ابرک شلوار پوش
Wednesday، April 07، 2010
پل غفوریان، مهران آستر و حکایت مرگی که در می زند
برچسبها: ادبيات
پیرمردی در حال مرگ، می خواهد درباره یک سال خیلی مهم و سرنوشت ساز دوران جوانی اش بنویسد. این پیرمرد "آدم واکر" نام دارد و دلش می خواهد روزهای به یاد ماندنی جوانی اش را حفظ کند. انگار می خواهد با نوشتن این روزها، از مرگی که در مقابلش قرار دارد، فرار کند. نمی خواهد "حرووم شه." خاطرات آن روها زیادند و کمی عجیب، درست مثل جوانی همه آدم ها، مخصوصا وقتی پیر می شوند و از این دریچه به دنیا نگاه می کنند.
آدام واكر كه در يك ميهماني با مردي به نام بورن آشنا ميشود. بورن، مردي كه در جمع "ناپيدا" بود، با آن ظاهر جذابش و شغل با کلاس اش به جنايتي دست ميزند كه زندگي و باورهاي آدام واكر را در هم ميريزد. اما اين جنايت ظالمانه و خشونتبار، تنها آن چیزی است که در ظاهر پیداست . آدام واکر بعد از دیدن این ماجراها تبدیل به فردی دیگر می شود. او بد جوری به جوانی پل آستر شبیه است. دانشجوی دانشگاه کلمبیا بوده و در مورد این دانشگاه نوشته است.
رمان سه راوی دارد، اما از آن داستان های عجیب و غریبی ندارد که خواننده را گیج کند، مثل همه داستان های پل آستر که ساده و روان است. خواننده این بار هم وارد دنیایی معماگونه می شود، اما نه از آن معماهای چیپ و بی خودی که ته اش هیچی ندارد، که از آن ماجراهای تو در تویی که آخر داستان حس می کنی به شناخت تازه ای از دنیا دست پیدا کرده ای. حس می کنی به جای یک نفر دیگر زندگی کرده، پیر شده ای و تجربه داری. و همین چیزهاست که باعث شده تا پل آستر نویسنده ای پرطرفدار در ایران باشد.
posted by سجاد صاحبان زند at 5:27 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، February 22، 2010
محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم
خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."
اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)
از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:00 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، February 02، 2010
برخی ... جسارتا نویسنده هستند
برچسبها: ادبيات
هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 11:13 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 27، 2010
دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد
برچسبها: ادبيات
علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.
مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 3:50 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 22، 2010
همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت
داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.
این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."
نتیجه و نکته کنکوری: پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)
posted by سجاد صاحبان زند at 5:51 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 20، 2010
عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:35 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 12، 2010
كتاب خواندن را از مرلين مونرو ياد بگيريد
برچسبها: ادبيات, روزنوشت, سينما وموسیقی
حالا بد نيست نگاهي به اين لينك بكنيد. شما در اين لينك، تصوير مرلين مونرو را ميبينيد كه در حال خواندن دشوارترين اثر ادبي قرن بيستم است: اوليس، نوشته جيمز جويس.
لطفا به بازيگرهاي ما بگوييد كه براي مرلين مونرو شدن، براي همفري بوگارث شدن، براي مارلون براندو شدن و حتي براي كيت وينسلت شدن، بايد كارهاي بيشتري انجام دهند. فقط آن كارهايي كه الان انجام ميدهند( مخصوصا خانمها) كافي نيست.
posted by سجاد صاحبان زند at 3:25 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
فرصت پرسيدن را حذف نكنيم
عصر يكي از روزهاي پاييزي با جلال ستاري قرار ملاقات ميگذاريم. او نيمي از هفته را در خانهاي در شمال كشور طي ميكند و نيمه ديگر را در تهران براي رسيدن به كارهايش. و طرفه اينكه در هر دوي اين نيمهها، او نوشتن را رها نميكند. خانهاش كه دفتر كارش نيز است، مملو از كتاب است و او با عينكي در دست به استقبال ما ميآيد. چه لباساش و چه كتابهايي كه در قفسه كتابخانهاش قرار دارند، رنگي از كهنگي ندارند. او همواره كوشيده است تا خودش را بهروز نگه دارد، هر چند كه علاقهاش به تاريخ و مسايل اسطورهاي است. ستاري حتي كوشيده است تا اسطورهها را نيز لباسي نو بپوشاند. در گفتگويي كه انجام شد، همين نكته نقطه محوري بحث قرار گرفت، اينكه اسطوره در دنيا و ادبيات امروز ما چه نقشي دارد و تا چه اندازه به درد ما ميخورد. شايد در نگاه كلي، اين بحث ارتباط چنداني با ادبيات نداشته باشد، اما در سوال پاياني در خواهيم يافت كه اسطورهها چه نقشي در ادبيات دارند و چگونه مي توانند آن را بارور كنند. پاسخهاي ستاري همچنين به ما خواهند آموخت كه نبايد اسير ظواهر اسطورهها بود و بايد از آنها براي رسيدن به تفكر و شناخت بهره گرفت.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 1:03 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
دشواري خليلي بودن
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:45 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 06، 2010
بهترين خاطره ت چيه؟
بهترین خاطره ت چیه؟
اون روزی نیست که تب کرده بودی؟
آره ، تب.
وتوی رختخواب می لرزیدی؟
مادرت پارچه خیس می ذاشت روی پیشونیت و
واسه ات سوپ داغ می آورد؟
همه اش نوازشت می کرد و
از هيچ مساله ناراحت كننده اي حرفی نمی زد.
کسی مجبورت نمی کرد مشق بنویسی.
یا از نمره ها...
من بهترین فيلم ها رو وقتی دیدم که مریض بودم.
* * *
خاطره ای از این بهتر؟
من که یادم نمی آد.
posted by سجاد صاحبان زند at 1:37 AM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، January 04، 2010
انگار همه چیز برای دور ریختن ساخته میشود
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 10:51 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، January 02، 2010
غبراييها
برچسبها: ادبيات
سه برادر خانواده غبرايي؛ مهدي، هادي و فرهاد، سهمي مهمي در ادبيات و فرهنگ معاصر داشتهاند. از اين ميان فرهاد غبرايي كه او را با ترجمههايي همچون "حريم"، " سفر به انتهاي شب"، "پاريس جشن بيكران"، " خانواده پاسكال دوراته " ، "جزيره" و بسياري آثار مطرح ديگر ميشناسيم در سال 1373 بر اثر سانحه تصادف رانندگي در گذشت. هادي غبرايي نيز كه ويراستار و مترجي توانا بود در سال 1382 و به دليلي مشابه از ميان ما رفت، مشكلي كه سبب درگذشت افرادي دگر نيز در خانواده غبراييها بوده است. در گفتگويي كه در ادامه ميآيد با مهدي غبرايي در مورد "اين سه برادر" به گفتگو نشستهام.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:02 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 01، 2010
نويسنده ادبيات آشپزخانهاي برنده جايزه معتبر فرانسوي شد
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 11:57 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، December 30، 2009
فرشتههايي كه خبر از تغيير مي دهند
برچسبها: ادبيات
اسكارت، يكي بود مثل ما، يكي مثل گاليله، يكي مثل مارتين لوتر، مثل مارتين لوتركينگ، مثل كوپرنيك و حتي مثل مادام بوواري كه نميخواست مثل همه باشد. ميخواست خودش باشد. ميخواست مثل خودش نفس بكشد. ميخواست از اطرافش فراتر برود. اما او ماند و ميليونها خواننده پيدا كرد، چون خودش را پنهان نكرد. چون واقعي بود و نقش بازي نكرد. چون اين صورتك مسخره را كه ما هر روز به صورت ميزنيم، به صورت نزد. او مربوط به نسلي بود كه ميخواست دنيا را تكان دهد، اما ما به نسلي تعلق داريم كه سعي ميكنيم آرام و در خلوتمان به دنيا بخنديم.
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 10:05 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
غول زيباي شعر هنوز زنده است
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:00 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، November 18، 2009
داستان هايي درباره جدايي
حرف زدن با نويسندهاي كه اولين كتابش را چاپ كرده، شبيه بازي با بازيكني است كه تازه بازي ياد گرفته. گاهي "شانس آماتوري" و گاهي استعداد بازيكن تازهواردتو را به شوق ميآورد و حتي گاهي طرفت بد بازي ميكند و بازي تو را به هم ميزند، با خودت فكر مي كني كه آنقدرها هم نميشود به قواعد از پيش تعيين شده دل بست. بايد سيال بود و در هر بازي، با قواعد همان بازي ، بازي كرد. يعني بايد خودت را به دست حلدثه بسپاري تا بيخيال روزهاي توفاني، كشتيات خود به خود به ساحل آرامش برسد. دست و پا زدن الكي، معمولا بي فاده است. برچسبها: ادبيات
حرفمان را از موضوع داستانها شروع ميكنيم. در بيشتر قصههاي كتاب، آدمهايي است كه با هم دچار مشكلاند، دخترها و پسران جواني كه نميتوانند با هم خوب حرف بزنند و "تفاهم" داشته باشند. يگانه مهر ميگويد كه مثل همه نويسندهها، موضوعاتش را از اطرافش ميگيرد. و بعد به نكته جالبتري اشاره ميكند كه اساس داستاننويسي است. به عقيده يگانه مهر، براي آنكه يك موقعيت داستاني شكل بگيرد، بايد يك مشكل، يك چالش و يا در نهايت يك اختلاف در قصه وجود داشته باشد. اين مشكل گاهي مي تواند بين آدمهاي قصه باشد و گاهي بين آنها و چيزهاي ديگر، مثلا با باد و باران. يگانه مهر هم به دليل آنكه موضوعاتي اجتماعي را براي كارش انتخاب كرده، ترجيح داده تا اين درگيريها ميان شخصيتهاي داستانش باشد: " وقتي همه چيز روه راه باشد، قصهاي به وجود نميآيد."
قصه اوا كتاب در يك "فست فود" اتفاق ميافتد، جايي كه اجتمالا چند ساعت از هفته خود را آنجاييم. به قول يكي از دوستان، انگار خوردن، آن هم خوردن در يك "فست فود"، تنها تفريحي است كه ميتوان داشت. البته نتيجه اين تفريح بيخطر، داغ شدن بازار "ويبراتور" عضلات و موسسههاي لاغري است. داستان قصه اول در اين محيط اتفاق ميافتد. زني از آينه به زوج جواني نگاه ميكند كه ساندويچ مرغ سفارش دادهاند. او همين طور كه از آينه به آن زوج جوان نگاه ميكند، خودش را و گذشته خودش را ميبيند و باقي ماجرا كه بايد آن را در كتاب بخوانيد.
قصههاي كتاب خيلي خيلي كوتاه است. حتي قصههايي كه كمي بلندترند، به بخشهاي كوتاه تقسيم شدهاند. انگار نويسنده ميداند كه قرار است براي مردي بيحوصله بنويسد، مردمي كه وقتي كم براي خواندن دارند. از داستان "تا... دمل" حرف ميزنيم كه اتفاقا اسم كتاب هم از روي آن انتخاب شده. كمي بعد حتما از نويسنده خواهيم پرسيد كه چرا اين اسم را براي كتابش انتخاب كرده. يگانه مهر ميگويد كه در اين داستان ميخواسته تا روزهاي مختلف زندگي يك شخصيت را به نمايش بگذارد و به همين دليل از ساختار "خاطره نويسي روزانه"، استفاده كرده است: " براي هر قصهاي بايد يك ساختار متناسب با آن را انتخاب كرد. " او در ادامه ميخواهد به اين سوال جواب دهد كه "چرا نميتواند يا نميخواهد بلند بنويسد"، كه ما روي بخش نميخواهدش تاكيد ميكنيم و ميخواهيم جواب دهد، هر چند كه تا اندازهاي به اين سوال جواب داده :" معمولا تمركزم را در قصههاي بلند از دست ميدهم، به همين علت دوست قصهام كوتاه باشد و منسجم، تا اينكه بلند باشد و به هم ريخته."
موضوعات و ساختار كتاب "تا ... دمل" خيلي شبيه هم است. يگانه مهر ميگويد كه اين همه قصههاي او نيست و او از ميان قصههايش، اين كارها را انتخاب كرده است: " وقتي داستانهايي از نظر محتوايي و ساختاري با هم فرق ميكنند، در يك مجموعه نميگنجند. به هر حال بايد چيزي بين اين داستانها ارتباط برقرار كند. يك دست بودن يك مجموعه داستان، يكي از عاملهاي موفقيت آن است."
و حالا برسيم به اسم كتاب. به نظرم مي رسد كه اسم قشنگي براي كتاب انتخاب نشده و آدم كنجكاوياش برانگيخته نميشود تا كتاب را بخواند. نويسنده اما كاملا با نظر من مخالف است. ميگويد كه انتخاب اسم براي كتاب كاملا سليقهاي است : " اگر من مجموعه داستاني با اين اسم ببنيم، حتما به سراغ آن خواهم رفت. نميدانم چرا، شايد به خاطر آنكه معناي اين كلمات براي من خاص است. دمل، به نوعي نشان دهنده بلوغ فكري و جسمي شخصيت داستان است. تا... دمل، يعني رسيدن به مرز آگاهي. پس اين اسم براي من داراي نوعي بار معنايي جذاب است.
گفتگوي ما در همين جا به پايان ميرسد. اما انگار "تا... دمل" تازه براي شما باز شده. به هر حال اگر ميخواهيد كتاب اول شما خواننده داشته باشد، بد نيست كه شما هم خواننده كتاب اول ديگران باشيد.
posted by سجاد صاحبان زند at 5:10 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، November 14، 2009
جهاني شدن ادبيات در گفت وگو با محمد کلباسي
برچسبها: ادبيات
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 5:59 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، November 11، 2009
داستايوفسکي فيلسوف
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 6:03 AM
5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، September 09، 2008
فرهنگستاني ها نخوانند
پنجشنبه روزنامهجام جم، در همان صفحه اول گزارشي منتشر كرده بود كه بدجوري من را به ياد طنزهاي ژورناليستي انداخت. البته حرجي بر دوستان روزنامهنگارم نيست كه تنها منعكس كننده خبرند. طنزي اگر هست، بر منبعان خبري است. در اين گزارش از تغيير واحد پول ايران بعد از حذف صفرها، از چند نفر استاد فرهنگستاني پرسيده شده بود كه بعد از تغيير، واحد پول ايران چه ناميده شود، خوب است. هر كدام از استادان حرفي زده و نظري داده است. يكي از استادان گفته كه بهتر است نام "تالانت" را انتخاب كنند، چون هم به "تومان" نزديك است و هم عبارتي ويژه است....1 برچسبها: ادبيات
فوقالعاده بود....1
posted by سجاد صاحبان زند at 6:06 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، July 26، 2008
يک نويسنده افغاني نامزد بوکر آسيايي شد
برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 4:26 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، July 02، 2008
پاموك هنرمند نظم آلماني را به هم ميزند
برچسبها: ادبيات
حضور در مراسم فرهنگي مختلف سبب شد تا اين نويسنده نتواند رمانش را بهموقع تمام كند و به همين دليل افتتاحيه شصتمين دوره نمايشگاه بينالمللي كتاب فرانكفورت با همه نظمي كه در چند سال گذشته داشته، با تغييراتي همراه شود، اين برنده نوبل ادبي سال 2006، ديروز دكتراي افتخاري خود را از دانشگاه امريكايي بيروت دريافت كرد. مسوولان اين دانشگاه دليل اهداي اين افتخار فرهنگي را فعاليتهاي اجتماعي وي عنوان كردند. اورهان پاموك ميهمان ويژه نمايشگاه كتاب فرانكفورت امسال است كه ميانه مهرماه امسال برگزار ميشود. او در كنار 350 نويسنده و 150 ناشر هموطنش در اين نمايشگاه حضور مييابد تا به عنوان كشور ميزبان، ادبيات و فرهنگ تركيه در اين رويداد بزرگ فرهنگي پاس داشته شود. در افتتاحيه اين نمايشگاه به احتمال فراوان عبدالله گل رئيسجمهور تركيه نيز حضور خواهد داشت، اما با اخباري كه بهتازگي توسط خبرگزاريها مخابره شد، حضور پاموك در كنار عبدالله گل در هالهيي از ابهام قرار گرفته است. پيش از اين قرار بود اين مراسم به نوعي با رونمايي كتاب «موزه بيگناهي» همراه باشد كه پاموك چند روز پيش اعلام كرد نميتواند كتاب فوق را به موقع به پايان برساند. از همين رو موزه هنري شهر فرانكفورت كه قرار بود نمايشگاهي مرتبط با اين رمان برگزار كند، برنامههاي خود را لغو كرده. اما هنوز خبري مبني بر تغيير افتتاحيه نمايشگاه كتاب فرانكفورت مخابره نشده است. به تعويق افتادن رمان «موزه بيگناهي» همچنين سبب شد تا انتشار ترجمه آلماني آن نيز به عقب بيفتد كه قرار بود توسط انتشارات كارل هانسر به چاپ برسد. اورهانپاموك به نوعي نوبل ادبي خود را وامدار نمايشگاه كتاب فرانكفورت است. او بعد از اظهارنظر جنجالياش درباره كتاب ارامنه در تركيه كه در گفتوگو با يك نشريه سوئيسي منتشر شد، بارها به دفاع از آراي خود پرداخت. اظهارات او در نمايشگاه فرانكفورت سال 2006 كه كمي پيش از اعلام برندگان نوبل ادبيات روي داد، بهطور حتم تاثير فراواني در جلب نظر داوران اين آكادمي داشت. در آن روزگار كتابهاي پاموك به كمتر از ده زبان زنده دنيا ترجمه شده بود، اما هماكنون او وضعيت ديگري دارد.1
حضور عبداللهگل در كنار پاموك در افتتاحيه شصتمين نمايشگاه كتاب تركيه، ميتواند گامي ديگر باشد براي پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا؛ مسالهيي كه همواره مورد علاقه اين نويسنده ترك بوده است.1
در كنار نويسندگان ترك حاضر در نمايشگاه، نويسندگاني از اقليتهاي قومي و مذهبي تركيه نيز در اين رويداد حضور مييابند. امسال سال تركيه در نمايشگاه خواهد بود و به اين مناسبت 300 نشست و ميزگرد در قالب 40 كنفرانس علمي در اين رابطه برگزار خواهد شد. علاوه بر نويسندگان تركيهيي تعدادي از هنرمندان تئاتر، هنرهاي تجسمي سينما و تلويزيون تركيه نيز در فرانكفورت حضور مييابند.1
posted by سجاد صاحبان زند at 6:57 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، June 23، 2008
وسايل شخصي احمد شاملو به مزايده گذاشته شد
شايعه حراج لوازم شخصي شاملو پس از طرح چندباره و تکذيب آن توسط نزديکان شاعر ديروز در حالي به وقوع پيوست که طبق شواهد به دست آمده، همسر شاملو نسبت به اين حراج رضايت نداشت. سياوش شاملو برپاکننده اين حراج نهايتاً خود تمامي اين آثار را به قيمت 550 ميليون تومان خريداري کرد. او 55 ميليون تومان از مبلغ فوق را نزد دادگستري کرج به وديعه گذاشت و موظف است طي يک ماه آينده مابقي پول را پرداخت کند تا وسايلي را از خانه آيدا سرکيسيان تحويل گيرد. آيدا همسر شاملو در گفت وگويي که با فارس انجام داد از تفاهمنامه يي سخن گفت که پيشتر با سياوش شاملو منعقد کرده بود. همچنين او گفت طبق اين تفاهمنامه و توافقي که چند سال قبل اخذ شده بنابر اين بود که وسايل و خانه مسکوني شاملو به همين صورت نزد وي بماند و در عوض پول اسباب و وسايل به پسران شاملو برسد. وي با ادعاي اينکه تاکنون بيش از 30 ميليون تومان به سياوش شاملو داده است، افزود؛ «بارها تفاهمنامه نوشتيم و بارها من به او پول دادم. مگر وسايل چقدر برآورد شده است؟ همه آن وسايل 51 ميليون تومان برآورد شده که اکنون بيش از 30 ميليون به آنها پول دادم و گفتم هر وقت کتاب هاي شاملو چاپ شد بقيه پول شان را هم مي دهم.» وي افزود؛ «در اين خانه وسايل شاملو را طوري که هم بتوانم زندگي کنم و هم براي مردم يادگاري بماند، حفظ کرده ام. مدت ها است که مردم مي آيند و با عشق و علاقه وسايل او را مي بينند و عکس مي گيرند. تا آنجا که از دستم برآمده اين کار را انجام داده ام، اما راستش را بخواهيد دستم هم خالي است و هرچه پول داشتم به آنها دادم.» سرکيسيان همچنين از نوع برخورد سياوش شاملو گلايه کرد؛ «ايشان هميشه به حالت طلبکار به اينجا آمده و هرگز يک شب نيامده بگويد اينجا آمده ايم تا صداي پدرمان را بشنويم يا فيلم و عکس هايش را ببينيم. اين حسرت به دل من مانده است. ايشان فقط به صورت يک طلبکار و غريبه به من نزديک شده است.» وي همچنين پيشنهاد تاسيس موزه شاملو را منتسب به خود دانست و گفت؛ «در حضور دکتر لطفي و جاويد به آنها گفتم مي توانيد وسايل را ببريد و شما موزه درست کنيد. مساله من و تو نيست. مهم اين است که وسايل يادگار بماند. اول مي خنديد که مگر مي شود خانه را موزه کرد و من به آنها گفتم مي تواني داخل و خارج کشور را ببيني که خانه بسياري از مشاهير را موزه کرده اند. الان خانه شکسپير، بتهوون و بسياري از نويسندگان روس حفظ شده است.» در پاسخ به اين اظهارات سياوش شاملو فرزند شاعر ضمن رد دريافت 30 ميليون تومان از آيدا سرکيسيان گفت؛ «ايشان هيچ پولي به ما ندادند. اگر چيزي برداشت کرديم از حساب پدرمان بود. هنوز حساب هايي بين ما هست که بسته نشده، اما به زودي با آيدا تسويه حساب مالي خواهم کرد.» وي هدف از خريدن لوازم شخصي پدرش از جمله فندک، زير سيگاري، تابلوي اهدايي ايران درودي، طرح عليرضا اسپهبد و تنديس شاملو را تشکيل موزه يي براي پاسداشت ياد اين شاعر معاصر عنوان کرد. وي با بيان اينکه همسر شاملو در مورد تاسيس موزه اهمال کرده گفت؛ وضعيت موزه شاملو به محض اينکه وضعيت کتابخانه و دست نوشته هاي وي مشخص شود، به نتيجه مي رسد. در همين حال ع. پاشايي از نزديکان همسر شاملو در گفت وگويي که با ايسنا انجام داد، گفت؛ «بخشي از آثاري که در اين حراج فروخته شد، به صورت امانت نزد شاملو بود. آثار نقاشاني از جمله ايران درودي در اين حراج فروخته شد در حالي که آنها مايل به اين کار نبودند، بلکه مي خواستند اين آثار در موزه شاملو بماند. حتي مجسمه تنديس شاملو که فروخته شد، متعلق به پارسا، کازروني و گلبن بود. بعد از مرگ شاملو آنها ترجيح دادند اين اثر در خانه شاملو بماند و فکر مي کردند در موزه قرار خواهد گرفت.» سياوش شاملو در اين مورد گفت؛ «اينها دروغ محض است. اگر چيزي امانت مي بود آنها مي بايست هنگام ابلاغ اعتراض مي کردند. آنها فقط مدعي هستند وگرنه اصلاً چنين چيزي نيست.» ع. پاشايي که يکي از دوستان شاملو و يکي از افراد مرتبط با همسر وي در مورد انتشار آثار شاعر است، مزايده روز گذشته را پايان کار ندانست و گفت؛ «کارها از لحاظ حقوقي ادامه دارد.»1 برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 8:23 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، June 07، 2008
خداحافظ عمو سبيلو
برچسبها: ادبيات
عصر پنجشنبه آخرين روزي بود كه خورشيد پشت سبيلهاي تو غروب كرد. بعد از آن هوا هميشه براي ما ايستاد تا دستهايي كه روزگاري از "يك عاشقانه آرام" نوشته بودند، جاودانه شوند، جاودانگياي كه از چند سال پيش آغاز شده بود، از همان زماني كه قلم به دست گرفتي و نوشتي. از همان سالهايي كه هيچوقت براي نوشتن خستگي به خودت راه ندادي. چند سالي خبري از تو نبود. ميگفتند كه بيماري. ميگفتند كه چيزي يادت نميآيد. ميگفتند كه بيماري همه آن منبع الهام داستانهاي جاودانهات را گرفته است. خيلي چيزهاي ديگر ميگفتند كه گوش من براي نشنيدن بهانههاي زيادي داشت. همينها بود كه بعد از سال 79 ديگر نميخواستم خبري از نادر ابراهيمي داشته باشم. ميخواستم در ذهنم او را همانگونه داشته باشم كه ديده بودم، مردي با قامت بلند، سبيلهايي تا بناگوش و دهاني كه شمرده سخن ميگفت. نميدانم اين كلمات شمرده آخرين بار كي ادا شدند. اصلا مهم نيست. گفتند كه عصر پنجشنبه آخرين روز بود. من اما ميخواستم همان مردي رابه خاطر بياورم كه روزگاري در قامت استاد روبرويم ميايستاد و چاياش را بدون قند و با لبخند مينوشيد. ميخواهم همان مرد بزرگي را به خاطر داشته باشم كه وقتي بعد از تمام شدن اولين جلسه كلاس آرام صدايش كردم تا نكتهاي را يادآوري كنم، خنديد و گفت كه چرا اين را سر كلاس نگفتي. و من بيشتر خجالت كشيدم از بزرگواري مردي كه بعدها تا ميتوانستم از او آموختم. از نادر ابراهيمي آموختم كه براي زبان و ادبيات مردمم احترام قايل باشم. او زير يكي از داستانهاي كوتاهم نوشته بود كه با زبان و ادبيات مردمي كه سعدي و حافظ دارد، فروغ و شاملو دارد نميشود شوخي كرد. از او آموختم كه ميتوان مردانه در برابر كلمات ايستاد، خم به ابرو نياورد و جنگيد. از او آموختم كه شاد بودن، كوه رفتن هيچ منافاتي به نويسنده بودن ندارد. آموختم كه جهان را ميشود جور ديگري هم ديد؛ خورشيدي كه پشت سبيلهاي مردي غروب ميكند، كه بار ديگر دوستش ميدارم.1
posted by سجاد صاحبان زند at 8:17 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، May 13، 2008
نگاهي به كتاب بحث در آثار و افكار و احوال حافظ
برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 5:23 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
آخرين رمان، اعتراف و خداحافظي
دوريس لسينگ از جايزه نوبل متنفر است برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 5:16 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، April 30، 2008
خوان خلمن به سروانتس رسيد
برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 6:39 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
يه كتاب ديگه
برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 6:36 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، August 12، 2007
«صد سال تنهايي» بعد از 25 سال همچنان پرفروش است
برچسبها: ادبيات
پايگاه خبري «لاتينو» در ذيل اين خبر صحبتهاي چند چهره ادبي و مديران فرهنگي را آورده است كه نظر خود را درباره راز موفقيت «صد سال تنهايي» بيان كردهاند. ماريو بارگاس يوسا مولف كتابهايي چون «عصر قهرمان» و «جنگ آخرالزمان» شاهكار ماركز را رماني فراموشنشدني دانسته است و اعتقاد دارد: «چون مسائل عنوان شده در اين كتاب هنوز در امريكاي لاتين و دنيا وجود دارد و ماركز مسالهيي ازلي- ابدي را نشانه گرفته اثر او سالها خواننده خواهد داشت. خورخه ميخل لونتي منتقد ادبي هموطن ماركز «صد سال تنهايي» را عصاره ادبيات امريكاي لاتين ميداند و معتقد است كه اين كتاب فرهنگ بومي اين منطقه را به شكل زيبايي داستاني كرده است و از آنجايي كه بوميترين خصوصيات فرهنگي، عامترين آنها هستند، خوانندگان به سادگي با كتاب همراه ميشوند. نيكلاس آرگوتي مدير يكي از كتابفروشيهاي معتبر نيكاراگوئه هم به جادويي بودن اين كتاب اشاره ميكند و ميگويد كه به همين دليل اين كتاب تا قرنها از پرفروشهاي حوزه ادبيات داستاني خواهد بود.
از ديگر اخبار مرتبط با ماركز ميتوان به ساخت فيلمي بر مبناي يكي از داستانهاي كوتاه او اشاره كرد. يوكيو نيناگاوا قرار است فيلم «ارنديرا» را براساس داستان كوتاه «ارنديرا و مادربزرگ سنگدلش» از ماركز بسازد.
سال گذشته نيز اخباري مبني بر حضور ماركز در ايران منتشر شد اما اين سفرها تنها به برپايي نمايشگاهي منتهي شد كه با حضور تصاوير ماركز برپا شد. ماركز چند ماه پيش بعد از 25 سال به زادگاهش آركاتاكا سفر كرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 3:42 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، August 04، 2007
باز هم آپدايك
برچسبها: ادبيات
posted by سجاد صاحبان زند at 8:27 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، July 21، 2007
شايعه درگذشت بانوي داستاننويسي تكذيب شد
شايعه درگذشت سيمين دانشور بدجوري اذيت ميكند، حتي اگر دوستي پشت تلفن با اطمينان متقاعدت كرده باشد كه هنوز اتفاقي نيفتاده است. از همين رو وقتي ترافيك و گرماي آخرين روزهاي تيرماه كلافهات ميكند، دلشوره عجيبي داري كه زودتر خودت را به بيمارستان پارس برساني؛ بيمارستاني كه نويسنده «سووشون» را از صبح پنجشنبه در آن بستري كردهاند. بانوي داستاننويسي ايران هر چند با كمك دستگاه اكسيژن، اما هنوز نفس ميكشد. همه چيز برايت رنگي از آرامش ميگيرد، هر چند هنوز نگراني.1 برچسبها: ادبيات
مقابل در بيمارستان نويسندگان، شاعران و مترجماني را ميبيني كه سيمين دانشور را تنها نگذاشتهاند. يكي از آنها سيدعلي صالحي است، هم او كه شايعه خبر درگذشت دانشور را از قول او نوشته بودند. صالحي تنها به اظهار تاسف بسنده ميكند و ميگويد كه هرگز چنين چيزي را نگفته است. برخلاف هميشه نميخندد. نگران است و كمتر حرف ميزند. در كنار او فريبرز رئيسدانا و قاسم روبين هم ايستادهاند.1
سيمين بهبهاني و ويكتوريا دانشور (تنها خواهر سيمين) هم آمدهاند. بهبهاني در همان اتاق انتظار طبقه همكف نشسته است. تنها آمده و همچون هر كدام از ما گوشهيي نشسته است. از شايعهيي ميگويد كه روز پنجشنبه درباره خود او ساخته بودند. ميگويد كه از اين دو روز دستكم چند صد نفر از جاهاي مختلف دنيا به او زنگ زدهاند تا بدانند هنوز نفس ميكشد يا نه. ميگويد كه بعد از شنيدن صدايش ميخواستهاند مطمئن شوند كه آيا صداي واقعي بانوي غزل ايران را ميشنوند يا اشتباه ميكنند. از سلامتياش ميگويم و سري تكان ميدهد: روزگار غريبي است...
دكتر خلافي، داماد سيمين هم آمده است. از او درباره وضعيت نويسنده «ساربان سرگردان» ميپرسم. از وضعيت نه چندان خوب نويسنده ميگويد و نگرانياش و اينكه اين نگراني را در چند ماه اخير همواره داشته است:«چند ماه است حال خانم دانشور بد است. گاهي بهتر ميشود و ميبريمش خانه. اما با مشكلات بعدي او را دوباره به بيمارستان برميگردانيم. حالا هم از روز پنجشنبه آورديمش بيمارستان پارس"
دكتر عبدي، پزشك ويژه خانم نويسنده نگاه بهتري به ماجرا دارد. او از كماي روز پنجشنبه سيمين دانشور ميگويد و اضافه ميكند كه هر چند نويسنده با ماسك نفس ميكشد، اما ديگر در كما نيست.
سيمين دانشور كه تعداد و كيفيت نوشتهها و ترجمههايش آنقدر هست كه نياز به باز شمردن نداشته باشد، حالا در طبقه اول بيمارستان «پارس» و در اتاق ICU تحت مراقبهاي ويژه قرار دارد. وضعيت اين نويسنده 86 ساله كه كتاب «كوه سرگردان»اش چندي است به علت مشكلات متفاوت منتشر نشده، به گفته پزشك معالجش رو به بهبود است و جاي تاسف دارد كه برخي با درج بيان نكاتي كه كمتر در آن حس مسووليتشناسي به چشم ميخورد احساس مردمي را به بازي ميگيرند كه همواره به نويسندگاني همچون سيمين دانشور علاقه و ارادت داشتهاند.
در كنار نويسندگاني كه به ديدار دانشور آمده بودند، مديراني از جمله محسن پرويز نيز از بانوي داستاننويسي ايران ديدار كرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 8:43 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

