ابرک سرگردان

 

 

 

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

 

 

غول زيباي شعر هنوز زنده است

دوست منتقدي كه نمي‌خواهم اسمش را بياورم،‌ چرا كه شايد از نظرش برگشته باشد، در آن سالهايي كه هنوز شاملوي بزرگ زنده بود در موردش گفت:" شاملو، يك غول زيباست، اما يك غول شني، كه عمري ندارد و كمي بعد از مرگش، فرو خواهد ريخت." اما زمان انگار حرفي ديگر دارد. شاملو نه تنها در طول يازده سالي كه مرگش مي‌گذرد، فرو نريخته است كه صدايش را بيشتر از قبل مي‌شنويم. صداي او را آخرين بار، با لحني كودكانه شنديم،‌ هنگامي كه دو كتاب از او با عنوان «قصه‌ دروازه‌ بخت» و «بارون» بعد از سالها دوباره منتشر شدند.
نيمه‌هاي زندگي احمد شاملو بسيار است. او را نمي‌توان به دو نيمه، تنها دو نيمه، فروكاست. شاملو نيمه‌هاي بسياري دارد. نيمه مهترش را شعرهايش تشكيل مي‌دهد. شاملو، نه تنها شعرهاي خوبي مي‌گفت، كه مي‌توانست اين شعرهاي خوب را به بهترين شيوه ممكن بخواند. فقط هم شعرهاي خودش را خوب نمي‌خواند كه وقتي شعرهاي نيما، مولوي، حافظ و خيام را هم خواند، چندان دلنشين بود كه بسياري دوباره علاقه‌مند شدند كه شعر اين شاعران را دوباره بخوانند. صداي شاملو، بي‌نظير بود و بلد بود چگونه بخواند. اما نه اينكه به قول آن دوست منتقد فقط "صداي گرم دختركش‌" اش باشد و چيزي ته شعرهايش نباشد. شعرهاي او بخشي از تاريخ معاصر ماست.
نيمه ديگر شاملو، ترجمه‌هايش بودند. بسياري گفته‌اند كه شاملو زبان خارجي بلد نبود و همه شعرهايي را كه قبلا ترجمه شده بود، بازنويسي كرده بود. برخي هم مي‌گفتند كه ترجمه‌هاي او هيچ ربطي به اصل متن‌ها نداشت. اول اين‌كه اين دوستان تكليف‌شان را با خودشان روشن كنند كه بالاخره ترجمه‌اي در كار بوده يا نه كه سراغ ساير قضايا برويم. آنچه مي‌دانيم و در حافظه‌مان نقش بسته، ترجمه شاملو ست كه بسياري از شاعران جهان را به ايران آورد. نمونه‌اش "همچون كوچه بي‌انتها" كه محشر است. نمونه‌اش، ترجمه‌هايي مثل "قصه‌هاي من و بابام" ، " مرگ، كسب و كار من است"، "نصف شب است ديگر دكتر شواريتزر" يا "دن آرام" و خيلي‌هاي ديگر.
نيمه سوم شاملو، روزنامه‌نگاريش است. مدتي سردبير كتاب هفته بود، مدتي سردبير "كتاب جمعه" و سالها دست به قلم و حاضر يراق در مجله‌هاي مثل "آدينه".
نيمه چهارم شاعر، دكلمه شعرهايش بود. فيلم هاي كوتاهي كه ساخت. نيمه پنجم شاملو كه بي ارتباط با فيلم‌هاي مستندش نيست، فرهنگ "كتاب كوچه" است، كه همه حرف و حديث‌ها و جمله هاي عاميانه را تويش جمع آوري كرد.
... اما شاملو نيمه ششمي هم دارد كه اهميتش كم از نيمه‌هاي ديگرش ندارد. او چندين كتاب براي "كودكان و نوجوانان" نوشته است. حتي بعضي از اين قصه‌ها را خودش هم خوانده است تا با آن صداي گرم، از همان بچگي بياموزيم كه "انسان دشواري وظيفه است."
دو كتاب كودكانه شاملو، همزمان با تولد 84 سالگي‌اش چاپ شد. دريغ اما، كه "غافلان همسازند, تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید." به جاي آنكه دستي از سر ياري، از آستين بيرون بيايد، يكي تهديد مي‌كند و ديگري احتمالا سر در گريبان خواهد برد. قضيه از اين قرار است كه بعد از انتشار اين دو كتاب و زماني كه قرار شد يك ناشر، همه كتاب‌هاي شاملو را در يك مجموعه چند كتابي منتشر كند، ناشر ديگري صدايش بلند شد كه "ما در سال 1370 با شاعر قرارداد داريم كه همه كتاب هايش را متشر كنيم. " خبرگزاري ايسنا از قول اين ناشر كه اتفاقا ناشر خوبي هم هست و كتاب‌هاي خوبي چاپ مي‌كند نوشته است:" لازم به گفتن است که انتشارات نگاه از تاريخ 11 دي 1370 بر اساس قرارداد با شاعر، امتياز کليه‌ي آثار اعم از تأليف و ترجمه را که تا آن تاريخ منتشر شده‌اند، به جز «کتاب کوچه» و آثار کودکان را خريداري کرده است؛ لذا انتشار «قصه‌ي پريا» که در مجموعه‌ي اشعار وي جا دارد، از سوي ناشران غيرقانوني محسوب مي‌شود." به نظر اين جمله‌ها متناقض نيستند؟ اگر "كتاب كوچه" و آثار كودكان از ماجرا مجزاست، پس ديگر دليلي براي اعتراض وجود دارد؟
دو كتابي كه از احمد شاملو منتشر شده‌اند، تصويرهايي از ابراهيم حقيقي را در خود دارند. حقيقي كه اتفاقا به خوبي شاملو را مي‌شناسد، خودش هم دستي بر آتش قلم دارد، مي‌تواند اين داستان‌ها را با ابعاد تازه‌ي به ما هديه كند. نيمه كودك ما، منتظر روزي است كه بقيه كودكانه هاي شاعر، "قصه‌ پريا"، "خروس زري، پيرهن پري" ، "يل و اژدها" ، "قصه هفت كلاغون" ، "ملكه سايه‌ها"‌ ، "دختراي ننه دريا" و بقيه كارها هم با تصويرهاي حقيقي منتشر شوند.
دو كتاب «قصه‌ دروازه‌ بخت» و «بارون» هفته قبل رونمايي شدند. آيدا شاملو، كسي كه شاعر او را "بانوي مادر" ناميده بود در مراسم حضور داشت. همه دلخوشي او از آن بود كه ياد شاعر، زنده است و كتاب‌هايش را هنوز حلوا حلوا مي كنند و سر دست مي‌برند. آيدا هنوز اتاق شاعر را با همه آن چيزي كه توانسته حفظ كند، دست نخورده نگه داشته است. پاكتهاي سيگار ، فندك، پاسپورت، خودكار و حتي كمي از موي شاعر يادگار اوست. او در جلسه رونمايي هم به جملاتي كوتاه بسنده كرد، هرچند كه مي تواند بلند بگويد. به هر حال، آيدا كسي است كه نيمي از "كتاب كوچه" مديون اوست. نمي توان او را دست كم گرفت. نمي توان او را، دست كم گرفت كه يادگار عاشقي‌هاي شاعر دوستي ماست.
هفته پيش تولد شاعر بود. بسياري هم بر مزارش حاضر شدند و شعرهايش را زمزمه كردند. برخي با خانه شاعر رفتند. برخي در خانه‌هايشان، بار ديگر به " صداي گرم دختركش‌"اش گوش دادند و برخي ديگر، او را به فضاي معاصر آورند و بار ديگر همگام مردم كردند.
شاملو آن غول شني نبود كه توفات زمان نابودش كند. او هميشه خبرساز بوده و هميشه خبرساز خواهد بود. در مصاحبه‌اي گفته است:" جوانی‏ ما سراسر با دغدغه‏ی آزادی‏ گذشت. امروز هم نسل جوان ما با همين دغدغه‏ می‏زيید و آن را در هر جا که مجال پيدا کند به ‏زبان می‏آورد. اما اين ‏نسل پوياتر و پربارتر است. سال‏های جوانی‏ ما در رؤيای ‏مبارزه به ‏سر آمد اما اين ‏نسل، راست در ميدان مبارزه به‏ جهان ‏آمده. تفاوت در اين ‏است . چنان‏که پيش ‏از اين ‏گفتم: در مراتب‏ تربيتی‏ ‏ما چيزی نفرت‏ انگيزتر از به‏ خود پرداختن و از خود سخن ‏گفتن ‏نيست و شرم‏ بر من ‏باد که ‏گرفتار چنين‏ موردی‏ شده‌‏ام و علی‏رغم ‏آگاهی ‏از زشتی‏ اين‏ کار بسيار از خود سخن ‏گفتم. بزرگان ‏ما گفته‏‌اند جريمه‏ی ‏از خود گفتن خاموشی ‏گزيدن است."

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at ۴:۳۶

0 Comments:

هیچ کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است... آره؟ اینجوریه واقعاً؟

۳۰ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۵:۱۳  

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home