ابرک شلوار پوش

 

 

 

Friday، January 22، 2010

همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت

خواندن کتاب "روشنفکران رذل و مفتش بزرگ" را تازه شروع کرده ام. فکر کنم خیلی زود هم تمام شود. چون فقط 110 صفحه است. آن هم با قطع کوچک.

داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.

این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."

نتیجه و نکته کنکوری: پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)

برچسبها: , ,

posted by سجاد صاحبان زند at 5:51 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، January 19، 2010

گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد

یکی از سالم ترین و البته خطرناک ترین تفریحات سالم ما رفتن به رستوران هاست.( تفريحات سالم ديگه رو من نمي دونم. نكنه ذهن شما هم ....نه بابا ) دقیقا وقتی همه دور هم نشسته ایم و مدام از هم می پرسیم که چه کنیم که هم تفریح باشد و هم ارزان، نتیجه می گیریم که برویم رستوران یا "فست فود". البته بحث های زیادی مطرح می شود که خیلی به ما مربوط نیست. ( مثلا چي بپوشم خان ها... ا... سرتو بكن اونور....زشته ) . از آنجایی به ما مربوط می شود که توی رستوران نشسته اید، غذایتان را انتخاب کرده اند و شما می خواهید از پولی که داده اید، لذت ببرند. اما دقیقا این طوری نمی شود. با هر لقمه ای که از روی میز بلند می شود و به سمت دهان حرکت می کند، کلمه "اه، دارم چاق می شوم"، شنیده می شود.( راستي چاق بشي هم بد نيست ها...) حس می کنی داری یک کنسرو تاریخ مصرف گذشته را می خوری.

همین که می گویی "بی خیال چاقی، بذار حاشو ببریم"، یک نفر ( شاید چند نفر)، نگاهی بهت می اندازند که دقیقا می فهمی که " کی عاقله، کی سفیه ". می گویند چاقی که مهم نیست :" اگه بدونی این سویس کالباس رو چه جوری درست می کنن." همیشه خدا هم یک نفر پیدا می شود که پسرخاله اش توی یک کارخانه سویس – کالباس سازی کار می کند ( و حتی ممکن خودش رییس شرکت باشد)، اما خودش لب به سویس و کالباس نمی زند. خلاصه در حالی که حس می کنی داری بالا می آوری:" مگه من گفتم بیایم اینجا."

اما دیگر کار از کار گذشته است. کلی غذای نخورده مانده و پول داده. حالا نوبت شماست که سخنرانی قرایی درباره غذا و غذا خوردن کنید. شما می توانید مطالبی را که در ادامه نوشته می شود، چند بار به دقت بخوانید ، حتی پرینت بگیرد و حفظ کنید.

حرفتان را با یک سوال شروع کنید. مثلا نظرشان در مورد سبزی خوردن بپرسید. احتمالا همه می گویند که چقدر خوب است و از این حرف ها. با قیافه ای حق به جناب بگویید که در آخرین خبرها آمده که مثلا سبزی باعث آلزایمر می شود. دقیقا در همین لحظه بحث عوض می شود. مثلا یکی در مورد نحوه درست شستن سبزی حرف می زند که ما آن را خوب نمی شوریم و کلی انگل اجتماع دارد. یکی دیگر هم می گوید که "اگر خوب بشوریش، همه ویتامین هایش می ره." و تو ناخن هاتو یواشکی به هم می زنی. البته در این قسمت هم پسرعموی یکی از ساکنان دور میز، در کارخانه مواد شوینده کار می کند ( یا رئیس آن است ) و در مورد مضرات این مواد حرف می زند. و شاید در خوبی اش. مهم این است که فضا، چطور فاز بدهد.

می توانی بحث میوه ها را پیش بکشی. احتمالا این بحث هم جواب می دهد، چون خیلی ها برای وزن کم کردن، روزی چند کیلو میوه می خورند تا لاغر بمانند. البته همیشه می شود یواشکی چیزی خورد و به همه گفت:" نمی دونم من چرا چاق می شم. هوا هم بخورم، می ترکم. " البته شما می توانید بحث شیرین کالری را مطرح کنید. هر سیب، حد.د 110 کالری دارد و می تواند شما را چاق کنید. باز هم بحث در می گیرد.

اما حرف شما می تواند نکته دیگری باشد. مثلا بگویید که یک روز می گویند چای برای دندان ها خوب است، فردا می گویند که لثه را خراب می کند، پس فردا می گویند که هر روز بیشتر از 3 استکان نخورید و خلاصه هر روز چیزی می گویند. پس بهتر است خوب بخورید، خوب بخوابید و خوب کارهای خوب بکنید. نیچه هم با انجام دادن همین کارها، نیچه شد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 4:51 AM 2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، January 18، 2010

فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند

فروغ و تختی، سرنوشت ملت ما هستند، جوانانی که همچون سهراب، در اوج جوانی مطرح شدند و برای آنکه در اوج بمانند، در اوج مردند. فروغ 32 سال داشت و تختی 36 سال. و همان طور که سهراب، برای سهراب شدن اش، بهانه نمی خواست، فروغ و تختی هم نیازمند بهانه نبودند. اصلا مهم نبود که یکی کشتی بگیرد و دیگری، شعر بگوید و فیلم بسازد. مهم آن بود که این سهراب ها، باید متولد می شدند و رستم زمانه جان آنها را بی بهانه بگیرد. یکی متولد دی ماه بود و دیگری در دی ماه، رفت. اما چه تفاوت که مرگ و تولد، برای سهراب های زمان یکی است. یکی با تولد نامش را به ثبت رساند و آن دیگری با تولدی دیگر؛ با مرگ. و سهراب های زمانه ما، از جنسیت فراتر رفته بودند.
متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 8:06 AM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Friday، January 15، 2010

ببين چي مي گم، بعد كتكم بزن

زندگي محل سو تفاهم هاست. هر روز که مي گذرد، به اين جمله اوژن يونسکو بيشتر ايمان مي آورم که "زبان و حرف زدن، فقط توليد سوتفاهم مي کند."
علت هاي اين سوتفاهم بسيار است و حتما نمي شود، آن را در يک پست وبلاگي نوشت. شما اين مطلب را به حساب يک دل نوشت بگذاريد لطفا.
اولين نکته آن است که ما همديگر نمي شويم. يعني اصلا گوش مان را به حرف هاي طرف مقابلمان نمي سپاريم تا ببينيم او چه مي گويد و اصلا حرف حسابش چيست. و وقتي چيزي را گوش نداده باشيم، آن چيزي را خواهيم شنيد که حدس مي زديم. اين گونه است که گام اول سوتفاهم زده مي شود.
در گام دوم، بسياري از ما، هنوز تکليف خودمان را خودمان نمي دانيم. مثلا نمي دانيم که مي خواهيم که پاي در سنت داشته باشيم يا در مدرنيته. راه آشتي اين دو را هم نمي دانيم. يا ندانسته ايم. يا نمي خواهيم بدانيم. اين است که نمي دانيم با ديگري چگونه رفتار او کنيم. او هم مي ماند. جمع دو در مانده، سوتفاهي بزرگ است.
در گام سوم، ما پنهان گراني بزرگيم. خودمان را مخفي مي کنيم. نيازهايمان را نمي گويم. اهداف مان را براي طرف مقابل شرح نمي دهيم. يعني جداي از آنکه تکليف مان با خودمان روشن نيست، همين تکليف نيم بند معلوم را هم، روشن نمي کنيم. چرا؟ چون مي ترسيم که ايجاد سونفاهم کنيم. چون مي ترسيم که طرف مقابل را از دست بدهيم. چون مي ترسيم که دلش بشکند و رم کند.
از همه بدتر، در گام چهارم آن است که ما به شدت خودخواهيم. هميشه همان مي خواهيم که به نفع ماست. حاضريم که ديگران را پاي قربانگاه "من" گردن بزنيم و بعد برجنازه اش گريه کنيم.

اي واي از سوتفاهم. اي واي بر دلهايي که اندوهگين مي شوند.

همه فرياد هايي که مي زنيم، از همين روست. لطفا بر سر ابرک بي شيله پيله، بر سر ابرک سرگردان، ابرکي که دلش به نباريدن خوش است، فرياد نکشيد. اين ابرک، براي فرياد شنيدن آفريدن نشده است.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 10:25 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، January 12، 2010

فرصت پرسيدن را حذف نكنيم

اسطوره‌ها" در ادبيات و دنياي معاصر در گفتگو با جلال ستاري"
عصر يكي از روزهاي پاييزي با جلال ستاري قرار ملاقات مي‌گذاريم. او نيمي از هفته را در خانه‌اي در شمال كشور طي مي‌كند و نيمه ديگر را در تهران براي رسيدن به كارهايش. و طرفه اينكه در هر دوي اين نيمه‌ها، او نوشتن را رها نمي‌كند. خانه‌اش كه دفتر كارش نيز است، مملو از كتاب است و او با عينكي در دست به استقبال ما مي‌آيد. چه لباس‌اش و چه كتاب‌هايي كه در قفسه كتابخانه‌اش قرار دارند، رنگي از كهنگي ندارند. او همواره كوشيده است تا خودش را به‌روز نگه دارد، هر چند كه علاقه‌اش به تاريخ و مسايل اسطوره‌اي است. ستاري حتي كوشيده است تا اسطوره‌ها را نيز لباسي نو بپوشاند. در گفتگويي كه انجام شد، همين نكته نقطه محوري بحث قرار گرفت، اينكه اسطوره در دنيا و ادبيات امروز ما چه نقشي دارد و تا چه اندازه به درد ما مي‌خورد. شايد در نگاه كلي، اين بحث ارتباط چنداني با ادبيات نداشته باشد، اما در سوال پاياني در خواهيم يافت كه اسطوره‌ها چه نقشي در ادبيات دارند و چگونه مي توانند آن را بارور كنند. پاسخ‌هاي ستاري همچنين به ما خواهند آموخت كه نبايد اسير ظواهر اسطوره‌ها بود و بايد از آنها براي رسيدن به تفكر و شناخت بهره گرفت.

متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 1:03 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، December 30، 2009

كشتن انديشه هاي جوان عادت ما ايراني هاست

ما شرقي‌ها، دوست داريم كه گذشته مان را ويران كنيم، آن وقت بر ويرانه‌ها گريه سردهيم كه " اي واي، ميراثمان بر باد رفت." ما تخت جمشيدها داريم كه در حال ويراني است وآنها تعدادي خانه‌ معمولي كه از آنها محافظت مي‌كنند. اين تفاوت ماست. همين تفاوت در اسطوره‌هاي ما هم هست. اسطوره و داستان حماسي ما، ماجراي رستم و سهراب است و داستان آنها، داستان اديپ. ما پسرانمان را مي‌كشيم و آنها پدرانشان را. يعني اسطوره‌هاي اينگونه مي‌كنند، چون جامعه ما از ته دل مي‌خواهد كه اينگونه باشد و آنها مي خواهند كه آنگونه باشند.

متن كامل


برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 10:21 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، November 11، 2009

داستايوفسکي فيلسوف

وقتي از «فلسفه» حرف مي زنيم، آنچه در وهله اول به نظرمان مي رسد مقاله تفصيلي بلندبالا و کتاب هايي است که خوانش آنها با دشواري هايي همراه است. سوزان لي اندرسون اما در کتاب «فلسفه داستايوفسکي» نشان مي دهد فلسفيدن مي تواند به شيوه هاي ديگري نيز صورت گيرد. او به درستي بر اين نکته تاکيد دارد که «فلسفه ورزي در آثار داستاني نه تنها ممکن است، بلکه داستان نويسان بزرگ بعضاً مي توانند با آثار داستاني، بهتر و موثرتر فلسفه ورزي کنند.»

متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 6:03 AM 2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، August 15، 2009

هواپيماي بادكنكي

در هواپيمايي نشسته بودم و هواپيما آن قدر ارتفاعش كم شده بود كه هر لحظه ممكن بود كه به يكي از ساختمان هاي سه و چهارطبقه اطراف بخورد. حس مي كردم كه هواپيما از جنس اين بادكنك است. بعدش كه كمي از زمين بلند شد، خودم را انداختم روي يكي از ساختمان ها. خواستم كه به خانه برگردم. ديدم كه ساختمان بالاي كوهي و چند پليه، كه يكي در ميان نيستند من را به پايين دره مي رسانند. به دشواري خودم را پايين كوه رساندم. هوا گرفته و مه آلود بود. بايد در صف اتوبوس مي ايستادم و البته اتوبوسي در كار نبود. خيلي ها مثل من از هواپيمايشان جا مانده بودند. چه خاكي بايد به سرم مي كردم؟ همين بود كه ناگهان از خواب بيدار شدم.
دو شب قبل هم خوابي مشابه ديدم. باز هم جا مانده بودم. اين بار ماشين پيكاني داشتم( از اين لكنته هاي مدل 50 و 51)، انگوري رنگ، چند بار گمش كردم. يعني در خياباني بلند مي رفتم و از جلوي ماشين مي گذشتم و پيدايش نمي كردم. تا آنكه خسته و جامانده بيدار شدم.
روياهايم مي خواهند بهم چه بگويند؟

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 3:57 AM 7 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، July 22، 2009

ماجراي قوام السطنه و اينكه چرا دخترك فاميل ما به دليل داشتن شماره تلفن يك پسر به چوب و فلك بسته شد

دلم مي‌خواهد يك جدول ايجا بكشم كه توي آن تفاوت‌هاي برخورد آدم‌ها را توش بنويسم. اما خوب نمي‌شود. يعني بلد نيستم. اما اين دليل نمي‌شود كه آن چيزهايي را كه مي‌خواهم ننويسم. بنويسم؟ بنويسم؟ واقعا.... بنويسم؟
متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 3:10 AM 13 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، July 21، 2008

من، نيچه و حرف هاي درگوشي

يكي دو روز پيش فيلم "نيچه" را ديدم، هماني كه آن را بر اساس رمان پرفروش "وقتي نيچه گريه كرد" ساخته اند. اول از همه بايد عرض كنم كه اصلا فيلم را دوست نداشتم. يك جورهايي نيچه را به گند كشيده بود. منظورم اين نيست كه نيچه بهترين آدم جهان است و من همه نوشته‌هايش را قبول دارم، نه. اما آن قدر او را سطحي و الكي به نمايش در آوردند كه اصلا با نيچه واقعي جور نبود. مثل يكي از فيلمسازهاي وطني كه چندي قبل، سراغ شهريار رفت و...مثل اين كه دارم وارد خط قرمز مي‌شوم. بگذريم.1
اما يكي از نكاتي كه "نيچه" مطرح مي‌كرد،‌ بحث آزادي و خود بودن است. هرچند كه پايان بندي فيلم اين موضوع را هم به گند مي‌كشيد، اما همان طرح موضوع براي من جالب بود. يك آدم در چه زماني احساس آزادي مي‌كند؟ چه زماني حس مي‌كند كه به همه آن چيزهايي كه مي‌خواهد رسيده است؟ به نظر من هيچ وقت. آدم اگر آدم باشد، هيچ وقت حس رهايي و آزادي نخواهد داشت. صد در صد. هميشه چيزهايي كه دلت مي‌خواهد و نمي‌تواني به آن ها برسي.حتي وقتي بخواهي ديگران را دوست بداري، گاهي خودشان اجازه نمي‌دهند. دنياي جالبي است. شايد شبيه همان چيزي كه سهراب مي‌گفت:"هميشه فاصله اي هست؟"
"نيچه" دوباره من را برد به شهر كوچه هاي قديمي. اولين آشنايي ام با او خنده دار تر از آن است كه بخواهم بنويسم. يك حادثه. علاقه به زرتشت، كتاب "چنين گفت زرتشت" نيچه را به خانه ام آورد كه شرح خريدنش خود داستاني ديگر است. و بعد "فراسوي نيك و بد". نيچه به من آموخت كه بازي و ادا را كنار بگذارم و خودم باشم. اما واقعي بودن هميشه با پرداخت هزينه همراه است. هميشه سو تفاهم در پي دارد. همه دوست دارند برايشان بازي كني. توي واقعي را دوست ندارند....همه اين ها بعد از ديدن فيلم چرند نيچه به سراغم آمد. از اين جهت من به اين فيلم مديونم. از اين جهات و از چند جهت ديگر كه نتوانستم توي اين متن بنويسم. چرا؟ اولش كمبود جا و دوم اين كه بعضي از حرف ها را بايد درگوشي گفت.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 1:02 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟