ابرک سرگردان

 

 

 

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

 

 

وقتی که نمی‌توانی شنا کنی


روزي روزگاري كه تازه مد شده بود كه عكس نويسندگان را روي جلد كتاب چاپ كنند، به جورج برنارد شا پیشنهاد کردند که عکس‌اش را بگذارند روی یکی از کتاب‌ها. او هم مثل همیشه گوشه لب چپ‌اش را برد بالا که یعنی دارد پوزخند می‌زند و بعد گفت: " عکس منو. اون وقت همه فکر می‌کنن که قراره کتاب خیلی خوبی بخونن و وقتی کتاب رو باز می‌کنن، سرخورده می‌شن." البته بعد عکس جورج برنار شاو کلی رو کتابها چاپ شد. از ماجرای این نویسنده ایرلندی که بگذریم، چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی جلد کتاب‌ها، از آن ماجراهایی است که در حدود یک قرن است که اتفاق افتاده است، مخصوصا از زمانی که سینما اختراع شد. در ادامه همین مطلب، درباره سه چیز خواهید خواند:1- از کی و چرا نویسنده‌ها و شاعرها عکس‌شان را روی جلد کتاب چاپ کردند، 2- چاپ کردن عکس نویسنده‌ها و شاعرها به درد چه می‌خورد و به درد چه نمی‌خورد، 3- وقتی شاعری یا نویسنده‌ای از مرگ مولف حرف می‌زند، چرا عکس‌اش را روی کتاب می‌چاپد. قبول دارم که این سومی کمی سخت است. اما صبور باشید و تا آخر مطلب بخوانید تا رستگار شوید. البته ذکر یک توضیح هم ضروری است. علت نوشته شدن این مطلب با آن دلیل است که چند وقت قبل به دلیل چاپ عکس یک نویسنده روی کتابش، اجازه انتشار به آن کتاب داده نشد. البته مسولان وزارت ارشاد می‌گویند که این مورد یک استثناء بوده و قانونی در مورد چاپ نکردن عکس شاعران و نویسندگان زنده روی کتابها وجود ندارد.



قسمت اول: ابتدای قصه صورت‌هایی که روی کتاب آمد
چاپ عکس نویسندگاه روی کتابها برای اولین در دهه 1890 اتفاق افتاد. اینکه چرا قبل از این کسی عکس نویسنده‌ای را روی کتابی چاپ نکرده، احتیاج به تحقیق فراوان ندارد. عکاسی در دهه 1860 به آنجا رسید که می‌توانست صورت آدم‌ها را ثبت کند و احتمالا سه دهه، یعنی سی سال طول کشیده تا کشف کنند که می‌شود از نویسنده‌ها عکس گرفت و چسباند روی کتاب‌ها. احتمالا در طول این سه ده تلاش‌هایی هم کرده‌اند. مثلا تکنولوژی چاپ در همان سالهای 1860 خیلی خوب نبود و کاملش کردند تا برای اولین بار تصویری از مارک تواین روی کتابش نقش ببندد. البته ممکن است یکی از کلکسیونرهای سه پیچ کتابی را پیدا کند که در سال 1889 چاپ شده و عکس نویسنده‌ای دیگر رویش چاپ شده. اما همان‌طور که قبل از ادیسون چند نفر چراغ برق را اختراع کرده بودند و اختراع چراغ برق را به ادیسون نسبت می‌دهند، این افتخار به مارک تواین اختصاص دارد که برای اولین بار عکسی‌اش روی کتابی منتشر شده است.
به جز مساله تکنولوژی، یک مساله خیلی مهم دیگر هم هست که تا قبل از دهه 1890، نویسنده‌ای عکس‌اش را روی کتابی چاپ نکرده است. البته ممکن است که پرتره نقاشی یک نویسنده مثل انوره بالزاک روی کتابش آمده باشد، اما اینکه چرا عکسی چاپ نشده، یک علت مهم دارد. شما زمانی دنبال عکس‌ خودت هستی که مساله هویت برایت مهم است و هویت شخصی، حریم خصوصی مساله‌ای که در طول حداکثر 200 سال گذشته در دنیا مهم شده است. در گذشته فقط هویت چند نفر پولدار مهم بود که به نقاش‌ها پول می‌دادند تا عکس‌شان را حتی خوشگل‌تر از خودشان نقاشی کنند وگرنه اختراع اولین اتاق تاریک به لئوناردو داوینچی برمی‌گردد، یعنی حدود 600 سال قبل. پس چرا اختراع عکاسی ( یا تکامل عکاسی ) این همه طول کشیده است.
از طرفی هویت نویسنده‌ها هم در حدود یک و نیم قرن پیش به این طرف دارای اهمیت شده است. به همین دلیل است که می‌توان چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی کتاب‌ها را با نوشتن اولین رمانی که نویسنده در آن از راوی اول شخص استفاده می‌کند، تقریبا یکسان دانست. یعنی وقتی نویسنده‌ها توانستند در یک رمان از خودشان بنویسند، یا به طور دقیق‌تر از "من" صحبت کنند، عکاسی هم دارای اهمیت شد و عکس نویسنده‌ها هم روی جلد چاپ شد.

قسمت دوم: دوست دارم بدونم چه شکلی هستی
چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی کتابهایشان، چند نکته مثبت دارد و چند نکته منفی. خواننده‌ها هم دقیقا نمی‌دانند که دوست دارند که عکسی از نویسنده مورد علاقه‌شان را ببیند یا خیر. که معمولا بعد از دیدن نویسنده‌های مورد علاقه‌شان حال‌شان گرفته می‌شود، چون عکس‌ها اغلبا به زیبایی نویسنده‌هاشان نیستند.
چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی کتاب‌ها یک بدی دیگر هم دارد. انگار شما اول فیلمی را که از روی یک رمان ساخته شده ببنید و بعد کتابش را بخوانید و یا برعکس. خواننده‌ها معمولا دوست دارند یک تصویر ذهنی ایده‌آل از شخصیت داستانی‌شان بسازند و وقتی نویسنده از شخصیت اول شخص استفاده می‌کند، خواننده فکر می‌کند که او در حال تعریف کردن داستانی در مورد خودش است. پس وقتی شکم خپل و کله تاس او را می‌بیند، اصلا دلش نمی‌سوزد که قهرمان قصه‌اش به دختر مورد علاقه‌اش می‌رسد یا نه.
و اما چرا نویسنده‌ها دوست دارند که عکس‌شان چاپ شود. البته همه نویسنده‌ها هم چنین چیزی را دوست ندارند. اما آنهایی که دوست دارند که عکس‌شان چاپ شود به این جمله مشهور فکر می‌کنند که بدنام بودن، بهتر از گمنان بودن است. چه کسی از شهرت بدش می‌آید و نویسنده هم دوست دارد تا مشهور و محبوب شود و اتفاقا نویسنده‌ها دویست سال اخیر کلی به خودشان می‌رسند تا خوش‌تیپ‌تر باشند. مثلا می گویند که ویکتور هوگو برای حفظ ترکیب موهایش، روز دو بار به آرایشگاه می‌رفته است. او همچنین برای تقویت روحیه‌اش ملودی‌های بیستی گوش می‌کرده است. و خوشبختانه نویسنده‌های معاصر کمی نسبت به نسلهای قبل خوش‌تیپ‌تر شده‌اند.
معروف بودن با درد سر بی‌ارتباط نیست و اتفاقا چاپ شدن عکس حتما درد سرهایی دارد. یک نویسنده مشهور، درست مثل یک ستاره مشهور سینما، زندگی خصوصی درست و حسابی‌ای ندارد. مرتبا آدم‌هایی به او تلفن می‌کنند، آدم‌هایی از خلوتش عکس می‌گیرند و خلاصه همه چیزش زیر زره بین است. حسابش را بکنید که یک نویسنده مثل جی.کی. رولینگ حتی نمی‌تواند شنا کند، چون ممکن است کسی عکس بگیرد و توی اینترنت پخشش کند.

قسمت سوم: مشخص نکردی که آخرش مرده‌ای یا زنده‌ای
درست 100 سال بعد از آنکه اولین عکس پرتره جهان در فرانسه گرفته شد، یک فیلسوف فرانسوی از "مرگ مولف" نوشت. البته ما حدود 2 سال پیش درباره "مرگ مولف" نوشته بودیم، اما به هر حال مجبوریم برای کسانی که از نیمه بیننده این برنامه هستند، اسم بازیکنان را به سرعت بگوییم. رولان بارت ( یا یه کمی غلیظ‌ تر رولن بارت) در دهه 1960 نوشت که اصلا مهم نیست که یک متن توسط چه کسی نوشته شده است و اینکه ما باید فکر کنیم که یک نویسنده بعد از نوشته شدن اثرش مرده و حضور خارجی ندارد. منظور بارت این بود که هر اثری باید از خودش دفاع کند و نیازی نیست که نویسنده‌اش مدام بگوید که منظورش چی بوده‌است. اما همان‌طور که بیشتر مسایل ادبی با چند سال تاخیر و اغلبا اشتباه به ایران می‌رسد، این حرف بارت هم سی سال بعد یعنی در دهه 1990(1370) وارد ایران شد و عده‌ای نویسنده مودار، قد‌کوتاه و بلند و شکم‌گنده طرفدارش شدند.
بعد از ورود این تئوری، همان طور که بعد از وارد شدن شلوار جین‌های پاره پوره، همان ژنده‌پوش شده‌اند، یک‌دفعه همه طرفدار مرگ مولف شدند. یعنی تا می‌آمدی از آنها سوالی بپرسی، می‌گفتند که مولف مرده است. اما جالب این بود که همین نویسنده‌ها عکس‌های جور واجورشان را روی جلد کتابهایشان چاپ کردند. آنها دچار یک تعارض بزرگ بودند. از طرفی دلشان می خواست مشهور باشند و به همین دلیل حرف‌های جنجالی می‌زدند و از طرف دیگر همان حرف‌های جنجالی اجازه نمی‌داد که عکس‌شان بیاید روی جلد کتاب‌هایشان.


جلسه توضیح و پاسخ بعد از سریال: تقریبا هیچکس برای عکس یک شاعر کتابی را نمی‌خرد
تقریبا همه نویسنده‌های مشهور مردان یا زنانی جا افتاده هستند که عکس‌شان احتمالا جذابیتی ندارد. مثلا تصور کنید که چه کسی برای خوشگلی ویرجینیا وولف کتابی از او را می‌خرد؟ تقریبا هیچ‌کس. در مورد شاعران و نویسندگان ایرانی هم این قضیه مصداق دارد. مثلا ممکن است که برای داشتن عکس نیکی کریمی، هدیه تهرانی و یا الناز شاکر دوست یک نفر کتاب یا مجله‌ای را بخرد، اما تقریبا هیچ‌کس برای آن که عکس حافظ را داشته باشد، دیوان حافظ نمی‌خرد. جرات انکه اسم یک نویسنده معاصر را بنویسم،‌ نداشتم، چون احتمالا خود نویسنده ، شاگردهایش و شاید هم دوستدارانش من را دچار "مرگ مولف" می‌کردند.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at ۵:۱۰

0 Comments:

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home