<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-13006949</atom:id><lastBuildDate>Wed, 03 Mar 2010 12:39:38 +0000</lastBuildDate><title>ابرک شلوار پوش</title><description></description><link>http://www.abrakk.com/index.htm</link><managingEditor>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>152</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-6397935432536640437</guid><pubDate>Mon, 01 Mar 2010 12:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-01T04:21:20.150-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>با احساسات مردم بازی نکنید</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تیم محبوب روزهای کودکی‌ام، تیم آبی‌پوش تهران، باز هم باخت. به من ربطی ندارد که مشکل این تیم کجاست. به من ربطی ندارد که بازیکن‌ها را دلال‌ها انتخاب می‌کنند. به من ربطی ندارد که بازیکن‌ها پولکی شده‌اند. به من ربطی ندارد که رابطه‌ها باعث می‌شود تا بهترین گزینه‌ها مربی تیم محبوبم نشوند. به من ربطی ندارد که فوتبال را سیاسی کرده‌اند. به ربطی ندارد که یک مدیر غیر فوتبالی در استقلال است. خیلی چیزهای دیگر به من ربطی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به من ربط دارد که یک انسان، یک طرفدار تیم آبی‌پوش از فرط ناراحتی، سکته می‌کند. به من ربط دارد که قیافه عبوس طرفداران تیم محبوبم را می‌بینم. به من ربط دارد که تیم استقلال به عنوان یکی از نمایندگان فوتبال ایران، بیشتر مورد توجه باشد. به من ربط دارد که مردم را جدی بگریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا با احساسات مردم بازی نکنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-6397935432536640437?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2823118842324948421</guid><pubDate>Sun, 28 Feb 2010 07:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-28T00:05:29.071-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>سفري به آب هاي جهان</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حدود 12 روز است كه &lt;a href="http://sana1.persianblog.ir/"&gt;خواهرم&lt;/a&gt; رفته قبرس كه درس اش را ادامه بدهد. شايد كمي دير اين مطلب را مي نويسم چون تا همين الان باورم نمي شود كه او از ما دور شده است، اگر چه ايران هم كه بود نزديك نبوديم. او در شهر باراني زادگاه من ، رشت ، بود و من در تهران شلوغ و پر دود و دم. اما همين حس كه هر وقت بخواهي مي تواني بروي پيش خواهرت، حس خوبي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدام توي ذهنم با خودم كلنجار رفتم. حتي آخرين شبي كه با هم بودبم، اصلا خوش نگذشت بهم، چون مدام به لحظه مزخرف فردا فكر مي كردم. با خودم فكر مي كردم تا چند روز ديگر بايد صبر كنم تا دوباره با اعضاي خانواده ام دور هم جمع شويم. اصلا من براي اين به دنيا آمده ام كه براي لحظات بد، اجازه ندهم كه لحظات خوب زندگي ام سر برآورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما امروز صبح، درست مثل اسكارلت شدم كه مي گفت: " فرا روز ديگري است." همين جور كه توي وب مي چرخيدم، دوست هاي زيادي ديدم كه مسافرتند يا از مسافرت برگشته اند يا مي خواهند بروند مسافرت. من تا حالا پايم را حتي دربند هم نگذاشته ام چه برسد به خارج از كشور، اما حالا حس مي كنم كه مي توان مسافر آب هاي جهان شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2823118842324948421?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7600848961501105099</guid><pubDate>Mon, 22 Feb 2010 10:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-22T02:47:50.140-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>محسن ابراهيم، دولت آبادي و كلي چيزهايي كه ازشان خبري نداريم</title><description>خبر امروز راديو جالب بود. كتاب جديدي از محمود دولت آبادي منتشر شده با اسم "نون نوشتن". خط آخر خبر راديو خيلي هوشمندانه نوشته شده بود. انصافا مجري هم خوب آن را خواند:" از دولت آبادي مدتها بود كه كتابي منتشر نشده بود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين را داشته باشيد تا از يك مساله خصوصي روزانه بگويم. به علت تغيير منزل، اين چند وقته با يادآوري گذشته مشغولم سخت. نگوييد چه ربطي دارد. همه ما كلي وسيله توي انباري داريم يا در پستوي كمدها كه موقع اسباب كشي رو مي شوند. مجله هاي قديمي من رو شد. يك مجله اطلاعات هفتگي داشتم منتشر شده به سال 1369. ويژه نوروز. توي صفحه داستان ان بزرگ عكس صادق هدايت و محمدعلي جمالزاده را زده بودند. با خودم فكر كردم كه مجلات و روزنامه اطلاعات مدتهاست كه عكس اين نويسنده ها را چاپ نمي كند؟ ( البته من هيچ گونه هوشمندي اي به خرج نداده ام)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ديگر چيزهايي كه خيلي وقت است خبري ازش نيست، مي شود به محسن ابراهيم اشاره كرد. او خودش را خيلي توي بوق و كرنا نمي كرد تا اين كه پريروز مرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7600848961501105099?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5616826868889072044</guid><pubDate>Sat, 20 Feb 2010 10:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-20T02:35:51.759-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>نفس کشیدن به دلیل آلودگی هوا لغو می‌شود</title><description>اي برنامه صبحگاهي راديو هم براي ما دردسر شده. هر كار كه مي‌خواهم بيايم سركار، چند جمله‌اي مي گويند که دقیقا این جمله ته‌شان باید بیاید: لطفا من را بنویس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح که می‌آمدم سرکار چهار- پنج خبر ورزشی پخش کردند. جالب ماجرا این‌جا بود که از این تعداد خبر، دو - سه‌تایشان مربوط بود به لغو سفرهای تیم‌های ورزشی. یکی به دلیل سردی هوا لغو شد، یکی به دلیل مشکلات فنی و یکی دیگر هم به دلایلی که الان یادم نیست. اما نویسنده این خبرها را با کمی شیطنت کنار هم آورده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این اوصاف تا چند وقت دیگر، این لغو شدن‌ها وارد زندگی ما هم می‌شوند. احتمالا من به دلیل مشکلات دهان و دندان، مجبورم یکی از وعده‌های غذایی روزانه‌ام را لغو کنم. البته فکر نکنید که مشکل مالی و این چیزها هست‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به دلیلی نداشتن بلیت الکترونیکی اتوبوس‌های تندرو ( بی آر تی سابق )، پیاده سر کار بیایم. البته فقط باید همان موقع که می‌رسم خانه راه بیافتم، چون باید سرموقع برسم سرکار. این پیاده‌روی یک حسن هم دارد. رادیو گوش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا شاید به دلیل آلودگی هوا، کلا کارهایم را لغو کنم بمانم خانه. فعلا که افتاده‌ایم در خط لغو کردن، شاید خیلی چیزهای دیگر را هم لغو کردم. اصلا مگر من چه چیزم کم است که کلا لغو نکنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5616826868889072044?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5485929334307345906</guid><pubDate>Thu, 18 Feb 2010 09:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-18T01:43:54.115-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>آي آدم‌ها از جان خودتان چه مي‌خواهيد؟</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هميشه اين سوال رو از خودم پرسيدم كه چرا آدم‌ها، يك چيزي مي‌سازنند يا خلق مي‌‌كنند و به دنبال اين هستند كه نقض‌اش كنند. انيشتين خدابيامرز كه خانم باز خيلي ماهري بود و علاوه بر فيزيك، بلد بود با آن قيافه به هم ريخته‌اش دل خانم‌ها را به دست بياورد، قانون سرعت نور را به دست آورد و نشان داد كه بيشترين سرعتي كه مي‌توان داشت، سرعت نور است. بعدش به فكر اين افتاد كه سرعت بالاي نور چه جوري است. راستش اگر آدم به سرعت بالاي نور دست پيدا كند، خيلي جالب است، چون مي‌توانيم به زمان گذشته برگرديم. دلتان براي بچگي‌تان تنگ نشده؟ دوست ندارد مادرتان دوباره نوازشتان كند؟ پس زنده باد سرعت بالاي نور، هرچند كه خيالي بيش نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرعت بالاي نور و رسيدن به روزهاي خوب بچگي، نقطه خوب ماجراست. به هواپيما فكر كنيد. آدم‌ها هواپيما ساخته‌اند تا بمب بر سر آدم‌هاي ديگر بريزد. اسحله ساخته‌اند تا ديگران را بكشند. سم ساخته‌اند تا از شر ديگران خلاص شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها خانه ساخته‌اند تا در چارچوب ديوارهايش، تنها باشند. تنهاتر باشند. از تنهايي دق كنند. آدم‌ها، شغل را ايجاد كرده‌اند تا پول دربياورند تا با آن حال كنند، اما آن‌قدر كار مي‌كنند كه وقتي براي چيز ديگر نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها ازدواج مي‌كنند تا تنها نباشند. بعد دنبال راهي هستند كه تنها باشند. يعني خسته مي‌شوند. بعد جدا مي‌شوند. بعد خيانت مي‌كنند. بعد مي‌ميرند. اصلا اين كلمه‌هاي لعنتي را چه كسي اختراع كرده است؟ ساختن اين قواعد كوفتي اجتماعي كار كيست؟ چرا آدم‌ها بايد تشكيل خانواده بدهند؟ تا ازدواج نباشد، خيلي چيزهاي ديگر معنا پيدا نمي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا آدم‌ها چاقو مي‌سازنند؟ چرا آدم‌ها زندان مي‌سازنند؟ چرا آدم‌ها مجبورند شهروند يك كشور باشند؟ چرا آدم‌ها نمي‌توانند همچون پرنده‌ها، هر جا كه خواستند بروند بي ويزا و پاسپورت ( يا مثلا گذرنامه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها غذا مي‌خورند، اما مي‌خواهند چاق نباشند. آدم‌ها، به هم زور مي‌گويند، اما دوست دارند به خودشان زور گفته نشود. آدم‌ها، دورغ مي‌گويند، اما دوست دارند به خودشان دروغ گفته نشود. آدم‌ها، احمق‌اند اما فكر مي‌كنند، ديگران احمق‌اند. آدم‌ها به خودشان كلك مي‌زنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها... آدم‌ها... آدم‌ها...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5485929334307345906?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-105594766508282912</guid><pubDate>Tue, 09 Feb 2010 10:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-09T03:19:09.524-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>چه کسی بود صدا زد آدم برفی! هویج‌هایم کو؟</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز بيستم بهمن ماه است. اين را نوشتم كه بدانيد من به روزها و هفته‌ها توجه دارم. همین. وگرنه دیروز نوزدهم بهمن ماه بود و فردا بیست و یک. پس فردا هم و دو روز قبل هم خیلی مهم نیست. چون دو روز پیش که رفته و به قول خیام، از آنچه رفته یاد نکن و دو روز آینده هم که نیامده. پس بهتر است از همین امروز بنویسم. ( استدلال رو حال کردین؟ حالا همش از این دکارت پدرسوخته کوفتی نقل قول کنین.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم می‌گفتم که امروز بیستم بهمن ماه است. یعنی حدود چهل روز دیگر زمستان می‌رود و سیاهی‌اش برای زغال می‌ماند. اما دلمان سوخت و یک آدم برفی ندیدیم. چند بار که هوا سرد شد، هویج خریدم و در خانه گذاشتم تا اگر خواستم آدم برفی درست کنم، جنسم جور باشد. حتی چن تا دکمه هم آماده کردم تا بگذارم به جای چشم‌های آدم برفی به دنیا نیامده‌ام. دست‌کش نداشتم، اما فکرش را کرده بودم که چطور برف‌ها را روی هم بگذارم. اما آن نیمه‌ای که باید برف ببارد، نبارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو رو خدا دعا کنید امسال یه کمی برف بباره. دلم برای آدم برفی تنگ شده. توی فرهنگ عامه، دعای برف هم نداریم. حالا شما خودتان یک جور دعا کنید که برف ببارد. همه جوره خوب است ها...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-105594766508282912?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3053282216974169954</guid><pubDate>Sun, 07 Feb 2010 07:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-06T23:22:50.176-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزوشت</category><title>اگه نسکافه نداری، یه راه کراک بده</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين خبر را بخوانيد تا بدانيد كه ما ايراني‌ها چه جور مردمانی هستیم: "نتایج اولیه یک پژوهش دفتر تحقیقات پلیس مبارزه با مواد مخدر نشان می دهد تولید کنندگان مواد مخدر به حدود 95 درصد کراکهای موجود در ایران کافئین اضافه می کنند که نتیجه آن افزایش وابستگی بیشتر مصرف کننده به کراک است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این حسابی که پیش می‌رود به زودی توی نسکافه‌هایمان هم کمی کراک می‌ریزنند تا کیفور شویم. اما احتمالا ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. ممکن است توی خیلی از چیزهای دیگرمان، خیلی چیزهای دیگر بریزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا ممکن است توی نوشابه خانواده، ساندیس بریزنند. در این صورت شما کم کم به کافکا علاقمند می‌شوید. ممکن است اتفاق‌های دیگری هم برای شما بیافتد. یادتان می‌آید پینوکیو؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای نخ، در شلوارهای ما میخ به کار ببرند. آن وقت شما بدون آن‌که بروید دکتر، مرتبا آمپول زده می‌شوید. البته مکن است برادر- پدر بعضی‌ها هم با شما دعوا شده باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای چای به شما شما آب خنک تعارف کنند. فقط مراقب باشید که آیس تی بهتان قالب نکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای هویچ یه شما چماق بدهند. راستی قسمت هویج دوستان اروپایی، در آن بسته پیشنهادی‌شان چی بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای رنگ آبی، به شما زرد بدهند. شما هم باید بپذیرید. مگر شما نژادپرستید که نپذیرید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است به جای دربند و توچال، شما را توچال و دربند ببرند. راستی صادق هدایت هم بیکار بود که کتاب داستان می‌نوشت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است خیلی کارها بکنند. مهم نیست. خدا را شکر، ما بچه مثبتیم به این کارها کاری نداریم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3053282216974169954?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7554465178644651323</guid><pubDate>Fri, 05 Feb 2010 08:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-05T00:31:08.443-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعی</category><title>ویروس هایی که بهم می خندیدند</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هفته قبل، یقه کتم را دادم بالا و درست مثل جتنلمن های قرن نوزدهمی اروپایی، رفتم به یک مغازه فروش نرم افزارهای کامپیوتری. می خواستم یک بار هم که شده، کاغذهای با ارزشی را که در جیبم بود و شما اسمش را گذاشته اید اسکناس خرج کنم و یک نرم افزار واقعی و درست حسابی بخرم. حسابی از دست این ویروس های "تروژان" ذله شده بودم ؛ کامپیوترم مدام "rest" می شد، برنامه درست عمل نمی کرد و خلاصه اینکه نمی خواستم این اتفاق ادامه پیدا کند. این بود که تصمیم گرفتم یک آنتی ویروس اوژینال بخرم و مدام "آپدیتش"( به روزش کنم)، بعد ویروس ها را یکی یکی له کنم و جشن ویروس کشان بگیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلی پول دادم و یک جعبه بزرگ خریدم که فقط یک سی دی کوچک در آن بود. آنتی ویروس عزیز را نصب کردم، به سرعت آپدیتش کردم و همان لحظه هم کامپیوترم ( اصلا نمی تونم از رایانه استفاده کنم، چون به سرعت با یارانه اشتباه می گیرمش) را به دستش دادم که اسکنش کند. ( چه ارتباطی بین اسکن و اسکناس وجود دارد؟ من که نمی تونم همه اسرار شخصی ام رو اینجا رو کنم. ) همین جور که عدد یک به سمت صد حرکت می کرد، ویروس های قرمزی را می دیدم که آنتی ویروس عزیز شناسایی می کرد. خلاصه کلام اینکه چهار پنج تا ویروس را شناسایی کرد. از من خواهش کرد که اجازه دهم ویروس ها کشته شوند. من هم در با غرور تمام، جشن ویروس کشان گرفتم. اگر بدانید وقتی ویروس ها کشته می شدند، چه ناله ای می کردند...داشتم کیف می کردم. جای همه شما خالی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد که ویروس ها کشته شدند، درست مثل ناپلئون بناپارت، وقتی از یک جنگ بزرگ بر می گشت و به سراغ ژوزفین می رفت، به همه پز می دادم که من حالا یک آنتی ویروس اورژینال دارم و ویروس ها را له می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرا را همین جا داشته باشید و ماجرای یک هفته بعد من را بخوانید. کامپیوتر را روشن کردم. می خواستم یک سی دی صوتی بگذارم و وقتی که می نویسم، یک آهنگ عشقولانه توی گوشم بخواند.( باز هم که سوال های خصوصی می پرسین؟) . اما داریو سی دی موجود نبود(نصف این جمله هیچ ربطی به فارسی نداشت). هر چه گشتم، درایو سی دی را پیدا نکردم تا سی دی بخواند. کامپیوترم ویروس گرفته بود، آنهم با یک آنتی ویروس مثلا اورژینال. راستی در طول این یک هفته هم حسابی آپدیتش کرده بودم و آن هم مثلا آپدیت شده بود. اما باز هم ویروس ویروس ها له ام کرده بودند. همه صحنه هایی را پیش خودم تجسم کردم که مثلا ویروس ها کشته می شدند و ناله می کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقا ویروس ها را می دیدم که بهم می خندند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7554465178644651323?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_05.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-368558712337738721</guid><pubDate>Wed, 03 Feb 2010 07:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-02T23:51:44.307-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعی</category><title>امروز چه اتفاقی در ورزشگاه آزادی می‌افتد؟</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ديروز تيم سپاهان، تيمي که امیر قلعه‌نوعی مربی‌اش است، پنج گل به تیم سایپا زد؛ همان تیمی که مایلی‌کهن مربی‌اش است. حالا سپاهان قلعه‌نوعی با کلی امتیاز صدرنشین لیگ است. بعدش شما بگویید که این مربی، بد است. باور کنید قلعه‌نوعی بهترین مربی‌‌ ایران است. اخلاق‌اش را هم بی‌خیال شوید. مگر آلکس فرگوسن خیلی مودب و جنتلمن است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نکته‌ای که برای من آبی‌پوش مهم است، بازی امروز تیم محبوبم در ورزشگاه آزادی است،‌ همان ورزشگاهی که 36 سال پیش برای بازی‌های آسیایی تهران ساخته شد و هنوز بهترین ورزشگاه ایران است. این بار استقلال می‌برد؟ پرسپولیس می‌برد؟ مثل همیشه مساوی می شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقتی است که همه چیز را سیاسی تعبیر می‌کنیم. دیروز که وبلاگ‌ها را مرور می‌کردم، چند تعبیر خیلی نزدیک به هم دیدم. یکی از وبلاگ‌ها که اسمش یادم نیست، نوشته بود که بازی فردا( یعنی امروز) حتما برنده خواهد داشت، چون اگر بازی برنده نداشته باشد، طرفدارهای آبی و قرمز دیگر نمی‌توانند با هم کل کل کنند و در نتیجه ممکن است از سربیکاری، شعار سیاسی بدهند. استدلال را می‌بینید؟ واقعا که آدم اگر شاخ درنیاورد، جای تعجب دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنید که بازی مساوی شد. آیا آدم‌هایی را که از سر بیکاری حرف سیاسی می‌زنند، می‌توان جدی گرفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ نوشته بود که بازی حتما به نفع پرسپولیس تمام خواهد شد، چون دیروز ( یعنی دو روز قبل)، کفاشیان به باشگاه قرمزها رفته و احتمالا به آن‌ها قول داده که داوردر دقیقه 86 یک پنالتی به نفع‌شان می‌گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بازی امروز چند چند می‌شود؟ ببنیم و بدانیم چون به نظرم هیچ‌وقت نمی‌توان فوتبال را پیش‌بینی کرد. شاید کفاشیان به علی دایی گفته باشد که تیمش حتما باید امروز ببازد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-368558712337738721?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_2336.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2435721642631508083</guid><pubDate>Wed, 03 Feb 2010 07:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-02T23:14:59.885-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>برخی ... جسارتا نویسنده هستند</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"شجریان، مخملباف، روانشناسی، صدای سوخته  و خیلی چیزهای دیگر " در گفتگو با سعید عباس پور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر آدمی،  یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی  که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد،  مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این  آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو  جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که  داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است.  هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که  بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را  ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند  جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت  حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/02/blog-post.html#links"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255);"&gt;متن كامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2435721642631508083?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-567114718908959410</guid><pubDate>Tue, 02 Feb 2010 16:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-02T08:44:19.218-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>داستان " یه گواتمالایی" که سرعت اینترتشان را به رخ ما کشید</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر اهل چت کردن باشید، بارها و بارها برایتان نوشته اند: dc شدم، آن هم در شرایطی که هی به طرف مقابلتان فحش و بد بیراه می دهید که چرا جوابتان را نمی دهد. جدا از آنکه بعضی از دوستان ما اهل پیچاندن ( شهری در جنوب غربی آفریقا ) هستند، بعضی اوقات، خط های اینترنت واقعا قاط می زند. آن وقت شما می مانید و اعصابی که در حال خرد شدن است. تازه این نکته خوب ماجراست. اگر شما بخواهید دنبال مسایل علمی باشید ( مسایل علمی هم که پر است از عکس؟؟؟!!!) پدرتان در می آید. جان تان در می آید ( همش که نباید از پدر مایه گذاشت ) تا یک صفحه جدید باز شود. چرا؟ واقعا چرا؟ چون سرعت اینترنت در ایران خیلی کم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجازه بدهید یکی از این داستان های تکراری "یه ژاپنی" را هم برایتان بگویم. "یه ژاپنی"، روزی از جلوی میدان هفت تیر رد می شده که می بیند ، روی یک بیلبورد، تبلیغ فروش خدمات اینترنتی زده اند. می پرسد:" مگه تو کشور شما، خدمات اینترنتی رو هم می فروشند؟" بعد وقتی طرف با او حرف می زند، می فهمد که نه تنها خدمات اینترنی را می فروشند، که سرعت اینترنت خانگی در ایران، 128 کیلوبایت است. تازه وقتی این قدر سرعت داری که ADSL داشته باشی. احتمالا "یه ژاپنیه" به سرعت دوربین اش را در می آورد، عکسی می گیرد تا وقتی به کشورش برگشت، با دقت بیشتری ماجرا را ببیند. ژاپنی ها معمولا به سفر می روند تا عکسی بگیرند، بعد به سرعت به کشورشان بر می گردند تا عکس ها را ببینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نوشتن این مطلب، فقط برای تعریف کردن داستان آبکی "یه ژاپنیه" نبود. جرقه نوشتن این مطلب، زمانی زده شد که یک گزارش خبری در مهر را خواندم. اول این گزارش را بخوانید:" در حالی که کشورهای دنیا آمارهای دسترسی به اینترنت را با واحدهای مگابیت و بزرگتر از آن ارائه و هر روز بر تحولات خود در این زمینه تاکید می کنند در ایران آمارهای سرعت اینترنت همچنان با واحد کیلوبیت ارائه و اعلام می شود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قسمت گزارش هم خواندنی است:" طبق برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های پر سرعت فعال (ADSL) باید به 5/1 میلیون پورت برسد در حالی که هم اکنون کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال ADSL وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ ADSL در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. بر اساس آخرین گزارشهای رسمی ITU ایران با ضریب نفوذ اینترنت 34 درصد بعد از فلسطین اشغالی، امارات، قطر، لبنان و ترکیه در مقام ششم منطقه قرار دارد و براساس شاخص اینترنت پرسرعت، جایگاه 15 را در منطقه به خود اختصاص داده است. طبق معیار سنجش ITU در این رتبه بندی، اینترنت پرسرعت به پهنای باند بالای 512 کیلوبایت بر ثانیه اطلاق می شود این درحالی است کاربران خانگی در ایران با محدودیت 128 کیلوبایت بر ثانیه مواجه هستند. آنچه در این رتبه بندی منظور شده پورت های مورد استفاده سازمانها و شرکتهای بزرگ است."&lt;br /&gt;فکر می کنم اگر همین جوری پیش برویم تا چند وقت دیگر داستان " یه بورگینوفاسویی"، " یه کنیایی"، " یه افغانی"، " یه گواتمالایی" و "یه "بوتانی" را هم باید بشنویم. فعلا که در منظقه ششمیم. راستی در جهان چندیم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-567114718908959410?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2611635760082899438</guid><pubDate>Sun, 31 Jan 2010 10:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-31T02:58:09.990-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعي</category><title>تفاوت ما و آنها</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;روزي يكي از دوست هايم حرفي بهم زد كه هيچ وقت يادم نمي رود. دوستم از من پرسيد:" تفاوت ما و آنها چيست؟" منظورش آدم هايي بود كه آنسوي آبها، يعني در نيمكره شمالي زندگي مي كردند. كلي حرف به هم بافتم. دوستم با يك جمله ناك اوتم كرد:" آنها همه كارهاي خود را روتين و معمولي انجام مي دهند. اما ما هر روز بايد منتظر يك اتفاق تازه باشيم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستم راست مي گفت. ما هر روز بايد منتظر حادثه اي تازه باشيم. انگار نمي توانيم، بدون آنكه منتظر اتفاق تازه اي باشيم، شب سر بر بالش بگذاريم. اين سرنوشت ما شرقي هاست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2611635760082899438?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4217154309095135728</guid><pubDate>Thu, 28 Jan 2010 08:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-02T08:40:12.836-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعي</category><title>كل كل رحيم مشايي و كيهان</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز روزنامه "بهار" تيتر جالبي در مورد اسفنديار خان رحيم مشايي زده است. ايشان كه چند بار پاي فرشته ها را به آسمان ايران باز كرده‌اند، با مردم اسرائيل هيچ مشكلي ندارند و علاقه خاصي انگار به نرم‌تنان دارند، انگار گفته‌اند:" كيهان را محكوم نكنم، مسلمان نيستم." به هر حال ايشان متخصص حرف هاي تخصصي هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روزنامه كيهان هم تيتري مشابه از  مشايي زده:" روزنامه كيهان را در دادگاه محكوم نكنم مسلمان نيستم." انگار گاهي شرق و غرب به هم مي‌رسند، همچنان كه روزنامه اصلاح طلب "بهار" شبيه روزنامه اصولگراي "كيهان" تيتر زده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;البته روزنامه‌هاي ديگر، تيترهاي ديگري از سخنراني رحيم مشايي زده‌اند. مثلا اعتماد تيتر زده:" اگر احمدي‌نژاد بگويد حرف نمي‌زنم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد اگر من مي‌خواستم تيتر بزنم،‌ يكي از زيرتيترهاي روزنامه كيهان را انتخاب مي‌كردم:" من اگر جمله خود را در خصوص اسرائيل بد مي دانستم، آن را تكرار نمي كردم." البته مي‌دانم اين جمله براي تيتر كمي بلند است. اما مي‌شود شاخ و برگش را زد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4217154309095135728?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4524705570152074372</guid><pubDate>Wed, 27 Jan 2010 11:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-27T04:04:28.996-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مترجم کله و معلق نمی زند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش  را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم  چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی  فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام،  مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این  بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدت زیادی صدای بوق های ممتد  را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما  به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از  علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این  بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که  اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از  دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                          &lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post_27.html#links"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255);"&gt;متن كامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4524705570152074372?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2240193790544247402</guid><pubDate>Wed, 27 Jan 2010 07:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-26T23:32:46.165-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>ما ايراني ها از جان خودمان چه مي خواهيم؟</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ديشب با يكي از دوستاني كه آن طف آبها ( مثلا در اروپا ) زندگي مي كند صحبت مي كردم. از او خواستم كه قيمت يك عدد نرم افزار ويندوز سون windows 7 را برايم بپرسد كه اگر مناسب بود، برايم بخرد. گفت چرا آنلاين نمي خري؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: چون كرديت كارت ندارم.&lt;br /&gt;گفت: اونجا كه اين چيزها خيلي ارزونه. ؟؟؟؟ ( مثلا اصغر آقا )، هفته قبل ايران بود. سه چهارتا ويندوز خريده 10 هزار تومن.&lt;br /&gt;گفتم: آخه من مي خوام اورژينال باشه. چون مي خواهم همه چي درست باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه گيري به سبك انشا چهارم دبستان: ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ايراني جماعت، هرجا كه باشد ايراني است. چرا؟&lt;br /&gt;مي گم: من چه مي دونم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2240193790544247402?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_2931.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-8412119911975708196</guid><pubDate>Tue, 26 Jan 2010 12:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-26T04:44:16.721-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعي</category><title>پتكي بر ديوار آجري، پتكي بر دل من</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نم باراني زده و هوا را نيمي ابر و نيمي ديگر آبي زيبايي پوشانده است. ( بلتم ادبي هم بنويسم ها...) رفتم روي بالكن كه هوايي تازه را بدهم توي سينه هايم. هيمن جور كه اين كار را مي كردم و با خودم مي گفتم كه كم مي شود توي تهران، آدم همچين هوايي گيرش بيايد، صداي پتك هايي را شنديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزديكي هاي در خيابان فلسطين ( كاخ قبلي ) كلي خانه قديمي هست كه گاهي با خودم فكر مي كنم كه چه خوب است كه سرپا ايستاده اند، هر چند كه گاهي، گاه به گاهي، يكي از اين خانه هاي قديمي مي ريزد ( يا مي ريزانندش ) و يك چيز مزخرف را به جايش بنا مي كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاراگراف يك و دو نتيجه مي دهد كه خانه اي ديگر، گنجينه اي ديگر، بخشي ديگر از فرهنگ ما در حال فرو ريختن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان طور كه كارگران، به ديوار آجري خانه پتك مي زدند، حس كردم چيزي دارد در من فرو مي ريزد. انگار پتك را به دل من مي زنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-8412119911975708196?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-4847463337573635181</guid><pubDate>Mon, 25 Jan 2010 06:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-24T23:10:18.302-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعي</category><title>صادرات مردان ترك به مغولستان يا چرا من را صادر نمي‌كنيد؟</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ماركس نظر جالبي در مورد تكرار تاريخ دارد. مي‌گويد كه يك ماجرا دو بار اتفاق مي‌افتد،‌ در بار اول جدي و تراژيك است و در بار دوم، كمدي. ما الان در دوره كمدي به سر مي‌بريم. به همين دليل است كه مدام خبرهاي بامزه مي‌شنويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز در اخبار راديو خبرخيلي باحالي پخش كردند. قرار بر اين شده كه تركيه تعدادي از مردان خود را به مغولستان صادر كند. چون در آنها مرد كم است. يعني در قبال هر شش زن، فقط يك مرد وجود دارد. البته زن‌هاي مغولي احتمالا ( يا شايد حتما ) چنگي به دل نمي‌زنند، اما با اين همه آدم بدش نمي‌آيد كه براي يك‌ بار هم كه شده صادر شود. البته اگر قرار بر صادر شدن باشد، من اسپانيا را ترجيح مي‌دهم. البته برزيل، كوبا، ايتاليا، آمريكا و بقيه جا ها هم بد نيست ها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نكته جالب ماجرا چيز ديگري است. وقتي اين دوستان خوش‌شانس تركيه‌اي، به مغولستان رسيدند، دقيقا بايد چه كار كنند؟ شغلشان چيست؟ يعني از صبح بايد غذاي مقوي بخورند و تند تند، به خانم‌هاي مغولي توجه ويژه كنند؟ روزي شش بار؟ سختي كار؟ بازنشستگي؟ بيمه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر يكي از اين مردها، بچه‌دار شود، بچه‌اش وقتي اول مهرماه مغولستاني به مدرسه مي‌رود، بايد بگويد شغل پدرش چي هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-4847463337573635181?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_2714.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5636952307707397732</guid><pubDate>Sun, 24 Jan 2010 10:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-24T02:44:43.753-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري مي‌كند، باور كنيد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از امروز صبح حس مي‌كنم همه مشكلات عالم دارد حل مي‌شود. حس شيرين صبحگاهي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چشم‌هاي خواب‌آلوده خودم را از پله‌هاي مترو مي‌كشاندم بالا كه گفتم بد نيست نگاهي به تيتر روزنامه‌ها بندازم. ( البته مراد فقط روزنامه همشهري است.) اما همين كه نگاهي كوتاه به روزنامه‌ها انداختم، حس شيريني همه وجودم را فرا گرفت. حس كردم دنيا چقدر زيباست. من عاشق دنيايم چون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه يك تيتر زيبا داشت و وقتي زيبا، شيرين و دنيا كنار هم باشد، دلت هواي نسيم هم مي‌كند و در دلت شيريني عسل را مثل نبات ( با اجازه از جناب حافظ كه عاشق خانم شاخه نبات بودند) حس مي‌كني. سرتان را درد نياورم. چون نمي‌خواهم شاديتان را به عقب بيندازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه تيتر زده بود: " آنگولا در پارس جنوبي سرمايه‌گذاري مي‌كند". با خودم گفتم كه اي ول. به هر حال كم نيست كه كشور صنعتي، ثروتمند،‌ مهم و تاثيرگذار آنگولا در ايران سرمايه‌گذاري كند. چشم‌هايم را دوباره و دوباره ماليدم. خواب نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا شما هم در اين حس شيرين با من شريك شويد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5636952307707397732?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-268657628232983633</guid><pubDate>Fri, 22 Jan 2010 13:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-22T22:56:38.396-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>انديشه</category><title>همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زنند، فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خواندن کتاب "روشنفکران رذل و مفتش بزرگ" را تازه شروع کرده ام. فکر کنم خیلی زود هم تمام شود. چون فقط 110 صفحه است. آن هم با قطع کوچک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریوش مهرجویی این کتاب را درباره داستایفسکی نوشته است و جالب آن جاست که ابتدای کتاب در مورد آخرین کار داستایفسکی است. ( هنوز آخر کتاب رو نخوندم که بدونم اونجا چه خبره ). ماجرا بر سر بخشی از رمان "برداران کارامازوف" است، آن جا که ایوان، به برادر کشیش اش در مورد یک ماجرای احتمالا تخیلی تاریخی می گوید. به گفته او، مسیح در قرن پانزدهم بار دیگر ظهور می کند. وارد شهر سویل می شود و در آنجا کلی معجزه می کند. بعد حاکم نود ساله شهر، مسیح را دست بند می زند و به آتش محکومش می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جمله مفتش بزرگ، به مسیح بسیار خواندنی است:" ... تو باز آمده ای تا ما را از کار خود باز داری. ما به معظه تو نیازی نداریم. زیرا جز تیره بختی و درد چیزی برای ما به ارمغان نیاورده است. بشر دیگر به تو محتاج نیست... بدین سبب من تو را محکوم خواهم کرد و مانند منفورترین مرتد تو را خواهم سوزاند و خود خواهی دید همین مردمی که امروز به پای تو بوسه می زدند، چگونه فردا به آتشت هیزم خواهند ریخت..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نتیجه و نکته کنکوری: &lt;/span&gt;پس فقط ایرانی ها نیستند که چنین رفتاری دارند. پس فقط ایرانی ها نیستند صبح یک روز "زنده باد مصدق گفتند " و دم غروب "جاوید شاه"( یعنی مرده باد مصدق)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-268657628232983633?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-7398424203493007134</guid><pubDate>Thu, 21 Jan 2010 10:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-21T02:58:12.334-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعي</category><title>ايران مشكل فرهنگي دارد</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شايد اين اولين باري باشد كه در عمر روزنامه‌نگاري‌ام، اول تيتر مطلب را انتخاب كرده‌ام. اما باور كنيد كه ايران مشكل فرهنگي دارد. اين‌كه چه كسي مقصر است، بحث من نيست. اين‌كه مدارس ما، دانشگاه‌هاي و در نهايت خانواده‌هاي ما فرهنگ‌ساز نيستند،‌ بحث من نيست. اينكه مسايل اقتصادي سبب مي‌شد تا نتوانيم درست كتاب بخوانيم،‌بحث من نيست. اين‌كه پدر و مادرها، كمتر به فرزندانشان مي‌پردازند، بحث من نيست. حتي نمي‌خواهم از آمار طلاق بگوييم، كه انگار در حال افزايش است. من از اين‌كه اين چيزها به من مربوط شود، مي‌ترسم. اصلا به من چه بعضي‌ها، همه چيز را به پاي دولت مي‌نويسند. حرف من چيز ديگري است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همين حالا كه از خانه‌تان بيرون رفتيد، 10 ماشين ( خودرو يا car) را بشماريد. تقريبا نيمي از اين ماشين‌ها، دست يك يك جايشان تصافي است. البته و صد البته كه قشر زحمتكش صافكار بايد نان بخورند، اما ما به حال و روزمان چه آورده‌ايم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر تنها يك بار در خيابان‌هاي تهران رانندگي كرده باشيد،‌ متوجه حرفم مي‌شويد. ماشين‌ها توي هم مي‌لولند، استفاده از چراغ راهنما، تقريبا در حال منسوخ شدن است، هيچ كس فاصله لازم را رعايت نمي‌كند، هيچ كس به ماشين كناري احترام نمي‌گذارد و خلاصه آن مي‌شود كه يك ساعت رانندگي در تهران، به اندازه 1000 ساعت دعوا و مرافعه با صاحب‌خونه، حالت را مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته جالب آن‌جاست كه همه هم خودشان را حق به جانب مي‌دانند. و هر كسي فكر مي‌كند كه ديگران فرهنگ ندارد. ايران مشكل فرهنگي دارد و همه مشكل ما اين‌جاست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-7398424203493007134?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-2301536140123192012</guid><pubDate>Wed, 20 Jan 2010 08:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-22T22:55:18.002-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>حذف يارانه‌ها با انگشت هايم جور در نمي آيد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح امروز،‌ چهارشنبه 30 دي ماه 1388 ، براي بار هزارم، انگشت هاي دو دست و دو پايم، براي خرج‌هايي كه در آينده بايد داشته باشم، كم آمدند. هر چه به دست‌هايم مي گويم كه درآمدم اين قدر است و تو هم بايد با هيمن مبلغ كنار بيايي، به گوشش نمي‌رود. دست‌هاي من گوش ندارند، چه برسد گوش شنوا. پس گوش نمي دهند كه درآمد "من" بدبخت ( اين من هيچ ربطي به "من" فرويدي ندارد‌) چقدر است. آنها فقط قسط ها، بديهي‌ها، كرايه ماشين‌ها، پول خوار و بار و بدبختي ها را حساب مي كنند. پس هميشه يك جاي كار ايراد دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز براي صدهزارمين بار حس كردم كه انگشت هايم كم هستند. حالا شايد بگوييد چرا از ماشين حساب استفاده نمي‌كنم. چون اولا ماشين حساب ندارم و دوم اين كه، ماشين حساب باتري مي‌خواهد و باتري هم بخشي از انرژي است كه سال آينده، يارانه( سوبسيدش ) كم كم حذف مي شود. پس از همين الان، بهتر است كاري با ماشين حساب نداشته باشم. اصلا جماعت هنرمند ( اگر بنده را هنرمند حساب كنيد ) را چه كار به ماشين حساب؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همين حالا هم براي خرج روزمره‌ام، كلي انگشت كم مي‌آورم. راستي اگر قرار باشد پول آب و برق و گاز را كامل بدهم، وضعيتم چه مي شود؟ حالا بي‌خيال اين "من" فرويدي: ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-2301536140123192012?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_6012.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-5326392743946986242</guid><pubDate>Wed, 20 Jan 2010 08:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-20T00:54:32.541-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غروب يك روز پاييزي است. گرچه هنوز "درخت‌هاي انار پيراهن زرد كهربايي" نپوشيده‌اند، پاييز را حس مي‌كني. قرار است امروز با محمدعلي سپانلو حذف بزنيم، همان شاعري كه دوستانش او را "سپان" صدا مي‌زنند. باران بي مضايقه مي‌بارد و خيابان‌هاي تهران را ترافيك گرفته است.( ياد شاملو به خير كه از بياباني گفته بود كه سراسرش را مه گرفته بود.) البته براي ترافيك شدن خيابان‌هاي تهران، چندان نيازي به باران نيست، همين‌كه نفس‌هاي شهر به شماره بيافتد و غروب شد، ماشين‌ها بوق‌هايشان براي هم به صدا در مي‌آورند. چه برسد به اينكه نم‌نم باراني هم بزند. چه برسد كه باران به شدت ببارد و تو هم با شاعري قرار داشته باشي كه اسم آخرين كتابش "قايق سواري در تهران" باشد. حس مي‌كني همين حالاهاست كه نيازمند موبايلت باشي تا به دفتر آگهي‌هاي همشهري( يا يك روزنامه ديگر) زنگ بزني و آگهي يك قايق سرخپوستي، تمام اكازيون را بدهي. و بعد نتواني، چون معمولا موبايل‌ها در اين ساعت روز آنتن نمي‌دهند. در همين خيال‌هايي كه به در خانه شاعر مي‌رسي. يك حياط و چند درخت. هوا تاريك است، اما تو مي‌تواني چند اناري را ببيني كه روي درخت‌ها ، همچون هنرمندان تئاتر يا هنر ديگري كه نمي‌شود نوشت، خودنمايي مي‌كنند. بحث با يك استكان چاي آغاز مي‌شود و با يك شكلات به پايان مي‌رسد. از عكس‌ها و تابلوهاي روي ديوار اگر ننويسم، به چشم‌هايم خيانت كرده‌ام. يك كلكسيون طرح جلد كبريت كه از پدر شاعر به جا مانده، چند تابلوي اورژينال، چند مينياتور و چند تاي ديگر. مي‌شود به اندازه يك گالري ديد...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9527.html#links"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255);"&gt;متن كامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-5326392743946986242?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-3938140929433925279</guid><pubDate>Tue, 19 Jan 2010 12:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-19T04:58:21.295-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>انديشه</category><title>گور باباي دنيا ، هر چيزي خواستيد بخوريد</title><description>&lt;div align="justify"&gt;یکی از سالم ترین و البته خطرناک ترین تفریحات سالم ما رفتن به رستوران هاست.( تفريحات سالم ديگه رو من نمي دونم. نكنه ذهن شما هم ....نه بابا ) دقیقا وقتی همه دور هم نشسته ایم و مدام از هم می پرسیم که چه کنیم که هم تفریح باشد و هم ارزان، نتیجه می گیریم که برویم رستوران یا "فست فود". البته بحث های زیادی مطرح می شود که خیلی به ما مربوط نیست. ( مثلا چي بپوشم خان ها... ا... سرتو بكن اونور....زشته ) . از آنجایی به ما مربوط می شود که توی رستوران نشسته اید، غذایتان را انتخاب کرده اند و شما می خواهید از پولی که داده اید، لذت ببرند. اما دقیقا این طوری نمی شود. با هر لقمه ای که از روی میز بلند می شود و به سمت دهان حرکت می کند، کلمه "اه، دارم چاق می شوم"، شنیده می شود.( راستي چاق بشي هم بد نيست ها...) حس می کنی داری یک کنسرو تاریخ مصرف گذشته را می خوری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین که می گویی "بی خیال چاقی، بذار حاشو ببریم"، یک نفر ( شاید چند نفر)، نگاهی بهت می اندازند که دقیقا می فهمی که " کی عاقله، کی سفیه ". می گویند چاقی که مهم نیست :" اگه بدونی این سویس کالباس رو چه جوری درست می کنن." همیشه خدا هم یک نفر پیدا می شود که پسرخاله اش توی یک کارخانه سویس – کالباس سازی کار می کند ( و حتی ممکن خودش رییس شرکت باشد)، اما خودش لب به سویس و کالباس نمی زند. خلاصه در حالی که حس می کنی داری بالا می آوری:" مگه من گفتم بیایم اینجا."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دیگر کار از کار گذشته است. کلی غذای نخورده مانده و پول داده. حالا نوبت شماست که سخنرانی قرایی درباره غذا و غذا خوردن کنید. شما می توانید مطالبی را که در ادامه نوشته می شود، چند بار به دقت بخوانید ، حتی پرینت بگیرد و حفظ کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفتان را با یک سوال شروع کنید. مثلا نظرشان در مورد سبزی خوردن بپرسید. احتمالا همه می گویند که چقدر خوب است و از این حرف ها. با قیافه ای حق به جناب بگویید که در آخرین خبرها آمده که مثلا سبزی باعث آلزایمر می شود. دقیقا در همین لحظه بحث عوض می شود. مثلا یکی در مورد نحوه درست شستن سبزی حرف می زند که ما آن را خوب نمی شوریم و کلی انگل اجتماع دارد. یکی دیگر هم می گوید که "اگر خوب بشوریش، همه ویتامین هایش می ره." و تو ناخن هاتو یواشکی به هم می زنی. البته در این قسمت هم پسرعموی یکی از ساکنان دور میز، در کارخانه مواد شوینده کار می کند ( یا رئیس آن است ) و در مورد مضرات این مواد حرف می زند. و شاید در خوبی اش. مهم این است که فضا، چطور فاز بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می توانی بحث میوه ها را پیش بکشی. احتمالا این بحث هم جواب می دهد، چون خیلی ها برای وزن کم کردن، روزی چند کیلو میوه می خورند تا لاغر بمانند. البته همیشه می شود یواشکی چیزی خورد و به همه گفت:" نمی دونم من چرا چاق می شم. هوا هم بخورم، می ترکم. " البته شما می توانید بحث شیرین کالری را مطرح کنید. هر سیب، حد.د 110 کالری دارد و می تواند شما را چاق کنید. باز هم بحث در می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حرف شما می تواند نکته دیگری باشد. مثلا بگویید که یک روز می گویند چای برای دندان ها خوب است، فردا می گویند که لثه را خراب می کند، پس فردا می گویند که هر روز بیشتر از 3 استکان نخورید و خلاصه هر روز چیزی می گویند. پس بهتر است خوب بخورید، خوب بخوابید و خوب کارهای خوب بکنید. نیچه هم با انجام دادن همین کارها، نیچه شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-3938140929433925279?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1411011257363759303</guid><pubDate>Mon, 18 Jan 2010 16:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-18T08:15:13.348-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>انديشه</category><title>فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند</title><description>&lt;div align="justify"&gt;فروغ و تختی، سرنوشت ملت ما هستند، جوانانی که همچون سهراب، در اوج جوانی مطرح شدند و برای آنکه در اوج بمانند، در اوج مردند. فروغ 32 سال داشت و تختی 36 سال. و همان طور که سهراب، برای سهراب شدن اش، بهانه نمی خواست، فروغ و تختی هم نیازمند بهانه نبودند. اصلا مهم نبود که یکی کشتی بگیرد و دیگری، شعر بگوید و فیلم بسازد. مهم آن بود که این سهراب ها، باید متولد می شدند و رستم زمانه جان آنها را بی بهانه بگیرد. یکی متولد دی ماه بود و دیگری در دی ماه، رفت. اما چه تفاوت که مرگ و تولد، برای سهراب های زمان یکی است. یکی با تولد نامش را به ثبت رساند و آن دیگری با تولدی دیگر؛ با مرگ. و سهراب های زمانه ما، از جنسیت فراتر رفته بودند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;&lt;a href="http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post_18.html#links"&gt;متن كامل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1411011257363759303?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-13006949.post-1055256501409560494</guid><pubDate>Sun, 17 Jan 2010 07:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-17T00:10:19.433-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>به توالت رفتن خود احترام بگذاريد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هيچ كس نمي‌تواند بيشتر از خود ما، به ما توهين كند. اصلا و ابدا قرار نيست يكي از آن متن‌هاي لوس و بي‌مزه "مثبت انديشي" را اينجا بنويسم. اصلا قرار نيست بنويسم كه به خودتان احترام بگذاريد تا ديگران هم به شما احترام بگذارند. اصلا قرار نيست بنويسم كه شما شخصيت بزرگي هستيد، اگر خودتان را باور كنيد. اين جملات لوس و بي‌مزه، به درد جرز ديوار هم نمي‌خورند. هدف من از نوشتن اين پست كوتاه،‌ چيز ديگري است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي آنكه كمي افاضه فضل كنم، داستاني از ابوسعيد ابوالخير نقل مي‌كنم. مي‌گويند كه شيخ با جمعي از شاگردانش، در راهي ( حالا چه راهي، تو كتاب نيومده ) مي‌رفتند. ناگهان ( همون يه دفعه خودمون )، همه دستشان را به سوي دماغ بردند. يعني بوي بدي شنيدند و حتي راهشان را كج كردند. به چاه فاضل آبي رسيده بودند. شيخ سيبي در دست داشت. پرسيد: بوي اين سيب بهتر است يا بويي كه دماغتان را جلويش مي‌گيريد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب مشخص بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شيخ گفت: اگر اين سيب، يك شب مهمان شما باشد، دقيقا همين بلا بر سرش مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين قسمت داستان، همه بايد به فكر فرو روند. يا سر در جيب تفكر فرو كنند. ( هر كدومشو دوست داشتيد، انجام بدين)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نتيجه ما از اين داستان،‌ آن چيزي نيست كه حدس مي زنيد. ما از اين داستان نتيجه مي‌گيريم كه به توالت رفتن خود، به محتواي كار خود، احترام بگذاريد. يعني همان قدر كه براي خوردن وقت مي‌گذاريد، براي توالت رفتن خود هم ، وقت بگذاريد. به خودتان احترام بگذاريد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13006949-1055256501409560494?l=www.abrakk.com%2Findex.htm' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/2010/01/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>