ابرک سرگردان
چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹
براي مجتبي تكين و نگاه سبزش به زندگي
همينجور كه ورق ميزد، من هم دستش را دنبال ميكردم كه ناگهان خشكم زد. يعني اول عكس را ديدم و بعد تيتر را. چشمش را بردم نزديك. بيشتر. بيشتر تا آنجا كه طرف برگشت و زل زد بهم. خبر درست بود، مجتبي تكين، عكاس با سابقه مطبوعات درگذشت.
برگونهاش چند تار سفيد رويده بود، اما هرگز او را با سابقه نميديدم، نه آنكه كارش را نداند و از دكلانشور و ديافراگم هر چه هست
نداند. نه، چون وقتي كنارت ميايستاد چنان فروتن بود كه حس ميكردي كه كسي است در اندازه و قامت تو. حس ميكردي كه تازه عكاسي را شروع كرده و انگار چيزي نميداند. چنان سكوت به چهره اش نشسته بود كه حس ميكردي حرفي براي گفتن ندارد. اما آن هنگام كه كلمات اندكش را به زبان ميآورد، سرت داغ ميشد از اين همه چيزهايي كه نميدانستي؛ آنهم نه در عكاسي. فقط كافي بود تا روزنامههايي را كه برايشان كار كرده نام ببرد تا به نادانيات پي ببري. فقط كافي بود كه درد دلش را بگويد، كه بداني كه آنچه به كار نيايد فرياد است و تجربه؛ كه اينجا چيزهاي ديگر بيشتر اهميت دارد.
سرش را هميشه ميانداخت پايين و آنقدر محجوب بود كه كمتر نگاهش با نگاهت گره ميخورد. شايد يك ماه از آشناييمان گذشت كه چشمان سبزش را ديدم؛ سبز سبز. و فهميدم ميشود خيلي چيزها از اين نگاه سبز ياد گرفت؛ اينكه براي اول شدن نجنگي و همه در ذهن تو را در رده اول دوست داشته شدن داشته باشند. اينكه سكوت ملكه صورتت باشد و تنها صدايي كه از تو بر ميآيد، فرياد بيپايان باز و بسته شدن دريچه دوربينات باشد. اينكه كه در بدترين شرايط، لبخندت را پسپشت ابروهاي گرهكرده ات گم نكني. فقط كافي بود يكبار در جلسه صبحگاهي خبرگزاري مهر شركت كني تا سكوت آقا مجتبي را ببيني كه تنها براي حق بچههاي گروهش بلند ميشد. فقط كافي بود يكبار او را ببيني تا هميشه در ذهنات حك شود. يادش براي هميشه گرامي خواهد بود
posted by سجاد صاحبان زند at ۳:۴۵
0 Comments:
ارسال يک نظر
Links to this post:
ايجاد يک پيوند
<< Home