ابرک شلوار پوش

 

 

 

Wednesday، April 07، 2010

پل غفوریان، مهران آستر و حکایت مرگی که در می زند

پل آستر در کتاب "ناپیدا" همان کاری را می کند که چند سال قبل مهران غفوریان در آن سریال تلویزیونی کرد. البته ماجرای طنز و این حرف ها مطرح نیست. ماجرا همان چیزی بود که همه ما را توی آن سالها به خنده انداخت، اما خیلی خنده دار نبود. اصلا خنده دار نبود. مهران غفوریان در آن سریالی که اسمش یادم نیست و خیلی هم اهمیت ندارد اسمش یادم باشد، یک تکیه کلام داشت :" ما داریم اینجا حرووم می شیم." این جمله او خیلی زود افتاد توی دهان جماعت. هر کس به هر کسی می رسید، همین جمله را می گفت. قضیه شوخی شد، اما شوخی نبود. مساله از دست رفتن عمر و جوانی اصلا شوخی نیست. اصلا ادبیات برای همین به وجود آمده که آدم ها زندگی شان را ثبت کنند.
پیرمردی در حال مرگ، می خواهد درباره یک سال خیلی مهم و سرنوشت ساز دوران جوانی اش بنویسد. این پیرمرد "آدم واکر" نام دارد و دلش می خواهد روزهای به یاد ماندنی جوانی اش را حفظ کند. انگار می خواهد با نوشتن این روزها، از مرگی که در مقابلش قرار دارد، فرار کند. نمی خواهد "حرووم شه." خاطرات آن روها زیادند و کمی عجیب، درست مثل جوانی همه آدم ها، مخصوصا وقتی پیر می شوند و از این دریچه به دنیا نگاه می کنند.
آدام واكر كه در يك ميهماني با مردي به نام بورن آشنا مي‌شود. بورن، مردي كه در جمع "ناپيدا" بود، با آن ظاهر جذابش و شغل با کلاس اش به جنايتي دست مي‌زند كه زندگي و باورهاي آدام واكر را در هم مي‌ريزد. اما اين جنايت ظالمانه و خشونت‌بار، تنها آن چیزی است که در ظاهر پیداست . آدام واکر بعد از دیدن این ماجراها تبدیل به فردی دیگر می شود. او بد جوری به جوانی پل آستر شبیه است. دانشجوی دانشگاه کلمبیا بوده و در مورد این دانشگاه نوشته است.
رمان سه راوی دارد، اما از آن داستان های عجیب و غریبی ندارد که خواننده را گیج کند، مثل همه داستان های پل آستر که ساده و روان است. خواننده این بار هم وارد دنیایی معماگونه می شود، اما نه از آن معماهای چیپ و بی خودی که ته اش هیچی ندارد، که از آن ماجراهای تو در تویی که آخر داستان حس می کنی به شناخت تازه ای از دنیا دست پیدا کرده ای. حس می کنی به جای یک نفر دیگر زندگی کرده، پیر شده ای و تجربه داری. و همین چیزهاست که باعث شده تا پل آستر نویسنده ای پرطرفدار در ایران باشد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 5:27 AM 2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، February 22، 2010

محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم

خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."

اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)

از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 2:00 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، February 02، 2010

برخی ... جسارتا نویسنده هستند

"شجریان، مخملباف، روانشناسی، صدای سوخته و خیلی چیزهای دیگر " در گفتگو با سعید عباس پور

هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:13 PM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، January 27، 2010

دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد

مترجم کله و معلق نمی زند

علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.

مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 3:50 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Friday، January 22، 2010

همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت

خواندن کتاب "روشنفکران رذل و مفتش بزرگ" را تازه شروع کرده ام. فکر کنم خیلی زود هم تمام شود. چون فقط 110 صفحه است. آن هم با قطع کوچک.

داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.

این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."

نتیجه و نکته کنکوری: پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)

برچسبها: , ,

posted by سجاد صاحبان زند at 5:51 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، January 20، 2010

عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران

غروب يك روز پاييزي است. گرچه هنوز "درخت‌هاي انار پيراهن زرد كهربايي" نپوشيده‌اند، پاييز را حس مي‌كني. قرار است امروز با محمدعلي سپانلو حذف بزنيم، همان شاعري كه دوستانش او را "سپان" صدا مي‌زنند. باران بي مضايقه مي‌بارد و خيابان‌هاي تهران را ترافيك گرفته است.( ياد شاملو به خير كه از بياباني گفته بود كه سراسرش را مه گرفته بود.) البته براي ترافيك شدن خيابان‌هاي تهران، چندان نيازي به باران نيست، همين‌كه نفس‌هاي شهر به شماره بيافتد و غروب شد، ماشين‌ها بوق‌هايشان براي هم به صدا در مي‌آورند. چه برسد به اينكه نم‌نم باراني هم بزند. چه برسد كه باران به شدت ببارد و تو هم با شاعري قرار داشته باشي كه اسم آخرين كتابش "قايق سواري در تهران" باشد. حس مي‌كني همين حالاهاست كه نيازمند موبايلت باشي تا به دفتر آگهي‌هاي همشهري( يا يك روزنامه ديگر) زنگ بزني و آگهي يك قايق سرخپوستي، تمام اكازيون را بدهي. و بعد نتواني، چون معمولا موبايل‌ها در اين ساعت روز آنتن نمي‌دهند. در همين خيال‌هايي كه به در خانه شاعر مي‌رسي. يك حياط و چند درخت. هوا تاريك است، اما تو مي‌تواني چند اناري را ببيني كه روي درخت‌ها ، همچون هنرمندان تئاتر يا هنر ديگري كه نمي‌شود نوشت، خودنمايي مي‌كنند. بحث با يك استكان چاي آغاز مي‌شود و با يك شكلات به پايان مي‌رسد. از عكس‌ها و تابلوهاي روي ديوار اگر ننويسم، به چشم‌هايم خيانت كرده‌ام. يك كلكسيون طرح جلد كبريت كه از پدر شاعر به جا مانده، چند تابلوي اورژينال، چند مينياتور و چند تاي ديگر. مي‌شود به اندازه يك گالري ديد...
متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 12:35 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، January 12، 2010

كتاب خواندن را از مرلين مونرو ياد بگيريد

چندي قبل با بازيگري حرف مي‌زدم. هر چه بنده خدا زور زد، نتوانست بيشتر از 5-4 كتاب به ياد بياورد، آنها را هم با كمك من. كتاب‌هايي مثل "كنت مونت كريستو"، "جان شيفته" و " جنگ و صلح". حتي نمي‌دانست كه ژول ورن اسم يك نويسنده است و نه كتاب. چند بار اصرار كرد كه ژول ورن را هم خوانده‌ام. گفتم كدام كتابش را؟ گفت خودش را. فكر كردم كتابي درباره ژول ورن. گفت: نه. خودش را.
حالا بد نيست نگاهي به اين لينك بكنيد. شما در اين لينك، تصوير مرلين مونرو را مي‌بينيد كه در حال خواندن دشوارترين اثر ادبي قرن بيستم است: اوليس، نوشته جيمز جويس.
لطفا به بازيگرهاي ما بگوييد كه براي مرلين مونرو شدن، براي همفري بوگارث شدن،‌ براي مارلون براندو شدن و حتي براي كيت وينسلت شدن، بايد كارهاي بيشتري انجام دهند. فقط آن كارهايي كه الان انجام مي‌دهند( مخصوصا خانم‌ها) كافي نيست.

برچسبها: , ,

posted by سجاد صاحبان زند at 3:25 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

فرصت پرسيدن را حذف نكنيم

اسطوره‌ها" در ادبيات و دنياي معاصر در گفتگو با جلال ستاري"
عصر يكي از روزهاي پاييزي با جلال ستاري قرار ملاقات مي‌گذاريم. او نيمي از هفته را در خانه‌اي در شمال كشور طي مي‌كند و نيمه ديگر را در تهران براي رسيدن به كارهايش. و طرفه اينكه در هر دوي اين نيمه‌ها، او نوشتن را رها نمي‌كند. خانه‌اش كه دفتر كارش نيز است، مملو از كتاب است و او با عينكي در دست به استقبال ما مي‌آيد. چه لباس‌اش و چه كتاب‌هايي كه در قفسه كتابخانه‌اش قرار دارند، رنگي از كهنگي ندارند. او همواره كوشيده است تا خودش را به‌روز نگه دارد، هر چند كه علاقه‌اش به تاريخ و مسايل اسطوره‌اي است. ستاري حتي كوشيده است تا اسطوره‌ها را نيز لباسي نو بپوشاند. در گفتگويي كه انجام شد، همين نكته نقطه محوري بحث قرار گرفت، اينكه اسطوره در دنيا و ادبيات امروز ما چه نقشي دارد و تا چه اندازه به درد ما مي‌خورد. شايد در نگاه كلي، اين بحث ارتباط چنداني با ادبيات نداشته باشد، اما در سوال پاياني در خواهيم يافت كه اسطوره‌ها چه نقشي در ادبيات دارند و چگونه مي توانند آن را بارور كنند. پاسخ‌هاي ستاري همچنين به ما خواهند آموخت كه نبايد اسير ظواهر اسطوره‌ها بود و بايد از آنها براي رسيدن به تفكر و شناخت بهره گرفت.

متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 1:03 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

دشواري خليلي بودن

تضاد، جذابيت انسان است و اگر نبود اين تضاد، انسان تبديل مي‌شد به موجودي كسالت‌بار كه تنها به درد كشاندن هر روزه چرخ آسياب بان مي‌خورد. درست به همين دليل است كه خوبي مطلق حالمان را بد مي‌كند و هر گاه حس كنيم كه كسي، هميشه به شيوه "بچه مثبت‌ها" رفتار مي‌كند، كسل مي‌شويم. در چنين شرايطي با خودمان فكر مي‌كنيم كه چطور مي‌شود كمي شيطنت كرد، سر به سر كسي گذاشت و البته انسان بود. به قول يكي از متفكران ميهني كه شايد دوست ندارد اسمش در اين‌جا برده شود، زندگي بدون چيپس و پفك، بدون چيزهاي مضرر چيزي به كل حال زننده است. درست همان‌طور كه بچگي، شيطنت را در الزامش دارد و اگر انسان كودكي نكند، توپ پلاستيكي به سمت پنجره‌اي نشوت‌ات، يا به تعبيري امروزي‌تر، كلي ايميل "اسپم" براي ديگران سند نكند‌( يا به تعبيري نفرستد )، شايد در پيرانه‌سرش هواي كنعان به سر كند و اي وايلا، از اين همه نابجايي كه گاه دامان ما را مي‌گيرد.

متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 12:45 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، January 06، 2010

بهترين خاطره ت چيه؟

كاري از مجموعه منتشر نشده "سرماخوردگي"

بهترین خاطره ت چیه؟
اون روزی نیست که تب کرده بودی؟
آره ، تب.
وتوی رختخواب می لرزیدی؟
مادرت پارچه خیس می ذاشت روی پیشونیت و
واسه ات سوپ داغ می آورد؟
همه اش نوازشت می کرد و
از هيچ مساله ناراحت كننده اي حرفی نمی زد.
کسی مجبورت نمی کرد مشق بنویسی.
یا از نمره ها...
من بهترین فيلم ها رو وقتی دیدم که مریض بودم.

* * *

خاطره ای از این بهتر؟
من که یادم نمی آد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 1:37 AM 3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، January 04، 2010

انگار همه چیز برای دور ریختن ساخته می‌شود

مردم دنیا خیلی به تعریف‌های از پیش تعیین شده توجهی ندارند. مثلا یک سري رای آن‌که پول داشته باشند و آسایش، کار می‌کنند، اما آن‌قدر کار می‌کنند که وقتی برای تفریح و آسایش ندارند. مثلا روزنامه می‌خرند که تا پایان روز آ‌ن‌را بخوانند، اما مطالب مورد علاقه‌شان را با قیچی می‌برند تا سر فرصت مناسب بخوانندش. گاهی هم کتاب می‌خرند تا سر فرصت آن‌را بخوانند، اما کتاب را تمام نکرده دنبال راهی هستند که از شرش خلاص شوند.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 10:51 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، January 02، 2010

غبرايي‌ها

مترجم‌هاي برادر در گفتگو با مهدي غبرايي

سه برادر خانواده غبرايي؛ مهدي، هادي و فرهاد، سهمي مهمي در ادبيات و فرهنگ معاصر داشته‌اند. از اين ميان فرهاد غبرايي كه او را با ترجمه‌هايي همچون "حريم"، " سفر به انتهاي شب"، "پاريس جشن بيكران"، " خانواده پاسكال دوراته " ، "جزيره" و بسياري آثار مطرح ديگر مي‌شناسيم در سال 1373 بر اثر سانحه تصادف رانندگي در گذشت. هادي غبرايي نيز كه ويراستار و مترجي توانا بود در سال 1382 و به دليلي مشابه از ميان ما رفت، مشكلي كه سبب درگذشت افرادي دگر نيز در خانواده غبرايي‌ها بوده است. در گفتگويي كه در ادامه مي‌آيد با مهدي غبرايي در مورد "اين سه برادر" به گفتگو نشسته‌ام.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 12:02 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Friday، January 01، 2010

نويسنده ادبيات آشپزخانه‌اي برنده جايزه معتبر فرانسوي شد

اگر مي‌خواهيم برنده نوبل ادبيات يك ايراني باشد، بايد روي زن‌هاي نويسنده مان بيشتر سرمايه‌گذاري كنيم. دليل اين پيشنهاد هم خيلي واضح ( و البته مبرهن) است. در چند سال اخير اگر جايزه‌اي در عرصه بين‌المللي گرفته‌ايم، برنده‌اش يك خانم ايراني بوده است.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:57 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، December 30، 2009

فرشته‌هايي كه خبر از تغيير مي دهند

براي صد و ده سالگي مارگريت ميچل، نويسنده‌اي كه قرن بيستم را برباد داد

اسكارت، يكي بود مثل ما، يكي مثل گاليله، يكي مثل مارتين لوتر، مثل مارتين لوتركينگ، مثل كوپرنيك و حتي مثل مادام بوواري كه نمي‌خواست مثل همه باشد. مي‌خواست خودش باشد. مي‌خواست مثل خودش نفس بكشد. مي‌خواست از اطرافش فراتر برود. اما او ماند و ميليون‌ها خواننده پيدا كرد، چون خودش را پنهان نكرد. چون واقعي بود و نقش بازي نكرد. چون اين صورتك مسخره را كه ما هر روز به صورت مي‌زنيم، به صورت نزد. او مربوط به نسلي بود كه مي‌خواست دنيا را تكان دهد، اما ما به نسلي تعلق داريم كه سعي مي‌كنيم آرام و در خلوتمان به دنيا بخنديم.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 10:05 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

غول زيباي شعر هنوز زنده است

دوست منتقدي كه نمي‌خواهم اسمش را بياورم،‌ چرا كه شايد از نظرش برگشته باشد، در آن سالهايي كه هنوز شاملوي بزرگ زنده بود در موردش گفت:" شاملو، يك غول زيباست، اما يك غول شني، كه عمري ندارد و كمي بعد از مرگش، فرو خواهد ريخت." اما زمان انگار حرفي ديگر دارد. شاملو نه تنها در طول يازده سالي كه مرگش مي‌گذرد، فرو نريخته است كه صدايش را بيشتر از قبل مي‌شنويم. صداي او را آخرين بار، با لحني كودكانه شنديم،‌ هنگامي كه دو كتاب از او با عنوان «قصه‌ دروازه‌ بخت» و «بارون» بعد از سالها دوباره منتشر شدند.
متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 12:00 AM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، November 18، 2009

داستان هايي درباره جدايي

حرف زدن با نويسنده‌اي كه اولين كتابش را چاپ كرده، شبيه بازي با بازيكني است كه تازه بازي ياد گرفته. گاهي "شانس آماتوري" و گاهي استعداد بازيكن تازه‌واردتو را به شوق مي‌آورد و حتي گاهي طرفت بد بازي مي‌كند و بازي تو را به هم مي‌‌‍‌زند، با خودت فكر مي كني كه آ‌ن‌قدرها هم نمي‌شود به قواعد از پيش تعيين شده دل بست. بايد سيال بود و در هر بازي، با قواعد همان بازي ، بازي كرد. يعني بايد خودت را به دست حلدثه بسپاري تا بي‌خيال روزهاي توفاني، كشتي‌ات خود به خود به ساحل آرامش برسد. دست و پا زدن الكي، معمولا بي فاده است.

با اين همه، گفتگو با سلماز يگانه مهر كه نخستين كتاب داستانش را چاپ كرده، آنچنان برخلاف قاعده نيست. نمي‌توان او را نويسنده‌اي آماتور به‌حساب آورد،‌ هرچند كه خود فروتنانه، از بي‌تجربه‌گي‌اش مي‌گويد. دو دليل نقض مي‌شود تا ثابت شود يگانه مهر يك نويسنده آماتور نيست. نخست اينكه داستان‌هاي او با آنكه ساده‌اند و سرراست، اما ساده‌لوحانه و غيرحرفه‌اي نيستند. او نثري شسته رفته دارد و معمولا موضوع‌هايي را در داستان‌هايش مورد استفاده قرار مي‌دهد كه دغدغه خيلي از ماست. از طرفي، " تا ... دمل" را نشر ققنوس چاپ كرده كه ناشري حرفه‌اي به حساب مي‌آيد.

حرفمان را از موضوع داستان‌ها شروع مي‌كنيم. در بيشتر قصه‌هاي كتاب، آدم‌هايي است كه با هم دچار مشكل‌اند، دخترها و پسران جواني كه نمي‌توانند با هم خوب حرف بزنند و "تفاهم" داشته باشند. يگانه مهر مي‌گويد كه مثل همه نويسنده‌ها، موضوعاتش را از اطرافش مي‌گيرد. و بعد به نكته جالب‌تري اشاره مي‌كند كه اساس داستان‌نويسي است. به عقيده يگانه مهر، براي آنكه يك موقعيت داستاني شكل بگيرد، بايد يك مشكل، يك چالش و يا در نهايت يك اختلاف در قصه وجود داشته باشد. اين مشكل گاهي مي تواند بين آدم‌هاي قصه باشد و گاهي بين آنها و چيزهاي ديگر، مثلا با باد و باران. يگانه مهر هم به دليل آنكه موضوعاتي اجتماعي را براي كارش انتخاب كرده، ترجيح داده تا اين درگيري‌ها ميان شخصيت‌هاي داستانش باشد: " وقتي همه چيز روه راه باشد، قصه‌اي به وجود نمي‌آيد."

قصه اوا كتاب در يك "فست فود" اتفاق مي‌افتد، جايي كه اجتمالا چند ساعت از هفته خود را آنجاييم. به قول يكي از دوستان، انگار خوردن، آن هم خوردن در يك "فست فود"، تنها تفريحي است كه مي‌توان داشت. البته نتيجه اين تفريح ‌بي‌خطر، داغ شدن بازار "ويبراتور" عضلات و موسسه‌هاي لاغري است. داستان قصه اول در اين محيط اتفاق مي‌افتد. زني از آينه به زوج جواني نگاه مي‌كند كه ساندويچ مرغ سفارش داده‌اند. او همين طور كه از آينه به آن زوج جوان نگاه مي‌كند، خودش را و گذشته خودش را مي‌بيند و باقي ماجرا كه بايد آن را در كتاب بخوانيد.

قصه‌هاي كتاب خيلي خيلي كوتاه است. حتي قصه‌هايي كه كمي بلند‌ترند، به بخش‌هاي كوتاه تقسيم شده‌اند. انگار نويسنده مي‌داند كه قرار است براي مردي بي‌حوصله بنويسد، مردمي كه وقتي كم براي خواندن دارند. از داستان "تا... دمل" حرف مي‌زنيم كه اتفاقا اسم كتاب هم از روي آن انتخاب شده. كمي بعد حتما از نويسنده‌ خواهيم پرسيد كه چرا اين اسم را براي كتابش انتخاب كرده. يگانه مهر مي‌گويد كه در اين داستان مي‌خواسته تا روزهاي مختلف زندگي يك شخصيت را به نمايش بگذارد و به همين دليل از ساختار "خاطره نويسي روزانه"، استفاده كرده است: " براي هر قصه‌اي بايد يك ساختار متناسب با آن را انتخاب كرد. " او در ادامه مي‌خواهد به اين سوال جواب دهد كه "چرا نمي‌تواند يا نمي‌خواهد بلند بنويسد"، كه ما روي بخش نمي‌خواهدش تاكيد مي‌كنيم و مي‌خواهيم جواب دهد، هر چند كه تا اندازه‌اي به اين سوال جواب داده :" معمولا تمركزم را در قصه‌هاي بلند از دست مي‌دهم، به همين علت دوست قصه‌ام كوتاه باشد و منسجم، تا اينكه بلند باشد و به هم ريخته."

موضوعات و ساختار كتاب "تا ... دمل" خيلي شبيه هم است. يگانه مهر مي‌گويد كه اين همه قصه‌هاي او نيست و او از ميان قصه‌هايش،‌ اين كارها را انتخاب كرده است: " وقتي داستان‌هايي از نظر محتوايي و ساختاري با هم فرق مي‌كنند، در يك مجموعه نمي‌گنجند. به هر حال بايد چيزي بين اين داستان‌ها ارتباط برقرار كند. يك دست بودن يك مجموعه داستان، يكي از عامل‌هاي موفقيت آن است."

و حالا برسيم به اسم كتاب. به نظرم مي رسد كه اسم قشنگي براي كتاب انتخاب نشده و آدم كنجكاوي‌اش برانگيخته نمي‌شود تا كتاب را بخواند. نويسنده اما كاملا با نظر من مخالف است. مي‌گويد كه انتخاب اسم براي كتاب كاملا سليقه‌اي است : " اگر من مجموعه داستاني با اين اسم ببنيم، حتما به سراغ آن خواهم رفت. نمي‌دانم چرا، شايد به خاطر آنكه معناي اين كلمات براي من خاص است. دمل، به نوعي نشان دهنده بلوغ فكري و جسمي شخصيت داستان است. تا... دمل، يعني رسيدن به مرز آگاهي. پس اين اسم براي من داراي نوعي بار معنايي جذاب است.

گفتگوي ما در همين جا به پايان مي‌رسد. اما انگار "تا... دمل" تازه براي شما باز شده. به هر حال اگر مي‌خواهيد كتاب اول شما خواننده داشته باشد، بد نيست كه شما هم خواننده كتاب اول ديگران باشيد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 5:10 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، November 14، 2009

جهاني شدن ادبيات در گفت وگو با محمد کلباسي

حکايت جهاني شدن ادبيات فارسي و توجه ما به ادبيات جهان، حکايت کوزه و درياست. گاه قصد آن داريم که دريا را به پيمانه يي خلاصه کنيم و گاه تعريف دريا را به همه کائنات موکل مي کنيم؛ افراط و تفريط. گاه به کلي همه ادبيات دنيا را رد مي کنيم و گاه آنچنان پذيرايش مي شويم که همه آنچه را که سال ها است ريسيده ايم، پنبه مي کنيم و دور مي ريزيم. گفت وگويي که در پي مي آيد پيرامون همين نکته است، اينکه چگونه مي توان با توجه به ادبيات بومي به مرزهاي جهان دست يافت. محمد کلباسي که دست کم با دو مجموعه داستان «سرباز کوچک» و «مثل سايه و مثل آب» نامي شناخته شده در عرصه داستان نويسي ايران دارد، پاسخگوي سوالات ماست. اين نويسنده همچنين کتابي در دست چاپ دارد که منتظر دريافت مجوز نشر است.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 5:59 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، November 11، 2009

داستايوفسکي فيلسوف

وقتي از «فلسفه» حرف مي زنيم، آنچه در وهله اول به نظرمان مي رسد مقاله تفصيلي بلندبالا و کتاب هايي است که خوانش آنها با دشواري هايي همراه است. سوزان لي اندرسون اما در کتاب «فلسفه داستايوفسکي» نشان مي دهد فلسفيدن مي تواند به شيوه هاي ديگري نيز صورت گيرد. او به درستي بر اين نکته تاکيد دارد که «فلسفه ورزي در آثار داستاني نه تنها ممکن است، بلکه داستان نويسان بزرگ بعضاً مي توانند با آثار داستاني، بهتر و موثرتر فلسفه ورزي کنند.»

متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 6:03 AM 5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، September 09، 2008

فرهنگستاني ها نخوانند

پنجشنبه روزنامه‌جام جم، در همان صفحه اول گزارشي منتشر كرده بود كه بدجوري من را به ياد طنزهاي ژورناليستي انداخت. البته حرجي بر دوستان روزنامه‌نگارم نيست كه تنها منعكس كننده خبرند. طنزي اگر هست، بر منبعان خبري است. در اين گزارش از تغيير واحد پول ايران بعد از حذف صفرها، از چند نفر استاد فرهنگستاني پرسيده شده بود كه بعد از تغيير، واحد پول ايران چه ناميده شود، خوب است. هر كدام از استادان حرفي زده و نظري داده است. يكي از استادان گفته كه بهتر است نام "تالانت" را انتخاب كنند، چون هم به "تومان" نزديك است و هم عبارتي ويژه است....1
فوق‌العاده بود....1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:06 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، July 26، 2008

يک نويسنده افغاني نامزد بوکر آسيايي شد

ادبيات داستاني ايران انگار حرفي براي دنيا ندارد. اگر هم حرفي در ميان باشد، ميان حواشي و مسائلي که هميشه در ادبيات اين مرز و بوم وجود داشته، دود مي شود و به هوا مي رود. از همين روست که سال ها بعضي از نويسندگان ما هر شب را با اميد آن سر بر بالين مي گذارند که فردا نام شان به عنوان برندگان احتمالي نوبل ادبيات يا يک جايزه معتبر ديگر اعلام شود. در اين ميان برخي از مهجوريت زبان فارسي مي گويند، حرفي که شواهد فراوان هرروزه نقيض آن است. اعلام 21 اثر راه يافته به «من بوکر آسيايي» سندي ديگر بر اين ادعاست. در حالي که در اين فهرست رمان هايي از افغانستان فارسي زبان وجود دارد، هيچ نامي از نويسندگان ايراني به چشم نمي خورد. از طرف ديگر، بسياري از افراد مميزي را دليلي بر عدم شکوفايي ادبيات ايران عنوان مي کنند. اينکه مميزي مشکلاتي را براي نويسندگان ما ايجاد کرده، به هيچ وجه قابل انکار نيست اما سينماي ايران در مواجهه با مشکلاتي مشابه، موفقيت هاي قابل قبولي در عرصه جهاني داشته است. ديروز سايت رسمي جايزه اسامي اين 21 رمان را اعلام کرده که از ميان 143 رمان راه يافته برگزيده شده اند. ژاپن، کره جنوبي، مغولستان، کره شمالي، چين، هنگ کنگ، تايوان، ويتنام، فيليپين، افغانستان و پاکستان ازجمله نامزدهاي جايزه «من بوکر آسيايي» برگزيده شدند. هرچند نويسندگان منتخب در اين جايزه ادبي همگي ناشناخته اند و مسوولان برگزاري اين اتفاق ادبي، اسامي خود را از ميان نويسندگان کمترشناخته شده در کشورهاي متبوع شان برمي گزينند، عدم انتخاب نامي از ميان نويسندگان ايراني، کمي دلسردکننده است. تولسي بادرناث با رمان «عشق ذوب شده»، هانس بيليموريا با «درخت زشت»، يان روزالس با «سرزمين قندي»، انجم حسن با «نتي نتي»، هانگ دونگ با «تبعيد»، دايسي حسن با «خانه درباز»، عبدالله حسين با «دختر افغاني»، تسوتومو ايگاراشي با «به سوي معبد»، روپا کريشنان با «چيزي اين مسير را شعله ور کرد»، مورونگ زوئه سون با «ولم کن چنگدو»، کاوري نامبيسان با «داستاني که نبايد روايت شود»، سومانا روي با «عشق به گردن جوجه»، وايبهاو سايني با «بر لبه دوزخ»، سلما با «قصه هاي نيمه شب»، سيندهرث دهانوانت شانگهي با «فلامينگوهاي گمشده بمبئي»، لاکامبيني سيتوي با «پناهگاه شيرين»، سارايو سريواتسا با «آخرين بهانه»، ميگوئل سيجوکو با «ايلوسترادو»، آميت وارما با «دوست من سانچو»، يو هوا با «برادران» و آلفرد يوسان با «کودک موزيکال» از جمله نويسندگان منتخب در اين جايزه ادبي به شمار مي آيند.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 4:26 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، July 02، 2008

پاموك هنرمند نظم آلماني را به هم مي‌زند

احتمالاً با وجود گرفتاري‌هاي پاموك افتتاحيه فرانكفورت تغيير مي‌يابد
حضور در مراسم فرهنگي مختلف سبب شد تا اين نويسنده نتواند رمانش را به‌موقع تمام كند و به همين دليل افتتاحيه شصتمين دوره نمايشگاه بين‌المللي كتاب فرانكفورت با همه نظمي كه در چند سال گذشته داشته، با تغييراتي همراه شود، اين برنده نوبل ادبي سال 2006، ديروز دكتراي افتخاري خود را از دانشگاه امريكايي بيروت دريافت كرد. مسوولان اين دانشگاه دليل اهداي اين افتخار فرهنگي را فعاليت‌هاي اجتماعي وي عنوان كردند. اورهان پاموك ميهمان ويژه نمايشگاه كتاب فرانكفورت امسال است كه ميانه مهرماه امسال برگزار مي‌شود. او در كنار 350 نويسنده و 150 ناشر هموطنش در اين نمايشگاه حضور مي‌يابد تا به عنوان كشور ميزبان، ادبيات و فرهنگ تركيه در اين رويداد بزرگ فرهنگي پاس داشته شود. در افتتاحيه اين نمايشگاه به احتمال فراوان عبدالله گل رئيس‌جمهور تركيه نيز حضور خواهد داشت، اما با اخباري كه به‌تازگي توسط خبرگزاري‌ها مخابره شد، حضور پاموك در كنار عبدالله گل در هاله‌يي از ابهام قرار گرفته است. پيش از اين قرار بود اين مراسم به نوعي با رونمايي كتاب «موزه بي‌گناهي» همراه باشد كه پاموك چند روز پيش اعلام كرد نمي‌تواند كتاب فوق را به موقع به پايان برساند. از همين رو موزه هنري شهر فرانكفورت كه قرار بود نمايشگاهي مرتبط با اين رمان برگزار كند، برنامه‌هاي خود را لغو كرده. اما هنوز خبري مبني بر تغيير افتتاحيه نمايشگاه كتاب فرانكفورت مخابره نشده است. به تعويق افتادن رمان «موزه بي‌گناهي» همچنين سبب شد تا انتشار ترجمه آلماني آن نيز به عقب بيفتد كه قرار بود توسط انتشارات كارل هانسر به چاپ برسد. اورهان‌پاموك به نوعي نوبل ادبي خود را وامدار نمايشگاه كتاب فرانكفورت است. او بعد از اظهارنظر جنجالي‌اش درباره كتاب ارامنه در تركيه كه در گفت‌وگو با يك نشريه سوئيسي منتشر شد، بارها به دفاع از آراي خود پرداخت. اظهارات او در نمايشگاه فرانكفورت سال 2006 كه كمي پيش از اعلام برندگان نوبل ادبيات روي داد، به‌طور حتم تاثير فراواني در جلب نظر داوران اين آكادمي داشت. در آن روزگار كتاب‌هاي پاموك به كمتر از ده زبان زنده دنيا ترجمه شده بود، اما هم‌اكنون او وضعيت ديگري دارد.1
حضور عبدالله‌گل در كنار پاموك در افتتاحيه شصتمين نمايشگاه كتاب تركيه، مي‌تواند گامي ديگر باشد براي پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا؛ مساله‌يي كه همواره مورد علاقه اين نويسنده ترك بوده است.1
در كنار نويسندگان ترك حاضر در نمايشگاه، نويسندگاني از اقليت‌هاي قومي و مذهبي تركيه نيز در اين رويداد حضور مي‌يابند. امسال سال تركيه در نمايشگاه خواهد بود و به اين مناسبت 300 نشست و ميزگرد در قالب 40 كنفرانس علمي در اين رابطه برگزار خواهد شد. علاوه بر نويسندگان تركيه‌يي تعدادي از هنرمندان تئاتر، هنرهاي تجسمي سينما و تلويزيون تركيه نيز در فرانكفورت حضور مي‌يابند.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:57 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، June 23، 2008

وسايل شخصي احمد شاملو به مزايده گذاشته شد


شايعه حراج لوازم شخصي شاملو پس از طرح چندباره و تکذيب آن توسط نزديکان شاعر ديروز در حالي به وقوع پيوست که طبق شواهد به دست آمده، همسر شاملو نسبت به اين حراج رضايت نداشت. سياوش شاملو برپاکننده اين حراج نهايتاً خود تمامي اين آثار را به قيمت 550 ميليون تومان خريداري کرد. او 55 ميليون تومان از مبلغ فوق را نزد دادگستري کرج به وديعه گذاشت و موظف است طي يک ماه آينده مابقي پول را پرداخت کند تا وسايلي را از خانه آيدا سرکيسيان تحويل گيرد. آيدا همسر شاملو در گفت وگويي که با فارس انجام داد از تفاهمنامه يي سخن گفت که پيشتر با سياوش شاملو منعقد کرده بود. همچنين او گفت طبق اين تفاهمنامه و توافقي که چند سال قبل اخذ شده بنابر اين بود که وسايل و خانه مسکوني شاملو به همين صورت نزد وي بماند و در عوض پول اسباب و وسايل به پسران شاملو برسد. وي با ادعاي اينکه تاکنون بيش از 30 ميليون تومان به سياوش شاملو داده است، افزود؛ «بارها تفاهمنامه نوشتيم و بارها من به او پول دادم. مگر وسايل چقدر برآورد شده است؟ همه آن وسايل 51 ميليون تومان برآورد شده که اکنون بيش از 30 ميليون به آنها پول دادم و گفتم هر وقت کتاب هاي شاملو چاپ شد بقيه پول شان را هم مي دهم.» وي افزود؛ «در اين خانه وسايل شاملو را طوري که هم بتوانم زندگي کنم و هم براي مردم يادگاري بماند، حفظ کرده ام. مدت ها است که مردم مي آيند و با عشق و علاقه وسايل او را مي بينند و عکس مي گيرند. تا آنجا که از دستم برآمده اين کار را انجام داده ام، اما راستش را بخواهيد دستم هم خالي است و هرچه پول داشتم به آنها دادم.» سرکيسيان همچنين از نوع برخورد سياوش شاملو گلايه کرد؛ «ايشان هميشه به حالت طلبکار به اينجا آمده و هرگز يک شب نيامده بگويد اينجا آمده ايم تا صداي پدرمان را بشنويم يا فيلم و عکس هايش را ببينيم. اين حسرت به دل من مانده است. ايشان فقط به صورت يک طلبکار و غريبه به من نزديک شده است.» وي همچنين پيشنهاد تاسيس موزه شاملو را منتسب به خود دانست و گفت؛ «در حضور دکتر لطفي و جاويد به آنها گفتم مي توانيد وسايل را ببريد و شما موزه درست کنيد. مساله من و تو نيست. مهم اين است که وسايل يادگار بماند. اول مي خنديد که مگر مي شود خانه را موزه کرد و من به آنها گفتم مي تواني داخل و خارج کشور را ببيني که خانه بسياري از مشاهير را موزه کرده اند. الان خانه شکسپير، بتهوون و بسياري از نويسندگان روس حفظ شده است.» در پاسخ به اين اظهارات سياوش شاملو فرزند شاعر ضمن رد دريافت 30 ميليون تومان از آيدا سرکيسيان گفت؛ «ايشان هيچ پولي به ما ندادند. اگر چيزي برداشت کرديم از حساب پدرمان بود. هنوز حساب هايي بين ما هست که بسته نشده، اما به زودي با آيدا تسويه حساب مالي خواهم کرد.» وي هدف از خريدن لوازم شخصي پدرش از جمله فندک، زير سيگاري، تابلوي اهدايي ايران درودي، طرح عليرضا اسپهبد و تنديس شاملو را تشکيل موزه يي براي پاسداشت ياد اين شاعر معاصر عنوان کرد. وي با بيان اينکه همسر شاملو در مورد تاسيس موزه اهمال کرده گفت؛ وضعيت موزه شاملو به محض اينکه وضعيت کتابخانه و دست نوشته هاي وي مشخص شود، به نتيجه مي رسد. در همين حال ع. پاشايي از نزديکان همسر شاملو در گفت وگويي که با ايسنا انجام داد، گفت؛ «بخشي از آثاري که در اين حراج فروخته شد، به صورت امانت نزد شاملو بود. آثار نقاشاني از جمله ايران درودي در اين حراج فروخته شد در حالي که آنها مايل به اين کار نبودند، بلکه مي خواستند اين آثار در موزه شاملو بماند. حتي مجسمه تنديس شاملو که فروخته شد، متعلق به پارسا، کازروني و گلبن بود. بعد از مرگ شاملو آنها ترجيح دادند اين اثر در خانه شاملو بماند و فکر مي کردند در موزه قرار خواهد گرفت.» سياوش شاملو در اين مورد گفت؛ «اينها دروغ محض است. اگر چيزي امانت مي بود آنها مي بايست هنگام ابلاغ اعتراض مي کردند. آنها فقط مدعي هستند وگرنه اصلاً چنين چيزي نيست.» ع. پاشايي که يکي از دوستان شاملو و يکي از افراد مرتبط با همسر وي در مورد انتشار آثار شاعر است، مزايده روز گذشته را پايان کار ندانست و گفت؛ «کارها از لحاظ حقوقي ادامه دارد.»1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 8:23 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، June 07، 2008

خداحافظ عمو سبيلو

براي نادر ابراهيمي، مردي كه دوستش مي‌دارم
عصر پنجشنبه آخرين روزي بود كه خورشيد پشت سبيل‌هاي تو غروب كرد. بعد از آن هوا هميشه براي ما ايستاد تا دست‌هايي كه روزگاري از "يك عاشقانه آرام" نوشته بودند، جاودانه شوند، جاودانگي‌اي كه از چند سال پيش آغاز شده بود، از همان زماني كه قلم به دست گرفتي و نوشتي. از همان‌ سال‌هايي كه هيچ‌وقت براي نوشتن خستگي به خودت راه ندادي. چند سالي خبري از تو نبود. مي‌گفتند كه بيماري. مي‌گفتند كه چيزي يادت نمي‌آيد. مي‌گفتند كه بيماري‌ همه آن منبع الهام داستان‌هاي جاودانه‌ات را گرفته است. خيلي‌ چيزهاي ديگر مي‌گفتند كه گوش من براي نشنيدن بهانه‌هاي زيادي داشت. همين‌ها بود كه بعد از سال 79 ديگر نمي‌خواستم خبري از نادر ابراهيمي داشته باشم. مي‌خواستم در ذهنم او را همان‌گونه داشته باشم كه ديده بودم، مردي با قامت بلند، سبيل‌هايي تا بناگوش و دهاني كه شمرده سخن مي‌گفت. نمي‌دانم اين كلمات شمرده آخرين بار كي ادا شدند. اصلا مهم نيست. گفتند كه عصر پنجشنبه آخرين روز بود. من اما مي‌خواستم همان مردي رابه خاطر بياورم كه روزگاري در قامت استاد روبرويم مي‌ايستاد و چاي‌اش را بدون قند و با لبخند مي‌نوشيد. مي‌خواهم همان مرد بزرگي را به خاطر داشته باشم كه وقتي بعد از تمام شدن اولين جلسه كلاس آرام صدايش كردم تا نكته‌اي را يادآوري كنم، خنديد و گفت كه چرا اين را سر كلاس نگفتي. و من بيشتر خجالت كشيدم از بزرگواري مردي كه بعدها تا مي‌توانستم از او آموختم. از نادر ابراهيمي آموختم كه براي زبان و ادبيات مردمم احترام قايل باشم. او زير يكي از داستان‌هاي كوتاهم نوشته بود كه با زبان و ادبيات مردمي كه سعدي و حافظ دارد، فروغ و شاملو دارد نمي‌شود شوخي كرد. از او آموختم كه مي‌توان مردانه در برابر كلمات ايستاد، خم به ابرو نياورد و جنگيد. از او آموختم كه شاد بودن، كوه رفتن هيچ منافاتي به نويسنده بودن ندارد. آموختم كه جهان را مي‌شود جور ديگري هم ديد؛ خورشيدي كه پشت سبيل‌هاي مردي غروب مي‌كند، كه بار ديگر دوستش مي‌دارم.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 8:17 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، May 13، 2008

نگاهي به كتاب بحث در آثار و افكار و احوال حافظ

نگاه قاسم غني در كتاب «بحث در آثار و افكار و احوال حافظ» نگاهي مبتني بر جامعه شناسي، مردم شناسي و روانكاوي است. كار او در اين كتاب ماندگار ادبيات فارسي درست شبيه آن پزشك نامدار دنياي مدرن است كه مي خواست خدا را با چاقوي جراحي اش تشريح كند. غني در اين كتاب، مي خواهد همه چيز را از دريچه يي علمي و دقيق واكاوي كند. از اين روست كه او در شرح اشعار حافظ به دنبال يگانه معنايي است كه احتمالاً مي شود از آن استفاده كرد. نگاه اينچنيني گرچه به دليل تقدمي كه نسبت به بسياري از آثار منتشر شده درباره حافظ داراي اولويت است بر لبه تيز و تند تك صدايي حركت مي كند و اين در حالي است كه ويژگي اشعار حافظ ابعادي است كه مي توان از سطر سطر شعر او دريافت، اما اين نكته از اهميت كار قاسم غني كم نمي كند.ادامه

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 5:23 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

آخرين رمان، اعتراف و خداحافظي


دوريس لسينگ از جايزه نوبل متنفر است

صبح 9 اكتبر 2007 براي دوريس لسينگ 88 ساله روز عجيبي بود. او مثل همه روزها و مثل خيلي از زن هاي خانه دار زنبيلش را برداشت تا خريد روزانه اش را انجام دهد. اما برگشتن اش به خانه شبيه همه روزها نبود. تعداد زيادي خبرنگار و عكاس جلوي خانه نويسنده جمع شده بودند تا حسش را زمان شنيدن خبر برنده شدنش در نوبل ادبي بشنوند. لسينگ از برنده شدن جايزه ذوق زده شده بود. بسياري از خبرگزاري ها در آن روز تصوير خانم لسينگ را منتشر كردند كه روي پله هاي خانه اش نشسته و تقريباً توان حركت ندارد. احتمالاً خانم لسينگ با خودش مي گفت كه بعد از پنجاه سال نويسندگي صاحب پول و پله يي شده به علاوه آنكه شهرتش هم همه جا مي پيچد. اما حالابعد از حدود شش ماه ماجرا برعكس شده است. او در مصاحبه يي كه روز گذشته در بسياري از خبرگزاري ها منتشر شد، گفت دريافت جايزه نوبل، زندگي اش را به هم زده و بعد از دريافت اين جايزه ديگر آرامش ندارد. «لسينگ» در اين باره گفت: «اين روزها تنها كاري كه مي كنم اين است كه مدل عكاسي بشوم يا آنكه وقتم را به خبرنگاراني اختصاص بدهم كه مي خواهند با من مصاحبه كنند.» اين زن 88 ساله گفت حتي پول نوبل هم به دردش نخورده است، چون مجبور است براي آنكه دست ماموران ماليات به آن نرسد، زودتر خرجش كند. او گفت تا حال حاضر 775 هزار پوند از پولش را خرج خانواده پرجمعيت اش كرده و در نظر دارد زودتر از شر بقيه پول، كه البته تقريباً چندان زياد نيست، راحت شود. دوريس لسينگ چپگراي سابق، كه بعد از برنده شدن نوبل تقريباً از همه چيز دنيا از اينترنت گرفته تا نويسندگان و ناشران جوان انتقاد كرده بود، برنده شدن نوبل را يك «فاجعه خونبار» توصيف كرد. با اين همه تايم آنلاين سه روز پيش خبر داد كه او به زودي آخرين رمانش را با نام «آلفرد و اميلي» منتشر مي كند. اين رمان به نوعي اعتراف نويسنده است. البته او موضوع رمان را «نيمي واقعيت و نيمي داستان» معرفي كرده، اما در مصاحبه هايش به گونه يي شرح مي دهد كه همان نيمه واقعي داستان نيز واقعيت هاي زيادي را دربر دارد: علاقه به پدر و نفرت از مادر: «من از مادرم بدم مي آمد. او هم از من خوشش نمي آمد. اين براي او يك تراژدي بود: اما براي من نه.» گاردين در معرفي اين كتاب نوشت: اين كتاب در دو بخش با نام هاي «آلفرد تايلر» و «اميلي مك ويف» روايت مي شود كه در زندگي پدر و مادر خود نويسنده به شمار مي آيد. لسينگ در اين رمان از مجروح شدن پدرش مي نويسد. او در اين مورد مي گويد: «چه مي شد اگر آن تركش به پاي پدر نمي خورد و نسل بعدي هم تباه نمي شد. چه مي شد كه بريتانيا در صلح زندگي مي كرد.» اين كتاب قرار است در 288 صفحه از سوي انتشارات «فورث ايستيت» منتشر شود.لسينگ گفت اين كتاب آخرين كارش خواهد بود، چون ديگر توان نوشتن ندارد. او به نويسندگان جوان توصيه كرد نوشتن را به روزهاي بعد عقب نيندازند، چون توان نوشتن همواره با آنان نخواهد بود: «من ديگر فرصتي براي نوشتن ندارم. توان آن را هم ندارم. براي همين است كه هميشه به جوان ها مي گويم فكر نكنيد اين نيرو و توان را همواره خواهيد داشت.»1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 5:16 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، April 30، 2008

خوان خلمن به سروانتس رسيد

خوان خلمن شاعر مطرح اسپانيايي پس از يك عمر مبارزه، تعقيب و گريز و چنانچه خود مي گويد دست و پنجه نرم كردن با مرگ، جايزه ادبي سروانتس را دريافت كرد. اين جايزه را معتبرترين جايزه در ادبيات اسپانيايي مي دانند و به قولي آن را نوبل ادبيات اسپانيايي زبان قلمداد كرده اند. خوان خلمن 77 ساله يكي از مشهورترين شاعران آرژانتين است، به طوري كه او را ملك الشعراي اين كشور امريكاي جنوبي مي دانند. وي كه زماني عضو گروه چريكي «مومتونروس» بود و عليه حكومت ديكتاتوري آرژانتين مي جنگيد، پسر و عروس اش را در دوران ديكتاتوري نظامي اين كشور از دست داد. او سال ها تلاش كرد رد نوه اش را بيابد. حكومت نظامي آرژانتين همچنين خلمن را وادار به تبعيد به اروپا كرد. اين شاعر مطرح آرژانتيني هنگام دريافت جايزه اش كه 90 هزار يورو ارزش دارد، گفت: «زخم هاي به جا مانده از حكومت نظامي ديكتاتوري آرژانتين فراموش نشدني است. اين زخم ها در لايه هاي زيرين جامعه مثل يك غده سرطاني رشد مي كنند و همه چيز ما را تحت الشعاع قرار مي دهند.» وي كه جايزه اش را از پادشاه اسپانيا دريافت مي كرد، افزود: «من بارها مرده ام. هر بار كه خبري از قتل و ناپديد شدن دوستان و همكارانم به من مي رسيد، حس مي كردم خودم هم با ايشان مرده ام.» اين شاعر معترض و انقلابي سپس به دن كيشوت اشاره كرد و گفت: «اما وقتي دن كيشوت مي خواندم، دردم كمتر مي شد.» جايزه ادبي سروانتس چهارشنبه (23 آوريل) و طي مراسمي در دانشگاه «آلكالادي انارس» در شهر زادگاه سروانتس به خوان خلمن 77 ساله اهدا شد. در اين مراسم ماركانا خلمن نوه شاعر نيز حضور داشت. خلمن جايزه خود را از خوان كارلوس پادشاه راستگراي اسپانيا دريافت كرد، در حالي كه سال ها به عنوان يك مبارز چپ به فعاليت پرداخته بود. هيات داوران اشعار خلمن را بازتاب خاطرات دردناك او از زمان ديكتاتوري اين كشور عنوان كردند و آن را به عنوان نمونه ناب يك شعر انساني ستودند. آثار متعدد خلمن در نيم قرن فعاليتش به عنوان يك شاعر همچنين به مفهوم خانواده، عشق و تعهد ادبي يك نويسنده مي پردازند. پادشاه اسپانيا در مورد اين اشعار و هنگامي كه جايزه را به ملك الشعراي آرژانتين اهدا مي كرد، گفت: «اشعار شما با قدرت، صداقت و رواني سروده شده است. شعرها حاصل شوري است كه احساس شما آنها را پرورش داده است: شوري كه مشخصه اشعار ناب شما است.» وي افزود: «ما اينجا گرد آمده ايم تا نشان دهيم كه شعرهاي شما يك رويا نيست، بلكه واقعيتي خارق العاده، تاثيرگذار و فراموش نشدني هستند.» چندي پيش خبر انتشار اشعار خوان خلمن توسط «سعيد آذين» منتشر شده بود. وي اين مجموعه را «عاشقانه هاي سفاردي» نام نهاده است و آنها را از مجموعه شعر «زيرين» گزينش كرده كه 20 مجموعه شعر اين شاعر آرژانتيني است.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:39 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

يه كتاب ديگه

جومپا لاهيري يك زن خانه دار است. با اينكه او نويسندگي خلاق را در دانشگاه خوانده، همين رشته را درس داده و به تازگي سومين كتابش را هم روانه بازار كرده است، اما به بچه داري بيش از بقيه كارهايش اهميت مي دهد. او ترجيح مي دهد اوقاتش را به تربيت بچه اش بپردازد تا اينكه داستان جديدي بنويسد. شايد به همين دليل باشد كه بعد از چند سال كتاب سومش را روانه بازار كرده است. لاهيري با همان اولين كتابش به شهرت رسيد، كتابي كه برنده جايزه پوليتزر شد و با فاصله كمي با چند ترجمه به فارسي منتشر شد. «مترجم دردها»، «ترجمان دردها» و «مترجم ناخوشي ها» كه سه عنوان اولين كتاب لاهيري به فارسي بود، با استقبال خوانندگان فارسي زبان همراه شد، به طوري كه ترجمه آن توسط اميرمهدي حقيقت به چاپ چهارم رسيده است. كتاب دوم لاهيري هم هرچند جايزه نگرفت تقريباً با همين وضعيت روبه رو شد. اين كتاب نيز با چند ترجمه به فارسي برگردانده شد و مورد توجه خوانندگان قرار گرفت. لاهيري پس از «همنام» بيشتر اوقاتش را صرف زندگي خانوادگي كرد. او كه نويسنده يي هندي تبار است، به شيوه يي سنتي ازدواج كرد و بچه دار شد. او در چند مصاحبه يي كه اتفاقاً يكي دوتايش توسط روزنامه نگاران ايراني انجام شده بود، گفت بچه داري خيلي وقتش را مي گيرد. اما به هر حال بعد از دو سال دومين مجموعه داستانش را منتشر كرد. او اين كتاب را «زمين غيرعادي» ناميده است، كتابي كه شامل هشت قصه كوتاه است. درون مايه اين داستان ها مشكلات خانوادگي، ازدواج هاي ناموفق و نظاير آن است و وقايع آن در هند، انگلستان و ايتاليا رخ مي دهد. لاهيري در سومين كتابش فضايي متفاوت را تجربه كرده است.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:36 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Sunday، August 12، 2007

«صد سال تنهايي» بعد از 25 سال همچنان پرفروش است

با اينكه حدود بيست و پنج سال از انتشار كتاب «صد سال تنهايي» مي‌گذرد، اما همچنان اين اثر جاودانه از پرفروش‌ترين كتاب‌هاي ادبيات اسپانيايي‌زبان به حساب مي‌آيد. بنا بر گزارشي كه روز گذشته پايگاه خبري «لاتينو» منتشر كرد، طي هشت ماهي كه از آغاز سال 2007 مي‌گذرد، كتاب «صد سال تنهايي» بيش از يك ميليون نسخه فروش داشته است و از همين رو يكي از پرفروش‌ترين آثار ادبي در ميان كشورهاي اسپانيايي‌زبان به حساب مي‌آيد.
پايگاه خبري «لاتينو» در ذيل اين خبر صحبت‌هاي چند چهره ادبي و مديران فرهنگي را آورده است كه نظر خود را درباره راز موفقيت «صد سال تنهايي» بيان كرده‌اند. ماريو بارگاس يوسا مولف كتاب‌هايي چون «عصر قهرمان» و «جنگ‌ آخرالزمان» شاهكار ماركز را رماني فرامو‌ش‌نشدني دانسته است و اعتقاد دارد: «چون مسائل عنوان شده در اين كتاب هنوز در امريكاي لاتين و دنيا وجود دارد و ماركز مساله‌يي ازلي- ابدي را نشانه گرفته اثر او سال‌ها خواننده خواهد داشت. خورخه ميخل لونتي منتقد ادبي هموطن ماركز «صد سال تنهايي» را عصاره ادبيات امريكاي لاتين مي‌داند و معتقد است كه اين كتاب فرهنگ بومي اين منطقه را به شكل زيبايي داستاني كرده است و از آنجايي كه بومي‌ترين خصوصيات فرهنگي، عام‌ترين آنها هستند، خوانندگان به سادگي با كتاب همراه مي‌شوند. نيكلاس آرگوتي مدير يكي از كتابفروشي‌هاي معتبر نيكاراگوئه هم به جادويي بودن اين كتاب اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه به همين دليل اين كتاب تا قرن‌ها از پرفروش‌هاي حوزه ادبيات داستاني خواهد بود.
از ديگر اخبار مرتبط با ماركز مي‌توان به ساخت فيلمي بر مبناي يكي از داستان‌هاي كوتاه او اشاره كرد. يوكيو نيناگاوا قرار است فيلم «ارنديرا» را براساس داستان كوتاه «ارنديرا و مادربزرگ سنگدلش» از ماركز بسازد.
سال گذشته نيز اخباري مبني بر حضور ماركز در ايران منتشر شد اما اين سفرها تنها به برپايي نمايشگاهي منتهي شد كه با حضور تصاوير ماركز برپا شد. ماركز چند ماه پيش بعد از 25 سال به زادگاهش آركاتاكا سفر كرد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 3:42 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، August 04، 2007

باز هم آپدايك

اين روزها دنيا بهتر از هر زمان ديگري به کام جان آپدايک مي چرخد. اين نويسنده نامدار معاصر که متاسفانه هنوز کتابي مستقل از او به فارسي ترجمه نشده، هفته قبل مجموعه گفت وگوهاي خود را با مقدمه يي از جيمز شيفت منتشر کرد. او که سال گذشته با رمان «تروريست» در فهرست پرفروش هاي کتاب در حوزه ادبيات داستاني قرار گرفته بود، بار ديگر با حضور در فهرست بهترين نويسنده از ديدگاه خوانندگان جوان در نظرسنجي روزنامه ديلي تلگراف، اثبات کرد که نويسنده يي نيست که بتوان او را به يک نسل يا سن خاص محصور کرد. از سويي ديگر، اين هفته رونمايي آخرين رمان آپدايک نيز با طرحي متفاوت صورت مي گيرد. انتشارات پنگوئن پس از آنکه رمان «تروريست» با فروش خوبي روبه رو شد، تصميم گرفت اين کتاب را در قالب papar back (جلد مقوايي) عرضه کند.
آپدايک با موفقيت هاي روزافزون خود، آرزوي مادرش را که مي خواست نويسنده معروفي شود، به خوبي برآورده کرده است.ديگر او نويسنده يي نيست که براي انتشار قصه هايش در نيويورکر، لحظه شماري کند و راضي شود که اين قصه ها به هر قيمتي در اين هفته نامه معتبر چاپ شود. اين روزها نام آپدايک، فروش خوب هر کتابي را تضمين مي کند. جان آپدايک در سال 1932 در پنسيلوانيا به دنيا آمد. او برخلاف بسياري از جوانان هم نسلش مادري داشت که خودش مي خواست نويسنده شود، اما از آنجايي که خود به هدف نرسيده بود، اين آرزو را در جان دنبال مي کرد. با اين همه آپدايک کارش را با کشيدن کاريکاتور شروع کرد. او در سال 1954 اولين داستانش را در نيويورکر و در سال 1958 اولين مجموعه شعرش را چاپ کرد. هرچند اولين رمانش او را برنده جايزه ملي کتاب کرد، اما او موفقيتش را مديون کتاب هايي است که درباره يک شخصيت ورزشي به نام رابيت نوشته است.
آپدايک در سال 1981 براي رمان «رابيت ثروتمند مي شود» و در سال 1991 براي رمان «رابيت استراحت مي کند» جايزه پوليتزر را دريافت کرد. او جايزه هاي بسياري در کارنامه اش دارد اما خود استقبال خوانندگان را بهترين جايزه عمرش مي داند.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 8:27 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، July 21، 2007

شايعه درگذشت بانوي داستان‌نويسي تكذيب شد

شايعه درگذشت سيمين دانشور بدجوري اذيت مي‌كند، حتي اگر دوستي پشت تلفن با اطمينان متقاعدت كرده باشد كه هنوز اتفاقي نيفتاده است. از همين رو وقتي ترافيك و گرماي آخرين روزهاي تيرماه كلافه‌ات مي‌كند، دلشوره عجيبي داري كه زودتر خودت را به بيمارستان پارس برساني؛ بيمارستاني كه نويسنده «سووشون» را از صبح پنجشنبه در آن بستري كرده‌اند. بانوي داستان‌نويسي ايران هر چند با كمك دستگاه اكسيژن، اما هنوز نفس مي‌كشد. همه چيز برايت رنگي از آرامش مي‌گيرد، هر چند هنوز نگراني.1
مقابل در بيمارستان نويسندگان، شاعران و مترجماني را مي‌بيني كه سيمين دانشور را تنها نگذاشته‌اند. يكي از آنها سيدعلي صالحي است، هم او كه شايعه خبر درگذشت دانشور را از قول او نوشته بودند. صالحي تنها به اظهار تاسف بسنده مي‌كند و مي‌گويد كه هرگز چنين چيزي را نگفته است. برخلاف هميشه نمي‌خندد. نگران است و كمتر حرف مي‌زند. در كنار او فريبرز رئيس‌دانا و قاسم روبين هم ايستاده‌اند.1
سيمين بهبهاني و ويكتوريا دانشور (تنها خواهر سيمين) هم آمده‌اند. بهبهاني در همان اتاق انتظار طبقه همكف نشسته است. تنها آمده و همچون هر كدام از ما گوشه‌يي نشسته است. از شايعه‌يي مي‌گويد كه روز پنجشنبه درباره خود او ساخته بودند. مي‌گويد كه از اين دو روز دست‌كم چند صد نفر از جاهاي مختلف دنيا به او زنگ زده‌اند تا بدانند هنوز نفس مي‌كشد يا نه. مي‌گويد كه بعد از شنيدن صدايش مي‌خواسته‌اند مطمئن شوند كه آيا صداي واقعي بانوي غزل ايران را مي‌شنوند يا اشتباه مي‌كنند. از سلامتي‌اش مي‌گويم و سري تكان مي‌دهد: روزگار غريبي است...
دكتر خلافي، داماد سيمين هم آمده است. از او درباره وضعيت نويسنده «ساربان سرگردان» مي‌پرسم. از وضعيت نه چندان خوب نويسنده مي‌گويد و نگراني‌اش و اينكه اين نگراني را در چند ماه اخير همواره داشته است:«چند ماه است حال خانم دانشور بد است. گاهي بهتر مي‌شود و مي‌بريمش خانه. اما با مشكلات بعدي او را دوباره به بيمارستان برمي‌گردانيم. حالا هم از روز پنجشنبه آورديمش بيمارستان پارس"
دكتر عبدي، پزشك ويژه خانم نويسنده نگاه بهتري به ماجرا دارد. او از كماي روز پنجشنبه سيمين دانشور مي‌گويد و اضافه مي‌كند كه هر چند نويسنده با ماسك نفس مي‌كشد، اما ديگر در كما نيست.
سيمين دانشور كه تعداد و كيفيت نوشته‌ها و ترجمه‌هايش آنقدر هست كه نياز به باز شمردن نداشته باشد، حالا در طبقه اول بيمارستان «پارس» و در اتاق ICU تحت مراقب‌هاي ويژه قرار دارد. وضعيت اين نويسنده 86 ساله كه كتاب «كوه سرگردان»‌اش چندي است به علت مشكلات متفاوت منتشر نشده، به گفته پزشك معالجش رو به بهبود است و جاي تاسف دارد كه برخي با درج بيان نكاتي كه كمتر در آن حس مسووليت‌شناسي به چشم مي‌خورد احساس مردمي را به بازي مي‌گيرند كه همواره به نويسندگاني همچون سيمين دانشور علاقه و ارادت داشته‌اند.
در كنار نويسندگاني كه به ديدار دانشور آمده بودند، مديراني از جمله محسن پرويز نيز از بانوي داستان‌نويسي ايران ديدار كرد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 8:43 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟