سازی کار می کند ( و حتی ممکن خودش رییس شرکت باشد)، اما خودش لب به سویس و کالباس نمی زند. خلاصه در حالی که حس می کنی داری بالا می آوری:" مگه من گفتم بیایم اینجا."
اما دیگر کار از کار گذشته است. کلی غذای نخورده مانده و پول داده. حالا نوبت شماست که سخنرانی قرایی درباره غذا و غذا خوردن کنید. شما می توانید مطالبی را که در ادامه نوشته می شود، چند بار به دقت بخوانید ، حتی پرینت بگیرد و حفظ کنید.
حرفتان را با یک سوال شروع کنید. مثلا نظرشان در مورد سبزی خوردن بپرسید. احتمالا همه می گویند که چقدر خوب است و از این حرف ها. با قیافه ای حق به جناب بگویید که در آخرین خبرها آمده که مثلا سبزی باعث آلزایمر می شود. دقیقا در همین لحظه بحث عوض می شود. مثلا یکی در مورد نحوه درست شستن سبزی حرف می زند که ما آن را خوب نمی شوریم و کلی انگل اجتماع دارد. یکی دیگر هم می گوید که "اگر خوب بشوریش، همه ویتامین هایش می ره." و تو ناخن هاتو یواشکی به هم می زنی. البته در این قسمت هم پسرعموی یکی از ساکنان دور میز، در کارخانه مواد شوینده کار می کند ( یا رئیس آن است ) و در مورد مضرات این مواد حرف می زند. و شاید در خوبی اش. مهم این است که فضا، چطور فاز بدهد.
می توانی بحث میوه ها را پیش بکشی. احتمالا این بحث هم جواب می دهد، چون خیلی ها برای وزن کم کردن، روزی چند کیلو میوه می خورند تا لاغر بمانند. البته همیشه می شود یواشکی چیزی خورد و به همه گفت:" نمی دونم من چرا چاق می شم. هوا هم بخورم، می ترکم. " البته شما می توانید بحث شیرین کالری را مطرح کنید. هر سیب، حد.د 110 کالری دارد و می تواند شما را چاق کنید. باز هم بحث در می گیرد.
اما حرف شما می تواند نکته دیگری باشد. مثلا بگویید که یک روز می گویند چای برای دندان ها خوب است، فردا می گویند که لثه را خراب می کند، پس فردا می گویند که هر روز بیشتر از 3 استکان نخورید و خلاصه هر روز چیزی می گویند. پس بهتر است خوب بخورید، خوب بخوابید و خوب کارهای خوب بکنید. نیچه هم با انجام دادن همین کارها، نیچه شد.
posted by سجاد صاحبان زند at 4:51 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، January 18، 2010
فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند
posted by سجاد صاحبان زند at 8:06 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، January 16، 2010
به توالت رفتن خود احترام بگذاريد
برچسبها: روزنوشت
براي آنكه كمي افاضه فضل كنم، داستاني از ابوسعيد ابوالخير نقل ميكنم. ميگويند كه شيخ با جمعي از شاگردانش، در راهي ( حالا چه راهي، تو كتاب نيومده ) ميرفتند. ناگهان ( همون يه دفعه خودمون )، همه دستشان را به سوي دماغ بردند. يعني بوي بدي شنيدند و حتي راهشان را كج كردند. به چاه فاضل آبي رسيده بودند. شيخ سيبي در دست داشت. پرسيد: بوي اين سيب بهتر است يا بويي كه دماغتان را جلويش ميگيريد.
جواب مشخص بود.
شيخ گفت: اگر اين سيب، يك شب مهمان شما باشد، دقيقا همين بلا بر سرش ميآيد.
در اين قسمت داستان، همه بايد به فكر فرو روند. يا سر در جيب تفكر فرو كنند. ( هر كدومشو دوست داشتيد، انجام بدين)
اما نتيجه ما از اين داستان، آن چيزي نيست كه حدس مي زنيد. ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه به توالت رفتن خود، به محتواي كار خود، احترام بگذاريد. يعني همان قدر كه براي خوردن وقت ميگذاريد، براي توالت رفتن خود هم ، وقت بگذاريد. به خودتان احترام بگذاريد.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:57 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 15، 2010
ببين چي مي گم، بعد كتكم بزن
علت هاي اين سوتفاهم بسيار است و حتما نمي شود، آن را در يک پست وبلاگي نوشت. شما اين مطلب را به حساب يک دل نوشت بگذاريد لطفا.
اولين نکته آن است که ما همديگر نمي شويم. يعني اصلا گوش مان را به حرف هاي طرف مقابلمان نمي سپاريم تا ببينيم او چه مي گويد و اصلا حرف حسابش چيست. و وقتي چيزي را گوش نداده باشيم، آن چيزي را خواهيم شنيد که حدس مي زديم. اين گونه است که گام اول سوتفاهم زده مي شود.
در گام دوم، بسياري از ما، هنوز تکليف خودمان را خودمان نمي دانيم. مثلا نمي دانيم که مي خواهيم که پاي در سنت داشته باشيم يا در مدرنيته. راه آشتي اين دو را هم نمي دانيم. يا ندانسته ايم. يا نمي خواهيم بدانيم. اين است که نمي دانيم با ديگري چگونه رفتار او کنيم. او هم مي ماند. جمع دو در مانده، سوتفاهي بزرگ است.
در گام سوم، ما پنهان گراني بزرگيم. خودمان را مخفي مي کنيم. نيازهايمان را نمي گويم. اهداف مان را براي طرف مقابل شرح نمي دهيم. يعني جداي از آنکه تکليف مان با خودمان روشن نيست، همين تکليف نيم بند معلوم را هم، روشن نمي کنيم. چرا؟ چون مي ترسيم که ايجاد سونفاهم کنيم. چون مي ترسيم که طرف مقابل را از دست بدهيم. چون مي ترسيم که دلش بشکند و رم کند.
از همه بدتر، در گام چهارم آن است که ما به شدت خودخواهيم. هميشه همان مي خواهيم که به نفع ماست. حاضريم که ديگران را پاي قربانگاه "من" گردن بزنيم و بعد برجنازه اش گريه کنيم.
اي واي از سوتفاهم. اي واي بر دلهايي که اندوهگين مي شوند.
همه فرياد هايي که مي زنيم، از همين روست. لطفا بر سر ابرک بي شيله پيله، بر سر ابرک سرگردان، ابرکي که دلش به نباريدن خوش است، فرياد نکشيد. اين ابرک، براي فرياد شنيدن آفريدن نشده است.
posted by سجاد صاحبان زند at 10:25 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 12، 2010
كتاب خواندن را از مرلين مونرو ياد بگيريد
حالا بد نيست نگاهي به اين لينك بكنيد. شما در اين لينك، تصوير مرلين مونرو را ميبينيد كه در حال خواندن دشوارترين اثر ادبي قرن بيستم است: اوليس، نوشته جيمز جويس.
لطفا به بازيگرهاي ما بگوييد كه براي مرلين مونرو شدن، براي همفري بوگارث شدن، براي مارلون براندو شدن و حتي براي كيت وينسلت شدن، بايد كارهاي بيشتري انجام دهند. فقط آن كارهايي كه الان انجام ميدهند( مخصوصا خانمها) كافي نيست.
posted by سجاد صاحبان زند at 3:25 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
فرصت پرسيدن را حذف نكنيم
عصر يكي از روزهاي پاييزي با جلال ستاري قرار ملاقات ميگذاريم. او نيمي از هفته را در خانهاي در شمال كشور طي ميكند و نيمه ديگر را در تهران براي رسيدن به كارهايش. و طرفه اينكه در هر دوي اين نيمهها، او نوشتن را رها نميكند. خانهاش كه دفتر كارش نيز است، مملو از كتاب است و او با عينكي در دست به استقبال ما ميآيد. چه لباساش و چه كتابهايي كه در قفسه كتابخانهاش قرار دارند، رنگي از كهنگي ندارند. او همواره كوشيده است تا خودش را بهروز نگه دارد، هر چند كه علاقهاش به تاريخ و مسايل اسطورهاي است. ستاري حتي كوشيده است تا اسطورهها را نيز لباسي نو بپوشاند. در گفتگويي كه انجام شد، همين نكته نقطه محوري بحث قرار گرفت، اينكه اسطوره در دنيا و ادبيات امروز ما چه نقشي دارد و تا چه اندازه به درد ما ميخورد. شايد در نگاه كلي، اين بحث ارتباط چنداني با ادبيات نداشته باشد، اما در سوال پاياني در خواهيم يافت كه اسطورهها چه نقشي در ادبيات دارند و چگونه مي توانند آن را بارور كنند. پاسخهاي ستاري همچنين به ما خواهند آموخت كه نبايد اسير ظواهر اسطورهها بود و بايد از آنها براي رسيدن به تفكر و شناخت بهره گرفت.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 1:03 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
دشواري خليلي بودن
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:45 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، January 07، 2010
وقتی که نمیتوانی شنا کنی
برچسبها: ادبیات
متن کامل
posted by سجاد صاحبان زند at 7:16 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 06، 2010
بهترين خاطره ت چيه؟
بهترین خاطره ت چیه؟
اون روزی نیست که تب کرده بودی؟
آره ، تب.
وتوی رختخواب می لرزیدی؟
مادرت پارچه خیس می ذاشت روی پیشونیت و
واسه ات سوپ داغ می آورد؟
همه اش نوازشت می کرد و
از هيچ مساله ناراحت كننده اي حرفی نمی زد.
کسی مجبورت نمی کرد مشق بنویسی.
یا از نمره ها...
من بهترین فيلم ها رو وقتی دیدم که مریض بودم.
* * *
خاطره ای از این بهتر؟
من که یادم نمی آد.
posted by سجاد صاحبان زند at 1:37 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، January 04، 2010
انگار همه چیز برای دور ریختن ساخته میشود
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 10:51 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، January 03، 2010
فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد
برچسبها: روزنوشت
اما دقيقا گاهي مثل مرداب مي شوم.هيچ حركتي نيست. ركود كامل. اگر يكي سنگي بيندازد درونم، موج ها تا بي نهايت تكرار مي شود. مثلا كمتر پيش آمده به تنهايي بروم سينما. معمولا يكي از دوستانم، به زور مرا برده. تئاتر هم همين طور. البته نه اينكه دوست نداشته باشم بروم سينما، نه. اما زورم مي آيد. بايد سنگي باشد كه مردابم را به حركت وادارد.
گاهي كه خيلي زندگي ام تكراري مي شود، فكرهاي عجيب و غريب به سرم مي زند. مثلا توي روزهاي دانشجويي، كه گاهي حس تنهايي همه وجودم را مي گرفت و از تنهايي، زانوهايم مور مور مي شد، دوست داشتم با يك ماشين تصادف كنم. نه براي مرگ، كه براي زندگي.
دوست داشتم با دختركي تصادف كنم و درست مثل فيلمها، به تصادف زندگي هر دوي ما تغيير كند. دوست داشتم اتفاق بيافتد. چيزي،كسي، زماني.
دوست داشتم زماني فرشته اي بيايد و با تكان بالهايش، گردابي درست كند كه تنهايي ام غرق شود. دوست داشتم كه فرشته ، عاشقانه به زمين خيره شود و به شيوه سكوت، حرف بزند، چرا كه به نظرم، هميشه در حرف زدن دروغي نهفته است. سكوت، نمي تواند دروغ بگويد. چشمها نمي توانند.
دنيا مي تواند فرشته را تكان بدهد و فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد. من منتظر زلزله ام
posted by سجاد صاحبان زند at 11:51 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، January 02، 2010
غبراييها
برچسبها: ادبيات
سه برادر خانواده غبرايي؛ مهدي، هادي و فرهاد، سهمي مهمي در ادبيات و فرهنگ معاصر داشتهاند. از اين ميان فرهاد غبرايي كه او را با ترجمههايي همچون "حريم"، " سفر به انتهاي شب"، "پاريس جشن بيكران"، " خانواده پاسكال دوراته " ، "جزيره" و بسياري آثار مطرح ديگر ميشناسيم در سال 1373 بر اثر سانحه تصادف رانندگي در گذشت. هادي غبرايي نيز كه ويراستار و مترجي توانا بود در سال 1382 و به دليلي مشابه از ميان ما رفت، مشكلي كه سبب درگذشت افرادي دگر نيز در خانواده غبراييها بوده است. در گفتگويي كه در ادامه ميآيد با مهدي غبرايي در مورد "اين سه برادر" به گفتگو نشستهام.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:02 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 01، 2010
نويسنده ادبيات آشپزخانهاي برنده جايزه معتبر فرانسوي شد
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 11:57 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟