ابرک سرگردان
سهشنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۰
مناظره هدایت، دولت آبادی ، فرخزاد و بهبهانی بر سر قیمت پفک
برچسبها: ادبیات
حكايت ما درست شبيه آن آدمي است كه روبروي دريا نشسته و كاسه اي ماست دستش بود. با خودش مي گفت كه اي كاش مي شد با همين يك كاسه ماست میشد یک دریا دوغ داشت.
باز هم نوبل ادبی نگرفتیم
شاملو، فروغ، سهراب، قیصر، حقوقی و نویسندگانی که امسال انگار یادشان نبودیم
نویسندگان بیکار یا سالینجرهای آینده
جایزههایی که برگزار نشدند
جایزههایی که برنده نداشتند
کتابهایی که نبودند، مجلاتی که منتشر نشدند
کسانی که نیامدند، بنیادهایی که برپا نشد
نیمه پر لیوان
posted by سجاد صاحبان زند at ۸:۳۱
>0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post
دوشنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۰
آیا رازهای سالینجر بعد از مرگش فاش خواهد شد؟
برچسبها: ادبیات
posted by سجاد صاحبان زند at ۵:۲۰
>0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post
سهشنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰
برخی ... جسارتا نویسنده هستند
برچسبها: ادبيات
هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.
شما در کتاب "صداهای سوخته" در مورد نسلی نوشته اید که کمی از نظر سنی به شما دورند. یعنی در مورد دختری جوان و مشکلات او نوشته اید. چطور شد در مورد این نسل نوشتید؟ چرا؟ برای این که برای این نسل بنویسد، چه کردید؟
من حدود بیست سال است که با این نسل مرتبطم، چه به عنوان کسی که داستان می نویسد و چه به عنوان یک دکتر روانپزشک. به طور کلی، ارتباطم هیچ وقت با آدم ها قطع نشده است. من با آدم های زیادی حرف می زنم که بیشترشان را خانم ها تشکیل می دهند، چون خانم ها خیلی بیشتر از آقایان سوال های هویتی دارند. تقریبا همه در همه جای دنیا همین جور است. خانم ها از طرف دیگر، صمیمیت بیشتری در بیان این چیزها دارند. یکی از دلایل این مساله این است که معمولا خانم ها توانایی بیان بیشتری دارند. من با این نکته موافق نیستم که خانم ها وراجند. پرگویی، با این مساله که آدم بتواند خیلی خوب خودش را بیان کند، فرق می کند. خانم ها این توانایی را بیشتر دارند.
دوست دارند خودشان را بیان کنند...
بله. یک پژوهش در این مورد انجام شده که خیلی جالب است. اگر شما دو صندلی به دو پسر و دو دختر بدهید، آنها رفتار متفاوتی با آن دارند. پسرها، صندلی را جلوی پنجره می گذارند و به بیرون نگاه می کنند، اما دخترها دو صندلی را روبروی هم می گذارند و شروع می کنند به حرف زدن با هم. این مساله خیلی مهمی است. به همین علت من "شیرین" و "لیلی" را به عنوان شخصیت اصلی داستانم انتخاب کردم، چون آنها خودشان را بهتر بیان می کنند و داستان هم به همین چیزها احتیاج دارد. از طرف دیگر من دو تا دختر دارم که به این نسل خیلی نزدیکند. پس من به دلیل شغلم، که روان پزشکی است، به دلیل نویسندگی و به علت این پدر دو دخترم، این نسل را خوب می شناسم. من نمی توانستم که از این فضا دور باشم.
اما این که چطور شد ، چرا و چگونه در این مورد نوشتم، نمی توانم جواب خیلی سرراستی بدهم. من با برنامه شروع به نوشتن نمی کنم. یعنی این گونه نیست که دیالوگی را یادداشت کنم، به نقشه مراجعه کنم، سن شخصیت ها را تعیین کنم و طرح داستانی را مشخص کنم. معمولا داستان من را غافلگیر می کند.
یعنی توی ذهنتان هم چیزی نیست؟
نه. اصلا.
یعنی توی ذهنتان هم رویش فکر نمی کنید؟
نه. گاهی به این مساله حسرت می خورم. بعضی از دوستانم گاهی چند ماه روی داستانی به طور ذهنی کار می کنند و بعد آن را روی کاغذ می آورند. من اگر همین الان که پیش شما هستم، یک حس داستانی سراغم بیاید، باید آن را بنویسم، چون اگر زمان از دست برود و من نتوانم بنویسم، دیگر نمی توانم. معمولا داستان های من با یک حس شروع می شود. یا با یک تصویر. مثلا گاهی صدای پریدن یک پرنده را می شنوم و حتی نمی دانم که کلاغ است یا چکاوک، گنجشک است یا شاهین. حتی گاهی سایه بال زدن را در خیال می بینم. همین می تواند شروع یک داستان باشد. ممکن است داستانی بنویسم که صدای بال زدن در آن باشد، اما قطعا این حس و حال را نخواهد داشت. در نتیجه من در "صدای سوخته"، و نه در کارهای دیگرم به این مسایل فکر نکرده ام. فکر نکرده شروع به نوشتن می کنم. هنوز نمی دانم این مساله مزیت است یا نه. این ویژگی سعید عباس پور است. اما وقتی داستان جلو می رود، چیزهایی را که قبلا داشته ام به من کمک می کند. خاطرات، شخصیت هایی که می شناسم، چیزهایی که بلدم و ... مثلا داستان " نم ، نسیم و نارج" از یک صدا شروع شد. یعنی یک بار که من تلفنی صحبت می کردم، مسحور یک صدا شدم و احساس کردم که چیزی در درون من شکوفا شد یا ترکید. حس کردم چیزی درونم شروع به چنگ زدن کرده و باید آن را بنویسم. بعد که شروع به نوشتن کردم، دیدم علاوه بر آن صدا و رابطه ای که با آن صدا برقرار کرده بودم، ماجرایی را که پانزده سال قبل برایم اتفاق افتاده بود، به یادم آمد. نوازنده نازنینی با یک خانم ازدواج می کند و بعد جدا می شوند. از آن نوازنده می پرسند که به چه دلیل جدا شده. می گوید قبل از این که ما ازدواج کنیم، وقتی من شروع به ساز زدن می کردم، دست او ستون چانه اش می شد و به ساز زدن من زل می زد. اما وقتی ازدواج کردیم، وقتی شروع به ساز زدن می کردم، گوش هایش را می گرفت. من نمی خواهم قضاوت کنم که رابطه آن دو آدم چی بوده، چون نه این کار را بلدم و نه در صلاحیت من است. مثلا اگر روایت را از زبان همسرش می شنیدم، او چی می گفت. ولی همین صحنه دست به چانه و شقیقه رفتن، یکدفعه وارد داستان شد. توی کتاب "صداهای سوخته" هم این اتفاق افتاد. مثلا عشق داریوش رفیعی و زهره. من خیلی کوچک بودم که این داستان را از رادیو شنیدم. من همیشه اسیر سحر صدا بودم...
مثل جویس که اسیر بوها بود...
دورد بر شما. این صداها همیشه برای من خیلی مهم بود. صدای داریوش رفیعی. البته این نکته به این دلیل نیست که من کم بینا هستم، نه. حتی آن روزها که بینایی ام خیلی بیشتر از الان هم بود، اسیر صداها بودم. دو سه صدا بوده که تاثیر خیلی ویرانگری بر من داشته است ( البته ویرانگر به معنی مثبت کلمه ) . یکی صدای استاد شجریان است. یکی داریوش رفیعی است. در مورد بچه هایم هم همین طورم. و در مورد دوستانم... اما بعضی از صداها جنبه اسطوره ای پیدا می کند.
نگفتید که چطور از این نسل به شناخت دقیقی رسیدید.
من کلا آدم فضولی هستم. آدم کنجکاوی هستم. همین الان که خدمت شمایم، یکی از دوستان شما یک لحن تعجبی را به کار برد که برایم خیلی جالب بود. یک لحظه با خودم گفتم که این صدا چقدر خوب تعجب کرد. بشریت خیلی شانس آورده که من چشمایم خوب نمی بیند، چون خیلی از چشم هایم استفاده می کردم. به هر حال من بدشانسی آوردم...
اتفاق بشریت بدشانسی آورده...
بله... من حدود بیست سال است که پای سفره صحبت دخترها و پسرهای جوانم. هیچ وقت به مراجعه کنندگان و دوستانم به عنوان طعمه و ابزار داستانی نگاه نکرده ام. ولی این باعث شد که من همیشه به شکلی برش زده، وارد هستی آدم ها شوم. من هیچ مراجعه کننده ای که دقیقا شبیه "شیرین"( یکی از شخصیت های "صدای سوخته) باشد، نداشته ام. البته اگر علاقمند باشید به شما می گویم که کدامشان کمی واقعی تر و کدامشان ساختگی تر است. من قسمت هایی از آدم های ومختلف را برداشته ام و قصه ام را نوشته ام. من همیشه با آدم های مختلفی حرف می زنم، اما هیچ دستوری در کار نیست. مثل دکتر اورتوپتد یا شکسته بند، به او نمی گویم که فلان کار را حتما انجام دهد. به نظرم نه در کار هنرمند و نه یک دکتر روانکار، نباید دستور در کار باشد. ما روبروی هم می نشینیم و با هم حرف می زنیم، همان طور که الان در مقابل سجاد صاحبان زند نشسته ام و حرف می زنم. درست است که این مصاحبه به کتاب من کمک می کند و من چهار تا دوست جدید پیدا می کنم، اما این مصاحبه دوستی من با سجاد صاحبان زند را هم چهار قدم به جلو می برد. این برای من مغتنم تر است. در جامعه بلازده ای مثل ایران که نویسنده ها خجالت می کشند بگویند که نویسنده اند، من نویسنده خوشبختی بودم که هر سه کتابم خوشبختانه چاپ شده و دوستان خبرنگار و مطبوعاتی، چه در دوره طلایی مطبوعات و در دوره حاضر واقعا به من لطف داشتند. این ها در شرایطی برای من اتفاق افتاده اند که بعضی از نویسنده های ما می گویند که کارمند بانکند و گاهی اوقات جسارتا داستان می نویسند، یعنی حتی به پدر و مادرشان هم نمی توانند بگویند که داستان نویسند. بیشترین چیزی که در زندگی برای من مهم است، تامل با آدم هاست. من اگر با قصاب ها یا استادهای دانشگاه بیشتر تامل داشتم، حتما در مورد انها می نوشتم. چون تامل من با این نسل بیشتر بوده، در مورد آنها نوشته ام.
شما پدر سختگیری توی داستانتان دارید. خودتان تا چه سختگیرید؟ البته به شما نمی آید سختگیر باشید...
من خیلی با بچه هایم رفیق ام. ممکن است گاهی عصبانی شوم...
حالا این پدر چقدر شبیه شماست؟
اصلا. اما واقعی هست. کسی را می شناختم که این جوری بود. سال قبل او درگذشت. البته من همه کارهای او را ننوشته ام، من کارهای او را خیلی کم کرده ام تا باورپذیر شود. او خیلی سختگیرتر بود. اصلا بیمار روانی بود. البته روانکاو داستان، کمی به من شبیه است، گرچه آخر داستان خیلی حرصم را درآورد. در پایان داستان، "شیرین" می پرد، اما او در اتاقش نشسته و به صداهای مختلف گوش می کند.
آقای عباس پور، شما به صدا اشاره کردید. می دانم که موسیقی هم کار می کنید...
از کجا می دانید؟ تقلب کرده اید ها...
و حتی در ساختن موسیقی فیلم "شب های زاینده رود" محسن مخملباف هم مشارکت داشته اید. چطور بود ماجرا؟
من باید مسلح تر می آمدم... قبول نیست...من در فیلم "شب های زاینده رود"، یک قطعه آوازی خواندم. من در آن فیلم در مورد دیالوگ های فیلم با او گفتگو می کردم. یک شب او حدود ساعت 12 شب به خانه ما آمد و ما هم اتفاقا آن شب با دوستانمان، ساز و آواز و شعر می خواندیم. چند روز بعد دستیار او آمد و گفت:" محسن سر کوچه کارت داره." من با یک لباس خیلی معمولی رفتم. اما من دیدم که نه... انگار نوعی آدم رباعی در کار است. رفتیم زیر پل خواجو. من هم می لرزیدم. آدم مسلط به موسیقی باید عامیانه بخواند." گفتم :" ببین... فرصتی، وقتی...". گفت:" هیچی." نشستیم آنجا و یک قطعه به نام "پرده دری دهکردی" را خواندیم. این را من از آقای اسدپور یاد گرفته بودم که خواننده خوبی است. آن را خواندم. فردا هم رفتم استودیو آن را دوباره خواندم. ولی آن چیزی را که روی فیلم گذاشته بودند، همانی بود که توی ماشین ضبط شده بود. باز جامعه موسیقی ما شانس آورد که این فیلم پخش نشد. من سالهای زیادی روی ردیف های آوازی کار کرده ام.
به نظر شما آواز خواندن و نوشتن چه کمکی به هم می کنند؟ اصلا ارتباطی با هم دارند؟ یا مثل هووی همدیگرند؟
خیلی برای خودن متاسفم که تا حالا به این سوال فکر نکرده ام. هر چه الان می گویم، آن است که همین حالا به ذهنم می آید. کاش به این سوال فکر می کردم. یکی از خوبی های کار این است که وقتی من می نویسم، انگار زمزمه ای را از داخلم می شنوم. یکی دیگر این به حیطه زندگی موسیقی دان نزدیک شده ام، مخصوصا در کتاب " نم ، نسیم و نارج". هر دوی این هنرها به هم کمک می کنند. یک آواز هم اگر خوب اجرا شود، مثل "بیداد" استاد شجریان، یک داستان است.
حالا چطور شد که کتاب را به استاد شجریان تقدیم کردید؟
من هر وقت که در زندگی شخصی ام، جای کم آورده ام، صدای او به کمک کرده است. هر وقت من خیلی "دپرس" بوده ام، وقتی که مادرم را از دست دادم، صدای او کمک کننده بود. یا در آخرین مورد، وقتی دیشب به دلیل یک حمله عجیب چشمی، در بیمارستان بودم و درد خیلی زیادی داشتم، مسکن جواب نمی داد. نگران بودم که همین مقدار بینایی ام را از دست بدهم، واقعا در آن شرایط تنها چیزی که به من آرامش می داد، صدای شجریان بود. از نظر شخصی من باید این کار را می کردم. اما از نظر تاریخی، من حس می کنم که استاد شجریان، روایتگر عاطفی پنجاه سال اخیر است. می شود این را در یک مقاله کاملا نشان داد.
نشده که بخواهید در مورد او چیزی بنویسید؟
چند بار سراغش رفتم، اما به دلیل اسارت عاطفی نتوانستم چیزی خوبی بنویسم. مطلب خیلی عاطفی شد. علاوه بر من، بچه های من هم به صدای او علاقمندند. دور و بر ما هم ایشان خیلی حضور دارد. اگر شما یک شب ساعت 2 شب یواشکی وارد خانه ما شوید، حتما صدای شجریان را خواهید شنید...
باور کنید که من دزد نیستم...
البته اگر دزد بودید، امینت تان از خبرنگاری بیشتر بود. اگر شما وارد خانه ما شوید، ما سه اتاق داریم که از هر کدام ، صدای یکی از شجریان ها( اخیرا همایون شجریان هم اضافه شده ) ، به گوش تان خواهد خورد. البته موسیقی های دیگر هم گوش می کنیم، اما سمفونی شجریان ها، تا صبح در خانه ما حکمفرماست. دختران من تا حالا خیلی کم از من چیزی خواسته اند، اما دلشان می خواهد استاد را ببینند. اما من هیچ ارتباط شخصی ای با ایشان ندارم.
posted by سجاد صاحبان زند at ۲۳:۰۴
>3 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post
چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰
دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد
برچسبها: ادبيات
علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.
مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.
می دانستم که استاد بیماری قلبی دارد. می دانستم که بیماری قند دارد و به همین علت باید صبح ها به دیدارش بروم. من هم اینگونه کرد.
خانه ای تقریبا قدیمی، با پیرمردی که تقریبا حوصله هیچ چیزی نداشت، منتظر من بود. وقتی کلید در آهنی که چرخید، اضطراب عجیبی درونم پیچید. بهرامی بدون هیچ گونه تکلفی روبرویم ایستاد. گوشه ای از خانه نشستم، همان جایی میز پذیرای جلو من، کمتر شباهتی به یک مسز ناهارخوری داشت. میز تقریبا هیچ جای خالی ای نداشت. لبریز از کتاب بود، به فارسی، انگلیسی و آلمانی. معلوم بود که بهرامی آنها را به دقت خوانده است، البته نه دقیقا همه را ، چون یکی دو تایشان نیمه کاره مانده بود. شاید استاد در حال خواندن این کتاب ها باشد و شاید کتاب ها به اندازه کافی جذاب نبودند. همه چیز به زودی مشخص می شود.
سرفه های بهرامی تمام نشدنی هستند. یک جای خاک سیگار گذاشته جلویش که تنها یکی دو ته سیگار در ان است. سیگاری خاموش هم دستش است. می گوید حوصله این لعنتی را ندارد و نمی خواهد بکشد. حالا هم سیگار خاموش را دست گرفته، فقط از روی عادت و نمی خواهد بکشد.
همین جملات یخ سکوت را می شکند. همین طور که به ریش پرفسوری بهرامی نگاه می کنم، به یاد سبیل کورت وونه گات می افتم. چرا؟ دلیل خاصی ندارد جز آنکه بهرامی این نویسنده را به ما معرفی کرده است. البته فقط همین دلیل نیست. هر دوی این آدم ها، طنز خاصی را مورد استفاده قرار می دهند. هر چند که بهرامی زیاد ( زیاد که نه، اصلا ) سر حال نیست، اما باز هم از جملاتی استفاده می کند که تویشان طنزی خاص وجود دارد. می پرسم که چرا این همه حضوری کم رنگ در مطبوعات دارد و چرا مصاحبه های کمی از او منتشر شده. به هیچ وجه هیجان زده یا ناراحت نمی شود. می گوید:" من می نویسم و حضور دارم. مهم نیست که توی مطبوعات باشم. این همه حرف الکی زده ام کافی نیست؟ دیگر باید کله و معلق بزنم؟"
انگار که حرف بدی زده باشم، خودم را جمع می کنم. برای بهرامی ( دست کم در این شرایط )، مهم نیست که کسی از دستش ناراحت شود. انگار نیازی ندارد که خوبی های خودش را اثبات کند. به کتاب های روی میز نگاهی می کنم. دوباره. چند باره. خیلی سخت است با آدمی که نمی تواند ( یا نمی خواهد ) حرف بزنی. یکی از کتاب هایی که روز میز است، رمانی از لئونارد کوهن است. همان کسی که حتما صدایش را شنیده اید. همان خواننده ای که با صدای بم اش می خواند :" dance me". شنیده بود که کوهن، رمان هم نوشته. اما کتابش را ندیده بود. کاغذی وسط کتاب قرار داشت. که یعنی کتاب تا نصفه خوانده شده است. پرسیدم که آیا می خواهد آن را ترجمه کند.
دوباره پرسیدم که می خواهد رمان لئونارد کوهن را ترجمه کند. این بار انگار متوجه سوالم شد. گفت که دیگر حوصله ترجمه کردن ندارد. نگفت که از کتاب خوشش می آید یا نه. فقط گفت که حوصله ترجمه کردن ندارد. شاید هم حق با بهرامی باشد. او متولد 1319 است با بیماری هایی که دارد.
حرف را می کشانم به اینکه چطور با کورت وونه گات آشنا شده. بهرامی که روزگاری می خواست روزنامه نگار شود، می گوید: سال 63 یکی از آشنایان گفت ناشری را در تهران میشناسد که دنبال کسانی مثل من میگردد که خودشان برای ترجمه، کتاب پیشنهاد کنند. من هم با همین « سلاخخانه شماره پنج » و چند کتاب دیگر آمدم تهران و قرار شد به روال کار آنها فصل اول کتاب را ترجمه کنم و با متن انگلیسی آن برایش بفرستم تا ترتیب قرارداد و باقی قضایا را بدهند. برگشتم شیراز و ترجمه فصل اول و متن انگلیسی را برایشان فرستادم اما حتا جواب نامه مرا هم ندادند. اما من ترجمه کتاب را ترجمه کردم و تا سال 68 هفت جلد کتاب ترجمه کردم که یکی از آنها ــ «اساطیر خاورمیانه» اثر هوک ــ را انتشارات روشنگران در سال 69 منتشر کرد. (همان سال جزیی سکتهای هم کردم). سال 70 آمدم تهران برای چاپ کتابها. «سلاخخانه شماره پنج » بین سه ناشر دست به دست شد که یکی از آنها از ناشران بسیار معتبر است. ایشان کتاب را بیارزش خواند و گفت که قابل چاپ نیست. آن هم کتابی كه چهاردهمین رمان بزرگ قرن شناخته شده است. سرانجام هم انتشارات روشنگران به اعتبار خودم و به خاطر آشنایی با من این کتاب را حاضر شد چاپ کند. چاپ اول آن درست به بازار نیامد و در عمل کتاب حرام شد. بگذریم که نه نویسنده را کسی میشناخت و نه مترجم آن را. فقط چند تن از اهالی کتاب گوشه و کنار از آن تعریف کردند."
مجموعه مقالاتی درباره زندگی و آثار تی. اس. الیوت، "سلاخخانه شماره پنچ"،" گهواره گربه"، "شب مادر" و " گالاپاگوس" کورت وونه گات، "برج"، " امپراتوری خورشید" و «منطقه مصیبتزده" جی. جی. بالارد فقط بخشی از ترجمه های بهرامی هستند، مترجی که اسمش می تواند نشان دهنده ترجمه خوبی باشد.
posted by سجاد صاحبان زند at ۳:۴۸
>1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post
دوشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰
فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند
فروغ و تختی، بی نقص نبودند. انسان بودند با همه خاصیت های انسانی. و درست به همین دلیل است که شایعات زیادی در موردشان مطرح شد. نه تختی آن پهلوانی بود که همیشه پیروز میدان باشد و نه همه شعرهای فروغ، شاهکارهایی بی نقص است. زندگی خانوادگی شان به سامان نبود، هر چند که پهلوان تا پایان عمر کوتاهش با همسرش زیست و فروغ در ابتدای جوانی اش، از همسرش جدا شد، همگان اما می دانند که زندگی شان به سامان نبود. کامیار و بابک هم جا پای پدر و مادرشان نگذاستند. کامیار سایه ای شد میان سایه و دنیای شاعرانه مادر را پی نگرفت و بابک، از پدر تنها صورتی مردانه به ارث برد و دستانی که تنها برای نوشتن روی کاغذ به حرکت درآمدند. او نیمه نویسنده پدر را ادامه داد، که گر چه هرگز چیزی ننوشته بود، اما همیشه نامش را میان فرهیختگان این دیار می آوردند. و اگر نبود جامعه مرد سالار ما، شاید نام فروغ را هم در میان پهلوانان می آوردند.
فروغ فیلسماز نبود. اگر به تبریز رفت تا جذامیان را جلوی دوربین ببرد، به شعر فکر می کرد. او از انسان نوشت که چگونه می تواند گرگ انسان باشد. مردمانی که جلوی دوربین فروغ رفتند، به غمشان دلخوش بودند. به مرگ خود آگاهان بودند. همچنان که ساکنان بوئین زهرا، شادی شان دیدن پهلوان بود که به دیدارشان رفته بود. تختی در آخرین نبردهایش، پیروز میدان نبود، اما زلزله های بوئین زهرا را همین بس که پهلوان کنارشان باشد، پهلوانی که جانش را فدای مردمش می کرد نه چیزهای زودگذری که به سرعت تمام شدند. او مدالش را به شاه تقدیم نکرد، همچنان که فروغ بودن در کنار مرد کارگر را، به روشنفکر ماب های پایتخت ترجیح می داد.
سهراب های قرن بیستم ایران، شاهزادگانی در ناز و نعمت نبودند که از سر سیری، دلشان هوای حادثه کند. تختی در خانی آباد به دنیا آمد از پدری که خوار و بار می فروخت و فروغ، در امیریه از پدری ارتشی. هر دوی آنها با این همه، در بند سنت های دست و پا بند نبودند. شخصیت های مستقل بودند که انگار برای تنهایی و جوان مرگ شدن، به دنیا آمده بودند. اگر فروغ با پسرخاله مادرش ازدواج کرد تا بتواند در سایه شوهر نویسنده اش، حافظ زن معاصر باشد، تختی با زنی ازدواج کرد که می خواست او را به بخش مدرن جامعه مرتیط کند.
می گویند که تختی خودکشی کرد. شاید هم کرده باشد. به گفته نیچه، مرد جنگی در زمان صلح، به جان خودش می افتد. می گویند که دلیل مرگش، مشکلاتی بود که با زنش داشت. می گویند که نمی توانست باخت های روزهای آخر عمرش را تحمل کند. شاید همه این ها باشد. شاید هم نه. ذهن اسطوره پرداز ایرانی، پای ساواک را به میان می آورد. تختی را کشتند. شاید آری. شاید هم نه. مهم آن نیست که سم ساواک در غذای پهلوان بوده باشد. مهم ان بود که جامعه ایرانی، این دست خود را در خلوت پهلوان فرو برد و او سهراب وار، در او جوانی ، برای همیشه جوان ماند.
مرگ فروغ از این هم عجیب تر بود. کسی شایعه خودکشی را در مورد او مطرح نکرد. کسی از ساواک و ماجراهای سیاسی حرفی نزد. کسی نگفت که دوری او از تنها فرزندش، با او چه کرد. کسی از گلایه های مدام او از جمع مثلا روشنفکر ایران ننوشت. این بار توطئه سکوت ، عامل اصلی بود. فروغ، ماشین اش را به یک درخت کوبیده بود. چرا؟ انگار شب نخوابی ها، بی تابی ها یا چیزی از جنس دلتنگی، مرگش را پیش رویش گذاشت. جامعه سهراب کش ما، با فروغ چنان کرد که کامیارش، او را قولی بی شاخ و دم می دید. اگر همه چیزها همان طور باشد که در تاریخ ثبت می شود، دست سهراب کش، این بار پیراهن تنهایی به تن کرده بود. فروغ خود را فرونکاست، او ادامه یافت.
نه فروغ در خانه مرد و نه تختی. یکی در هتل و دیگری در ماشین. با آنکه هر دوشان به سنتی ترین هنرهای ایرانی آراسته بودند، اما حدیث جاودانه شدن شان در جوانی، چندان سنتی نبود. تختی کشتی می گرفت که سنتی ترین ورزش ایرانی است و فروغ شعر، هنری که سالهاست در میان ماست.
سهراب های ما جوان ماندند تا جوانی راز این سرزمین باشد.
posted by سجاد صاحبان زند at ۸:۰۲
>1 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post
یکشنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰
فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد
برچسبها: روزنوشت
اما دقيقا گاهي مثل مرداب مي شوم.هيچ حركتي نيست. ركود كامل. اگر يكي سنگي بيندازد درونم، موج ها تا بي نهايت تكرار مي شود. مثلا كمتر پيش آمده به تنهايي بروم سينما. معمولا يكي از دوستانم، به زور مرا برده. تئاتر هم همين طور. البته نه اينكه دوست نداشته باشم بروم سينما، نه. اما زورم مي آيد. بايد سنگي باشد كه مردابم را به حركت وادارد.
گاهي كه خيلي زندگي ام تكراري مي شود، فكرهاي عجيب و غريب به سرم مي زند. مثلا توي روزهاي دانشجويي، كه گاهي حس تنهايي همه وجودم را مي گرفت و از تنهايي، زانوهايم مور مور مي شد، دوست داشتم با يك ماشين تصادف كنم. نه براي مرگ، كه براي زندگي.
دوست داشتم با دختركي تصادف كنم و درست مثل فيلمها، به تصادف زندگي هر دوي ما تغيير كند. دوست داشتم اتفاق بيافتد. چيزي،كسي، زماني.
دوست داشتم زماني فرشته اي بيايد و با تكان بالهايش، گردابي درست كند كه تنهايي ام غرق شود. دوست داشتم كه فرشته ، عاشقانه به زمين خيره شود و به شيوه سكوت، حرف بزند، چرا كه به نظرم، هميشه در حرف زدن دروغي نهفته است. سكوت، نمي تواند دروغ بگويد. چشمها نمي توانند.
دنيا مي تواند فرشته را تكان بدهد و فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد. من منتظر زلزله ام
posted by سجاد صاحبان زند at ۲۳:۱۰
>0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post
چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹
انديشهها را بايد با نقد و تحليلشان خواند
برچسبها: اندیشه
چطور شد كه هابرماس و آرنت را به عنوان موضوع كتابتان برگزديد؟
پيام اصلي اين کتاب نشان دادن سياست اصيل از طريق تحليل مفهوم گفتوگو است. همواره در دههي 1360 و اوايل دههي 1370به اين ميانديشيدم که فعاليت سياسي امثال من و کساني که نميخواهند از طريق دستيابي به مديريت دولتي، تغيير ايجاد کنند به چه معناست. من با بضاعت خودم، در مورد مسايل مربوط به عموم مردم و نحوه عمل حکومت بحث و نقادي عقلاني ميکردم و راه حل را در تغيير حکومتها نميديدم، و در ازاي فعاليتهايم هم متقبل هزينههاي زيادي ميشدم و همچنان هم هستم. در عين حال به عنوان کسي که رشتهاش علوم سياسي است ميدانستم که گوهر سياست قدرت است، و از خود ميپرسيدم آيا عمل من سياستورزي است؟ سرانجام هنگامي که در دانشگاه جواهر لعل نهرو در هند، در سال 1374، رسالهي پيشدکتري خود را در مورد نظريهي دموکراسي در انديشههاي هابرماس به پايان ميبردم، اين پاسخ را يافتم. آن چه من ميکردم چيزي نبود جز فعاليت در سپهر عمومي، که از نظر هابرماس فعاليت سياسي اصيل محسوب ميشود. از نظر او در سپهر عمومي، که ميشود گفت مفهومي شبيه به آن چيزي است که جامعهي مدني ميگويي، قدرتي ايجاد ميشود که ميتواند در سامانهي سياسي، از جمله دولت تاثير بگذارد. بعدها فهميدم که هانا آرنت پيش از هابرماس اين معناي اصيل سياست و قدرت را در يونان باستان مييابد، و به لحاظ نظري هم نشان ميدهد که با حضور در قلمرو عمومي و گفتوگو در مورد امر عمومي اين معنا از سياست که معنايي ارسطويي است تحقق مييابد.
در ضمن بايد يادآوري کنم که که سپهر عمومي را من در مقالات پيشينم عرصهي عمومي ميخواندم که ترجمهي (public sphere) است. در کتاب نوشتهام که چگونه نام سپهر عمومي را برگزيدم، اما در آن زمان اطلاع نداشتم که اين نام را پيشتر، استاد بزرگوار، جناب فولادوند مطرح کرده بود.
به هر حال فيلسوفاني ديگر همچون گادامر نيز به اين مساله، يعني گفتگو، پرداختهاند؟
بله گادامر هم در مورد مکالمه صحبتهايي عميق دارد که گفته ميشود براي هابرماس الهامبخش بوده است، اما او مباحث خود را که در ساحت فلسفي طرح ميکند، در سطح يک نظريه در دستگاه فکري خود پرداخته نميکند. در حالي که هابرماس تمامي بناي نظريهي اجتماعي خود را بر پايههاي گفتوگو و آن چه کنش تفاهمي مينامد استوار ميکند، و تبعات اين نظريهپردازي در قلمرو نظريهي سياسي، در مباحثي ثمربخش در مورد دموکراسي شورايي-گفتوگويي خود را نشان ميدهد. پيش از هابرماس و گادامر، اين آرنت است که بحثي پر اصالت را در فلسفهي سياسي از طريق مفهومسازي اصطلاح گفتوگو در قلمرو عمومي باز ميکند.
آيا شناخت نادرست ، كم و غير ريشهاي در اين انتخاب دخالت داشته است، چرا كه شما در مقدمه به شناخت كم ما از هانا آرنت، اشاره كردهايد، هر چند كه سه كتاب وي سالها قبل منتشر شده است.
همان طور که گفتم افکندن نگاهي ديگر به سياست و اولويت قايل شدن براي گفتوگو انگيزهاي قوي ايجاد ميکرد که نظريات اين دو انديشمند را برجسته کنم. به علاوه، مهمترين کتاب آرنت که فلسفهي سياسي اوست، يعني وضعيت انساني، در سالهاي گذشته چندان مورد توجه قرار نگرفته بود.
ما در نگاه هر دوي اين فيلسوفها، شاهد نگاهي انتقادي به فضاي مدرنيته هستيم. اين مساله تا چه اندازه در انتخاب اين دو موثر بود؟
من در زمرهي نسل تربيت يافته در مکتب شريعتي هستم و با وجود نقدهايي که در جهت بازسازي شريعتي به انديشههاي او دارم، همچنان خودآگاهم که تحت تاثير او قرار داشتهام. يکي از ويژگيهاي ديدگاه شريعتي که به نسل ما منتقل شد، نگاه انتقادي به مدرنيته، درعين درآميختن و همسو شدن با مدرنيته است. نظريه انتقادي هابرماس، و نگاه انتقادي آرنت نيز، بسياري از مباني مدرنيته را مورد چالش قرار ميدهد، اما هردو، در آخرين تحليل نظريهاي پيش ميگذارند که نه در نفي مدرنيته، بلکه به صورتي اثباتي در جهت اصلاح و تصحيح مسير آن است. آرنت از افول سياست اصيل و امکان بازيابي آن ميگويد و هابرماس در نظريهاي کلان، از انحراف، يا ناتمامي مدرنيته ميگويد که بايد تصحيح شود يا به انجام برسد، و نيز از افول سپهر عمومي بورژوايي و مدرن ميگويد که ميتوان احياي آن را در جنبشهاي اجتماعي جديد ديد.
آيا نميشد از نظرات چهرههايي از ساير علوم، مثل باختين كه در عرصه نقد ادبي، كارهايي را در عرصه "گفتگو" انجام داده، بهره گرفت؟
البته که ميشد. اما به دو دليل اين کار انجام نگرفت. شايد اگر دليل اول را بگويم نيازي به گفتن دومي نباشد. اول آن که در مورد باختين مطالعهي زيادي ندارم. دوم آن که همان طور که گفتيد مباحث باختين بيشتر در قلمرو نقد ادبي و زبان مطرح ميشود، و تصور نميکنم با طرح نظريات باختين يا گادامر ميتوانستم چيزي را به آن چه از سياست و نقش گفتوگو در ايجاد قدرت در سر داشتم اضافه کنم.
كتاب شكل و شمايلي آكادميك دارد و برخي از سرفصلها را در مورد اين دو نفر رعايت كرده است. كمي در مورد شكلگيري كتاب بگوييد.
البته خودم از کيفيت و ماهيت آکادميک اين کتاب راضي نيستم. به عنوان يک پژوهشگر آزاد و مستقل در درجهي اول بايد با غول بيشاخ و دم زيستن و بقا دست و پنجه نرم کنم و پس از آن با بسياري مسايل بازدارندهي ديگر که گريبان اغلب نويسندههاي مستقل را ميگيرد. با اين حال تلاش خود را کردم تا آن جا که ممکن است سويهي آکادميک اين کتاب حفظ شود. به هر يک از اين دو انديشمند بخش کوچکي را براي توضيح زندگي فکري آنان اختصاص دادم و پس از آن به محتواي انديشهي آنان، تا آنجا که به مفهوم سپهر عمومي و سياست مربوط ميشود پرداختم. از نيمهي دوم سالهاي 1374، با دوستان و همفکران و بسياري ديگر از افراد اهل انديشه و سياستورزي در مورد مفهوم سپهر عمومي و جايگاه آن در ايران صحبت کردم، اما به نظرم ميرسيد که سنگيني نگاههاي سنتي، مبني بر اين که سياست يعني تشکيل گروه و حزب، و تلاش براي تسخير دولت، مانع بزرگي بود براي آن که حرفهايم شنيده شود. خلاصه کسي زير بار اين حرفها نميروفت و در بهترين حالت گفته ميشد که اين حرفها به درد جوامع غربي ميخورد، و البته اکنون هم آن گونه که بايد به اين مفهوم از سياست توجه نميشود. سرانجام دوست ژرفانديش و فرهيختهام، آقاي حميد احراري، با پشتيباني از تاسيس موسسهي مطالعات بنيادين پويه و مديريت آن مرا تشويق کرد اين مطالب را بنويسم، و بنده هم چون نابينايي که از خداوند دو چشم بينا ميخواست اين کار را به انجام رساندم.
يكي از نكات جالب كتاب آن است كه شما به روايت صرف آراي اين دو انديشمند نپرداخته و آنها را به نوعي نقد نيز كردهايد. به نظر ميرسد كه اين نكته به فهم بيشتر افكار آنها كمك ميكند. با اين نكته موافيقيد؟
بايد موافق باشم که اين کار را کردهام. بيشک انديشهها همراه بانقدهايشان بهتر فهميده ميشوند و نقاط قوت و ضعفشان برجستهتر ميشود. البته به همان دليلي که در مورد مشکلات يک پژوهشگر آزاد ومستقل گفتم، نتوانستم تمامي نقدهايي که به نظريات اين دو انديشمند در زمينهي سپهر عمومي و قلمرو عمومي شده است بپردازم، اما سعي کردم نقدهاي پر اهميت را تا آنجا که ميتوانم طرح کنم.
كتاب بسيار كوتاه و مجمل است. مخاطب اين كتاب چه كساني ميتوانند باشند و چرا آن را كوتاه نوشتهايد؟
فکر ميکنم کوتاهنويسي و مجملگويي بيشتر از وضع روحي من سرچشمه ميگيرد. از پرگويي بيزارم، چه از جانب خودم باشد و چه از طرف ديگري. به همين دليل هم گاهي به من ميگويند که در مجملگويي افراط ميکنم، آن چنان که مطالب نامفهوم ميشود. اما در اين کتاب سعي کردم با نشان دادن آن به کساني که در اين زمينه در ايران صاحب نظر هستند، از کوتاهنويسيهايي که مطلب را نامفهوم ميکند بپرهيزم.
تصور ميکنم مخاطب اين کتاب عمدتا دانشجويان رشتهي علوم انساني، روشنفکران، و به ويژه، فعالان سياسي اهل مطالعه ميتوانند باشند. البته در زمان نوشتن اين کتاب به مخاطب نميانديشيدم و شايد اين يک ايراد باشد.
شما به تحليل انديشههاي اين دو فيلسوف فارغ از فضاي ايران پرداختهايد. آيا نميشد فصلي به كتاب افزود و اين مساله را مورد توجه قرار داد؟
در مقدمه دريچهاي را باز کردهام براي نماياندن اين انديشهها در فضاي سياسي ايران، اما قرار نيست در يک کتاب به همه چيز پرداخته شود. فکر ميکنم در پروژهاي ديگري ميتوان به تطبيق اين نظريات با وضعيت سياسي ايران، و بومي کردن اين نظريات پرداخت، و به نظر من اين کار بسيار ضروري و حياتي است. البته ممکن است لزوما من اين کار را انجام ندهم. استفاده از آراي هابرماس و آرنت در توضيح عمل سياسي در ايران و يافتن چه بايد کرد را کسان ديگري هم ميتوانند انجام دهند.
اهميت انتشار كتاپ "سپهر عمومي" در جامعه فرهنگي ما را چگونه ارزيابي ميكنيد و چطور شد اين عنوان را براي كتاب خود انتخاب كرديد؟
فکر ميکنم در ميان پرسشهاي پيشين به اين پرسش هم پاسخ دادم، اما به طور مشخصتر ميگويم که اهميت آن توجه به نگاهي بديل در جامعهي سياسي ايران به امر سياسي و برجسته شدن فرهنگ گفتوگو و فهم و درک قدرتي است که از طريق گفتوگو در و جدان عمومي ايجاد ميشود. علت تلاش من براي نشان دادن چنين چيزي، آن است که من راه حل خروج جامعهسياسي ايران را از فرهنگ سياسي خشونت، استبداد، و بياعتمادي، در در پذيرش اين نگاه بديل ميبينم.تصور ميکنم پس از وقايع انتخابات اخير، تاثير سياست مبتني بر گفتوگو در سپهر عمومي هر چه بيشتر نمايان ميشود، و جامعه سياسي ايران ميتواند تجربه کند که بدون ايجاد حزب سياسي و به دست گرفتن دولت ميتوان ارزشهايي را در جامعه توزيع کرد.
posted by سجاد صاحبان زند at ۵:۲۱
>0 نظرتون درباره اين مطلب چيه؟
links to this post