ابرک سرگردان
سهشنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰
برخی ... جسارتا نویسنده هستند
برچسبها: ادبيات
هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.
شما در کتاب "صداهای سوخته" در مورد نسلی نوشته اید که کمی از نظر سنی به شما دورند. یعنی در مورد دختری جوان و مشکلات او نوشته اید. چطور شد در مورد این نسل نوشتید؟ چرا؟ برای این که برای این نسل بنویسد، چه کردید؟
من حدود بیست سال است که با این نسل مرتبطم، چه به عنوان کسی که داستان می نویسد و چه به عنوان یک دکتر روانپزشک. به طور کلی، ارتباطم هیچ وقت با آدم ها قطع نشده است. من با آدم های زیادی حرف می زنم که بیشترشان را خانم ها تشکیل می دهند، چون خانم ها خیلی بیشتر از آقایان سوال های هویتی دارند. تقریبا همه در همه جای دنیا همین جور است. خانم ها از طرف دیگر، صمیمیت بیشتری در بیان این چیزها دارند. یکی از دلایل این مساله این است که معمولا خانم ها توانایی بیان بیشتری دارند. من با این نکته موافق نیستم که خانم ها وراجند. پرگویی، با این مساله که آدم بتواند خیلی خوب خودش را بیان کند، فرق می کند. خانم ها این توانایی را بیشتر دارند.
دوست دارند خودشان را بیان کنند...
بله. یک پژوهش در این مورد انجام شده که خیلی جالب است. اگر شما دو صندلی به دو پسر و دو دختر بدهید، آنها رفتار متفاوتی با آن دارند. پسرها، صندلی را جلوی پنجره می گذارند و به بیرون نگاه می کنند، اما دخترها دو صندلی را روبروی هم می گذارند و شروع می کنند به حرف زدن با هم. این مساله خیلی مهمی است. به همین علت من "شیرین" و "لیلی" را به عنوان شخصیت اصلی داستانم انتخاب کردم، چون آنها خودشان را بهتر بیان می کنند و داستان هم به همین چیزها احتیاج دارد. از طرف دیگر من دو تا دختر دارم که به این نسل خیلی نزدیکند. پس من به دلیل شغلم، که روان پزشکی است، به دلیل نویسندگی و به علت این پدر دو دخترم، این نسل را خوب می شناسم. من نمی توانستم که از این فضا دور باشم.
اما این که چطور شد ، چرا و چگونه در این مورد نوشتم، نمی توانم جواب خیلی سرراستی بدهم. من با برنامه شروع به نوشتن نمی کنم. یعنی این گونه نیست که دیالوگی را یادداشت کنم، به نقشه مراجعه کنم، سن شخصیت ها را تعیین کنم و طرح داستانی را مشخص کنم. معمولا داستان من را غافلگیر می کند.
یعنی توی ذهنتان هم چیزی نیست؟
نه. اصلا.
یعنی توی ذهنتان هم رویش فکر نمی کنید؟
نه. گاهی به این مساله حسرت می خورم. بعضی از دوستانم گاهی چند ماه روی داستانی به طور ذهنی کار می کنند و بعد آن را روی کاغذ می آورند. من اگر همین الان که پیش شما هستم، یک حس داستانی سراغم بیاید، باید آن را بنویسم، چون اگر زمان از دست برود و من نتوانم بنویسم، دیگر نمی توانم. معمولا داستان های من با یک حس شروع می شود. یا با یک تصویر. مثلا گاهی صدای پریدن یک پرنده را می شنوم و حتی نمی دانم که کلاغ است یا چکاوک، گنجشک است یا شاهین. حتی گاهی سایه بال زدن را در خیال می بینم. همین می تواند شروع یک داستان باشد. ممکن است داستانی بنویسم که صدای بال زدن در آن باشد، اما قطعا این حس و حال را نخواهد داشت. در نتیجه من در "صدای سوخته"، و نه در کارهای دیگرم به این مسایل فکر نکرده ام. فکر نکرده شروع به نوشتن می کنم. هنوز نمی دانم این مساله مزیت است یا نه. این ویژگی سعید عباس پور است. اما وقتی داستان جلو می رود، چیزهایی را که قبلا داشته ام به من کمک می کند. خاطرات، شخصیت هایی که می شناسم، چیزهایی که بلدم و ... مثلا داستان " نم ، نسیم و نارج" از یک صدا شروع شد. یعنی یک بار که من تلفنی صحبت می کردم، مسحور یک صدا شدم و احساس کردم که چیزی در درون من شکوفا شد یا ترکید. حس کردم چیزی درونم شروع به چنگ زدن کرده و باید آن را بنویسم. بعد که شروع به نوشتن کردم، دیدم علاوه بر آن صدا و رابطه ای که با آن صدا برقرار کرده بودم، ماجرایی را که پانزده سال قبل برایم اتفاق افتاده بود، به یادم آمد. نوازنده نازنینی با یک خانم ازدواج می کند و بعد جدا می شوند. از آن نوازنده می پرسند که به چه دلیل جدا شده. می گوید قبل از این که ما ازدواج کنیم، وقتی من شروع به ساز زدن می کردم، دست او ستون چانه اش می شد و به ساز زدن من زل می زد. اما وقتی ازدواج کردیم، وقتی شروع به ساز زدن می کردم، گوش هایش را می گرفت. من نمی خواهم قضاوت کنم که رابطه آن دو آدم چی بوده، چون نه این کار را بلدم و نه در صلاحیت من است. مثلا اگر روایت را از زبان همسرش می شنیدم، او چی می گفت. ولی همین صحنه دست به چانه و شقیقه رفتن، یکدفعه وارد داستان شد. توی کتاب "صداهای سوخته" هم این اتفاق افتاد. مثلا عشق داریوش رفیعی و زهره. من خیلی کوچک بودم که این داستان را از رادیو شنیدم. من همیشه اسیر سحر صدا بودم...
مثل جویس که اسیر بوها بود...
دورد بر شما. این صداها همیشه برای من خیلی مهم بود. صدای داریوش رفیعی. البته این نکته به این دلیل نیست که من کم بینا هستم، نه. حتی آن روزها که بینایی ام خیلی بیشتر از الان هم بود، اسیر صداها بودم. دو سه صدا بوده که تاثیر خیلی ویرانگری بر من داشته است ( البته ویرانگر به معنی مثبت کلمه ) . یکی صدای استاد شجریان است. یکی داریوش رفیعی است. در مورد بچه هایم هم همین طورم. و در مورد دوستانم... اما بعضی از صداها جنبه اسطوره ای پیدا می کند.
نگفتید که چطور از این نسل به شناخت دقیقی رسیدید.
من کلا آدم فضولی هستم. آدم کنجکاوی هستم. همین الان که خدمت شمایم، یکی از دوستان شما یک لحن تعجبی را به کار برد که برایم خیلی جالب بود. یک لحظه با خودم گفتم که این صدا چقدر خوب تعجب کرد. بشریت خیلی شانس آورده که من چشمایم خوب نمی بیند، چون خیلی از چشم هایم استفاده می کردم. به هر حال من بدشانسی آوردم...
اتفاق بشریت بدشانسی آورده...
بله... من حدود بیست سال است که پای سفره صحبت دخترها و پسرهای جوانم. هیچ وقت به مراجعه کنندگان و دوستانم به عنوان طعمه و ابزار داستانی نگاه نکرده ام. ولی این باعث شد که من همیشه به شکلی برش زده، وارد هستی آدم ها شوم. من هیچ مراجعه کننده ای که دقیقا شبیه "شیرین"( یکی از شخصیت های "صدای سوخته) باشد، نداشته ام. البته اگر علاقمند باشید به شما می گویم که کدامشان کمی واقعی تر و کدامشان ساختگی تر است. من قسمت هایی از آدم های ومختلف را برداشته ام و قصه ام را نوشته ام. من همیشه با آدم های مختلفی حرف می زنم، اما هیچ دستوری در کار نیست. مثل دکتر اورتوپتد یا شکسته بند، به او نمی گویم که فلان کار را حتما انجام دهد. به نظرم نه در کار هنرمند و نه یک دکتر روانکار، نباید دستور در کار باشد. ما روبروی هم می نشینیم و با هم حرف می زنیم، همان طور که الان در مقابل سجاد صاحبان زند نشسته ام و حرف می زنم. درست است که این مصاحبه به کتاب من کمک می کند و من چهار تا دوست جدید پیدا می کنم، اما این مصاحبه دوستی من با سجاد صاحبان زند را هم چهار قدم به جلو می برد. این برای من مغتنم تر است. در جامعه بلازده ای مثل ایران که نویسنده ها خجالت می کشند بگویند که نویسنده اند، من نویسنده خوشبختی بودم که هر سه کتابم خوشبختانه چاپ شده و دوستان خبرنگار و مطبوعاتی، چه در دوره طلایی مطبوعات و در دوره حاضر واقعا به من لطف داشتند. این ها در شرایطی برای من اتفاق افتاده اند که بعضی از نویسنده های ما می گویند که کارمند بانکند و گاهی اوقات جسارتا داستان می نویسند، یعنی حتی به پدر و مادرشان هم نمی توانند بگویند که داستان نویسند. بیشترین چیزی که در زندگی برای من مهم است، تامل با آدم هاست. من اگر با قصاب ها یا استادهای دانشگاه بیشتر تامل داشتم، حتما در مورد انها می نوشتم. چون تامل من با این نسل بیشتر بوده، در مورد آنها نوشته ام.
شما پدر سختگیری توی داستانتان دارید. خودتان تا چه سختگیرید؟ البته به شما نمی آید سختگیر باشید...
من خیلی با بچه هایم رفیق ام. ممکن است گاهی عصبانی شوم...
حالا این پدر چقدر شبیه شماست؟
اصلا. اما واقعی هست. کسی را می شناختم که این جوری بود. سال قبل او درگذشت. البته من همه کارهای او را ننوشته ام، من کارهای او را خیلی کم کرده ام تا باورپذیر شود. او خیلی سختگیرتر بود. اصلا بیمار روانی بود. البته روانکاو داستان، کمی به من شبیه است، گرچه آخر داستان خیلی حرصم را درآورد. در پایان داستان، "شیرین" می پرد، اما او در اتاقش نشسته و به صداهای مختلف گوش می کند.
آقای عباس پور، شما به صدا اشاره کردید. می دانم که موسیقی هم کار می کنید...
از کجا می دانید؟ تقلب کرده اید ها...
و حتی در ساختن موسیقی فیلم "شب های زاینده رود" محسن مخملباف هم مشارکت داشته اید. چطور بود ماجرا؟
من باید مسلح تر می آمدم... قبول نیست...من در فیلم "شب های زاینده رود"، یک قطعه آوازی خواندم. من در آن فیلم در مورد دیالوگ های فیلم با او گفتگو می کردم. یک شب او حدود ساعت 12 شب به خانه ما آمد و ما هم اتفاقا آن شب با دوستانمان، ساز و آواز و شعر می خواندیم. چند روز بعد دستیار او آمد و گفت:" محسن سر کوچه کارت داره." من با یک لباس خیلی معمولی رفتم. اما من دیدم که نه... انگار نوعی آدم رباعی در کار است. رفتیم زیر پل خواجو. من هم می لرزیدم. آدم مسلط به موسیقی باید عامیانه بخواند." گفتم :" ببین... فرصتی، وقتی...". گفت:" هیچی." نشستیم آنجا و یک قطعه به نام "پرده دری دهکردی" را خواندیم. این را من از آقای اسدپور یاد گرفته بودم که خواننده خوبی است. آن را خواندم. فردا هم رفتم استودیو آن را دوباره خواندم. ولی آن چیزی را که روی فیلم گذاشته بودند، همانی بود که توی ماشین ضبط شده بود. باز جامعه موسیقی ما شانس آورد که این فیلم پخش نشد. من سالهای زیادی روی ردیف های آوازی کار کرده ام.
به نظر شما آواز خواندن و نوشتن چه کمکی به هم می کنند؟ اصلا ارتباطی با هم دارند؟ یا مثل هووی همدیگرند؟
خیلی برای خودن متاسفم که تا حالا به این سوال فکر نکرده ام. هر چه الان می گویم، آن است که همین حالا به ذهنم می آید. کاش به این سوال فکر می کردم. یکی از خوبی های کار این است که وقتی من می نویسم، انگار زمزمه ای را از داخلم می شنوم. یکی دیگر این به حیطه زندگی موسیقی دان نزدیک شده ام، مخصوصا در کتاب " نم ، نسیم و نارج". هر دوی این هنرها به هم کمک می کنند. یک آواز هم اگر خوب اجرا شود، مثل "بیداد" استاد شجریان، یک داستان است.
حالا چطور شد که کتاب را به استاد شجریان تقدیم کردید؟
من هر وقت که در زندگی شخصی ام، جای کم آورده ام، صدای او به کمک کرده است. هر وقت من خیلی "دپرس" بوده ام، وقتی که مادرم را از دست دادم، صدای او کمک کننده بود. یا در آخرین مورد، وقتی دیشب به دلیل یک حمله عجیب چشمی، در بیمارستان بودم و درد خیلی زیادی داشتم، مسکن جواب نمی داد. نگران بودم که همین مقدار بینایی ام را از دست بدهم، واقعا در آن شرایط تنها چیزی که به من آرامش می داد، صدای شجریان بود. از نظر شخصی من باید این کار را می کردم. اما از نظر تاریخی، من حس می کنم که استاد شجریان، روایتگر عاطفی پنجاه سال اخیر است. می شود این را در یک مقاله کاملا نشان داد.
نشده که بخواهید در مورد او چیزی بنویسید؟
چند بار سراغش رفتم، اما به دلیل اسارت عاطفی نتوانستم چیزی خوبی بنویسم. مطلب خیلی عاطفی شد. علاوه بر من، بچه های من هم به صدای او علاقمندند. دور و بر ما هم ایشان خیلی حضور دارد. اگر شما یک شب ساعت 2 شب یواشکی وارد خانه ما شوید، حتما صدای شجریان را خواهید شنید...
باور کنید که من دزد نیستم...
البته اگر دزد بودید، امینت تان از خبرنگاری بیشتر بود. اگر شما وارد خانه ما شوید، ما سه اتاق داریم که از هر کدام ، صدای یکی از شجریان ها( اخیرا همایون شجریان هم اضافه شده ) ، به گوش تان خواهد خورد. البته موسیقی های دیگر هم گوش می کنیم، اما سمفونی شجریان ها، تا صبح در خانه ما حکمفرماست. دختران من تا حالا خیلی کم از من چیزی خواسته اند، اما دلشان می خواهد استاد را ببینند. اما من هیچ ارتباط شخصی ای با ایشان ندارم.
posted by سجاد صاحبان زند at ۲۳:۰۴
3 Comments:
ممنون
۷ فوریهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۴۲
خیلی خوب بود سعید عباسپور خودش بود خوب می فهمم
۲۷ مارس ۲۰۱۰، ساعت ۱:۱۹
سلام
مصاحبه خوبي بود..انصافا در اين داستان حق صدا خيلي خوب ادا شده و واقعا از خواندن اون لذت بردم.
۷ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱:۲۷
ارسال يک نظر
Links to this post:
ايجاد يک پيوند
<< Home