ابرک سرگردان

 

 

 

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

 

 

دشواري خليلي بودن

تضاد، جذابيت انسان است و اگر نبود اين تضاد، انسان تبديل مي‌شد به موجودي كسالت‌بار كه تنها به درد كشاندن هر روزه چرخ آسياب بان مي‌خورد. درست به همين دليل است كه خوبي مطلق حالمان را بد مي‌كند و هر گاه حس كنيم كه كسي، هميشه به شيوه "بچه مثبت‌ها" رفتار مي‌كند، كسل مي‌شويم. در چنين شرايطي با خودمان فكر مي‌كنيم كه چطور مي‌شود كمي شيطنت كرد، سر به سر كسي گذاشت و البته انسان بود. به قول يكي از متفكران ميهني كه شايد دوست ندارد اسمش در اين‌جا برده شود، زندگي بدون چيپس و پفك، بدون چيزهاي مضرر چيزي به كل حال زننده است. درست همان‌طور كه بچگي، شيطنت را در الزامش دارد و اگر انسان كودكي نكند، توپ پلاستيكي به سمت پنجره‌اي نشوت‌ات، يا به تعبيري امروزي‌تر، كلي ايميل "اسپم" براي ديگران سند نكند‌( يا به تعبيري نفرستد )، شايد در پيرانه‌سرش هواي كنعان به سر كند و اي وايلا، از اين همه نابجايي كه گاه دامان ما را مي‌گيرد.

تضاد نشانه انسان است و به گمان من فريدون عموزاده خليلي با همه مهرباني‌هايش، با همه نرمي‌هايش و خلاصه با همه اعتدالش نمونه كاملي از اين تضاد است. وقتي كه قلم به دست مي‌گيرد تا چيزي بنويسد ( كه خيلي به سختي و ندرت چنين مي‌كند)، گمان مي‌كني كه جهان به آخر آمده و قرار است كه آخرين متن جهان نوشته شود. چند بار موضوع را با خودش ( و البته گاه با دوستي ) در ميان مي‌گذارد. چند بار مي‌نويسد و خط مي‌زند. جملات كوتاه و كوتاه‌تر مي‌شوند و تو هراس‌ات مي‌گيرد از اين همه دشواري؛ توي كه خودكار بر كاغذ مي‌گذاري ( و اين اواخر دست بر صفحه‌كليد) و رها مي‌شوي تا انتهاي متن. با خودت مي‌گويي كه وقتي نوشتن براي رسانه‌اي كه گاه عمر مفيدش چند ساعت و است و بعد سر از سبزي فروشي در مي‌آورد تا چه اندازه مي‌تواند دشوار باشد. بعد با خودت نوشتن كتابي را در نظر مي‌گيري. همه اين‌ها را باز در شرايطي در نظر مي‌آوري كه نويسنده‌ات، قرار است از حس بنويسد و در عين حال حسابگر باشد. دشواري زندگي.

در آنسوي پل، جايي كه هوا كلي مه‌آلود و جوان است،‌ بادي در كار نيست. در آنسو، دشواري در حد نوشيدن جرعه‌اي آب براي تشنه‌اي هفت روزه است. خليلي كه هميشه دوستي به‌حدي با جوان‌ها و نوجوان‌ها دارد، گاه دراوج گرفتاري‌هاي روزمره ( و البته غير روزمره)، وقت خالي مي‌كند و به نوشته‌هاي دوستي نوجوان گوش مي‌كند كه احتمالا هنوز املاي درست كلمات را نمي‌داند. و طرفه آنكه هميشه نكته‌اي هم براي تشويق هست. و طرفه آنكه بسياري از ما، همان نوجوانان بي‌استعدادي هستيم كه اگر نبود آن وقت‌گذاشتن‌ها، شايد اكنون ما چيزي را دور دست مي‌پچيديم و خلق خلايق را تنگ مي‌كرديم؛ كه واي از همه آنهايي كه بي‌توجهي به كودكي‌شان، دنيا را به كام همه بزرگان تنگ كرده است.

عموزاده خليلي نشان بارز تضاد است، يك تضاد دوست داشتني. گاهي چنان به تو توجه مي‌كند كه حس مي‌كني بهترين دوستش هستي و گاه، چنان بي‌توجهي كه حس مي‌كني بايد كاري كني تا بهترين دوستش باشي. آن لحظه‌اي كه حس مي‌كني بهترين لحظه‌ات خواهد بود، چنين نخواهد شد تا تو بداني كه قرار نيست همه دنيا مطابق ميل تو رفتار مي‌كنند و بر عكس.

و همه اين‌ها در نوشته‌هاي خليلي هست. او چنان است كه مي‌نويسد و دقيقا همان جوري مي‌نويسد كه هست. و در همه اين‌ها چيزي است كه ما آنرا "خليلي بودن" ناميده‌ايم.

برچسبها: ,

posted by سجاد صاحبان زند at ۴:۴۳

0 Comments:

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home