ابرک سرگردان

 

 

 

چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

 

 

دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد

مترجم کله و معلق نمی زند

علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.

مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.

می دانستم که استاد بیماری قلبی دارد. می دانستم که بیماری قند دارد و به همین علت باید صبح ها به دیدارش بروم. من هم اینگونه کرد.
خانه ای تقریبا قدیمی، با پیرمردی که تقریبا حوصله هیچ چیزی نداشت، منتظر من بود. وقتی کلید در آهنی که چرخید، اضطراب عجیبی درونم پیچید. بهرامی بدون هیچ گونه تکلفی روبرویم ایستاد. گوشه ای از خانه نشستم، همان جایی میز پذیرای جلو من، کمتر شباهتی به یک مسز ناهارخوری داشت. میز تقریبا هیچ جای خالی ای نداشت. لبریز از کتاب بود، به فارسی، انگلیسی و آلمانی. معلوم بود که بهرامی آنها را به دقت خوانده است، البته نه دقیقا همه را ، چون یکی دو تایشان نیمه کاره مانده بود. شاید استاد در حال خواندن این کتاب ها باشد و شاید کتاب ها به اندازه کافی جذاب نبودند. همه چیز به زودی مشخص می شود.
سرفه های بهرامی تمام نشدنی هستند. یک جای خاک سیگار گذاشته جلویش که تنها یکی دو ته سیگار در ان است. سیگاری خاموش هم دستش است. می گوید حوصله این لعنتی را ندارد و نمی خواهد بکشد. حالا هم سیگار خاموش را دست گرفته، فقط از روی عادت و نمی خواهد بکشد.

همین جملات یخ سکوت را می شکند. همین طور که به ریش پرفسوری بهرامی نگاه می کنم، به یاد سبیل کورت وونه گات می افتم. چرا؟ دلیل خاصی ندارد جز آنکه بهرامی این نویسنده را به ما معرفی کرده است. البته فقط همین دلیل نیست. هر دوی این آدم ها، طنز خاصی را مورد استفاده قرار می دهند. هر چند که بهرامی زیاد ( زیاد که نه، اصلا ) سر حال نیست، اما باز هم از جملاتی استفاده می کند که تویشان طنزی خاص وجود دارد. می پرسم که چرا این همه حضوری کم رنگ در مطبوعات دارد و چرا مصاحبه های کمی از او منتشر شده. به هیچ وجه هیجان زده یا ناراحت نمی شود. می گوید:" من می نویسم و حضور دارم. مهم نیست که توی مطبوعات باشم. این همه حرف الکی زده ام کافی نیست؟ دیگر باید کله و معلق بزنم؟"

انگار که حرف بدی زده باشم، خودم را جمع می کنم. برای بهرامی ( دست کم در این شرایط )، مهم نیست که کسی از دستش ناراحت شود. انگار نیازی ندارد که خوبی های خودش را اثبات کند. به کتاب های روی میز نگاهی می کنم. دوباره. چند باره. خیلی سخت است با آدمی که نمی تواند ( یا نمی خواهد ) حرف بزنی. یکی از کتاب هایی که روز میز است، رمانی از لئونارد کوهن است. همان کسی که حتما صدایش را شنیده اید. همان خواننده ای که با صدای بم اش می خواند :" dance me". شنیده بود که کوهن، رمان هم نوشته. اما کتابش را ندیده بود. کاغذی وسط کتاب قرار داشت. که یعنی کتاب تا نصفه خوانده شده است. پرسیدم که آیا می خواهد آن را ترجمه کند.
دوباره پرسیدم که می خواهد رمان لئونارد کوهن را ترجمه کند. این بار انگار متوجه سوالم شد. گفت که دیگر حوصله ترجمه کردن ندارد. نگفت که از کتاب خوشش می آید یا نه. فقط گفت که حوصله ترجمه کردن ندارد. شاید هم حق با بهرامی باشد. او متولد 1319 است با بیماری هایی که دارد.

حرف را می کشانم به اینکه چطور با کورت وونه گات آشنا شده. بهرامی که روزگاری می خواست روزنامه نگار شود، می گوید: سال 63 یکی از آشنایان گفت ناشری را در تهران می‌شناسد که دنبال کسانی مثل من می‌گردد که خودشان برای ترجمه، کتاب پیشنهاد کنند. من هم با همین « سلاخ‌خانه شماره پنج » و چند کتاب دیگر آمدم تهران و قرار شد به روال کار آن‌ها فصل اول کتاب را ترجمه کنم و با متن انگلیسی آن برایش بفرستم تا ترتیب قرارداد و باقی قضایا را بدهند. برگشتم شیراز و ترجمه فصل اول و متن انگلیسی را برایشان فرستادم اما حتا جواب نامه مرا هم ندادند. اما من ترجمه کتاب را ترجمه کردم و تا سال 68 هفت جلد کتاب ترجمه کردم که یکی از آن‌ها ــ «اساطیر خاورمیانه» اثر هوک ــ را انتشارات روشنگران در سال 69 منتشر کرد. (همان سال جزیی سکته‌ای هم کردم). سال 70 آمدم تهران برای چاپ کتاب‌ها. «سلاخ‌خانه شماره پنج » بین سه ناشر دست به دست شد که یکی از آن‌ها از ناشران بسیار معتبر است. ایشان کتاب را بی‌ارزش خواند و گفت که قابل چاپ نیست. آن هم کتابی كه چهاردهمین رمان بزرگ قرن شناخته شده است. سرانجام هم انتشارات روشنگران به اعتبار خودم و به خاطر آشنایی با من این کتاب را حاضر شد چاپ کند. چاپ اول آن درست به بازار نیامد و در عمل کتاب حرام شد. بگذریم که نه نویسنده را کسی می‌شناخت و نه مترجم آن را. فقط چند تن از اهالی کتاب گوشه و کنار از آن تعریف کردند."

مجموعه مقالاتی درباره زندگی و آثار تی. اس. الیوت، "سلاخ‌خانه شماره پنچ"،" گهواره گربه"، "شب مادر" و " گالاپاگوس" کورت وونه گات، "برج"، " امپراتوری خورشید" و «منطقه مصیبت‌زده" جی. جی. بالارد فقط بخشی از ترجمه های بهرامی هستند، مترجی که اسمش می تواند نشان دهنده ترجمه خوبی باشد.

برچسبها:

posted by سجاد صاحبان زند at ۳:۴۸

1 Comments:

عاشق اینجور شخصیت هام،..........

۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۳۷  

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home