ابرک تنها
چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹
درباره ابرک
در سالهای پایانی دهه 1350 به زادگاه برگشتیم. پدرم اما با ما نبود. سرنوشت ما دوری بود و او به بندری دیگر رفت تا در ماجراجوییهای دیکتاتور بزرگ عراق شرکت کند. روزی که مدرسه رفتم، پدرم نبود. او در کشتی جنگی به سر میبرد. روزهای دبستانیام جنگی بود. همسایههای ما، ایران را کوچک کرده بودند. از سنندج و کردستان گرفته تا اهواز و آبادان، کسانی در همسایگی ما زندگی میکردند. هنوز صورت آفتاب خورده پسری را به خاطر میآورم که در میزی سه نفره، کنارم مینشست و از آنجایی که به سرما عادت نداشت، همیشه آب بینیاش روان بود. اسمش را گذاشته بودیم: آبشار نیاگارا. گاهی کوتاه میکردیم این اسم را و میگفتیم : نیاگارا. اواخر بعضی که همین را هم کوتاهتر میکردند و او میشد: نیا. هر چند که اسمش یوسف بود. خانه ما دو اتاق تو در تو بود، که آمریکاییها ساخته بودنش. توالت فرنگی داشتیم و یک وان بزرگ. آپارتمانی که این خانه در آن بود، ده متری از سطح زمین بالاتر بود. اسمش را B.R.Q گذاشته بودند. همین پلهها، اولین حادثه عمرم را رقم زدند. با دوچرخهای که به اندازه خودم سفر رفته بود، از پلهها پرت شدم پایین. لگن خاصرهام شکست و دور از مدرسه ماندم. شش ماه تمام. پاهایم کوتاه و بلند شده بود. انگار معجزهای نجاتم داد. خانه ما، خانه کوچک ما، در نزدیکی خیابانی بود که قبل از انقلاب، "نیداوود" مینامیدنش و بعد از انقلاب، رسالت. کمی آنطرفتر دفتر سپاه پاسداران بود و در کنار پادگان سپاه، کنسولگری شوروی. هنوز صبحهای پنجشنبه از ذهنم بیرون نمیرود که تابوتهایی با پرچم ایران، از جلوی خانه ما به سوی میدان اصلی شهر، حرکت میکرد. اینها، حاصل ماجراجویی سیاستمداران بود. از همان روز، مرگ را بسیار نزدیک به خودم میدیدم. به راهنمایی که رسیدم، بار دیگر به همان جزیره برگشتیم. مرگ به ما نزدیکتر شد. میگفتند آمریکاییها، میخواهند جزیره را بگیرند. این بود که در سنی که همه بچهها، تنتن میخوانند و با دختران همسشان قایم باشک بازی میکنند، ما یاد گرفیتم که چگونه باید "کلاشینکف" را باز کرد و بست. مدام بمب بر سرمان میریخت. خانه ما کنار دریا بود و با این همه، آبهای زنگارگرفته مینوشیدیم و زنگار آنقدر سر سخت بود، که از همه تصویهکنندهها رد میشد. خانه ما کنار دریا بود. ماهی میگرفتم و یک توپ ضد هوایی را دید میزدم، که حضورش مثل ماسههای کنار دریا، برای همه عادی بود. هنوز پای جدا شده سربازی را از یاد نبردهام که هدف تیر مستقیم یک هواپیمای عراقی قرار گرفت. رادار را کور کرده بودن و هواپیما سحط ارتفاعش را با زمین کم کرده بود. تیر مستقیم میانداخت. مرگ نزدیک بود. باز دیگر به زادگاهم برگشتم. خواهر دومم به دنیا آمد. دوست داشتم بروم جبهه و بجنگم. دوست داشتم بتوانم کاری برای هموطنهایم انجام دهم. هنوز هم که این سطرها را مینویسم، هوایی میشوم. و بعد دبیرستان. هنوز مدرسه بزرگم در رشت یادم نمیرود. هر روز جلوی در مدرسه، ایست و بازرسی بود. من در همین بازرسیها بود که یاد گرفتم میتوان نوار موسیقی گوش داد و آنرا یواشکی به مدرسه آورد. سرگرمی جالبی بود. و بعد عاشق شدم. مهم نیست عاشق کی یا چی. فقط یادم میآید که عاشق شدم. همیشه کسی را بهانه میکردم، اما واقعا کسی یا چیزی مهم نبود. شعر میخواندم و مینوشتم. و بعد تئاتر. و بعد سینمای جوانان. سینما را از خانه شناختم. بیپروا پسرکی نبودم که ددری باشم و از جایی دیگر چیزی یاد گرفته باشم. از همان دوره دبستان کتاب میخواندم و مجله. و گاه پیدا کردن کتابی تازه یا مجلهای چقدر دشوار بود. به ویژه روزهایی را که در خارک بودیم و مجله اطلاعات هفتگی شنبهها را، چهارشنبه میخواندم، آنهم اگر گیرم میآمد. دوستی خانوادگی داشتیم که پروین خانم (خدایش رحمت کند) صدایش میکردیم. دو پسر و دو دختر داشت. پسر دومش، رفته بود سینمای جوانان. اولین بار که دوربین را دستش دیدم، حس نزدیکی کردم. دوست نداشتم بازیگر شوم. مهندسی عمران نخواندم. رفتم سربازی. در سرمای سینه سوز مشکینشهر آموزش دیدم. در مرز ایران و آذربایجان خدمت کردم. کتاب با من بود اما. نوشتن با من بود اما، هر چند که برای نوشیدن، آب نداشتیم و برف آب میکردیم. هر چند که همه خوشی ما درروزهای تابستانی، تانکر آبی بود که به پشت تراکتور بسته بودنش. برق نداشتیم. روزی یک ساعت، موتور برق را روشن میکردیم که باتریها شارژ شوند و بیسیمها کار کنند. سرمای زمستان یا همه چیزهایی که حدس زدنشان خیلی سخت نیست، روشن کردن موتور را سخت میکرد. در همان موتور خانه سیاه و روغنی، اولین نان عمرم را پختم، چرا که سهم ما از خوردن، آردی نم گرفته بود. نان سوخته از کار در آمد. حسرت روزهایی را میخوردم که میایستادم در صف و نان دو تومنی میخریدم. و بعد از تمام شدن آن دو سال، به دانشکده صدا و سیما رفتم تا سینما بخوانم. روزهای دانشجویی خاطرت خود را دارند. در همین روزها بود که نوشتههایم را به مطبوعات دادم. چاپ کردن مطلب ساده نبود، به خصوص که روشنفکرترین آدمهای ایرانی، باندبازی میکنند و رفیقبازی. به دلایلی از دوربین دور افتادم و نوشتن سرنوشت من شد. این یکی را هم همیشه دوست داشتهام. آن یکی را هم هنوز دوست دارم. درباره وبلاگ: اولین وبلاگم، "آوازه خوان کابارهای " نام داشت، لقبی که شاملو به داریوش داده بود. چند وبلاگ پراکنده داشتم تا رسیدم به درخت سرگردان. و بعد "ابرک شلوار پوش". مدتها در ابرک نوشتهام. چهار سال. همیشه هم خواستهام که مرتب بنوسیم. اما نشده است. تا این که به پیشنهاد دوستی دات.کام شدم. دوست دارم اینجا رها باشم. دوست دارم از دل بنوسم و حرف دل. حرف دل من گاهی ادبی میشود و گاهی به سینما میرسد. چند سالی میشود که به تاریخ دلبسته شدهام، به ویژه نوع معاصر آن. از فلسفه هم همیشه خوشم آمده است.
posted by سجاد صاحبان زند at ۲:۵۷
>0 comments
سهشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹
تماس
سجاد صاحبانزند
sajad.zand[AT] GMAIL[DOT]com
posted by سجاد صاحبان زند at ۹:۱۵
>1 comments