ابرک شلوار پوش
Wednesday، April 21، 2010
حسن شماعی زاده ، همان خوانندهای که یک دختر داشت که شاه نداشت، مرد
برچسبها: ادبیات, روزنوشت, موسیقی و سینما
به گزارش خبرگزاری دنیانیوز به نقل از خبرگزاری آخرت نیوز، خبرگزاری برزخنیوز گزارش داد که حسن شماعی زاده درگذشته است. هنوز کسی دقیقا نمیداند که چه اتفاقی افتاده است. فقط میدانیم که قضیه جدی است. یکی از بچهها میگفت: " حس شماعی زاده خواننده خیلی خوب است، مخصوصا زمانی که هنوز ابتدای آهنگ است و ترانه شروه نشده و ما صدای خواننده را نمیشنویم."
از مشهورترین کارهای او که خود آنها را اجرا کرده دو آهنگ بیتربیتی است که "دختر مردم" و " دختری با دامن چین چین" نام دارد.
البته او برای فائقه آتشین (گو!گوش) هم آهنگ ساخته. اگر همینطوری آهنگ میساخت شاید خیلی بهتر بود تا اینکه میخواند. برزخ نیور در این مورد مینویسد:" در آهنگسازی از نو آوری و گستره بسیار بالایی بهره میگیرد که چیره دستی وی در نواختن سازها به این امر کمک بسیار میکند."
از خوانندگانی که با وی همکاری داشتهاند و آثار ساخته شده او را خواندهاند، میتوان به گوگوش ، داریوش اقبالی ، ابی ، ستار ، معین ، فرهاد مهراد ، هایده ، مهستی ، لیلا فروهر ، عارف ، مارتیک، نوشآفرین ، شهره ، شهرام شبپره ، شهرام صولتی ، ویگن ، مهرداد آسمانی ، پویا ، امید و بسیاری دیگر اشاره کرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 4:31 AM
7 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، April 20، 2010
متنی منتشر نشده از سعدی درباره حمیده خیر آبادی
ای کیبورد خسته خفتهای چند
تا روزگارم رسید بر ترفند
همینطور روزگار طی میکنم و تلاش این است از گلستانی شاخهای برچینم که اساماس از خزانه غیب رسید که : "فرش کاشان بازیگران سینمای ایران درگذشت." یعنی نادره خانم قبل از انقلاب، حمیده خیرآبادی بعد از انقلاب رفت. آنهم در 86 سالگی و در حالی که روز به روز خوشگلتر میشد. همشهری ما ... خدایشان نگهدارد...
ای فرش، که بر عرش میبری مرا
تو بر این خیال شدی که گیج ایوانم؟
لکن از پردهداران پارسیگو و شیریندهنان گیسبلند، سخن گفتن خوشتر آمد که دنیای ما جاذب است و اهل آن، یلدا و شببیداری را دوست میدارند. یقین آمد که اولیتر است عشقوزیدن و گم شدن در گلستان یار.
پانوشت: این برگ از باغ گلستان، توسط بازیگران رقیب گم و گور شده بود. در نسخه "کاراکاس" که در کتابخانه ملی ونزوئلا وجود دارد، میتوانید این متن را ببنید.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:28 AM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، April 10، 2010
مغازه حمیدسبزواری پلمپ شد و رئیس جمهور لهستان زیر توپولف رفت
ناگهان صدایی شنیدم را توجهام را به خود جلب کرد. طرف پرسید:
- اسمت چیه؟
اون یکی که پشت باجه ایستاده بود گفت: حمید سبزواری.
مغازهاش را پلمپ کرده بودند. مغازه حمید سبزواری را. او آمده بود اداره پست تا نامه بگیرد. برای کی و کجا، دقیقا نمی دانم. بیچاره آدمهایی را مغازهشان پلمپ میشود، حتی اگر حمید سبزواری باشد. حتی اگر موهای طرف سفید نباشد. پرسیدم:
شعر تازه چه گفتهای؟
گفت که به دلیل شباهت اسمیاش گاهی شعری میگوید. غزلی، چیزی، میزی... دعا کردم که مغازهاش را زودتر رفع پلمپ کنند. بیچاره حمید سبزواری. بیچاره رئیس جمهور لهستان که به اخبار ایران گوش نداد و رفت زیر توپولف.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:33 PM
9 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
ماجراي تلويزيون رنگي ما و قزاقستاني هاي غير رنگي
برچسبها: روزنوشت
بچه كه بوديم تازه تلويزيون رنگي ساخته شده بود. هرچه به پدرم مي گفتم كه يك تلويزيون رنگي بخرد به خرجش نمي رفت. بازي هاي استقلال و پرسپوليس مصيبتي براي ما بود. توي تلويزيون سياه و سفيد هر دو شبيه هم بودند. فقط گاهي جورابشان با هم فرق مي كرد. حالا براي ما كه مرد بوديم مهم نبود، اما واقعا به يك جاي آدم بر مي خورد كه همه خانم هاي "فوتبال نگاه كن"، مدام زل بزنند به جوراب هاي بازيكن ها. چشم است ديگر. ممكن است بلغزد و چند ميلي متر بالاتر را ببيند. آن وقت يك جايي به خطر نمي افتد؟ تازه آن روزها هم كه جنگ بود و همه چي خمپاره خورده. شايد يكي از چيزهاي كوتاهي كه كمر به پايين را مي پوشاند، خداي نكرده خمپاره...پاره...(بابا بي خيال ديگه). البته از همان زمان بود كه چشم ما به پاها ماند. خدا پدر رئيس فدراسيون آن سالها را نبخشد كه پيراهن سفيد و سياه نكرد تن بازيكن ها ، تا چشم ما به جاهاي ديگر باشد و عادت كنيم ... اي واي...
بعد خدا پدر و مادر آكيرا كوروساوا را بيامرزد. جدا از اسم بي ناموسي اش، آدم خوبي بود. يك فيلم ساخته بود به اسم "ريش قرمز" كه تلويوزيون صد بار پخشش كرده بود. پدرم براي اين كه ريش قرمز اين بابا را ببيند خانه ما را رنگي كرد. اما دو ماه بعد شكست خورد. چون نگاتيو فيلم "ريش قرمز" احتمالا در آرشيو صدا و سيما آتش گرفت و داغ ديدن ريش قرمز و رنگي به دلمان ماند.
اما اين قزاقستاني ها آدم هاي باحالي هستند. ما اينجا 9-8 است كه مدام توي اينترنت چيز ميز مي كنيم، آنها يك روزه گور باباي رنگي ها كردند، كاخ رياست جمهوري آتش زدند و "د برو كه رفتيم". سادنديس و اين ها هم در كار نبود.
posted by سجاد صاحبان زند at 6:34 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، April 04، 2010
داستان "یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید
برچسبها: روزنوشت
اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.
اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."
این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است.
طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."
فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟
posted by سجاد صاحبان زند at 10:58 PM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، March 25، 2010
چرا کسی به یاد منصور خاکسارها نیست
حالا که شاعر نیست، چه فرقی دارد که او عضو قدیمی کانون نویسندگان باشد یا نه، کانونی که اصلا وجود خارجی ندارد انگار. اگر قیصر مرد و کانون بیانیه نداد، می گفتند که از ما نبوده و جنس اش فرق می کرد با ما . آیا منصور هم از جنس شما نبود، هر چند که شاعر اصلا جنس ندارد. اصلا جنس شما چیست که کسی شبیه شما نیست؟ از نهادهای دولتی که انتظاری نیست، شما را چه می شود که چنین می کنید؟ اگر ما خود قدر نویسندگانمان را نمی دانیم، چه انتظار از نوبلی ها که چنین کنند. اصلا بی خیال همه نوبل ها و نوبلی ها، ما چرا تنهایی نویسندگانمان را چنین بزرگ می کنیم؟ چرا تنهایشان می گذاریم؟ چرا کسی به فکر منصور خاکسارها نیست؟
سیاهی سیاست کور، چشم ما به همه روشنی های شعر و شعور بسته است. ای کاش/ ای کاش
ای کاش عشق را زبان سخن بود...
...
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
منصور خاکسار متولد سال ۱۳۱۷بود و بیش از چهار دهه درادبیات معاصر حضور جدی داشت.او در شهر لسآنجلس زندگی میکرد وهنگام مرگ ۷۱ سال داشت. پس ازسالها اقامت دراروپا در سال ۱۹۹۰ در شهر لسآنجلس اقامت گزید.او دردهه ۴۰ به همراه ناصر تقوایی، داستاننویس و کارگردان همشهریاش، سردبیری نشریه «هنروادبیات جنوب» را برعهده داشت. از منصور خاکسار سیزده مجموعه شعر منتشر شده است. از مجموعههای او میتوان به «کارنامه خون»، «حیدروانقلاب»، «شرارههای شب»، «سرزمین شاعر»، «با طره دانش عشق»، «قصیده سفری در مه»، «لسآنجلسیها»، «تا این نقطه»، «آنسوی برهنگی»، «وچند نقطه دیگر»، و «و با آن نقطه» اشاره کرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 8:29 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، March 23، 2010
واردات زنان چینی به ایران و کاهش هزینه مهریه
برچسبها: روزنوشت
posted by سجاد صاحبان زند at 8:46 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، March 22، 2010
سال ببر و اژدهایی که خفته است
برچسبها: روزنوشت
posted by سجاد صاحبان زند at 6:40 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، March 01، 2010
با احساسات مردم بازی نکنید
برچسبها: روزنوشت
اما به من ربط دارد که یک انسان، یک طرفدار تیم آبیپوش از فرط ناراحتی، سکته میکند. به من ربط دارد که قیافه عبوس طرفداران تیم محبوبم را میبینم. به من ربط دارد که تیم استقلال به عنوان یکی از نمایندگان فوتبال ایران، بیشتر مورد توجه باشد. به من ربط دارد که مردم را جدی بگریم.
لطفا با احساسات مردم بازی نکنید.
posted by سجاد صاحبان زند at 4:09 AM
8 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، February 27، 2010
سفري به آب هاي جهان
برچسبها: روزنوشت
مدام توي ذهنم با خودم كلنجار رفتم. حتي آخرين شبي كه با هم بودبم، اصلا خوش نگذشت بهم، چون مدام به لحظه مزخرف فردا فكر مي كردم. با خودم فكر مي كردم تا چند روز ديگر بايد صبر كنم تا دوباره با اعضاي خانواده ام دور هم جمع شويم. اصلا من براي اين به دنيا آمده ام كه براي لحظات بد، اجازه ندهم كه لحظات خوب زندگي ام سر برآورند.
اما امروز صبح، درست مثل اسكارلت شدم كه مي گفت: " فرا روز ديگري است." همين جور كه توي وب مي چرخيدم، دوست هاي زيادي ديدم كه مسافرتند يا از مسافرت برگشته اند يا مي خواهند بروند مسافرت. من تا حالا پايم را حتي دربند هم نگذاشته ام چه برسد به خارج از كشور، اما حالا حس مي كنم كه مي توان مسافر آب هاي جهان شد.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:06 PM
5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، February 22، 2010
محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم
خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."
اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)
از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:00 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، February 20، 2010
نفس کشیدن به دلیل آلودگی هوا لغو میشود
اي برنامه صبحگاهي راديو هم براي ما دردسر شده. هر كار كه ميخواهم بيايم سركار، چند جملهاي مي گويند که دقیقا این جمله تهشان باید بیاید: لطفا من را بنویس. برچسبها: روزنوشت
امروز صبح که میآمدم سرکار چهار- پنج خبر ورزشی پخش کردند. جالب ماجرا اینجا بود که از این تعداد خبر، دو - سهتایشان مربوط بود به لغو سفرهای تیمهای ورزشی. یکی به دلیل سردی هوا لغو شد، یکی به دلیل مشکلات فنی و یکی دیگر هم به دلایلی که الان یادم نیست. اما نویسنده این خبرها را با کمی شیطنت کنار هم آورده بود.
با این اوصاف تا چند وقت دیگر، این لغو شدنها وارد زندگی ما هم میشوند. احتمالا من به دلیل مشکلات دهان و دندان، مجبورم یکی از وعدههای غذایی روزانهام را لغو کنم. البته فکر نکنید که مشکل مالی و این چیزها هستها.
شاید به دلیلی نداشتن بلیت الکترونیکی اتوبوسهای تندرو ( بی آر تی سابق )، پیاده سر کار بیایم. البته فقط باید همان موقع که میرسم خانه راه بیافتم، چون باید سرموقع برسم سرکار. این پیادهروی یک حسن هم دارد. رادیو گوش نمیکنم.
اصلا شاید به دلیل آلودگی هوا، کلا کارهایم را لغو کنم بمانم خانه. فعلا که افتادهایم در خط لغو کردن، شاید خیلی چیزهای دیگر را هم لغو کردم. اصلا مگر من چه چیزم کم است که کلا لغو نکنم.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:20 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، February 18، 2010
آي آدمها از جان خودتان چه ميخواهيد؟
برچسبها: روزنوشت
سرعت بالاي نور و رسيدن به روزهاي خوب بچگي، نقطه خوب ماجراست. به هواپيما فكر كنيد. آدمها هواپيما ساختهاند تا بمب بر سر آدمهاي ديگر بريزد. اسحله ساختهاند تا ديگران را بكشند. سم ساختهاند تا از شر ديگران خلاص شوند.
آدمها خانه ساختهاند تا در چارچوب ديوارهايش، تنها باشند. تنهاتر باشند. از تنهايي دق كنند. آدمها، شغل را ايجاد كردهاند تا پول دربياورند تا با آن حال كنند، اما آنقدر كار ميكنند كه وقتي براي چيز ديگر نيست.
آدمها ازدواج ميكنند تا تنها نباشند. بعد دنبال راهي هستند كه تنها باشند. يعني خسته ميشوند. بعد جدا ميشوند. بعد خيانت ميكنند. بعد ميميرند. اصلا اين كلمههاي لعنتي را چه كسي اختراع كرده است؟ ساختن اين قواعد كوفتي اجتماعي كار كيست؟ چرا آدمها بايد تشكيل خانواده بدهند؟ تا ازدواج نباشد، خيلي چيزهاي ديگر معنا پيدا نميكند.
چرا آدمها چاقو ميسازنند؟ چرا آدمها زندان ميسازنند؟ چرا آدمها مجبورند شهروند يك كشور باشند؟ چرا آدمها نميتوانند همچون پرندهها، هر جا كه خواستند بروند بي ويزا و پاسپورت ( يا مثلا گذرنامه).
آدمها غذا ميخورند، اما ميخواهند چاق نباشند. آدمها، به هم زور ميگويند، اما دوست دارند به خودشان زور گفته نشود. آدمها، دورغ ميگويند، اما دوست دارند به خودشان دروغ گفته نشود. آدمها، احمقاند اما فكر ميكنند، ديگران احمقاند. آدمها به خودشان كلك ميزنند...
آدمها... آدمها... آدمها...
posted by سجاد صاحبان زند at 1:09 AM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، February 09، 2010
چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویجهایم کو؟
برچسبها: روزنوشت
داشتم میگفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان میرود و سیاهیاش برای زغال میماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشمهای آدم برفی به دنیا نیامدهام. دستکش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برفها را روی هم بگذارم. اما آن نیمهای که باید برف ببارد، نبارید.
تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...
posted by سجاد صاحبان زند at 2:58 AM
6 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، February 06، 2010
اگه نسکافه نداری، یه راه کراک بده
برچسبها: روزنوشت
با این حسابی که پیش میرود به زودی توی نسکافههایمان هم کمی کراک میریزنند تا کیفور شویم. اما احتمالا ماجرا به همینجا ختم نمیشود. ممکن است توی خیلی از چیزهای دیگرمان، خیلی چیزهای دیگر بریزنند.
مثلا ممکن است توی نوشابه خانواده، ساندیس بریزنند. در این صورت شما کم کم به کافکا علاقمند میشوید. ممکن است اتفاقهای دیگری هم برای شما بیافتد. یادتان میآید پینوکیو؟
ممکن است به جای نخ، در شلوارهای ما میخ به کار ببرند. آن وقت شما بدون آنکه بروید دکتر، مرتبا آمپول زده میشوید. البته مکن است برادر- پدر بعضیها هم با شما دعوا شده باشند.
ممکن است به جای چای به شما شما آب خنک تعارف کنند. فقط مراقب باشید که آیس تی بهتان قالب نکنند.
ممکن است به جای هویچ یه شما چماق بدهند. راستی قسمت هویج دوستان اروپایی، در آن بسته پیشنهادیشان چی بود؟
ممکن است به جای رنگ آبی، به شما زرد بدهند. شما هم باید بپذیرید. مگر شما نژادپرستید که نپذیرید؟
ممکن است به جای دربند و توچال، شما را توچال و دربند ببرند. راستی صادق هدایت هم بیکار بود که کتاب داستان مینوشت؟
ممکن است خیلی کارها بکنند. مهم نیست. خدا را شکر، ما بچه مثبتیم به این کارها کاری نداریم.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:01 PM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، February 05، 2010
ویروس هایی که بهم می خندیدند
کلی پول دادم و یک جعبه بزرگ خریدم که فقط یک سی دی کوچک در آن بود. آنتی ویروس عزیز را نصب کردم، به سرعت آپدیتش کردم و همان لحظه هم کامپیوترم ( اصلا نمی تونم از رایانه استفاده کنم، چون به سرعت با یارانه اشتباه می گیرمش) را به دستش دادم که اسکنش کند. ( چه ارتباطی بین اسکن و اسکناس وجود دارد؟ من که نمی تونم همه اسرار شخصی ام رو اینجا رو کنم. ) همین جور که عدد یک به سمت صد حرکت می کرد، ویروس های قرمزی را می دیدم که آنتی ویروس عزیز شناسایی می کرد. خلاصه کلام اینکه چهار پنج تا ویروس را شناسایی کرد. از من خواهش کرد که اجازه دهم ویروس ها کشته شوند. من هم در با غرور تمام، جشن ویروس کشان گرفتم. اگر بدانید وقتی ویروس ها کشته می شدند، چه ناله ای می کردند...داشتم کیف می کردم. جای همه شما خالی...
بعد که ویروس ها کشته شدند، درست مثل ناپلئون بناپارت، وقتی از یک جنگ بزرگ بر می گشت و به سراغ ژوزفین می رفت، به همه پز می دادم که من حالا یک آنتی ویروس اورژینال دارم و ویروس ها را له می کنم.
ماجرا را همین جا داشته باشید و ماجرای یک هفته بعد من را بخوانید. کامپیوتر را روشن کردم. می خواستم یک سی دی صوتی بگذارم و وقتی که می نویسم، یک آهنگ عشقولانه توی گوشم بخواند.( باز هم که سوال های خصوصی می پرسین؟) . اما داریو سی دی موجود نبود(نصف این جمله هیچ ربطی به فارسی نداشت). هر چه گشتم، درایو سی دی را پیدا نکردم تا سی دی بخواند. کامپیوترم ویروس گرفته بود، آنهم با یک آنتی ویروس مثلا اورژینال. راستی در طول این یک هفته هم حسابی آپدیتش کرده بودم و آن هم مثلا آپدیت شده بود. اما باز هم ویروس ویروس ها له ام کرده بودند. همه صحنه هایی را پیش خودم تجسم کردم که مثلا ویروس ها کشته می شدند و ناله می کردند.
دقیقا ویروس ها را می دیدم که بهم می خندند.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:27 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، February 02، 2010
امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی میافتد؟
اما نکتهای که برای من آبیپوش مهم است، بازی امروز تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی است، همان ورزشگاهی که 36 سال پیش برای بازیهای آسیایی تهران ساخته شد و هنوز بهترین ورزشگاه ایران است. این بار استقلال میبرد؟ پرسپولیس میبرد؟ مثل همیشه مساوی می شود؟
چند وقتی است که همه چیز را سیاسی تعبیر میکنیم. دیروز که وبلاگها را مرور میکردم، چند تعبیر خیلی نزدیک به هم دیدم. یکی از وبلاگها که اسمش یادم نیست، نوشته بود که بازی فردا( یعنی امروز) حتما برنده خواهد داشت، چون اگر بازی برنده نداشته باشد، طرفدارهای آبی و قرمز دیگر نمیتوانند با هم کل کل کنند و در نتیجه ممکن است از سربیکاری، شعار سیاسی بدهند. استدلال را میبینید؟ واقعا که آدم اگر شاخ درنیاورد، جای تعجب دارد.
فکر کنید که بازی مساوی شد. آیا آدمهایی را که از سر بیکاری حرف سیاسی میزنند، میتوان جدی گرفت؟
وبلاگ نوشته بود که بازی حتما به نفع پرسپولیس تمام خواهد شد، چون دیروز ( یعنی دو روز قبل)، کفاشیان به باشگاه قرمزها رفته و احتمالا به آنها قول داده که داوردر دقیقه 86 یک پنالتی به نفعشان میگیرد.
حالا بازی امروز چند چند میشود؟ ببنیم و بدانیم چون به نظرم هیچوقت نمیتوان فوتبال را پیشبینی کرد. شاید کفاشیان به علی دایی گفته باشد که تیمش حتما باید امروز ببازد.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:16 PM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
داستان " یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید
برچسبها: روزنوشت
اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.
اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."
این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است. طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."
فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟
posted by سجاد صاحبان زند at 8:43 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، January 31، 2010
تفاوت ما و آنها
دوستم راست مي گفت. ما هر روز بايد منتظر حادثه اي تازه باشيم. انگار نمي توانيم، بدون آنكه منتظر اتفاق تازه اي باشيم، شب سر بر بالش بگذاريم. اين سرنوشت ما شرقي هاست.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:41 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، January 28، 2010
كل كل رحيم مشايي و كيهان
البته روزنامههاي ديگر، تيترهاي ديگري از سخنراني رحيم مشايي زدهاند. مثلا اعتماد تيتر زده:" اگر احمدينژاد بگويد حرف نميزنم."
شايد اگر من ميخواستم تيتر بزنم، يكي از زيرتيترهاي روزنامه كيهان را انتخاب ميكردم:" من اگر جمله خود را در خصوص اسرائيل بد مي دانستم، آن را تكرار نمي كردم." البته ميدانم اين جمله براي تيتر كمي بلند است. اما ميشود شاخ و برگش را زد.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:04 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 26، 2010
ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟
برچسبها: روزنوشت
گفتم: چون كرديت كارت ندارم.
گفت: اونجا كه اين چيزها خيلي ارزونه. ؟؟؟؟ ( مثلا اصغر آقا )، هفته قبل ايران بود. سه چهارتا ويندوز خريده 10 هزار تومن.
گفتم: آخه من مي خوام اورژينال باشه. چون مي خواهم همه چي درست باشه.
نتيجه گيري به سبك انشا چهارم دبستان: ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ايراني جماعت، هرجا كه باشد ايراني است. چرا؟
مي گم: من چه مي دونم.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:22 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
پتكي بر ديوار آجري، پتكي بر دل من
نزديكي هاي در خيابان فلسطين ( كاخ قبلي ) كلي خانه قديمي هست كه گاهي با خودم فكر مي كنم كه چه خوب است كه سرپا ايستاده اند، هر چند كه گاهي، گاه به گاهي، يكي از اين خانه هاي قديمي مي ريزد ( يا مي ريزانندش ) و يك چيز مزخرف را به جايش بنا مي كنند.
پاراگراف يك و دو نتيجه مي دهد كه خانه اي ديگر، گنجينه اي ديگر، بخشي ديگر از فرهنگ ما در حال فرو ريختن است.
همان طور كه كارگران، به ديوار آجري خانه پتك مي زدند، حس كردم چيزي دارد در من فرو مي ريزد. انگار پتك را به دل من مي زنند.
posted by سجاد صاحبان زند at 4:27 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، January 24، 2010
صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نميكنيد؟
ديروز در اخبار راديو خبرخيلي باحالي پخش كردند. قرار بر اين شده كه تركيه تعدادي از مردان خود را به مغولستان صادر كند. چون در آنها مرد كم است. يعني در قبال هر شش زن، فقط يك مرد وجود دارد. البته زنهاي مغولي احتمالا ( يا شايد حتما ) چنگي به دل نميزنند، اما با اين همه آدم بدش نميآيد كه براي يك بار هم كه شده صادر شود. البته اگر قرار بر صادر شدن باشد، من اسپانيا را ترجيح ميدهم. البته برزيل، كوبا، ايتاليا، آمريكا و بقيه جا ها هم بد نيست ها...
اما نكته جالب ماجرا چيز ديگري است. وقتي اين دوستان خوششانس تركيهاي، به مغولستان رسيدند، دقيقا بايد چه كار كنند؟ شغلشان چيست؟ يعني از صبح بايد غذاي مقوي بخورند و تند تند، به خانمهاي مغولي توجه ويژه كنند؟ روزي شش بار؟ سختي كار؟ بازنشستگي؟ بيمه؟
اگر يكي از اين مردها، بچهدار شود، بچهاش وقتي اول مهرماه مغولستاني به مدرسه ميرود، بايد بگويد شغل پدرش چي هست؟
posted by سجاد صاحبان زند at 10:56 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
آنگولا در ايران سرمايهگذاري ميكند، باور كنيد
برچسبها: روزنوشت
با چشمهاي خوابآلوده خودم را از پلههاي مترو ميكشاندم بالا كه گفتم بد نيست نگاهي به تيتر روزنامهها بندازم. ( البته مراد فقط روزنامه همشهري است.) اما همين كه نگاهي كوتاه به روزنامهها انداختم، حس شيريني همه وجودم را فرا گرفت. حس كردم دنيا چقدر زيباست. من عاشق دنيايم چون.
روزنامه يك تيتر زيبا داشت و وقتي زيبا، شيرين و دنيا كنار هم باشد، دلت هواي نسيم هم ميكند و در دلت شيريني عسل را مثل نبات ( با اجازه از جناب حافظ كه عاشق خانم شاخه نبات بودند) حس ميكني. سرتان را درد نياورم. چون نميخواهم شاديتان را به عقب بيندازم.
روزنامه تيتر زده بود: " آنگولا در پارس جنوبي سرمايهگذاري ميكند". با خودم گفتم كه اي ول. به هر حال كم نيست كه كشور صنعتي، ثروتمند، مهم و تاثيرگذار آنگولا در ايران سرمايهگذاري كند. چشمهايم را دوباره و دوباره ماليدم. خواب نبودم.
حالا شما هم در اين حس شيرين با من شريك شويد.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:29 AM
5 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 22، 2010
همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت
داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.
این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."
نتیجه و نکته کنکوری: پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)
posted by سجاد صاحبان زند at 5:51 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Thursday، January 21، 2010
ايران مشكل فرهنگي دارد
همين حالا كه از خانهتان بيرون رفتيد، 10 ماشين ( خودرو يا car) را بشماريد. تقريبا نيمي از اين ماشينها، دست يك يك جايشان تصافي است. البته و صد البته كه قشر زحمتكش صافكار بايد نان بخورند، اما ما به حال و روزمان چه آوردهايم؟
اگر تنها يك بار در خيابانهاي تهران رانندگي كرده باشيد، متوجه حرفم ميشويد. ماشينها توي هم ميلولند، استفاده از چراغ راهنما، تقريبا در حال منسوخ شدن است، هيچ كس فاصله لازم را رعايت نميكند، هيچ كس به ماشين كناري احترام نميگذارد و خلاصه آن ميشود كه يك ساعت رانندگي در تهران، به اندازه 1000 ساعت دعوا و مرافعه با صاحبخونه، حالت را ميگيرد.
نكته جالب آنجاست كه همه هم خودشان را حق به جانب ميدانند. و هر كسي فكر ميكند كه ديگران فرهنگ ندارد. ايران مشكل فرهنگي دارد و همه مشكل ما اينجاست.
posted by سجاد صاحبان زند at 2:44 AM
7 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 20، 2010
حذف يارانهها با انگشت هايم جور در نمي آيد
برچسبها: روزنوشت
امروز براي صدهزارمين بار حس كردم كه انگشت هايم كم هستند. حالا شايد بگوييد چرا از ماشين حساب استفاده نميكنم. چون اولا ماشين حساب ندارم و دوم اين كه، ماشين حساب باتري ميخواهد و باتري هم بخشي از انرژي است كه سال آينده، يارانه( سوبسيدش ) كم كم حذف مي شود. پس از همين الان، بهتر است كاري با ماشين حساب نداشته باشم. اصلا جماعت هنرمند ( اگر بنده را هنرمند حساب كنيد ) را چه كار به ماشين حساب؟
من همين حالا هم براي خرج روزمرهام، كلي انگشت كم ميآورم. راستي اگر قرار باشد پول آب و برق و گاز را كامل بدهم، وضعيتم چه مي شود؟ حالا بيخيال اين "من" فرويدي: ما.
posted by سجاد صاحبان زند at 12:57 AM
6 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 19، 2010
گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد
همین که می گویی "بی خیال چاقی، بذار حاشو ببریم"، یک نفر ( شاید چند نفر)، نگاهی بهت می اندازند که دقیقا می فهمی که " کی عاقله، کی سفیه ". می گویند چاقی که مهم نیست :" اگه بدونی این سویس کالباس رو چه جوری درست می کنن." همیشه خدا هم یک نفر پیدا می شود که پسرخاله اش توی یک کارخانه سویس – کالباس سازی کار می کند ( و حتی ممکن خودش رییس شرکت باشد)، اما خودش لب به سویس و کالباس نمی زند. خلاصه در حالی که حس می کنی داری بالا می آوری:" مگه من گفتم بیایم اینجا."
اما دیگر کار از کار گذشته است. کلی غذای نخورده مانده و پول داده. حالا نوبت شماست که سخنرانی قرایی درباره غذا و غذا خوردن کنید. شما می توانید مطالبی را که در ادامه نوشته می شود، چند بار به دقت بخوانید ، حتی پرینت بگیرد و حفظ کنید.
حرفتان را با یک سوال شروع کنید. مثلا نظرشان در مورد سبزی خوردن بپرسید. احتمالا همه می گویند که چقدر خوب است و از این حرف ها. با قیافه ای حق به جناب بگویید که در آخرین خبرها آمده که مثلا سبزی باعث آلزایمر می شود. دقیقا در همین لحظه بحث عوض می شود. مثلا یکی در مورد نحوه درست شستن سبزی حرف می زند که ما آن را خوب نمی شوریم و کلی انگل اجتماع دارد. یکی دیگر هم می گوید که "اگر خوب بشوریش، همه ویتامین هایش می ره." و تو ناخن هاتو یواشکی به هم می زنی. البته در این قسمت هم پسرعموی یکی از ساکنان دور میز، در کارخانه مواد شوینده کار می کند ( یا رئیس آن است ) و در مورد مضرات این مواد حرف می زند. و شاید در خوبی اش. مهم این است که فضا، چطور فاز بدهد.
می توانی بحث میوه ها را پیش بکشی. احتمالا این بحث هم جواب می دهد، چون خیلی ها برای وزن کم کردن، روزی چند کیلو میوه می خورند تا لاغر بمانند. البته همیشه می شود یواشکی چیزی خورد و به همه گفت:" نمی دونم من چرا چاق می شم. هوا هم بخورم، می ترکم. " البته شما می توانید بحث شیرین کالری را مطرح کنید. هر سیب، حد.د 110 کالری دارد و می تواند شما را چاق کنید. باز هم بحث در می گیرد.
اما حرف شما می تواند نکته دیگری باشد. مثلا بگویید که یک روز می گویند چای برای دندان ها خوب است، فردا می گویند که لثه را خراب می کند، پس فردا می گویند که هر روز بیشتر از 3 استکان نخورید و خلاصه هر روز چیزی می گویند. پس بهتر است خوب بخورید، خوب بخوابید و خوب کارهای خوب بکنید. نیچه هم با انجام دادن همین کارها، نیچه شد.
posted by سجاد صاحبان زند at 4:51 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، January 18، 2010
فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند
posted by سجاد صاحبان زند at 8:06 AM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، January 16، 2010
به توالت رفتن خود احترام بگذاريد
برچسبها: روزنوشت
براي آنكه كمي افاضه فضل كنم، داستاني از ابوسعيد ابوالخير نقل ميكنم. ميگويند كه شيخ با جمعي از شاگردانش، در راهي ( حالا چه راهي، تو كتاب نيومده ) ميرفتند. ناگهان ( همون يه دفعه خودمون )، همه دستشان را به سوي دماغ بردند. يعني بوي بدي شنيدند و حتي راهشان را كج كردند. به چاه فاضل آبي رسيده بودند. شيخ سيبي در دست داشت. پرسيد: بوي اين سيب بهتر است يا بويي كه دماغتان را جلويش ميگيريد.
جواب مشخص بود.
شيخ گفت: اگر اين سيب، يك شب مهمان شما باشد، دقيقا همين بلا بر سرش ميآيد.
در اين قسمت داستان، همه بايد به فكر فرو روند. يا سر در جيب تفكر فرو كنند. ( هر كدومشو دوست داشتيد، انجام بدين)
اما نتيجه ما از اين داستان، آن چيزي نيست كه حدس مي زنيد. ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه به توالت رفتن خود، به محتواي كار خود، احترام بگذاريد. يعني همان قدر كه براي خوردن وقت ميگذاريد، براي توالت رفتن خود هم ، وقت بگذاريد. به خودتان احترام بگذاريد.
posted by سجاد صاحبان زند at 11:57 PM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، January 15، 2010
ببين چي مي گم، بعد كتكم بزن
علت هاي اين سوتفاهم بسيار است و حتما نمي شود، آن را در يک پست وبلاگي نوشت. شما اين مطلب را به حساب يک دل نوشت بگذاريد لطفا.
اولين نکته آن است که ما همديگر نمي شويم. يعني اصلا گوش مان را به حرف هاي طرف مقابلمان نمي سپاريم تا ببينيم او چه مي گويد و اصلا حرف حسابش چيست. و وقتي چيزي را گوش نداده باشيم، آن چيزي را خواهيم شنيد که حدس مي زديم. اين گونه است که گام اول سوتفاهم زده مي شود.
در گام دوم، بسياري از ما، هنوز تکليف خودمان را خودمان نمي دانيم. مثلا نمي دانيم که مي خواهيم که پاي در سنت داشته باشيم يا در مدرنيته. راه آشتي اين دو را هم نمي دانيم. يا ندانسته ايم. يا نمي خواهيم بدانيم. اين است که نمي دانيم با ديگري چگونه رفتار او کنيم. او هم مي ماند. جمع دو در مانده، سوتفاهي بزرگ است.
در گام سوم، ما پنهان گراني بزرگيم. خودمان را مخفي مي کنيم. نيازهايمان را نمي گويم. اهداف مان را براي طرف مقابل شرح نمي دهيم. يعني جداي از آنکه تکليف مان با خودمان روشن نيست، همين تکليف نيم بند معلوم را هم، روشن نمي کنيم. چرا؟ چون مي ترسيم که ايجاد سونفاهم کنيم. چون مي ترسيم که طرف مقابل را از دست بدهيم. چون مي ترسيم که دلش بشکند و رم کند.
از همه بدتر، در گام چهارم آن است که ما به شدت خودخواهيم. هميشه همان مي خواهيم که به نفع ماست. حاضريم که ديگران را پاي قربانگاه "من" گردن بزنيم و بعد برجنازه اش گريه کنيم.
اي واي از سوتفاهم. اي واي بر دلهايي که اندوهگين مي شوند.
همه فرياد هايي که مي زنيم، از همين روست. لطفا بر سر ابرک بي شيله پيله، بر سر ابرک سرگردان، ابرکي که دلش به نباريدن خوش است، فرياد نکشيد. اين ابرک، براي فرياد شنيدن آفريدن نشده است.
posted by سجاد صاحبان زند at 10:25 PM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، January 12، 2010
كتاب خواندن را از مرلين مونرو ياد بگيريد
برچسبها: ادبيات, روزنوشت, سينما وموسیقی
حالا بد نيست نگاهي به اين لينك بكنيد. شما در اين لينك، تصوير مرلين مونرو را ميبينيد كه در حال خواندن دشوارترين اثر ادبي قرن بيستم است: اوليس، نوشته جيمز جويس.
لطفا به بازيگرهاي ما بگوييد كه براي مرلين مونرو شدن، براي همفري بوگارث شدن، براي مارلون براندو شدن و حتي براي كيت وينسلت شدن، بايد كارهاي بيشتري انجام دهند. فقط آن كارهايي كه الان انجام ميدهند( مخصوصا خانمها) كافي نيست.
posted by سجاد صاحبان زند at 3:25 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
دشواري خليلي بودن
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 12:45 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، January 06، 2010
بهترين خاطره ت چيه؟
بهترین خاطره ت چیه؟
اون روزی نیست که تب کرده بودی؟
آره ، تب.
وتوی رختخواب می لرزیدی؟
مادرت پارچه خیس می ذاشت روی پیشونیت و
واسه ات سوپ داغ می آورد؟
همه اش نوازشت می کرد و
از هيچ مساله ناراحت كننده اي حرفی نمی زد.
کسی مجبورت نمی کرد مشق بنویسی.
یا از نمره ها...
من بهترین فيلم ها رو وقتی دیدم که مریض بودم.
* * *
خاطره ای از این بهتر؟
من که یادم نمی آد.
posted by سجاد صاحبان زند at 1:37 AM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، January 03، 2010
فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد
برچسبها: روزنوشت
اما دقيقا گاهي مثل مرداب مي شوم.هيچ حركتي نيست. ركود كامل. اگر يكي سنگي بيندازد درونم، موج ها تا بي نهايت تكرار مي شود. مثلا كمتر پيش آمده به تنهايي بروم سينما. معمولا يكي از دوستانم، به زور مرا برده. تئاتر هم همين طور. البته نه اينكه دوست نداشته باشم بروم سينما، نه. اما زورم مي آيد. بايد سنگي باشد كه مردابم را به حركت وادارد.
گاهي كه خيلي زندگي ام تكراري مي شود، فكرهاي عجيب و غريب به سرم مي زند. مثلا توي روزهاي دانشجويي، كه گاهي حس تنهايي همه وجودم را مي گرفت و از تنهايي، زانوهايم مور مور مي شد، دوست داشتم با يك ماشين تصادف كنم. نه براي مرگ، كه براي زندگي.
دوست داشتم با دختركي تصادف كنم و درست مثل فيلمها، به تصادف زندگي هر دوي ما تغيير كند. دوست داشتم اتفاق بيافتد. چيزي،كسي، زماني.
دوست داشتم زماني فرشته اي بيايد و با تكان بالهايش، گردابي درست كند كه تنهايي ام غرق شود. دوست داشتم كه فرشته ، عاشقانه به زمين خيره شود و به شيوه سكوت، حرف بزند، چرا كه به نظرم، هميشه در حرف زدن دروغي نهفته است. سكوت، نمي تواند دروغ بگويد. چشمها نمي توانند.
دنيا مي تواند فرشته را تكان بدهد و فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد. من منتظر زلزله ام
posted by سجاد صاحبان زند at 11:51 PM
3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، December 30، 2009
كشتن انديشه هاي جوان عادت ما ايراني هاست
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 10:21 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، November 17، 2009
وقتي آدرس دادن تبديل به يك حرف بيتربيتي ميشود
برچسبها: روزنوشت
posted by سجاد صاحبان زند at 11:42 PM
1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، October 13، 2009
لعنت بر شما كه زندگي خود را حرام ميكنيد
برچسبها: روزنوشت
من از اين انسان قاعدهگرا، انساني كه خود را برده قانونهاي از پيشنوشته ميكند، بيزارم. زنده باد انديشههاي روسو؛ ژان ژاك روسو كه سه قرن پيش همه اينها را به زباله دان انداخت و آنچنان نفس كشيد كه خود مي خواست. زنده باد ابرانساني كه هرآنچه خود در انديشه دارد، به زندگي ترجمه ميكند.
و لعنت بر شما كه زندگي خود را حرام ميكنيد
posted by سجاد صاحبان زند at 6:31 AM
4 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Sunday، October 04، 2009
دوستي كه 13 سال پيش گم شده بودم
مقدمهها كنار بگذرم. ميدانم در اين دنياي كوچك، براي خواندن مطالب من وقت كم داريد. پس تا فرصت هست از دوستي بنويسم كه بعد از 13 سال دوباره پيدايش كردم. شاهين سلحشور را ميگويم كه خيلي چيزها را مديوناش بودهام. از آن آدمهاي در سايهاي، كه كلي كتاب خوانده، كلي بلد است و كلي تحليل دارد، اما مثل من اهل هياهو نيست. سرش را به كلمههايي از جنس زندگي و كار تكيه داده و به امثالي چون من، ميآموزد كه در قرن بيست و يكم نيز مي توان هنوز نگاهي از سر واقعيت به جهان داشت.
و بود.
posted by سجاد صاحبان زند at 6:02 AM
13 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، July 18، 2009
براي مجتبي تكين و نگاه سبزش به زندگي
برچسبها: روزنوشت
متن كامل
posted by سجاد صاحبان زند at 10:47 PM
9 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، July 11، 2009
هيچ چيزي گم نميشود
برچسبها: روزنوشت
posted by سجاد صاحبان زند at 7:44 AM
2 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، July 02، 2008
كابوسهاي شب تولد
امروز روز تولدم است. نميخواهم بار ديگر از دلهرههايم بگويم وقتي كه روزهاي رفته را ميشمارم. ميخواهم از يك خواب بنويسم...يك خواب. برچسبها: روزنوشت
حالا من در حال ديدن خوابي هستم كه اگر شبيه به كابوس نباشد، چيزي از اردوگاه اجباري كار سيبري كم ندارد. حس ميكنم سرماي عجيبي دور و برم را گرفته و ميان دريا را قبرهاي بزرگي گرفته است. دستي از يكي گور كه نزديك تر است، بر آمده و مثل كسي كه قصد شعار دادن دارد، مشت شده است.
كسي آن طرف خوابها نشسته كه ميتواند نجاتم دهد. اما نميتوانم بيدار شوم. ياد اثري از مرتضي مميز ميافتم. او قسمتي از راهرو موزه هنرهاي معاصر را به چاقوهايي اختصاص داده بود. چاقوها از سقف آويزان بودند و كسي نميتوانست سرش را بياورد بالا. حس ميكنم مميز هم اين را در كابوسي ديده بود. من هنوز خوابم. كسي در بيداري منتظر من نشسته و من نميتوانم بيدار شوم. حس ميكنم تعبير "دستي ميان دشنه و ديوار" به شكل مبهمي دربارهام اجرا ميشود. چند شمع روشن فردا منتظرم است؟ نمي دانم. كودكيم را ميبينم. دستي كه از ترس افتادن از ارتفاع به ديوار حلقه بسته است...آلمانيهايي كه به سوي هم شليك ميكنند، من به نقش آنها با كلاهي آهني، در يك راهروي با تاريك روشن عجيب، ميدوم. صدايم در نميآيد و حس ميكنم در خفه شدنم...
امروز روز تولد من است.
posted by سجاد صاحبان زند at 6:59 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، June 09، 2008
مافياي پرسپوليسيها در مطبوعات
برچسبها: روزنوشت
مافياي سرخها آن وقت خودش را بيشتر مشخص ميكند كه به دو سال قبل برگرديم. استقلال دو سال قبل قهرمان شد. آن وقت هيچ كس به فكر سال آبي نبود. اصلا آن موقع ليگ فوتبال مهم نبود، چون بروبچههاي تصميم گير اينجا، پرسپوليسي هستند. اما ماجراي پرسپوليسيها فقط محدود به چلچراغ نيست. روزنامه اعتماد هم يك روز قبل از بازي پاياني يادداشتي از امير قادري(كه اتفاقا تنها ضعفش همين پرسپوليسي بودنش است) چاپ كرده بود. او در نوشتهاش براي قهرماني پرسپوليس غش كرده بود(كه البته حق هم دار. من هم استقلال قهرمان شود، غش ميكنم) و يكي از دوستان خوب من كه نقطه ضعف مشابهي دارد، عكس قادري را برد صفحه اول تا مافياي مطبوعاتي پرسپوليسيها بيشتر خودشان را نشان دهند. خلاصه اينكه از در و ديوار مافياي پرسپوليسيها ميبارد. همين است كه تا پرسپوليس يك بار با شهرداري نورآباد ممسني مساوي ميكند، تيتر يكش ميكند. اين ها را نوشتم كه اين نتيجه را بگيرم: استقلاليهاي جهان متحد شويد. لحظه آبي نزديك است.1
posted by سجاد صاحبان زند at 5:13 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، May 24، 2008
حكايت "نه" گفتن
حكايت ما حكايت آن بچهاي است كه چشمهايش را بستند، چند دور به اين طرف و آن طرف چرخاندنش و بعد گفتند كه به هر طرف كه ميخواهي برو. بچه هم كه گيج شده بود، سرش را انداخت پايين و به اميد شانس رفت. انتهاي حكايت آن بچه را هم كسي نميداند. مهم سرگشتگي اوست. برچسبها: روزنوشت
حكايت ما درست شبيه به رودخانهاي است كه در راه رسيدن به دريا به مرداب رسيد. آرام و ساكن كم كم متعفن شد و پوسيد. بخش از اين حكايت متوجه ما نيست. موجي آمد و بي آنكه خود بخواهيم اسير توفان شديم و رفتيم. بخش متوجه خود ماست. اگر متوجه خود ما هم نباشد، به اطرافيانمان برميگردد. به ما نياموختند كه "نه" بگوييم. فقط ياد دادند كه "حرف منو گوش ميكني/ سرتو تو آبگوش ميكني". حتي به اين سوال ما هم پاسخ نداندند كه "مراد از سر فرو بردن در آبگوشت داغ چيست؟"
اين است كه ما هيچ وقت از زندگي خود لذت نبرديم. به حسب وظيفه به دنيا آمديم و تقريبا به حسب وظيفه ادامه ميدهيم، در حالي كه اگر اين پتك بزرگ انجام وظيفه بالاي سر نبود، چه بسا همين مسيري را دنبال ميكرديم كه الان ميكنيم. نكته اين جاست كه خود را مجبور حس نميكرديم....
posted by سجاد صاحبان زند at 7:33 PM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Tuesday، May 13، 2008
فمنيستها نخوانند و نبينند
posted by سجاد صاحبان زند at 5:21 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، April 14، 2008
مادر بزرگ هم رفت
برچسبها: روزنوشت
تلفن زنگ زد. ساعت 6. با آن كه چندي است مادر بزرگ بيمار بود، اصلا انتظار شنيدن خبر را نداشتم. مادر بزرگ...كه ما او را "ماماني" ميناميدم و اين اواخر خجالت مان ميآمد به اين اسم صدايش كنيم و حاج خانم ميناميدش، رفت. هم خواهر كه پشت تلفن بود و هم من كه منتظر ادامه صحبت بودم، بعد از كلمه "ماماني" يخ كرديم. كسي ادامه نداد. دوباره كلمه"ماماني" آمده بود وسط. مثل كساني كه در حالات بحراني به زبان و لهجه مادريشان بر ميگردند... مادر بزرگ من را به همه لحظههايي كه هرگز فراموش نميشدند، تنها گذاشته بود. مادر بزرگ رفته بود.م
posted by سجاد صاحبان زند at 4:45 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، January 26، 2008
براي مهران قاسمي، دوستي كه هيچ وقت در دوستياش كم نميگذاشت
برچسبها: روزنوشت
توي همان روزهاي اول كشف بزرگ من اتفاق افتاد. ماجرا از اين قرار بود كه جمعي از دوستان خشمگينم به دليل توهين يك كاريكاتوريست دانماركي، به اين سفارت حمله كردند. من هم داشتم bbc را مي ديدم كه خبر آتش گرفتن سفارت را خواندم. اين بود به سرعت خودم را به سرويس بينالملل رساندم. پسري جدي پشت مانيتور نشسته بود كه با دقت داشت وب ها مي كاويد. خبرم را گفتم. كمي بعد فهميدم كه او از كوچكترين جزييات ماجرا خبر دارد. دوست خوب من، دوست هميشه خوب من، مهران...هرگز نه توي آن لحظه و نه در گاف هايي كه در آينده دادم، هرگز توي رويم نياورد.
آشنايي ما ديگر شكل گرفته بود. هر لغتي كه نمي دانستم، هر اصطلاحي كه دشوار بود، هر اطلاعاتي كه نياز داشتم، خيالم راحت بود كه مهراني هست كه جوابم را مي دهد. در تمام يكسالي كه اعتماد ملي بودم، همين روند ادامه داشت. مهران،در هر شرايطي كه داشت، سوال هايم را بي جواب نمي گذاشت.
گاهي مهران دير مي رسيد. بچه هاي سرويس بين الملل از دستم كلافه مي شدند بس كه سراغش را مي گرفتم. مهران مي رسيد. اغلب پله ها را دوان دوان بالا مي آمد. اين بود كه سرو صورتش غرق در عرق بود. مي دانستم كار سرويس حسابي عقب است. كنار مي ايستادم. خجالت مي كشيدم سوالم را بپرسم. مهران هميشه در اين لحظه ها خودش صدايم مي كرد:"چيه برادر؟ چي شده؟ يه چند لحظه واستا...." آن قدر جملاتش را با حرمت مي گفت كه من خجالت مي كشيدم....
يكسالي است كه از اعتماد ملي جدا شده ام. و الان حس مي كنم چقدر خوب است آن جا نيستم. نه براي آن كه كار كردن در اين روزنامه را دوست ندارم....نه. اتفاقا تمام كساني كه آن جا هستند، دوست هاي منند. خوشحالم كه جاي خالي مهران را نمي بينم. مهران براي من...و براي خيلي ديگر از دوستانش هميشه خواهد بود.
گاهي فقط دلم برايت تنگ مي شود، مهران. چه مي شود كرد؟ دست خودم نيست. مثل الان كه چند هفته اي از سفرت گذشته و من حس مي كنم دلم برايت تنگ شده.
posted by سجاد صاحبان زند at 7:07 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Monday، January 07، 2008
دشواري وظيفه
برچسبها: روزنوشت
انسان دشواري وظيفه است.
posted by سجاد صاحبان زند at 8:18 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Wednesday، December 12، 2007
همين ديگر
ما زندگي ميكنيم كه پير شويم و بميريم. همين ديگر و ديگر هيچ. اين تلخي ماجرا نيست. نيمه خالي ليوان هم نيست. خود ماجراست.1 برچسبها: روزنوشت
درست در روزهايي كه شكمهاي خالي ازشيريني و غذاهاي خوب داريم، پولي در بساط نيست. آن روز كه اين ها هست، سلامتي نيست. آن روزها كه براي يك شلوار جين يا يك پيراهن قشنگ، له له ميزنيم، بايد به قسط هاي آخر ماه فكر كنيم. پيراهن سفيد فقط در غالب كفن انگار به تن مان ميآيد.اين نيمه خالي ليوان نيست. اين خود تراژدي زيستن است.
هميشه در آن لحظاتي دنيا براي تو ميشود كه ديگر نيازي به آن نداري. اين اصل ماجراست.
posted by سجاد صاحبان زند at 6:45 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، November 24، 2007
و اين بار محسن مخملباف
برچسبها: ادبیات, روزنوشت, سینما و موسیقی
محسن مخملباف كه روزگاري همراه قيصر امينپور، سيدحسن حسيني، سلمان هراتي و فريدون عموزادهخليلي از اعضاي اصلي حوزه هنري به شمار ميرفت و روزگاري بعدتر با همين افراد كه شمارشان به پانزده نويسنده ميرسيد از حوزه هنري انشعاب كردند، سرانجام لب به سخن گشود و به اظهارنظر درباره قيصر امينپور پرداخت كه چندي قبل درگذشت. مخملباف با اشاره به سخنان خانم گلرخسار (شاعر معروف تاجيك) كه معتقد است قيصر امينپور آنطور كه بايد در تاجيكستان شناخته نشده است، از شناخته نشدن نهچندان خوب اين شاعر در ايران سخن گفت. اين فيلمساز كه در پارهيي ديگر از سخنانش گفت: «وقتي شنيدم قيصر رفت، قبل از همه به ياد خاطره آن وقتها افتادم كه در حوزه هنري بوديم و 15 نفري كه انشعاب كرديم. اين گروه از اهل شعر و ادب و سينما قلبشان براي دو آرمان انقلاب، يعني آزادي و عدالت، تپيده و اين تپش در آثارشان ثبت شده بود.»
مخملباف در صحبتهايش ، به مردهپرستي ايرانيان اشاره كرد و افزود: «همسرم كه از تهران آمد به من گفت، يكباره يك روز صبح عكس قيصر در مطبوعات نه منتشر كه منفجر شد. همه جا قيصر بود. در صفحات كامل و مكرر و مطول. اما وقتي قيصر از حوزه هنري اخراج شد، كسي به اندازه دو بند انگشت درباره شاعر انقلاب ننوشت.»
مخملباف كه چند فيلم اخير او از جمله «فرياد مورچهها» و «سكس و فلسفه» توجه چنداني را به خود جلب نكرده، از آخرين ديدار خود با قيصر امينپور ياد كرد كه موضوع آن تاسيس موسسهيي براي آموزش به كودكان افغانستان بود. وي افزود: «با آنكه مريضي خود قيصر را از پا انداخته بود، اما به باسواد كردن كودكان، حتي كودكان كشور همسايه ميانديشيد. به در خانه او رفته بودم تا راضياش كنم كه مسووليتش را به كس ديگري واگذار كند، به سختي راضي شد.»
posted by سجاد صاحبان زند at 6:29 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Saturday، October 27، 2007
نه شرقي، نه غربي
برچسبها: تاریخ معاصر, روزنوشت
posted by سجاد صاحبان زند at 3:08 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
Friday، September 21، 2007
این دستروش غریب در میدان هفت تیر...
وانت شهرداری کنار پل پارک کرده بود و جوانی که شهرستانی بودن از همه جایش پیدا بود را با چرخ دستی اش سوار کرده بودند. همه آن چیزی که در چرخ دستی جوان بود، چند کیلو زردآلو بود. همین. جوان با چشمی که از زردآلو ها بر نمی داشت، چشمانی پر اشک داشت.(حالا که دارم این را می نویسم، خدا شاهد که تمام موهای بدنم سیخ شده است )جوان گریه می کرد. غرورش را شکسته بودند. تمام چیزی که داشت گرفته بودند.
من کارشناس امور اقتصادی و شهری نیستم. اما همین قدر می دانم که آن جوان می توانست برادرم باشد، یا خودم باشد. همین قدر می دانم که اگر راهی بهتر بود، جوانک خودش را و تمام دارایی اش را زیر آفتاب تند تابستان پهن نمی کرد. دریخ. خطاب من به شماست، شمایی که غرور جوان سرزمین مرا شکسته اید، شما که زردآلو ها را ، نان شب اش را می گیرید، به جایش چه می دهید؟ آیا به جوان شغلی داده شده که او تخلف می کند؟ آیا دولت رفاه ما حقوق بیکاری به او می دهد که خودش را به چنین خفتی نیندازد؟
دریغ
پنجره ام را می خواهم ببندم مادرجان
بیرون از خانه هر چه سروصداست
دیوانه ام كرده است
شبها به جای جیرجیرک
گریه های بی وقفه جارو های مردنارنجی پوش را می شنوم
و گاهی آوازی تلخ
همراهش نزدیک می آيد
و بعد
دور می شود کم کم.
مارجان برای گریستن وقتی نیست
گریه کردن برای دنیایی که چشمی برای دیدن ندارد
شبیه پیراهنی است که بدنش پوسیده باشد.
posted by سجاد صاحبان زند at 5:46 AM
0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟