ابرک شلوار پوش

 

 

 

Monday، March 01، 2010

با احساسات مردم بازی نکنید

تیم محبوب روزهای کودکی‌ام، تیم آبی‌پوش تهران، باز هم باخت. به من ربطی ندارد که مشکل این تیم کجاست. به من ربطی ندارد که بازیکن‌ها را دلال‌ها انتخاب می‌کنند. به من ربطی ندارد که بازیکن‌ها پولکی شده‌اند. به من ربطی ندارد که رابطه‌ها باعث می‌شود تا بهترین گزینه‌ها مربی تیم محبوبم نشوند. به من ربطی ندارد که فوتبال را سیاسی کرده‌اند. به ربطی ندارد که یک مدیر غیر فوتبالی در استقلال است. خیلی چیزهای دیگر به من ربطی ندارد.

اما به من ربط دارد که یک انسان، یک طرفدار تیم آبی‌پوش از فرط ناراحتی، سکته می‌کند. به من ربط دارد که قیافه عبوس طرفداران تیم محبوبم را می‌بینم. به من ربط دارد که تیم استقلال به عنوان یکی از نمایندگان فوتبال ایران، بیشتر مورد توجه باشد. به من ربط دارد که مردم را جدی بگریم.

لطفا با احساسات مردم بازی نکنید.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 4:09 AM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، February 27، 2010

سفري به آب هاي جهان

حدود 12 روز است كه خواهرم رفته قبرس كه درس اش را ادامه بدهد. شايد كمي دير اين مطلب را مي نويسم چون تا همين الان باورم نمي شود كه او از ما دور شده است، اگر چه ايران هم كه بود نزديك نبوديم. او در شهر باراني زادگاه من ، رشت ، بود و من در تهران شلوغ و پر دود و دم. اما همين حس كه هر وقت بخواهي مي تواني بروي پيش خواهرت، حس خوبي بود.

مدام توي ذهنم با خودم كلنجار رفتم. حتي آخرين شبي كه با هم بودبم، اصلا خوش نگذشت بهم، چون مدام به لحظه مزخرف فردا فكر مي كردم. با خودم فكر مي كردم تا چند روز ديگر بايد صبر كنم تا دوباره با اعضاي خانواده ام دور هم جمع شويم. اصلا من براي اين به دنيا آمده ام كه براي لحظات بد، اجازه ندهم كه لحظات خوب زندگي ام سر برآورند.

اما امروز صبح، درست مثل اسكارلت شدم كه مي گفت: " فرا روز ديگري است." همين جور كه توي وب مي چرخيدم، دوست هاي زيادي ديدم كه مسافرتند يا از مسافرت برگشته اند يا مي خواهند بروند مسافرت. من تا حالا پايم را حتي دربند هم نگذاشته ام چه برسد به خارج از كشور، اما حالا حس مي كنم كه مي توان مسافر آب هاي جهان شد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:06 PM 5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، February 22، 2010

محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم

خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."

اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)

از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 2:00 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، February 20، 2010

نفس کشیدن به دلیل آلودگی هوا لغو می‌شود

اي برنامه صبحگاهي راديو هم براي ما دردسر شده. هر كار كه مي‌خواهم بيايم سركار، چند جمله‌اي مي گويند که دقیقا این جمله ته‌شان باید بیاید: لطفا من را بنویس.

امروز صبح که می‌آمدم سرکار چهار- پنج خبر ورزشی پخش کردند. جالب ماجرا این‌جا بود که از این تعداد خبر، دو - سه‌تایشان مربوط بود به لغو سفرهای تیم‌های ورزشی. یکی به دلیل سردی هوا لغو شد، یکی به دلیل مشکلات فنی و یکی دیگر هم به دلایلی که الان یادم نیست. اما نویسنده این خبرها را با کمی شیطنت کنار هم آورده بود.

با این اوصاف تا چند وقت دیگر، این لغو شدن‌ها وارد زندگی ما هم می‌شوند. احتمالا من به دلیل مشکلات دهان و دندان، مجبورم یکی از وعده‌های غذایی روزانه‌ام را لغو کنم. البته فکر نکنید که مشکل مالی و این چیزها هست‌ها.

شاید به دلیلی نداشتن بلیت الکترونیکی اتوبوس‌های تندرو ( بی آر تی سابق )، پیاده سر کار بیایم. البته فقط باید همان موقع که می‌رسم خانه راه بیافتم، چون باید سرموقع برسم سرکار. این پیاده‌روی یک حسن هم دارد. رادیو گوش نمی‌کنم.

اصلا شاید به دلیل آلودگی هوا، کلا کارهایم را لغو کنم بمانم خانه. فعلا که افتاده‌ایم در خط لغو کردن، شاید خیلی چیزهای دیگر را هم لغو کردم. اصلا مگر من چه چیزم کم است که کلا لغو نکنم.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 2:20 AM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Thursday، February 18، 2010

آي آدم‌ها از جان خودتان چه مي‌خواهيد؟

هميشه اين سوال رو از خودم پرسيدم كه چرا آدم‌ها، يك چيزي مي‌سازنند يا خلق مي‌‌كنند و به دنبال اين هستند كه نقض‌اش كنند. انيشتين خدابيامرز كه خانم باز خيلي ماهري بود و علاوه بر فيزيك، بلد بود با آن قيافه به هم ريخته‌اش دل خانم‌ها را به دست بياورد، قانون سرعت نور را به دست آورد و نشان داد كه بيشترين سرعتي كه مي‌توان داشت، سرعت نور است. بعدش به فكر اين افتاد كه سرعت بالاي نور چه جوري است. راستش اگر آدم به سرعت بالاي نور دست پيدا كند، خيلي جالب است، چون مي‌توانيم به زمان گذشته برگرديم. دلتان براي بچگي‌تان تنگ نشده؟ دوست ندارد مادرتان دوباره نوازشتان كند؟ پس زنده باد سرعت بالاي نور، هرچند كه خيالي بيش نيست.

سرعت بالاي نور و رسيدن به روزهاي خوب بچگي، نقطه خوب ماجراست. به هواپيما فكر كنيد. آدم‌ها هواپيما ساخته‌اند تا بمب بر سر آدم‌هاي ديگر بريزد. اسحله ساخته‌اند تا ديگران را بكشند. سم ساخته‌اند تا از شر ديگران خلاص شوند.

آدم‌ها خانه ساخته‌اند تا در چارچوب ديوارهايش، تنها باشند. تنهاتر باشند. از تنهايي دق كنند. آدم‌ها، شغل را ايجاد كرده‌اند تا پول دربياورند تا با آن حال كنند، اما آن‌قدر كار مي‌كنند كه وقتي براي چيز ديگر نيست.

آدم‌ها ازدواج مي‌كنند تا تنها نباشند. بعد دنبال راهي هستند كه تنها باشند. يعني خسته مي‌شوند. بعد جدا مي‌شوند. بعد خيانت مي‌كنند. بعد مي‌ميرند. اصلا اين كلمه‌هاي لعنتي را چه كسي اختراع كرده است؟ ساختن اين قواعد كوفتي اجتماعي كار كيست؟ چرا آدم‌ها بايد تشكيل خانواده بدهند؟ تا ازدواج نباشد، خيلي چيزهاي ديگر معنا پيدا نمي‌كند.

چرا آدم‌ها چاقو مي‌سازنند؟ چرا آدم‌ها زندان مي‌سازنند؟ چرا آدم‌ها مجبورند شهروند يك كشور باشند؟ چرا آدم‌ها نمي‌توانند همچون پرنده‌ها، هر جا كه خواستند بروند بي ويزا و پاسپورت ( يا مثلا گذرنامه).

آدم‌ها غذا مي‌خورند، اما مي‌خواهند چاق نباشند. آدم‌ها، به هم زور مي‌گويند، اما دوست دارند به خودشان زور گفته نشود. آدم‌ها، دورغ مي‌گويند، اما دوست دارند به خودشان دروغ گفته نشود. آدم‌ها، احمق‌اند اما فكر مي‌كنند، ديگران احمق‌اند. آدم‌ها به خودشان كلك مي‌زنند...

آدم‌ها... آدم‌ها... آدم‌ها...

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 1:09 AM 3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، February 09، 2010

چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویج‌هایم کو؟

امروز بيستم بهمن ماه است. اين را نوشتم كه بدانيد من به روزها و هفته‌ها توجه دارم. همین. وگرنه دیروز نوزدهم بهمن ماه بود و فردا بیست و یک. پس فردا هم و دو روز قبل هم خیلی مهم نیست. چون دو روز پیش که رفته و به قول خیام، از آنچه رفته یاد نکن و دو روز آینده هم که نیامده. پس بهتر است از همین امروز بنویسم. ( استدلال رو حال کردین؟ حالا همش از این دکارت پدرسوخته کوفتی نقل قول کنین.)

داشتم می‌گفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان می‌رود و سیاهی‌اش برای زغال می‌ماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشم‌های آدم برفی به دنیا نیامده‌ام. دست‌کش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برف‌ها را روی هم بگذارم. اما آن نیمه‌ای که باید برف ببارد، نبارید.

تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 2:58 AM 6 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Friday، February 05، 2010

ویروس هایی که بهم می خندیدند

هفته قبل، یقه کتم را دادم بالا و درست مثل جتنلمن های قرن نوزدهمی اروپایی، رفتم به یک مغازه فروش نرم افزارهای کامپیوتری. می خواستم یک بار هم که شده، کاغذهای با ارزشی را که در جیبم بود و شما اسمش را گذاشته اید اسکناس خرج کنم و یک نرم افزار واقعی و درست حسابی بخرم. حسابی از دست این ویروس های "تروژان" ذله شده بودم ؛ کامپیوترم مدام "rest" می شد، برنامه درست عمل نمی کرد و خلاصه اینکه نمی خواستم این اتفاق ادامه پیدا کند. این بود که تصمیم گرفتم یک آنتی ویروس اوژینال بخرم و مدام "آپدیتش"( به روزش کنم)، بعد ویروس ها را یکی یکی له کنم و جشن ویروس کشان بگیرم.

کلی پول دادم و یک جعبه بزرگ خریدم که فقط یک سی دی کوچک در آن بود. آنتی ویروس عزیز را نصب کردم، به سرعت آپدیتش کردم و همان لحظه هم کامپیوترم ( اصلا نمی تونم از رایانه استفاده کنم، چون به سرعت با یارانه اشتباه می گیرمش) را به دستش دادم که اسکنش کند. ( چه ارتباطی بین اسکن و اسکناس وجود دارد؟ من که نمی تونم همه اسرار شخصی ام رو اینجا رو کنم. ) همین جور که عدد یک به سمت صد حرکت می کرد، ویروس های قرمزی را می دیدم که آنتی ویروس عزیز شناسایی می کرد. خلاصه کلام اینکه چهار پنج تا ویروس را شناسایی کرد. از من خواهش کرد که اجازه دهم ویروس ها کشته شوند. من هم در با غرور تمام، جشن ویروس کشان گرفتم. اگر بدانید وقتی ویروس ها کشته می شدند، چه ناله ای می کردند...داشتم کیف می کردم. جای همه شما خالی...

بعد که ویروس ها کشته شدند، درست مثل ناپلئون بناپارت، وقتی از یک جنگ بزرگ بر می گشت و به سراغ ژوزفین می رفت، به همه پز می دادم که من حالا یک آنتی ویروس اورژینال دارم و ویروس ها را له می کنم.

ماجرا را همین جا داشته باشید و ماجرای یک هفته بعد من را بخوانید. کامپیوتر را روشن کردم. می خواستم یک سی دی صوتی بگذارم و وقتی که می نویسم، یک آهنگ عشقولانه توی گوشم بخواند.( باز هم که سوال های خصوصی می پرسین؟) . اما داریو سی دی موجود نبود(نصف این جمله هیچ ربطی به فارسی نداشت). هر چه گشتم، درایو سی دی را پیدا نکردم تا سی دی بخواند. کامپیوترم ویروس گرفته بود، آنهم با یک آنتی ویروس مثلا اورژینال. راستی در طول این یک هفته هم حسابی آپدیتش کرده بودم و آن هم مثلا آپدیت شده بود. اما باز هم ویروس ویروس ها له ام کرده بودند. همه صحنه هایی را پیش خودم تجسم کردم که مثلا ویروس ها کشته می شدند و ناله می کردند.

دقیقا ویروس ها را می دیدم که بهم می خندند.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 12:27 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، February 02، 2010

امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی می‌افتد؟

ديروز تيم سپاهان، تيمي که امیر قلعه‌نوعی مربی‌اش است، پنج گل به تیم سایپا زد؛ همان تیمی که مایلی‌کهن مربی‌اش است. حالا سپاهان قلعه‌نوعی با کلی امتیاز صدرنشین لیگ است. بعدش شما بگویید که این مربی، بد است. باور کنید قلعه‌نوعی بهترین مربی‌‌ ایران است. اخلاق‌اش را هم بی‌خیال شوید. مگر آلکس فرگوسن خیلی مودب و جنتلمن است؟

اما نکته‌ای که برای من آبی‌پوش مهم است، بازی امروز تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی است،‌ همان ورزشگاهی که 36 سال پیش برای بازی‌های آسیایی تهران ساخته شد و هنوز بهترین ورزشگاه ایران است. این بار استقلال می‌برد؟ پرسپولیس می‌برد؟ مثل همیشه مساوی می شود؟

چند وقتی است که همه چیز را سیاسی تعبیر می‌کنیم. دیروز که وبلاگ‌ها را مرور می‌کردم، چند تعبیر خیلی نزدیک به هم دیدم. یکی از وبلاگ‌ها که اسمش یادم نیست، نوشته بود که بازی فردا( یعنی امروز) حتما برنده خواهد داشت، چون اگر بازی برنده نداشته باشد، طرفدارهای آبی و قرمز دیگر نمی‌توانند با هم کل کل کنند و در نتیجه ممکن است از سربیکاری، شعار سیاسی بدهند. استدلال را می‌بینید؟ واقعا که آدم اگر شاخ درنیاورد، جای تعجب دارد.

فکر کنید که بازی مساوی شد. آیا آدم‌هایی را که از سر بیکاری حرف سیاسی می‌زنند، می‌توان جدی گرفت؟

وبلاگ نوشته بود که بازی حتما به نفع پرسپولیس تمام خواهد شد، چون دیروز ( یعنی دو روز قبل)، کفاشیان به باشگاه قرمزها رفته و احتمالا به آن‌ها قول داده که داوردر دقیقه 86 یک پنالتی به نفع‌شان می‌گیرد.

حالا بازی امروز چند چند می‌شود؟ ببنیم و بدانیم چون به نظرم هیچ‌وقت نمی‌توان فوتبال را پیش‌بینی کرد. شاید کفاشیان به علی دایی گفته باشد که تیمش حتما باید امروز ببازد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 11:16 PM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

داستان " یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید

اگر اهل چت کردن باشید، بارها و بارها برایتان نوشته اند: dc شدم، آن هم در شرایطی که هی به طرف مقابلتان فحش و بد بیراه می دهید که چرا جوابتان را نمی دهد. جدا از آنکه بعضی از دوستان ما اهل پیچاندن ( شهری در جنوب غربی آفریقا ) هستند، بعضی اوقات، خط های اینترنت واقعا قاط می زند. آن وقت شما می مانید و اعصابی که در حال خرد شدن است. تازه این نکته خوب ماجراست. اگر شما بخواهید دنبال مسایل علمی باشید ( مسایل علمی هم که پر است از عکس؟؟؟!!!) پدرتان در می آید. جان تان در می آید ( همش که نباید از پدر مایه گذاشت ) تا یک صفحه جدید باز شود. چرا؟ واقعا چرا؟ چون سرعت اینترنت در ایران خیلی کم است.

اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.

اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."

این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است. طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."
فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 8:43 AM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Sunday، January 31، 2010

تفاوت ما و آنها

روزي يكي از دوست هايم حرفي بهم زد كه هيچ وقت يادم نمي رود. دوستم از من پرسيد:" تفاوت ما و آنها چيست؟" منظورش آدم هايي بود كه آنسوي آبها، يعني در نيمكره شمالي زندگي مي كردند. كلي حرف به هم بافتم. دوستم با يك جمله ناك اوتم كرد:" آنها همه كارهاي خود را روتين و معمولي انجام مي دهند. اما ما هر روز بايد منتظر يك اتفاق تازه باشيم."

دوستم راست مي گفت. ما هر روز بايد منتظر حادثه اي تازه باشيم. انگار نمي توانيم، بدون آنكه منتظر اتفاق تازه اي باشيم، شب سر بر بالش بگذاريم. اين سرنوشت ما شرقي هاست.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 2:41 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Thursday، January 28، 2010

كل كل رحيم مشايي و كيهان

امروز روزنامه "بهار" تيتر جالبي در مورد اسفنديار خان رحيم مشايي زده است. ايشان كه چند بار پاي فرشته ها را به آسمان ايران باز كرده‌اند، با مردم اسرائيل هيچ مشكلي ندارند و علاقه خاصي انگار به نرم‌تنان دارند، انگار گفته‌اند:" كيهان را محكوم نكنم، مسلمان نيستم." به هر حال ايشان متخصص حرف هاي تخصصي هستند.

روزنامه كيهان هم تيتري مشابه از مشايي زده:" روزنامه كيهان را در دادگاه محكوم نكنم مسلمان نيستم." انگار گاهي شرق و غرب به هم مي‌رسند، همچنان كه روزنامه اصلاح طلب "بهار" شبيه روزنامه اصولگراي "كيهان" تيتر زده.

البته روزنامه‌هاي ديگر، تيترهاي ديگري از سخنراني رحيم مشايي زده‌اند. مثلا اعتماد تيتر زده:" اگر احمدي‌نژاد بگويد حرف نمي‌زنم."

شايد اگر من مي‌خواستم تيتر بزنم،‌ يكي از زيرتيترهاي روزنامه كيهان را انتخاب مي‌كردم:" من اگر جمله خود را در خصوص اسرائيل بد مي دانستم، آن را تكرار نمي كردم." البته مي‌دانم اين جمله براي تيتر كمي بلند است. اما مي‌شود شاخ و برگش را زد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 12:04 AM 2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، January 26، 2010

ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟

ديشب با يكي از دوستاني كه آن طف آبها ( مثلا در اروپا ) زندگي مي كند صحبت مي كردم. از او خواستم كه قيمت يك عدد نرم افزار ويندوز سون windows 7 را برايم بپرسد كه اگر مناسب بود، برايم بخرد. گفت چرا آنلاين نمي خري؟

گفتم: چون كرديت كارت ندارم.
گفت: اونجا كه اين چيزها خيلي ارزونه. ؟؟؟؟ ( مثلا اصغر آقا )، هفته قبل ايران بود. سه چهارتا ويندوز خريده 10 هزار تومن.
گفتم: آخه من مي خوام اورژينال باشه. چون مي خواهم همه چي درست باشه.

نتيجه گيري به سبك انشا چهارم دبستان: ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ايراني جماعت، هرجا كه باشد ايراني است. چرا؟
مي گم: من چه مي دونم.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:22 PM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Sunday، January 24، 2010

صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نمي‌كنيد؟

ماركس نظر جالبي در مورد تكرار تاريخ دارد. مي‌گويد كه يك ماجرا دو بار اتفاق مي‌افتد،‌ در بار اول جدي و تراژيك است و در بار دوم، كمدي. ما الان در دوره كمدي به سر مي‌بريم. به همين دليل است كه مدام خبرهاي بامزه مي‌شنويم.

ديروز در اخبار راديو خبرخيلي باحالي پخش كردند. قرار بر اين شده كه تركيه تعدادي از مردان خود را به مغولستان صادر كند. چون در آنها مرد كم است. يعني در قبال هر شش زن، فقط يك مرد وجود دارد. البته زن‌هاي مغولي احتمالا ( يا شايد حتما ) چنگي به دل نمي‌زنند، اما با اين همه آدم بدش نمي‌آيد كه براي يك‌ بار هم كه شده صادر شود. البته اگر قرار بر صادر شدن باشد، من اسپانيا را ترجيح مي‌دهم. البته برزيل، كوبا، ايتاليا، آمريكا و بقيه جا ها هم بد نيست ها...

اما نكته جالب ماجرا چيز ديگري است. وقتي اين دوستان خوش‌شانس تركيه‌اي، به مغولستان رسيدند، دقيقا بايد چه كار كنند؟ شغلشان چيست؟ يعني از صبح بايد غذاي مقوي بخورند و تند تند، به خانم‌هاي مغولي توجه ويژه كنند؟ روزي شش بار؟ سختي كار؟ بازنشستگي؟ بيمه؟

اگر يكي از اين مردها، بچه‌دار شود، بچه‌اش وقتي اول مهرماه مغولستاني به مدرسه مي‌رود، بايد بگويد شغل پدرش چي هست؟


برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 10:56 PM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري مي‌كند، باور كنيد

از امروز صبح حس مي‌كنم همه مشكلات عالم دارد حل مي‌شود. حس شيرين صبحگاهي.

با چشم‌هاي خواب‌آلوده خودم را از پله‌هاي مترو مي‌كشاندم بالا كه گفتم بد نيست نگاهي به تيتر روزنامه‌ها بندازم. ( البته مراد فقط روزنامه همشهري است.) اما همين كه نگاهي كوتاه به روزنامه‌ها انداختم، حس شيريني همه وجودم را فرا گرفت. حس كردم دنيا چقدر زيباست. من عاشق دنيايم چون.

روزنامه يك تيتر زيبا داشت و وقتي زيبا، شيرين و دنيا كنار هم باشد، دلت هواي نسيم هم مي‌كند و در دلت شيريني عسل را مثل نبات ( با اجازه از جناب حافظ كه عاشق خانم شاخه نبات بودند) حس مي‌كني. سرتان را درد نياورم. چون نمي‌خواهم شاديتان را به عقب بيندازم.

روزنامه تيتر زده بود: " آنگولا در پارس جنوبي سرمايه‌گذاري مي‌كند". با خودم گفتم كه اي ول. به هر حال كم نيست كه كشور صنعتي، ثروتمند،‌ مهم و تاثيرگذار آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري كند. چشم‌هايم را دوباره و دوباره ماليدم. خواب نبودم.

حالا شما هم در اين حس شيرين با من شريك شويد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 2:29 AM 5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Friday، January 22، 2010

همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت

خواندن کتاب "روشنفکران رذل و مفتش بزرگ" را تازه شروع کرده ام. فکر کنم خیلی زود هم تمام شود. چون فقط 110 صفحه است. آن هم با قطع کوچک.

داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.

این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."

نتیجه و نکته کنکوری: پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)

برچسبها: , ,

posted by سجاد صاحبان زند at 5:51 AM 4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Thursday، January 21، 2010

ايران مشكل فرهنگي دارد

شايد اين اولين باري باشد كه در عمر روزنامه‌نگاري‌ام، اول تيتر مطلب را انتخاب كرده‌ام. اما باور كنيد كه ايران مشكل فرهنگي دارد. اين‌كه چه كسي مقصر است، بحث من نيست. اين‌كه مدارس ما، دانشگاه‌هاي و در نهايت خانواده‌هاي ما فرهنگ‌ساز نيستند،‌ بحث من نيست. اينكه مسايل اقتصادي سبب مي‌شد تا نتوانيم درست كتاب بخوانيم،‌بحث من نيست. اين‌كه پدر و مادرها، كمتر به فرزندانشان مي‌پردازند، بحث من نيست. حتي نمي‌خواهم از آمار طلاق بگوييم، كه انگار در حال افزايش است. من از اين‌كه اين چيزها به من مربوط شود، مي‌ترسم. اصلا به من چه بعضي‌ها، همه چيز را به پاي دولت مي‌نويسند. حرف من چيز ديگري است.

همين حالا كه از خانه‌تان بيرون رفتيد، 10 ماشين ( خودرو يا car) را بشماريد. تقريبا نيمي از اين ماشين‌ها، دست يك يك جايشان تصافي است. البته و صد البته كه قشر زحمتكش صافكار بايد نان بخورند، اما ما به حال و روزمان چه آورده‌ايم؟

اگر تنها يك بار در خيابان‌هاي تهران رانندگي كرده باشيد،‌ متوجه حرفم مي‌شويد. ماشين‌ها توي هم مي‌لولند، استفاده از چراغ راهنما، تقريبا در حال منسوخ شدن است، هيچ كس فاصله لازم را رعايت نمي‌كند، هيچ كس به ماشين كناري احترام نمي‌گذارد و خلاصه آن مي‌شود كه يك ساعت رانندگي در تهران، به اندازه 1000 ساعت دعوا و مرافعه با صاحب‌خونه، حالت را مي‌گيرد.

نكته جالب آن‌جاست كه همه هم خودشان را حق به جانب مي‌دانند. و هر كسي فكر مي‌كند كه ديگران فرهنگ ندارد. ايران مشكل فرهنگي دارد و همه مشكل ما اين‌جاست.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 2:44 AM 7 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، January 20، 2010

حذف يارانه‌ها با انگشت هايم جور در نمي آيد

صبح امروز،‌ چهارشنبه 30 دي ماه 1388 ، براي بار هزارم، انگشت هاي دو دست و دو پايم، براي خرج‌هايي كه در آينده بايد داشته باشم، كم آمدند. هر چه به دست‌هايم مي گويم كه درآمدم اين قدر است و تو هم بايد با هيمن مبلغ كنار بيايي، به گوشش نمي‌رود. دست‌هاي من گوش ندارند، چه برسد گوش شنوا. پس گوش نمي دهند كه درآمد "من" بدبخت ( اين من هيچ ربطي به "من" فرويدي ندارد‌) چقدر است. آنها فقط قسط ها، بديهي‌ها، كرايه ماشين‌ها، پول خوار و بار و بدبختي ها را حساب مي كنند. پس هميشه يك جاي كار ايراد دارد.


امروز براي صدهزارمين بار حس كردم كه انگشت هايم كم هستند. حالا شايد بگوييد چرا از ماشين حساب استفاده نمي‌كنم. چون اولا ماشين حساب ندارم و دوم اين كه، ماشين حساب باتري مي‌خواهد و باتري هم بخشي از انرژي است كه سال آينده، يارانه( سوبسيدش ) كم كم حذف مي شود. پس از همين الان، بهتر است كاري با ماشين حساب نداشته باشم. اصلا جماعت هنرمند ( اگر بنده را هنرمند حساب كنيد ) را چه كار به ماشين حساب؟


من همين حالا هم براي خرج روزمره‌ام، كلي انگشت كم مي‌آورم. راستي اگر قرار باشد پول آب و برق و گاز را كامل بدهم، وضعيتم چه مي شود؟ حالا بي‌خيال اين "من" فرويدي: ما.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 12:57 AM 6 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، January 19، 2010

گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد

یکی از سالم ترین و البته خطرناک ترین تفریحات سالم ما رفتن به رستوران هاست.( تفريحات سالم ديگه رو من نمي دونم. نكنه ذهن شما هم ....نه بابا ) دقیقا وقتی همه دور هم نشسته ایم و مدام از هم می پرسیم که چه کنیم که هم تفریح باشد و هم ارزان، نتیجه می گیریم که برویم رستوران یا "فست فود". البته بحث های زیادی مطرح می شود که خیلی به ما مربوط نیست. ( مثلا چي بپوشم خان ها... ا... سرتو بكن اونور....زشته ) . از آنجایی به ما مربوط می شود که توی رستوران نشسته اید، غذایتان را انتخاب کرده اند و شما می خواهید از پولی که داده اید، لذت ببرند. اما دقیقا این طوری نمی شود. با هر لقمه ای که از روی میز بلند می شود و به سمت دهان حرکت می کند، کلمه "اه، دارم چاق می شوم"، شنیده می شود.( راستي چاق بشي هم بد نيست ها...) حس می کنی داری یک کنسرو تاریخ مصرف گذشته را می خوری.

همین که می گویی "بی خیال چاقی، بذار حاشو ببریم"، یک نفر ( شاید چند نفر)، نگاهی بهت می اندازند که دقیقا می فهمی که " کی عاقله، کی سفیه ". می گویند چاقی که مهم نیست :" اگه بدونی این سویس کالباس رو چه جوری درست می کنن." همیشه خدا هم یک نفر پیدا می شود که پسرخاله اش توی یک کارخانه سویس – کالباس سازی کار می کند ( و حتی ممکن خودش رییس شرکت باشد)، اما خودش لب به سویس و کالباس نمی زند. خلاصه در حالی که حس می کنی داری بالا می آوری:" مگه من گفتم بیایم اینجا."

اما دیگر کار از کار گذشته است. کلی غذای نخورده مانده و پول داده. حالا نوبت شماست که سخنرانی قرایی درباره غذا و غذا خوردن کنید. شما می توانید مطالبی را که در ادامه نوشته می شود، چند بار به دقت بخوانید ، حتی پرینت بگیرد و حفظ کنید.

حرفتان را با یک سوال شروع کنید. مثلا نظرشان در مورد سبزی خوردن بپرسید. احتمالا همه می گویند که چقدر خوب است و از این حرف ها. با قیافه ای حق به جناب بگویید که در آخرین خبرها آمده که مثلا سبزی باعث آلزایمر می شود. دقیقا در همین لحظه بحث عوض می شود. مثلا یکی در مورد نحوه درست شستن سبزی حرف می زند که ما آن را خوب نمی شوریم و کلی انگل اجتماع دارد. یکی دیگر هم می گوید که "اگر خوب بشوریش، همه ویتامین هایش می ره." و تو ناخن هاتو یواشکی به هم می زنی. البته در این قسمت هم پسرعموی یکی از ساکنان دور میز، در کارخانه مواد شوینده کار می کند ( یا رئیس آن است ) و در مورد مضرات این مواد حرف می زند. و شاید در خوبی اش. مهم این است که فضا، چطور فاز بدهد.

می توانی بحث میوه ها را پیش بکشی. احتمالا این بحث هم جواب می دهد، چون خیلی ها برای وزن کم کردن، روزی چند کیلو میوه می خورند تا لاغر بمانند. البته همیشه می شود یواشکی چیزی خورد و به همه گفت:" نمی دونم من چرا چاق می شم. هوا هم بخورم، می ترکم. " البته شما می توانید بحث شیرین کالری را مطرح کنید. هر سیب، حد.د 110 کالری دارد و می تواند شما را چاق کنید. باز هم بحث در می گیرد.

اما حرف شما می تواند نکته دیگری باشد. مثلا بگویید که یک روز می گویند چای برای دندان ها خوب است، فردا می گویند که لثه را خراب می کند، پس فردا می گویند که هر روز بیشتر از 3 استکان نخورید و خلاصه هر روز چیزی می گویند. پس بهتر است خوب بخورید، خوب بخوابید و خوب کارهای خوب بکنید. نیچه هم با انجام دادن همین کارها، نیچه شد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 4:51 AM 2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، January 18، 2010

فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند

فروغ و تختی، سرنوشت ملت ما هستند، جوانانی که همچون سهراب، در اوج جوانی مطرح شدند و برای آنکه در اوج بمانند، در اوج مردند. فروغ 32 سال داشت و تختی 36 سال. و همان طور که سهراب، برای سهراب شدن اش، بهانه نمی خواست، فروغ و تختی هم نیازمند بهانه نبودند. اصلا مهم نبود که یکی کشتی بگیرد و دیگری، شعر بگوید و فیلم بسازد. مهم آن بود که این سهراب ها، باید متولد می شدند و رستم زمانه جان آنها را بی بهانه بگیرد. یکی متولد دی ماه بود و دیگری در دی ماه، رفت. اما چه تفاوت که مرگ و تولد، برای سهراب های زمان یکی است. یکی با تولد نامش را به ثبت رساند و آن دیگری با تولدی دیگر؛ با مرگ. و سهراب های زمانه ما، از جنسیت فراتر رفته بودند.
متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 8:06 AM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، January 16، 2010

به توالت رفتن خود احترام بگذاريد

هيچ كس نمي‌تواند بيشتر از خود ما، به ما توهين كند. اصلا و ابدا قرار نيست يكي از آن متن‌هاي لوس و بي‌مزه "مثبت انديشي" را اينجا بنويسم. اصلا قرار نيست بنويسم كه به خودتان احترام بگذاريد تا ديگران هم به شما احترام بگذارند. اصلا قرار نيست بنويسم كه شما شخصيت بزرگي هستيد، اگر خودتان را باور كنيد. اين جملات لوس و بي‌مزه، به درد جرز ديوار هم نمي‌خورند. هدف من از نوشتن اين پست كوتاه،‌ چيز ديگري است.

براي آنكه كمي افاضه فضل كنم، داستاني از ابوسعيد ابوالخير نقل مي‌كنم. مي‌گويند كه شيخ با جمعي از شاگردانش، در راهي ( حالا چه راهي، تو كتاب نيومده ) مي‌رفتند. ناگهان ( همون يه دفعه خودمون )، همه دستشان را به سوي دماغ بردند. يعني بوي بدي شنيدند و حتي راهشان را كج كردند. به چاه فاضل آبي رسيده بودند. شيخ سيبي در دست داشت. پرسيد: بوي اين سيب بهتر است يا بويي كه دماغتان را جلويش مي‌گيريد.

جواب مشخص بود.

شيخ گفت: اگر اين سيب، يك شب مهمان شما باشد، دقيقا همين بلا بر سرش مي‌آيد.

در اين قسمت داستان، همه بايد به فكر فرو روند. يا سر در جيب تفكر فرو كنند. ( هر كدومشو دوست داشتيد، انجام بدين)

اما نتيجه ما از اين داستان،‌ آن چيزي نيست كه حدس مي زنيد. ما از اين داستان نتيجه مي‌گيريم كه به توالت رفتن خود، به محتواي كار خود، احترام بگذاريد. يعني همان قدر كه براي خوردن وقت مي‌گذاريد، براي توالت رفتن خود هم ، وقت بگذاريد. به خودتان احترام بگذاريد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:57 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Friday، January 15، 2010

ببين چي مي گم، بعد كتكم بزن

زندگي محل سو تفاهم هاست. هر روز که مي گذرد، به اين جمله اوژن يونسکو بيشتر ايمان مي آورم که "زبان و حرف زدن، فقط توليد سوتفاهم مي کند."
علت هاي اين سوتفاهم بسيار است و حتما نمي شود، آن را در يک پست وبلاگي نوشت. شما اين مطلب را به حساب يک دل نوشت بگذاريد لطفا.
اولين نکته آن است که ما همديگر نمي شويم. يعني اصلا گوش مان را به حرف هاي طرف مقابلمان نمي سپاريم تا ببينيم او چه مي گويد و اصلا حرف حسابش چيست. و وقتي چيزي را گوش نداده باشيم، آن چيزي را خواهيم شنيد که حدس مي زديم. اين گونه است که گام اول سوتفاهم زده مي شود.
در گام دوم، بسياري از ما، هنوز تکليف خودمان را خودمان نمي دانيم. مثلا نمي دانيم که مي خواهيم که پاي در سنت داشته باشيم يا در مدرنيته. راه آشتي اين دو را هم نمي دانيم. يا ندانسته ايم. يا نمي خواهيم بدانيم. اين است که نمي دانيم با ديگري چگونه رفتار او کنيم. او هم مي ماند. جمع دو در مانده، سوتفاهي بزرگ است.
در گام سوم، ما پنهان گراني بزرگيم. خودمان را مخفي مي کنيم. نيازهايمان را نمي گويم. اهداف مان را براي طرف مقابل شرح نمي دهيم. يعني جداي از آنکه تکليف مان با خودمان روشن نيست، همين تکليف نيم بند معلوم را هم، روشن نمي کنيم. چرا؟ چون مي ترسيم که ايجاد سونفاهم کنيم. چون مي ترسيم که طرف مقابل را از دست بدهيم. چون مي ترسيم که دلش بشکند و رم کند.
از همه بدتر، در گام چهارم آن است که ما به شدت خودخواهيم. هميشه همان مي خواهيم که به نفع ماست. حاضريم که ديگران را پاي قربانگاه "من" گردن بزنيم و بعد برجنازه اش گريه کنيم.

اي واي از سوتفاهم. اي واي بر دلهايي که اندوهگين مي شوند.

همه فرياد هايي که مي زنيم، از همين روست. لطفا بر سر ابرک بي شيله پيله، بر سر ابرک سرگردان، ابرکي که دلش به نباريدن خوش است، فرياد نکشيد. اين ابرک، براي فرياد شنيدن آفريدن نشده است.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 10:25 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، January 12، 2010

كتاب خواندن را از مرلين مونرو ياد بگيريد

چندي قبل با بازيگري حرف مي‌زدم. هر چه بنده خدا زور زد، نتوانست بيشتر از 5-4 كتاب به ياد بياورد، آنها را هم با كمك من. كتاب‌هايي مثل "كنت مونت كريستو"، "جان شيفته" و " جنگ و صلح". حتي نمي‌دانست كه ژول ورن اسم يك نويسنده است و نه كتاب. چند بار اصرار كرد كه ژول ورن را هم خوانده‌ام. گفتم كدام كتابش را؟ گفت خودش را. فكر كردم كتابي درباره ژول ورن. گفت: نه. خودش را.
حالا بد نيست نگاهي به اين لينك بكنيد. شما در اين لينك، تصوير مرلين مونرو را مي‌بينيد كه در حال خواندن دشوارترين اثر ادبي قرن بيستم است: اوليس، نوشته جيمز جويس.
لطفا به بازيگرهاي ما بگوييد كه براي مرلين مونرو شدن، براي همفري بوگارث شدن،‌ براي مارلون براندو شدن و حتي براي كيت وينسلت شدن، بايد كارهاي بيشتري انجام دهند. فقط آن كارهايي كه الان انجام مي‌دهند( مخصوصا خانم‌ها) كافي نيست.

برچسبها: , ,

posted by سجاد صاحبان زند at 3:25 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

دشواري خليلي بودن

تضاد، جذابيت انسان است و اگر نبود اين تضاد، انسان تبديل مي‌شد به موجودي كسالت‌بار كه تنها به درد كشاندن هر روزه چرخ آسياب بان مي‌خورد. درست به همين دليل است كه خوبي مطلق حالمان را بد مي‌كند و هر گاه حس كنيم كه كسي، هميشه به شيوه "بچه مثبت‌ها" رفتار مي‌كند، كسل مي‌شويم. در چنين شرايطي با خودمان فكر مي‌كنيم كه چطور مي‌شود كمي شيطنت كرد، سر به سر كسي گذاشت و البته انسان بود. به قول يكي از متفكران ميهني كه شايد دوست ندارد اسمش در اين‌جا برده شود، زندگي بدون چيپس و پفك، بدون چيزهاي مضرر چيزي به كل حال زننده است. درست همان‌طور كه بچگي، شيطنت را در الزامش دارد و اگر انسان كودكي نكند، توپ پلاستيكي به سمت پنجره‌اي نشوت‌ات، يا به تعبيري امروزي‌تر، كلي ايميل "اسپم" براي ديگران سند نكند‌( يا به تعبيري نفرستد )، شايد در پيرانه‌سرش هواي كنعان به سر كند و اي وايلا، از اين همه نابجايي كه گاه دامان ما را مي‌گيرد.

متن كامل

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 12:45 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، January 06، 2010

بهترين خاطره ت چيه؟

كاري از مجموعه منتشر نشده "سرماخوردگي"

بهترین خاطره ت چیه؟
اون روزی نیست که تب کرده بودی؟
آره ، تب.
وتوی رختخواب می لرزیدی؟
مادرت پارچه خیس می ذاشت روی پیشونیت و
واسه ات سوپ داغ می آورد؟
همه اش نوازشت می کرد و
از هيچ مساله ناراحت كننده اي حرفی نمی زد.
کسی مجبورت نمی کرد مشق بنویسی.
یا از نمره ها...
من بهترین فيلم ها رو وقتی دیدم که مریض بودم.

* * *

خاطره ای از این بهتر؟
من که یادم نمی آد.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 1:37 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Sunday، January 03، 2010

فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد

هميشه اتفاق هاي غيرمنتظره را دوست داشته ام،‌ حتي اتفاق هاي غير منتظره بد هم برايم جالبند،‌ هر چند كه دوستشان ندارم. مثلا وقتي آسمان يكدفعه باراني مي شود، مثلا وقتي كه يكدفعه از خواب بيداري مي شوي و مي بيني به جاي رختخوابت،‌ جاي ديگري هستي، مثلا وقتي دوستي بعد از سالها تلفن مي كند بهت، مثلا وقتي بي خودي هديه مي گيري،‌ مثلا وقتي بي هوا بوسيده مي شوي، مثلا وقتي يك دفعه كوله پشتي ات را بر مي داري و مي روي سفر.

اما دقيقا گاهي مثل مرداب مي شوم.هيچ حركتي نيست. ركود كامل. اگر يكي سنگي بيندازد درونم،‌ موج ها تا بي نهايت تكرار مي شود. مثلا كمتر پيش آمده به تنهايي بروم سينما. معمولا يكي از دوستانم، به زور مرا برده. تئاتر هم همين طور. البته نه اينكه دوست نداشته باشم بروم سينما، نه. اما زورم مي آيد. بايد سنگي باشد كه مردابم را به حركت وادارد.

گاهي كه خيلي زندگي ام تكراري مي شود، فكرهاي عجيب و غريب به سرم مي زند. مثلا توي روزهاي دانشجويي، كه گاهي حس تنهايي همه وجودم را مي گرفت و از تنهايي،‌ زانوهايم مور مور مي شد، دوست داشتم با يك ماشين تصادف كنم. نه براي مرگ، كه براي زندگي.

دوست داشتم با دختركي تصادف كنم و درست مثل فيلمها، به تصادف زندگي هر دوي ما تغيير كند. دوست داشتم اتفاق بيافتد. چيزي،‌كسي، زماني.

دوست داشتم زماني فرشته اي بيايد و با تكان بالهايش، گردابي درست كند كه تنهايي ام غرق شود. دوست داشتم كه فرشته ، عاشقانه به زمين خيره شود و به شيوه سكوت، حرف بزند، چرا كه به نظرم، هميشه در حرف زدن دروغي نهفته است. سكوت، نمي تواند دروغ بگويد. چشمها نمي توانند.

دنيا مي تواند فرشته را تكان بدهد و فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد. من منتظر زلزله ام

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:51 PM 1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، December 30، 2009

كشتن انديشه هاي جوان عادت ما ايراني هاست

ما شرقي‌ها، دوست داريم كه گذشته مان را ويران كنيم، آن وقت بر ويرانه‌ها گريه سردهيم كه " اي واي، ميراثمان بر باد رفت." ما تخت جمشيدها داريم كه در حال ويراني است وآنها تعدادي خانه‌ معمولي كه از آنها محافظت مي‌كنند. اين تفاوت ماست. همين تفاوت در اسطوره‌هاي ما هم هست. اسطوره و داستان حماسي ما، ماجراي رستم و سهراب است و داستان آنها، داستان اديپ. ما پسرانمان را مي‌كشيم و آنها پدرانشان را. يعني اسطوره‌هاي اينگونه مي‌كنند، چون جامعه ما از ته دل مي‌خواهد كه اينگونه باشد و آنها مي خواهند كه آنگونه باشند.

متن كامل


برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 10:21 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، November 17، 2009

وقتي آدرس دادن تبديل به يك حرف بي‌تربيتي مي‌شود

فكر كنيد يكي از دوستانتان در بلوار "آل احمد" زندگي مي‌كند. از او مي‌پرسي: « خونه‌تون كجاست؟". مي‌گويد:" سر آل احمد مي شينم". بيچاره جلال. حالا خوب است در انتهاي خيابان نيستند. مثلا بزرگراه مدرس را در نظر بگيريد. خدا نكند كه كسي خانه‌هايش وسط‌هاي بزرگراه باشد، آن‌وقت بايد چه بگويد كه باعث خنده ديگران نشود.
متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 11:42 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، October 13، 2009

لعنت بر شما كه زندگي خود را حرام مي‌كنيد

دستان محاسبه‌گر شما را ديگر نمي‌خواهم به دست فشردن، هرچند كه پيش از آنكه دستان ما به هم نزديك شود، به بهانه‌اي همچون سرماخوردگي يا آنفولانزاي خوكي، دستان خود را به ترديد از گريبان بيرون مي‌آوريد. دريغ كه آدميت را به چند قانون و قاعده از پيش تعيين شده فرو كاسته‌ايد و به خود چوب حراج مي‌زنيد كه "هي، تو فلاني هستي و فلان داري " و من به فلان قاعده، دست دعاي خود را، به سجاده تو نخواهم زد.
من از اين انسان قاعده‌گرا، انساني كه خود را برده قانون‌هاي از پيش‌نوشته مي‌كند، بيزارم. زنده باد انديشه‌هاي روسو؛ ژان ژاك روسو كه سه قرن پيش همه اينها را به زباله دان انداخت و آنچنان نفس كشيد كه خود مي خواست. زنده باد ابرانساني كه هرآنچه خود در انديشه دارد، به زندگي ترجمه مي‌كند.

و لعنت بر شما كه زندگي خود را حرام مي‌كنيد

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:31 AM 3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، July 18، 2009

براي مجتبي تكين و نگاه سبزش به زندگي

صبح امروز حسي عجيب داشتم، از همان حس‌هايي كه معمولا وقت‌هايي به سراغم مي‌آيد كه انگار روز بدي را در پيش رو دارم. روزگاري در روزنامه‌اي مي‌نوشتم كه الان به خيلي از دليل‌ها دوستش ندارم، اما چه روي كيوسك مطبوعاتي و چه زماني كه جايي مي‌بينمش، حس مي‌كنم نمي‌توانم سرسري رد شوم. كسي كه در تاكسي در كنارم نشسته بود، نسخه امروز روزنامه دستش بود.همين‌جور كه ورق مي‌زد، من هم دستش را دنبال مي‌كردم كه ناگهان خشكم زد.

متن كامل

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 10:47 PM 9 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، July 11، 2009

هيچ چيزي گم نمي‌شود

امروز شنبه 20 تير سال 1388. پدربزگم درست هفت سال پيش درست در چنين روزي مرد. درست صبح روز بعدي كه پدربزرگم مرد، با همه سرعتي كه مي‌شد خودم را به شهر اجدادي‌ام، به شهري كه تقريبا همه كودكي و نوجواني‌ام را در آن طي كرده بودم رفتم. هواي رشت دمكرده و غريب بود. و پدر بزرگم كه ريشه من و ارتباطم با گذشته بود، ديگر در هواي ما نفس نمي‌كشيد. دوستي در جوااب بغضي كه در من فرو خورده بود گفت:"پدربزرگت مرده است و تو با همه تلاشت او را نخواهي ديد." دوستم راست مي‌گفت. پدربزگم ديگر در ميان ما نبود، اما جهان هم ديگر همان چيزي نبود كه تا پيش از مرگ او.
هيچ واقعه‌اي در جهان گم نخواد شد، حتي پرواز مگسي از روي برگي خشك.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 7:44 AM 2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، July 02، 2008

كابوس‌هاي شب تولد

امروز روز تولدم است. نمي‌خواهم بار ديگر از دلهره‌هايم بگويم وقتي كه روزهاي رفته را مي‌شمارم. مي‌خواهم از يك خواب بنويسم...يك خواب.
حالا من در حال ديدن خوابي هستم كه اگر شبيه به كابوس نباشد، چيزي از اردوگاه اجباري كار سيبري كم ندارد. حس مي‌كنم سرماي عجيبي دور و برم را گرفته و ميان دريا را قبرهاي بزرگي گرفته است. دستي از يكي گور كه نزديك تر است، بر آمده و مثل كسي كه قصد شعار دادن دارد، مشت شده است.
كسي آن طرف خواب‌ها نشسته كه مي‌تواند نجاتم دهد. اما نمي‌توانم بيدار شوم. ياد اثري از مرتضي مميز مي‌افتم. او قسمتي از راهرو موزه هنرهاي معاصر را به چاقوهايي اختصاص داده بود. چاقوها از سقف آويزان بودند و كسي نمي‌توانست سرش را بياورد بالا. حس مي‌كنم مميز هم اين را در كابوسي ديده بود. من هنوز خوابم. كسي در بيداري منتظر من نشسته و من نمي‌توانم بيدار شوم. حس مي‌كنم تعبير "دستي ميان دشنه و ديوار" به شكل مبهمي درباره‌ام اجرا مي‌شود. چند شمع روشن فردا منتظرم است؟ نمي دانم. كودكيم را مي‌بينم. دستي كه از ترس افتادن از ارتفاع به ديوار حلقه بسته است...آلماني‌هايي كه به سوي هم شليك مي‌كنند، من به نقش آن‌ها با كلاهي آهني، در يك راهروي با تاريك روشن عجيب، مي‌دوم. صدايم در نمي‌آيد و حس مي‌كنم در خفه شدنم...
امروز روز تولد من است.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:59 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، June 09، 2008

مافياي پرسپوليسي‌ها در مطبوعات

بعد چند سال، پرسپوليسي ها هم توانستند خودي نشان دهد. مباركشان باشد. اما براي اين قهرماني دقيقه نودي،‌آن قدر سر و صدا كردند و داد و هوار راه انداختند كه گوش همه كر شد. پرونده هاي قطور در مطبوعات، تيترهاي آنچناني و خلاصه تا مي‌توانستند به خودشان حال دادند. يكي از مجلاتي كه پاتوق مافياي پرسپوليسي ها شد، همين چلچراغ خودمان بود.در شماره قبل، امسال را بدل به سال سرخ كردند و از قهرماني‌ها و رشادت‌هاي قهرمانان سرخ نوشتند كه اگر داور لطف نمي‌كرد و آن هفت هشت دقيقه را به نود دقيق متداول فوتبال اضافه نمي‌كرد، معلوم نبود چقدر اصلا مي‌شد اسمش را رشادت گذاشت.اما همين‌ها هم باعث شد تا كمي غيراحساسي‌تر قهرماني پرسپوليس جشن گرفته شود.1
مافياي سرخ‌ها آن وقت خودش را بيشتر مشخص مي‌كند كه به دو سال قبل برگرديم. استقلال دو سال قبل قهرمان شد. آن وقت هيچ كس به فكر سال آبي نبود. اصلا آن موقع ليگ فوتبال مهم نبود، چون بروبچه‌هاي تصميم گير اين‌جا، پرسپوليسي هستند. اما ماجراي پرسپوليسي‌ها فقط محدود به چلچراغ نيست. روزنامه اعتماد هم يك روز قبل از بازي پاياني يادداشتي از امير قادري(كه اتفاقا تنها ضعفش همين پرسپوليسي بودنش است) چاپ كرده بود. او در نوشته‌اش براي قهرماني پرسپوليس غش كرده بود(كه البته حق هم دار. من هم استقلال قهرمان شود، غش مي‌كنم) و يكي از دوستان خوب من كه نقطه ضعف مشابهي دارد، عكس قادري را برد صفحه اول تا مافياي مطبوعاتي پرسپوليسي‌ها بيشتر خودشان را نشان دهند. خلاصه اين‌كه از در و ديوار مافياي پرسپوليسي‌ها مي‌بارد. همين است كه تا پرسپوليس يك بار با شهرداري نورآباد ممسني مساوي مي‌كند، تيتر يكش مي‌كند. اين ها را نوشتم كه اين نتيجه را بگيرم: استقلالي‌هاي جهان متحد شويد. لحظه آبي نزديك است.1

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 5:13 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، May 24، 2008

حكايت "نه" گفتن

حكايت ما حكايت آن بچه‌اي است كه چشمهايش را بستند، چند دور به اين طرف و آن طرف چرخاندنش و بعد گفتند كه به هر طرف كه مي‌خواهي برو. بچه هم كه گيج شده بود، سرش را انداخت پايين و به اميد شانس رفت. انتهاي حكايت آن بچه را هم كسي نمي‌داند. مهم سرگشتگي اوست.
حكايت ما درست شبيه به رودخانه‌اي است كه در راه رسيدن به دريا به مرداب رسيد. آرام و ساكن كم كم متعفن شد و پوسيد. بخش از اين حكايت متوجه ما نيست. موجي آمد و بي آن‌كه خود بخواهيم اسير توفان شديم و رفتيم. بخش متوجه خود ماست. اگر متوجه خود ما هم نباشد، به اطرافيانمان برمي‌گردد. به ما نياموختند كه "نه" بگوييم. فقط ياد دادند كه "حرف منو گوش مي‌كني/ سرتو تو آبگوش مي‌كني". حتي به اين سوال ما هم پاسخ نداندند كه "مراد از سر فرو بردن در آبگوشت داغ چيست؟"
اين است كه ما هيچ وقت از زندگي خود لذت نبرديم. به حسب وظيفه به دنيا آمديم و تقريبا به حسب وظيفه ادامه مي‌دهيم، در حالي كه اگر اين پتك بزرگ انجام وظيفه بالاي سر نبود، چه بسا همين مسيري را دنبال مي‌كرديم كه الان مي‌كنيم. نكته اين جاست كه خود را مجبور حس نمي‌كرديم....

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 7:33 PM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Tuesday، May 13، 2008

فمنيست‌ها نخوانند و نبينند

امروز در چهار راه ولي‌عصر منتظر ماشين بودم، همان چهار راهي كه روزگاري پهلوي مي‌خواندش. همان چهار راه جلوي تئاتر شهر. آفتاب داغ هر كسي را بي‌حوصله كرده بود، از جمله من را كه براي رسين به سر كار، ديرم هم شده بود. يك تاكسي سبز جلويم ايستاد، مسيرم را گفتم كه ميدان ولي‌عصر بود. سري تكان داد. پا پيش گذاشتم و دستگيره را چرخانم. اما وقتي مي‌خواستم سوار شوم، راننده بدون هيچ گونه عذاب وجداني گفت: نوبت اون خانومه. منظورش دختري بود كه پشتم ايستاده بود و هنوز از آمدن و نفس نفس زدنش به واسطه دويدن، باقي بود. واقعا نمي‌دانستم چه بگويم. فقط به فمنيست‌هايي فكر كردم كه جماعت مرد را شبيه گرگ و آن ديگري را شبيه بره‌هاي بي‌نوا تصور مي‌كنند. دختر با لبخندي كه يعني " ديدي كه چقدر زشكي"، سوار شد و رفت.1

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at 5:21 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، April 14، 2008

مادر بزرگ هم رفت

تلفن كه ساعت 6 صبح زنگ مي‌زند، هميشه خبري بد انتظارت را مي‌كشد. خبر خوش را معمولا صبر مي‌كنند با تامل بهت مي‌رسانند. براي خبر خوب هميشه انگار فرصت هست. عمويم كه در تصادف مرد، نيمه هاي شب تماس گرفتند. خبر فوت پدربزرگ را با بيدار شدنم از خواب شنيدم. از رابطه خانوادگي كه بيرون بيايم، مرگ عمران صلاحي، اكبر رادي، قيصر امين پور و چند مرگ ديگر را صبح زود شنديم. تا مرگ پاره وجودم....تا مرگ مادر بزرگم كه همه كودكي و جواني‌ام را به تنهايي بردوش كشيد. قصه هايش، شعرهايي كه مي‌خواند،‌ شكلات هايي كه يواشكي و از مانتو مي‌داد تا مادرم نگران سو تغذيه ما نباشد، همسفري خوب براي خانواده ، مادري با سوغاتي‌هاي بسيار بعد از سفرهاي دلتنگي و خلاصه همه،‌همه آن چيزي كه مي‌توان از يك مادر بزرگ انتظار داشت.م
تلفن زنگ زد. ساعت 6. با آن كه چندي است مادر بزرگ بيمار بود، اصلا انتظار شنيدن خبر را نداشتم. مادر بزرگ...كه ما او را "ماماني" مي‌ناميدم و اين اواخر خجالت مان مي‌آمد به اين اسم صدايش كنيم و حاج خانم ‌مي‌ناميدش، رفت. هم خواهر كه پشت تلفن بود و هم من كه منتظر ادامه صحبت بودم، بعد از كلمه "ماماني" يخ كرديم. كسي ادامه نداد. دوباره كلمه"ماماني" آمده بود وسط. مثل كساني كه در حالات بحراني به زبان و لهجه مادريشان بر مي‌گردند... مادر بزرگ من را به همه لحظه‌هايي كه هرگز فراموش نمي‌شدند،‌ تنها گذاشته بود. مادر بزرگ رفته بود.م

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 4:45 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Saturday، January 26، 2008

براي مهران قاسمي، دوستي كه هيچ وقت در دوستي‌اش كم نمي‌گذاشت

روزهاي اولي بود كه رفته بودن اعتمادملي. سرم خيلي شلوغ بود. بايد خبرهاي مرتبط با ادبيات ايران پوشش مي دادم، كمي سينماي ايران و البته ادبيات ايران و جهان را. در كنار اين ها،‌اگر چيزي در حوزه موسيقي و تجسمي در حوزه ترجمه بود، نمي بايست از آن بگذرم. من هم هميشه در لحظه هايي كه چند كار با هم سرم خراب هم از يادم مي رود. بگذريم از اين كلي چيز ديگر هم هست كه كلا نمي دانمشان.
توي همان روزهاي اول كشف بزرگ من اتفاق افتاد. ماجرا از اين قرار بود كه جمعي از دوستان خشمگينم به دليل توهين يك كاريكاتوريست دانماركي، به اين سفارت حمله كردند. من هم داشتم bbc را مي ديدم كه خبر آتش گرفتن سفارت را خواندم. اين بود به سرعت خودم را به سرويس بين‌الملل رساندم. پسري جدي پشت مانيتور نشسته بود كه با دقت داشت وب ها مي كاويد. خبرم را گفتم. كمي بعد فهميدم كه او از كوچكترين جزييات ماجرا خبر دارد. دوست خوب من، دوست هميشه خوب من، مهران...هرگز نه توي آن لحظه و نه در گاف هايي كه در آينده دادم، هرگز توي رويم نياورد.
آشنايي ما ديگر شكل گرفته بود. هر لغتي كه نمي دانستم، هر اصطلاحي كه دشوار بود، هر اطلاعاتي كه نياز داشتم، خيالم راحت بود كه مهراني هست كه جوابم را مي دهد. در تمام يكسالي كه اعتماد ملي بودم، همين روند ادامه داشت. مهران،‌در هر شرايطي كه داشت، سوال هايم را بي جواب نمي گذاشت.
گاهي مهران دير مي رسيد. بچه هاي سرويس بين الملل از دستم كلافه مي شدند بس كه سراغش را مي گرفتم. مهران مي رسيد. اغلب پله ها را دوان دوان بالا مي آمد. اين بود كه سرو صورتش غرق در عرق بود. مي دانستم كار سرويس حسابي عقب است. كنار مي ايستادم. خجالت مي كشيدم سوالم را بپرسم. مهران هميشه در اين لحظه ها خودش صدايم مي كرد:"چيه برادر؟ چي شده؟ يه چند لحظه واستا...." آن قدر جملاتش را با حرمت مي گفت كه من خجالت مي كشيدم....
يكسالي است كه از اعتماد ملي جدا شده ام. و الان حس مي كنم چقدر خوب است آن جا نيستم. نه براي آن كه كار كردن در اين روزنامه را دوست ندارم....نه. اتفاقا تمام كساني كه آن جا هستند،‌ دوست هاي منند. خوشحالم كه جاي خالي مهران را نمي بينم. مهران براي من...و براي خيلي ديگر از دوستانش هميشه خواهد بود.
گاهي فقط دلم برايت تنگ مي شود، مهران. چه مي شود كرد؟ دست خودم نيست. مثل الان كه چند هفته اي از سفرت گذشته و من حس مي كنم دلم برايت تنگ شده.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 7:07 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Monday، January 07، 2008

دشواري وظيفه

اين جمله شاملوي بزرگ هرگز از ذهنم بيرون نمي‌رود:"انسان دشواري وظيفه است." و فكر كه مي‌كنم تنم از اين دشواري به هم مي‌پيچد، وظيفه‌اي در برابر خودت، خانواده‌ات، همسايه‌ات ، همشهري‌ات ، هموطنت و همين طور الي آخر. تو در برابر همه اين ها وظيفه داري و اين دشوار است. افزون بر اين ما در برابر زمان هم مسوليم؛ چرا كه به گفته مارگوت بيگل(هرچند كه او را شاعري بزرگ نمي‌دانند) ما همواره با اين پرسش روبروييم كه "تو به اين لحظه چه هديه خواهي داد.
انسان دشواري وظيفه است.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 8:18 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟

 

 

 

Wednesday، December 12، 2007

همين ديگر

ما زندگي مي‌كنيم كه پير شويم و بميريم. همين ديگر و ديگر هيچ. اين تلخي ماجرا نيست. نيمه خالي ليوان هم نيست. خود ماجراست.1
درست در روزهايي كه شكم‌هاي خالي ازشيريني و غذاهاي خوب داريم، پولي در بساط نيست. آن روز كه اين ها هست، سلامتي نيست. آن روزها كه براي يك شلوار جين يا يك پيراهن قشنگ، له له مي‌زنيم، بايد به قسط هاي آخر ماه فكر كنيم. پيراهن سفيد فقط در غالب كفن انگار به تن مان مي‌آيد.اين نيمه خالي ليوان نيست. اين خود تراژدي زيستن است.
هميشه در آن لحظاتي دنيا براي تو مي‌شود كه ديگر نيازي به آن نداري. اين اصل ماجراست.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at 6:45 AM 0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟