ابرک شلوار پوش
Saturday، February 27، 2010
سفري به آب هاي جهان
برچسبها: روزنوشت
مدام توي ذهنم با خودم كلنجار رفتم. حتي آخرين شبي كه با هم بودبم، اصلا خوش نگذشت بهم، چون مدام به لحظه مزخرف فردا فكر مي كردم. با خودم فكر مي كردم تا چند روز ديگر بايد صبر كنم تا دوباره با اعضاي خانواده ام دور هم جمع شويم. اصلا من براي اين به دنيا آمده ام كه براي لحظات بد، اجازه ندهم كه لحظات خوب زندگي ام سر برآورند.
اما امروز صبح، درست مثل اسكارلت شدم كه مي گفت: " فرا روز ديگري است." همين جور كه توي وب مي چرخيدم، دوست هاي زيادي ديدم كه مسافرتند يا از مسافرت برگشته اند يا مي خواهند بروند مسافرت. من تا حالا پايم را حتي دربند هم نگذاشته ام چه برسد به خارج از كشور، اما حالا حس مي كنم كه مي توان مسافر آب هاي جهان شد.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:06 PM
5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، February 22، 2010
محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم
خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."
اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)
از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:00 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، February 20، 2010
نفس کشیدن به دلیل آلودگی هوا لغو میشود
اي برنامه صبحگاهي راديو هم براي ما دردسر شده. هر كار كه ميخواهم بيايم سركار، چند جملهاي مي گويند که دقیقا این جمله تهشان باید بیاید: لطفا من را بنویس. برچسبها: روزنوشت
امروز صبح که میآمدم سرکار چهار- پنج خبر ورزشی پخش کردند. جالب ماجرا اینجا بود که از این تعداد خبر، دو - سهتایشان مربوط بود به لغو سفرهای تیمهای ورزشی. یکی به دلیل سردی هوا لغو شد، یکی به دلیل مشکلات فنی و یکی دیگر هم به دلایلی که الان یادم نیست. اما نویسنده این خبرها را با کمی شیطنت کنار هم آورده بود.
با این اوصاف تا چند وقت دیگر، این لغو شدنها وارد زندگی ما هم میشوند. احتمالا من به دلیل مشکلات دهان و دندان، مجبورم یکی از وعدههای غذایی روزانهام را لغو کنم. البته فکر نکنید که مشکل مالی و این چیزها هستها.
شاید به دلیلی نداشتن بلیت الکترونیکی اتوبوسهای تندرو ( بی آر تی سابق )، پیاده سر کار بیایم. البته فقط باید همان موقع که میرسم خانه راه بیافتم، چون باید سرموقع برسم سرکار. این پیادهروی یک حسن هم دارد. رادیو گوش نمیکنم.
اصلا شاید به دلیل آلودگی هوا، کلا کارهایم را لغو کنم بمانم خانه. فعلا که افتادهایم در خط لغو کردن، شاید خیلی چیزهای دیگر را هم لغو کردم. اصلا مگر من چه چیزم کم است که کلا لغو نکنم.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:20 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، February 18، 2010
آي آدمها از جان خودتان چه ميخواهيد؟
برچسبها: روزنوشت
سرعت بالاي نور و رسيدن به روزهاي خوب بچگي، نقطه خوب ماجراست. به هواپيما فكر كنيد. آدمها هواپيما ساختهاند تا بمب بر سر آدمهاي ديگر بريزد. اسحله ساختهاند تا ديگران را بكشند. سم ساختهاند تا از شر ديگران خلاص شوند.
آدمها خانه ساختهاند تا در چارچوب ديوارهايش، تنها باشند. تنهاتر باشند. از تنهايي دق كنند. آدمها، شغل را ايجاد كردهاند تا پول دربياورند تا با آن حال كنند، اما آنقدر كار ميكنند كه وقتي براي چيز ديگر نيست.
آدمها ازدواج ميكنند تا تنها نباشند. بعد دنبال راهي هستند كه تنها باشند. يعني خسته ميشوند. بعد جدا ميشوند. بعد خيانت ميكنند. بعد ميميرند. اصلا اين كلمههاي لعنتي را چه كسي اختراع كرده است؟ ساختن اين قواعد كوفتي اجتماعي كار كيست؟ چرا آدمها بايد تشكيل خانواده بدهند؟ تا ازدواج نباشد، خيلي چيزهاي ديگر معنا پيدا نميكند.
چرا آدمها چاقو ميسازنند؟ چرا آدمها زندان ميسازنند؟ چرا آدمها مجبورند شهروند يك كشور باشند؟ چرا آدمها نميتوانند همچون پرندهها، هر جا كه خواستند بروند بي ويزا و پاسپورت ( يا مثلا گذرنامه).
آدمها غذا ميخورند، اما ميخواهند چاق نباشند. آدمها، به هم زور ميگويند، اما دوست دارند به خودشان زور گفته نشود. آدمها، دورغ ميگويند، اما دوست دارند به خودشان دروغ گفته نشود. آدمها، احمقاند اما فكر ميكنند، ديگران احمقاند. آدمها به خودشان كلك ميزنند...
آدمها... آدمها... آدمها...
posted by سجاد صاحبان زند at 1:09 AM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، February 09، 2010
چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویجهایم کو؟
برچسبها: روزنوشت
داشتم میگفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان میرود و سیاهیاش برای زغال میماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشمهای آدم برفی به دنیا نیامدهام. دستکش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برفها را روی هم بگذارم. اما آن نیمهای که باید برف ببارد، نبارید.
تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...
posted by سجاد صاحبان زند at 2:58 AM
6 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، February 06، 2010
اگه نسکافه نداری، یه راه کراک بده
برچسبها: روزنوشت
با این حسابی که پیش میرود به زودی توی نسکافههایمان هم کمی کراک میریزنند تا کیفور شویم. اما احتمالا ماجرا به همینجا ختم نمیشود. ممکن است توی خیلی از چیزهای دیگرمان، خیلی چیزهای دیگر بریزنند.
مثلا ممکن است توی نوشابه خانواده، ساندیس بریزنند. در این صورت شما کم کم به کافکا علاقمند میشوید. ممکن است اتفاقهای دیگری هم برای شما بیافتد. یادتان میآید پینوکیو؟
ممکن است به جای نخ، در شلوارهای ما میخ به کار ببرند. آن وقت شما بدون آنکه بروید دکتر، مرتبا آمپول زده میشوید. البته مکن است برادر- پدر بعضیها هم با شما دعوا شده باشند.
ممکن است به جای چای به شما شما آب خنک تعارف کنند. فقط مراقب باشید که آیس تی بهتان قالب نکنند.
ممکن است به جای هویچ یه شما چماق بدهند. راستی قسمت هویج دوستان اروپایی، در آن بسته پیشنهادیشان چی بود؟
ممکن است به جای رنگ آبی، به شما زرد بدهند. شما هم باید بپذیرید. مگر شما نژادپرستید که نپذیرید؟
ممکن است به جای دربند و توچال، شما را توچال و دربند ببرند. راستی صادق هدایت هم بیکار بود که کتاب داستان مینوشت؟
ممکن است خیلی کارها بکنند. مهم نیست. خدا را شکر، ما بچه مثبتیم به این کارها کاری نداریم.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:01 PM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، February 05، 2010
آیا رازهای سالینجر بعد از مرگش فاش خواهد شد؟
برچسبها: ادبیات
posted by سجاد صاحبان زند at 12:33 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
ویروس هایی که بهم می خندیدند
کلی پول دادم و یک جعبه بزرگ خریدم که فقط یک سی دی کوچک در آن بود. آنتی ویروس عزیز را نصب کردم، به سرعت آپدیتش کردم و همان لحظه هم کامپیوترم ( اصلا نمی تونم از رایانه استفاده کنم، چون به سرعت با یارانه اشتباه می گیرمش) را به دستش دادم که اسکنش کند. ( چه ارتباطی بین اسکن و اسکناس وجود دارد؟ من که نمی تونم همه اسرار شخصی ام رو اینجا رو کنم. ) همین جور که عدد یک به سمت صد حرکت می کرد، ویروس های قرمزی را می دیدم که آنتی ویروس عزیز شناسایی می کرد. خلاصه کلام اینکه چهار پنج تا ویروس را شناسایی کرد. از من خواهش کرد که اجازه دهم ویروس ها کشته شوند. من هم در با غرور تمام، جشن ویروس کشان گرفتم. اگر بدانید وقتی ویروس ها کشته می شدند، چه ناله ای می کردند...داشتم کیف می کردم. جای همه شما خالی...
بعد که ویروس ها کشته شدند، درست مثل ناپلئون بناپارت، وقتی از یک جنگ بزرگ بر می گشت و به سراغ ژوزفین می رفت، به همه پز می دادم که من حالا یک آنتی ویروس اورژینال دارم و ویروس ها را له می کنم.
ماجرا را همین جا داشته باشید و ماجرای یک هفته بعد من را بخوانید. کامپیوتر را روشن کردم. می خواستم یک سی دی صوتی بگذارم و وقتی که می نویسم، یک آهنگ عشقولانه توی گوشم بخواند.( باز هم که سوال های خصوصی می پرسین؟) . اما داریو سی دی موجود نبود(نصف این جمله هیچ ربطی به فارسی نداشت). هر چه گشتم، درایو سی دی را پیدا نکردم تا سی دی بخواند. کامپیوترم ویروس گرفته بود، آنهم با یک آنتی ویروس مثلا اورژینال. راستی در طول این یک هفته هم حسابی آپدیتش کرده بودم و آن هم مثلا آپدیت شده بود. اما باز هم ویروس ویروس ها له ام کرده بودند. همه صحنه هایی را پیش خودم تجسم کردم که مثلا ویروس ها کشته می شدند و ناله می کردند.
دقیقا ویروس ها را می دیدم که بهم می خندند.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:27 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، February 02، 2010
امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی میافتد؟
اما نکتهای که برای من آبیپوش مهم است، بازی امروز تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی است، همان ورزشگاهی که 36 سال پیش برای بازیهای آسیایی تهران ساخته شد و هنوز بهترین ورزشگاه ایران است. این بار استقلال میبرد؟ پرسپولیس میبرد؟ مثل همیشه مساوی می شود؟
چند وقتی است که همه چیز را سیاسی تعبیر میکنیم. دیروز که وبلاگها را مرور میکردم، چند تعبیر خیلی نزدیک به هم دیدم. یکی از وبلاگها که اسمش یادم نیست، نوشته بود که بازی فردا( یعنی امروز) حتما برنده خواهد داشت، چون اگر بازی برنده نداشته باشد، طرفدارهای آبی و قرمز دیگر نمیتوانند با هم کل کل کنند و در نتیجه ممکن است از سربیکاری، شعار سیاسی بدهند. استدلال را میبینید؟ واقعا که آدم اگر شاخ درنیاورد، جای تعجب دارد.
فکر کنید که بازی مساوی شد. آیا آدمهایی را که از سر بیکاری حرف سیاسی میزنند، میتوان جدی گرفت؟
وبلاگ نوشته بود که بازی حتما به نفع پرسپولیس تمام خواهد شد، چون دیروز ( یعنی دو روز قبل)، کفاشیان به باشگاه قرمزها رفته و احتمالا به آنها قول داده که داوردر دقیقه 86 یک پنالتی به نفعشان میگیرد.
حالا بازی امروز چند چند میشود؟ ببنیم و بدانیم چون به نظرم هیچوقت نمیتوان فوتبال را پیشبینی کرد. شاید کفاشیان به علی دایی گفته باشد که تیمش حتما باید امروز ببازد.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:16 PM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
برخی ... جسارتا نویسنده هستند
برچسبها: ادبيات
هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 11:13 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
داستان " یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید
برچسبها: روزنوشت
اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.
اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."
این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است. طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."
فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟
posted by سجاد صاحبان زند at 8:43 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟