<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319</atom:id><lastBuildDate>Sat, 10 Apr 2010 13:34:16 +0000</lastBuildDate><title>ابرک سرگردان</title><description></description><link>http://www.abrakk.com/weblog/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>25</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-5926576103501228439</guid><pubDate>Tue, 23 Mar 2010 15:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-23T08:39:17.274-07:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبیات</category><title>مناظره هدایت، دولت آبادی ، فرخزاد و بهبهانی بر سر قیمت پفک</title><description>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;این مطلب را برای شماره نوروزی نشریه چلچراغ نوشته ام. حالا اینجا هم می چاپمش که نگویید خسیس اید.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حكايت ما درست شبيه آن آدمي است كه روبروي دريا نشسته و كاسه اي ماست دستش بود. با خودش مي گفت كه اي كاش مي شد با همين يك كاسه ماست می‌شد یک دریا دوغ داشت. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و البته چنان‌چه به شدت واضح مبرهن است، نمی‌شود این همه دوغ داشت، درست مثل ما که به هزار و یک دلیل نمی‌توانیم نویسنده‌ای مثل مارکز و همینگوی داشته باشیم و تازه اگر هم داشته‌ باشیم آن قدر بلا سرش می‌آوریم که شبیه صادق هدایت می‌شود و می‌رود پاریس. بقیه‌اش را هم خودشان می‌دانید. آن قدر آن‌جا قهوه می‌خورد که حالت تهوع می‌گیرد. ما در سالی که گذشت، چند بار کاسه ماستمان را لب آب بردیم، اما نشد که این همه دوغ داشته باشیم. یعنی اتفاق‌هایی می‌توانست برای ما بیافتد که معجزه هزاره دوغ، اتفاق بیافتد. اما به هر حال نشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نشد که نوبل بگیریم، نشد که بعضی جایزه‌ها برگزار شود، نشد که نویسنده‌های ما سفر بروند و خیلی چیزهای دیگر. در ادامه همین مطلبی که پیش روی شماست، در این مورد نوشته‌ایم، اینکه چه اتفاق‌هایی می‌توانست بیافتد و نیافتاد. البته ما نیمه خالی لیوان را می‌بینیم و اتفاق‌های خوبی هم افتاد که به طور کوتاه بهش اشاره می‌کنیم. اما فراموش نکنید که کار ما روزنامه‌نگارها، نوشتن جاهای خالی است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باز هم نوبل ادبی نگرفتیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند سالی می‌شود که نوبل گرفتن برای ما جدی‌تر شده است، نه اینکه در سال‌های قبل جدی نباشد. مثلا از نامزد شدن محمدعلی جمالزاده در سال‌های دهه 1340 شنیده‌ایم، یا حتی کمی قبل‌تر که شایعه نوبل گرفتن صادق هدایت بود. اما هرچه به جلوتر آمده‌ایم، برنده شدن نوبل توسط یک نویسنده ایرانی جدی‌تر شده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند سال پیش اسم محمود دولت‌آبادی بر سر زبان‌ها افتاد. چند بنیاد ایرانی و غیر ایرانی او را برای دریافت این جایزه پرملات، به آکادمی نوبل معرفی کردند. حتی گفتند که اسم او در فهرست پنج‌تایی نوبل هم آمده، اما دولت آبادی جایزه نوبل را نگرفت. کمی بعد، بدون این‌که اسم دولت‌آبادی کنار برود، اسم سیمین بهبانی مطرح شد. هر دوی این نویسنده‌ها ( البته بهبانی شاعر است ) فعالیت‌های انسان‌دوستانه و اجتماعی داشتند و کتاب‌هایشان هم از ارزش‌های ادبی برخوردار بود. اما به هر حال جایزه نصیب ایران نشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حتی از آن سیمین دیگر ادبیات ایران، همان که همسر طلایی جلال آل احمد بود هم خبرهایی آمد، نتیجه اما همان بود. می‌گفتند که سووشون به هفده زبان ترجمه شده و این خیلی مهم است. شاید هنوز این کتاب را به سوئدی ترجمه نکرده‌اند. لطفا به دوستان بگویید دست به کار شوند.امسال ایران بیشتر از سال‌های قبل در رسانه‌های جهان مطرح شد. شور و شوق انتخاباتی و مسایل بعد از آن که نشان‌دهنده شعور سیاسی ما ایرانی‌ها بود، بارها ما را در خط اول خبرها قرار داد، آن‌قدر که این حس ایجاد شد که امسال نوبل توجه بیشتری به ما خواهد داشت. اما نشد. نشد تا برای ادبیات دست کم هزار ساله فارسی جشن بگیریم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شاملو، فروغ، سهراب، قیصر، حقوقی و نویسندگانی که امسال انگار یادشان نبودیم&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هنوز که هنوز است، هر ساله به نوعی از ارنست همینگوی یاد می‌کنند، برایش مسابقه برگزار می‌کنند، عکس‌اش را می‌گذارند روی تمبر. هنوز که هنوز است، از ویلیام فاکنر، هاینریش بل، هرمان هسه، اُ هنری و خیلی‌های دیگر به هر مناسبتی یاد می‌شود. آن‌وقت نمی‌شود که ما برای شاعران معاصرمان بزرگداشت بگیریم، اگر هم مراسمی برگزار می‌شود آن‌قدر بی‌جان و بی‌روح است که وسط‌های جلسه خوابتان می‌گیرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مثلا یکی از مراسم بزرگداشت ارنست همیگوی، مسابقه‌ای که در آن به شبیه‌ترین فرد به نویسنده، جایزه می‌دهند. شور و شوق زیادی برپا می‌شود. اما ما یا مراسم بزرگداشتی نداریم و اگر هم مراسمی برگزار می‌شود، چند نفر می‌آیند سخنرانی می‌کنند و چرت همه را می‌گیرد. جالب است که سخنران‌ها بیشتر به فکر خودشان هستند تا شاعر و نویسنده مرحوم.آن‌وقت انتظار داریم که چرا به نویسنده‌های ما بها نمی‌دهیم. وقتی خودمان برایشان ارزش قابل نیستیم، چه انتظاری از دیگران داریم.امسال تقریبا هیچ مراسم سالگرد درستی برای احمد شاملو گرفته نشد. تعداد آدم‌هایی که سر قبر فروغ می‌رفتند، کمتر شدند و مراسم درستی هم برایش گرفته نشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سهراب سپهری اگر چه وضعش کمی بهتر بود، اما به هر حال آن‌چنان که شایسته بود مورد توجه قرار نگرفت. همین اتفاق ایضا در مورد قیصر امین‌‌پور روی داد. مثلا قرار بود که آرامگاه او را بل به مکانی فرهنگی کنند که هنوز هیچ خبر خاصی نیست.از همه این شاعران و نویسندگان، محمد حقوقی بود. او درست در روزهای پر التهاب بعد از انتخابات درگذشت. او در کنار چند نویسده و منتقد دیگر مثل مهدی سحابی، در سایه فعالیت‌های انتخاباتی قرار گرفتند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نویسندگان بیکار یا سالینجرهای آینده&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سالی که گذشت، سال کم‌کاری برای پیشکسوت‌های ادبی ایران بود. محمود دولت‌آبادی چند سالی است که کتابی منتشر نکرده است. البته کتاب " نون نوشتن" او را نمی‌شود خیلی به حساب آورد که همین چند هفته پیش منتشر شد. ما دلمان داستان جدید از دولت آبای می‌خواهد. اینکه چرا رمان جدیدی از او منتشر نمی‌شود، از جمله مسایل عجیب است. نمی‌خواهیم به شایعات دامن بزنیم، پس در این مورد چیزی نمی‌نویسیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سمین بهبانی هم کتاب تازه‌ای منتشر نکرده است. سال قبل منتخبی از کارهای جدید او منتشر شد، اما امسال خبری نبود. در کنار این دو نویسنده پیشکسوت، هیچ خبری از کتاب‌های تازه رضا براهنی، امیرحسن چهلتن و زویاپیرزاد هم نبود. در این میان شاید ننوشتن کتابی از پیرزاد برای ما جالب‌تر باشد. بعد از آنکه کتاب "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" گل کرد، پیرزاد کتاب " عادت می‌کنیم" را منتشر کرد. اما بعد از آن خبری از او نشده است. نکند پیرزاد هم مثل سالینجر شود و نخواهد دیگر کتابی منتشر کند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جایزه‌هایی که برگزار نشدند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;جایزه‌های ادبی هم برای برگزاری هزار و یک مشکل دارند. مثلا کدام سرمایه‌گذاری راضی می‌شود که برای ادبیات خرج کند و به نویسنده‌ها جایزه بدهد؟ کی پول می‌دهد تا یک مکان مناسب برای برگزاری مراسم پایانی یک جایزه مهیا شود؟ داورها، به چه شوقی داوری کنند؟ اصلا بعضی‌ها فکر می‌کنند برگزاری یک جایزه ادبی، آن‌هم در کشوری که تیراژ کتاب در آن دو هزار نسخه است، چه فایده‌ای دارد. انگار چند نفر بیکار دور هم جمع می‌شوند و می‌خواهند الکی شلوغ کنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; امسال چند جایزه ادبی برگزار نشد که مهمترین‌شان جایزه گلشیری بود که تقریبا دو سه سالی می‌شود درست برگزار نمی‌شود. حدود یک سال قبل گفتند که جایزه برگزار نمی‌شود. بعد گفتند که برگزار می‌شود و برنده بخش رمان ندارد. بعد هم قرار شد که به صورت دو سالانه برگزار شود و آخر نشد. جایزه ادبی والس هم تقریبا برگزار نشد.فقط اسم برنده‌ها را در یک جلسه اعلام کردند و تمام. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;همین اتفاق برای جایزه شعر خبرنگاران هم افتاد. جایزه ادبی مهرگان هم امسال برگزار نشد، البته بعد از چند سال تعطیلی. مسوولان برگزاری جایزه امسال می‌خواستند به هر شکل که شده آن‌را برگزار کنند، حتی جلسه مطبوعاتی هم برگزار کردند، اما نشد. اما در کنار چند جایزه ادبی دیگر هم که خیلی کم‌رونق بودند، جایزه شعر بیژن جلالی که به طور کلی منحل شد، آن هم بعد از 6 دوره. راستی نمی‌شد کمک کرد تا جایزه‌ای که به نام این شاعر برگزار می‌شود، ادامه پیدا کند؟ وقتی ما به نویسندگانمان نمی‌دهیم، ....؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جایزه‌هایی که برنده نداشتند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خدا را شکر که جایزه‌ای مثل جلال آل احمد به هر شکلی که شده برای سال دوم هم برگزار شد. یا بالاخره کتاب سال، هنوز ادامه دارد، گرچه که انتقادهایی هم به این جشنواره‌ها وجود دارد. مثلا جایزه کتاب سال که از جمله جایزه‌های معدود ماست، امسال دقیقا مثل سال قبل به هیچ نویسنده‌ای جایزه نداد. واقعا نمی‌توان بین این نویسنده‌هایی که سال قبل کتاب منتشر کرده‌اند، به یکی جایزه داد؟این بار هم نویسنده‌ها فدای سیاست شدند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;درست روزی که نامزدهای دریافت جایزه کتاب سال معرفی شدند، یکی از نویسنده‌ها گفت که نمی‌خواهد در این جایزه حضور داشته باشد. نویسنده‌های هم که حرفی نزده بودند، در جایزه شرکت داده نشدند. شاید هم اصلا این‌طور نبوده و این سال‌ها مد شده که به نویسندگان جایزه نمی‌دهند.انگار داورهای نوبل حق دارند که به ما جایزه نمی‌دهند. وقتی خودمان راضی نمی‌شویم به خودمان جایزه بدهیم،‌ چه انتظاری از دیگران داریم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کتاب‌هایی که نبودند، مجلاتی که منتشر نشدند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نسلی که در طول سالهای اویل دهه هفتاد کتاب‌خوان شد، نشریه‌هایی مثل "آدینه"، "دنیای سخن" و "تکاپو" را خوب به یاد دارد. بعد از نشریاتی مثل "کارنامه" ، "عصر پنجشنبه" ، "معیار" و چند نشریه دیگر آمدند که ادبی بودند و می خواستند در مورد ادبیات بنویسند. اما چند سالی می‌شود که ما یک مجله تخصصی و به درد بخور ادبیات نداریم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سال گذشته هم تقریبا هیچ اتفاقی نیافتاد. شاید با خودتان بگویید، چه اهمیتی دارد، اما فراموش نکنید که خیلی از اتفاق‌های مهم ادبی در ایران و جهان از نشریات ادبی شروع شده‌اند. توی همین ایران ما نشریه‌ای در طول سال‌های دهه 1330 داشتیم با اسم "خروس جنگی". شعرهای هوشنگ ایرانی اولین بار در همین نشریات چاپ شد. ایرانی همان شاعر بدشانسی است که ما او را با "جیغ بنفش" می‌شناسیم. او دوست و رفیق‌باز نبود ، بلد نبود لابی بزند و به همین دلیل کلی فحش و بد و بیراه به او می دهند.چند سالی است که منتظر کتاب‌هایی مثل "اولیس" نوشته جیمز جویس هستیم. این کتاب سال قبل هم منتشر نشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; فکر می‌کنم باید انتظار را کنار بگذاریم و زبان انگلیسی‌مان را در حد تیم‌ملی تقویت کنیم تا "اولیس" را به زبان اصلی بخوانیم.چندتایی از کتاب‌های جان آپدایک، منتشر شدند، اما خبری از کتابهای توبیاس وولف و آرتور میلر نشد. حتی چند سالی است که از ادوارد آلبی هم خبری نداریم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کسانی که نیامدند، بنیادهایی که برپا نشد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مسوولان فرهنگی ژاپن، هر ساله چندین کتاب ادبی این کشور را به چند زبان ترجمه می‌کنند تا دنیا بداند که آنها چه می‌کنند. آن‌ها نویسندگان بزرگ دنیا را به کشورشان دعوت می‌کنند تا ادبیات‌شان تبلیغ کنند، درست همان‌طور که مربی‌های بزرگ فوتبال را به کشورشان می‌برند و به بازیکن‌های بزرگ، آن‌قدر پول می‌دهند که راضی شوند در لیگ این کشور بازی کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ما در این قسمت فوتبال به ژاپن خیلی علاقه داریم، اما برای ادبیات‌مان هیچ کاری نمی‌کنیم. مثلا کلی ساندویچ؛ مثل تومیسلاو ایوچ،‌ بونانیچ، ساشا ایلیچ، بلازویچ ، برانکو ایوانکوویچ و خیلی ویچ‌های دیگر را به ایران آوردیم، اما فکر نکردیم که یک‌ بار مارکز، پیتر هانتکه، ماریو بارگارس یوسا و فونتس را به ایران بیاوریم. امسال قرار بود که پیتر بروک به ایران بیاید، که نشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا بی‌خیال نویسنده‌های خارجی. ما برای نویسندگان خودمان چه می‌کنیم و چه گلی بر سر خودمان می‌زنیم. در سال گذشته بنیاد احمد محمود، فروغ فرخزاد، جلال آل‌احمد، سید جعفر شهیدی، بهرام صادقی و خیلی از نویسنده‌ها راه نیافتاد، همچنان که در سال‌های قبل هم به این مساله توجهی نشده بود.  واقعا وقتی ما به نویسندگانمان نمی‌دهیم، ....؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیمه پر لیوان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خوشبختانه در سال قبل، جایزه کتاب سال برگزار شد، سومین دوره جایزه جلال آل احمد برگزار شد، چهار دوره کتاب فصل، انتشار چندین کتاب به‌دردبخور و برگزاری جایزه پروین اعتصامی. بیشتر در این مورد نمی‌نویسیم، چون کار روزنامه‌نگار نیست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-5926576103501228439?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2010/03/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-27909981707435135</guid><pubDate>Mon, 22 Mar 2010 12:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-22T05:22:22.739-07:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبیات</category><title>آیا رازهای سالینجر بعد از مرگش فاش خواهد شد؟</title><description>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کسی که مدت ها نبود و فقط سایه ای از او در آپارتمان مهجورش نفس می کشید، دیگر واقعا نیست. سلینجر را می گویم، همان نویسنده ای که می شود "ناتوردشت"اش را به همه توصیه کرد، همان نویسنده ای که "فرانی و زویی " اش را می شود بارها و بارها خواند، همان نویسنده ای که "نه داستان" اش، به اندازه 9 هزار داستان خواندنی و ماجرا دارد. سالینجر در 91 سالگی درگذشت، هر چند که 43 سال تمام است که کسی کتاب تازه ای از او نخوانده است. هر چند که با کسی گفتگو نکرده بود. اما با این همه در خانه مهجورش زندگی می کرد و هر روز بی وقفه می نوشت. چرا سالینجر با هیچ مجله ای مصاحبه نمی کرد؟ چرا 43 سال تمام کتابی منتشر نکرد؟ چرا دوست داشت کسی از کارهایش سردرنیاورد؟ اگر دوست دارید جواب این سوال ها را بدانید، حتما این مطلب را بخوانید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آن هایی که می خواهند جلب توجه کنند، از دو شیوه استفاده می کنند؛ یا آنکه خیلی خودشان را مطرح می کنند و همه جا توی چشم هستند و یا خیلی گوشه گیر می شوند. کار دسته اول خیلی مشخص است. اما کار دسته دوم، کمی عجیب تر است. آنها گوشه گیر می شوند چون می خواهند خودشان را شبیه گنج هایی کنند تا دیگران کشف شان کنند. آدم وقتی خودش چیزی را کشف می کند، خیلی لذت می برد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;درست مثل یک مساله ریاضی که وقتی حلش می کنی، کیف می کنی. سالینجر هم سالها گوشه گیر بود، شاید می خواست از این راه خودش را مطرح کند. اما وقتی به انگشت هایت اعتماد می کنی و می زنی توی خط حساب و کتاب، می بینی که او خیلی هم به فکر این نبوده که خودش را توی زبان ها بیندازد. اگر این گونه بود، یک تفنگ ششلول توی خانه اش نگه نمی داشت که جلوی علاقمندانش ( البته به نظر سالینجر: مزاحمانش ) بگیرد. یعنی بر خلاف یکی از منتقدان وطنی، که فکر می کند سالینجر خودش را توی خانه اش حبس کرده تا توجه همه را به خودش جلب کند، او واقعا می خواسته خودش را گم و گور کند. آدم واقعا باید بیمار باشد که خودش را توی خانه اش حبس کند، آن هم به مدت 43 سال ، جلوی علاقمندانش اسلحه بکشد تا همه بهش توجه کنند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سالینجر چند بار ازدواج کرده بود، عاشق چندین زن شده بود و چندین بار هم شکست عشقی خورده بود. مثلا می گویند که او عاشق انا اونیل ( دختر اوژن اونیل که نمایشنامه معروفی بود ) شده بود، اما این دختر ترجیح داده بود تا با چارلی چاپلین ازدواج کند که 36 سال ازش بزرگ تر بود. می گویند به همین دلیل، نویسنده محبوب ما از سینما بدش می آمده است. می گویند به همین دلیل بوده که او هم با دختری ازدواج کرد که 24 سال ازش بزرگ تر بود. نکته جالب تری که در این مورد مطرح می کنند، ربط دادن ماجراهای عاشقانه نویسنده و انزوای اوست. می گویند که سالینجر خودش را توی خانه اش حبس کرده بود، چون دوست نداشت که ماجراهای مخفی اش را کسی بخواند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; این نظر، به نظر شما با عقل جور در می آید؟ اگر کسی دوست داشته باشد، ماجراهای عاشقانه داشته باشد، به سوی علاقمندان اش اسلحه می گیرد؟ اما بعضی ها، از یک طرف دیگر ماجرا را می بینند. می گویند که سالینجر بعد از آنکه با کتاب هایی مثل "ناطور دشت" و "فرانی و زویی" معروف شد، باز هم می نوشت، اما دیگر نتوانست کتاب هایش را منتشر کند، چون دیگر نوشته هایش چنگی به دل نمی زدند و حرف تازه ای برای گفتن نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; می گویند شاید نویسنده آن قدر وسواس پیدا کرده بود، که دیگر نمی توانست نوشته هایش را چاپ کند. دلیل این حرفشان هم این است که سالینجر، خیلی از داستان هایی را قبلا چاپ کرده بود کنار گذاشت. حتی منتقدی با بی رحمی تمام نوشت که اگر مساله حق التحریر و این ها نبود، سالینجر حتی اجازه نمی داد که رمان هایش چاپ شود. یعنی چون کتاب "ناطور دشت" سالی چهارصدهزار نسخه می فروخت، و پولش می رفت توی جیب آقای نویسنده، او نمی توانست از چاپشان جلوگیری کند. یعنی سالینجر، نان به نرخ روز بوده است. به نظر شما اگر نویسنده ای فقط به پول فکر کند، بهتر است سالی دو رمان بنویسید یا این که کلا نوشتن را بگذارد کنار؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;همه این شایعات سبب شد تا خیلی از دوستداران سالینجر، منتظر بمانند تا او بمیرد. احتمالا این دوستداران با خودشان فکر می کنند که دست نوشته های نویسنده محبوب شان عاقبت به دست چاپ سپرده می شود. اما با آن که حدود یک هفته از مرگ این نویسنده می گذرد، هنوز خبری از دست نوشته هایش نیست. اما هرچند که دوست نداشتیم نویسنده محبوب ما، حتی با آنکه خودش را در انظار عمومی ظاهر نمی کرد برود، اما شاید مرگ او خیلی از راز ها را فاش کند. احتمالا از همین امروز، خیلی ها در مورد جروم دیوید سالیجر خاطره خواهند نوشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;احتمالا خیلی ها ادعا می کنند که این نویسنده آنها را دوست داشته است. شاید آب آن قدر گل آلود شود که یکی دستخط نویسده را جعل کند( هر چند که او به شیوه دو انگشتی تایپ می کرد)، و ما شاهد کتابی تازه از سالینجر باشیم. باید منتظر بود و دید که بعد از مرگ سالینجر، چه اتفاق هایی منتظر اوست. نویسنده ای که سال ها مردم می خواستند او را ببینید، حتما رازهای افشا نشده ای دارد که می تواند جدابیت زیادی داشته باشد، حتی اگر یکی از مترجم هایش گفته باشد:" سالینجر در سال 1965 مرد، به فکر زنده ها باشید." &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-27909981707435135?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2010/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-7386207870328225308</guid><pubDate>Wed, 03 Feb 2010 07:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-02-02T23:12:55.802-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>برخی ... جسارتا نویسنده هستند</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"شجریان، مخملباف، روانشناسی، صدای سوخته و خیلی چیزهای دیگر " در گفتگو با سعید عباس پور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر آدمی، یک اتفاق بزرگ است. یعنی هر بار که آدم تازه ای را کشف می کنی، حس می کنی که به دنیای تازه ای رسیده ای، مخصوصا اگر این آدم تازه، یک نویسنده باشد، مخصوصا اگر این نویسنده موسیقی بداند و دکتر روانکاو باشد. مخصوصا اگر این آدم، سعید عباس پور باشد. چندبار او با تلفنی صحبت کرده بودم و در یکی دو جلسه ادبی هم دیده بودمش، اما این بار کشفش کردم. او نه تنها نویسنده ای که داستانش شما را با خود می برد به سرزمین های دور، که بسیار خوش صحبت است. هر چقدر که بینایی اش کم است، اما انگار تا ته وجودت را می بیند. هر چند که بچه هایش هم سن ما هستند، اما خیلی خوب لباس می پوشد و اگر چشم هایت را ببندی، حس می کنی یکی از همسن و سالهای خودمان کنارمان نشسته است. او چند جایزه معتبر ادبی برده است، اما اصلا به روی خودش هم نمی آورد. خیلی راحت حرف می زند و می خندد. این شما و این سعید عباس پور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما در کتاب "صداهای سوخته" در مورد نسلی نوشته اید که کمی از نظر سنی به شما دورند. یعنی در مورد دختری جوان و مشکلات او نوشته اید. چطور شد در مورد این نسل نوشتید؟ چرا؟ برای این که برای این نسل بنویسد، چه کردید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من حدود بیست سال است که با این نسل مرتبطم، چه به عنوان کسی که داستان می نویسد و چه به عنوان یک دکتر روانپزشک. به طور کلی، ارتباطم هیچ وقت با آدم ها قطع نشده است. من با آدم های زیادی حرف می زنم که بیشترشان را خانم ها تشکیل می دهند، چون خانم ها خیلی بیشتر از آقایان سوال های هویتی دارند. تقریبا همه در همه جای دنیا همین جور است. خانم ها از طرف دیگر، صمیمیت بیشتری در بیان این چیزها دارند. یکی از دلایل این مساله این است که معمولا خانم ها توانایی بیان بیشتری دارند. من با این نکته موافق نیستم که خانم ها وراجند. پرگویی، با این مساله که آدم بتواند خیلی خوب خودش را بیان کند، فرق می کند. خانم ها این توانایی را بیشتر دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دوست دارند خودشان را بیان کنند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. یک پژوهش در این مورد انجام شده که خیلی جالب است. اگر شما دو صندلی به دو پسر و دو دختر بدهید، آنها رفتار متفاوتی با آن دارند. پسرها، صندلی را جلوی پنجره می گذارند و به بیرون نگاه می کنند، اما دخترها دو صندلی را روبروی هم می گذارند و شروع می کنند به حرف زدن با هم. این مساله خیلی مهمی است. به همین علت من "شیرین" و "لیلی" را به عنوان شخصیت اصلی داستانم انتخاب کردم، چون آنها خودشان را بهتر بیان می کنند و داستان هم به همین چیزها احتیاج دارد. از طرف دیگر من دو تا دختر دارم که به این نسل خیلی نزدیکند. پس من به دلیل شغلم، که روان پزشکی است، به دلیل نویسندگی و به علت این پدر دو دخترم، این نسل را خوب می شناسم. من نمی توانستم که از این فضا دور باشم.&lt;br /&gt;اما این که چطور شد ، چرا و چگونه در این مورد نوشتم، نمی توانم جواب خیلی سرراستی بدهم. من با برنامه شروع به نوشتن نمی کنم. یعنی این گونه نیست که دیالوگی را یادداشت کنم، به نقشه مراجعه کنم، سن شخصیت ها را تعیین کنم و طرح داستانی را مشخص کنم. معمولا داستان من را غافلگیر می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یعنی توی ذهنتان هم چیزی نیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه. اصلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یعنی توی ذهنتان هم رویش فکر نمی کنید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه. گاهی به این مساله حسرت می خورم. بعضی از دوستانم گاهی چند ماه روی داستانی به طور ذهنی کار می کنند و بعد آن را روی کاغذ می آورند. من اگر همین الان که پیش شما هستم، یک حس داستانی سراغم بیاید، باید آن را بنویسم، چون اگر زمان از دست برود و من نتوانم بنویسم، دیگر نمی توانم. معمولا داستان های من با یک حس شروع می شود. یا با یک تصویر. مثلا گاهی صدای پریدن یک پرنده را می شنوم و حتی نمی دانم که کلاغ است یا چکاوک، گنجشک است یا شاهین. حتی گاهی سایه بال زدن را در خیال می بینم. همین می تواند شروع یک داستان باشد. ممکن است داستانی بنویسم که صدای بال زدن در آن باشد، اما قطعا این حس و حال را نخواهد داشت. در نتیجه من در "صدای سوخته"، و نه در کارهای دیگرم به این مسایل فکر نکرده ام. فکر نکرده شروع به نوشتن می کنم. هنوز نمی دانم این مساله مزیت است یا نه. این ویژگی سعید عباس پور است. اما وقتی داستان جلو می رود، چیزهایی را که قبلا داشته ام به من کمک می کند. خاطرات، شخصیت هایی که می شناسم، چیزهایی که بلدم و ... مثلا داستان " نم ، نسیم و نارج" از یک صدا شروع شد. یعنی یک بار که من تلفنی صحبت می کردم، مسحور یک صدا شدم و احساس کردم که چیزی در درون من شکوفا شد یا ترکید. حس کردم چیزی درونم شروع به چنگ زدن کرده و باید آن را بنویسم. بعد که شروع به نوشتن کردم، دیدم علاوه بر آن صدا و رابطه ای که با آن صدا برقرار کرده بودم، ماجرایی را که پانزده سال قبل برایم اتفاق افتاده بود، به یادم آمد. نوازنده نازنینی با یک خانم ازدواج می کند و بعد جدا می شوند. از آن نوازنده می پرسند که به چه دلیل جدا شده. می گوید قبل از این که ما ازدواج کنیم، وقتی من شروع به ساز زدن می کردم، دست او ستون چانه اش می شد و به ساز زدن من زل می زد. اما وقتی ازدواج کردیم، وقتی شروع به ساز زدن می کردم، گوش هایش را می گرفت. من نمی خواهم قضاوت کنم که رابطه آن دو آدم چی بوده، چون نه این کار را بلدم و نه در صلاحیت من است. مثلا اگر روایت را از زبان همسرش می شنیدم، او چی می گفت. ولی همین صحنه دست به چانه و شقیقه رفتن، یکدفعه وارد داستان شد. توی کتاب "صداهای سوخته" هم این اتفاق افتاد. مثلا عشق داریوش رفیعی و زهره. من خیلی کوچک بودم که این داستان را از رادیو شنیدم. من همیشه اسیر سحر صدا بودم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مثل جویس که اسیر بوها بود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دورد بر شما. این صداها همیشه برای من خیلی مهم بود. صدای داریوش رفیعی. البته این نکته به این دلیل نیست که من کم بینا هستم، نه. حتی آن روزها که بینایی ام خیلی بیشتر از الان هم بود، اسیر صداها بودم. دو سه صدا بوده که تاثیر خیلی ویرانگری بر من داشته است ( البته ویرانگر به معنی مثبت کلمه ) . یکی صدای استاد شجریان است. یکی داریوش رفیعی است. در مورد بچه هایم هم همین طورم. و در مورد دوستانم... اما بعضی از صداها جنبه اسطوره ای پیدا می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نگفتید که چطور از این نسل به شناخت دقیقی رسیدید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من کلا آدم فضولی هستم. آدم کنجکاوی هستم. همین الان که خدمت شمایم، یکی از دوستان شما یک لحن تعجبی را به کار برد که برایم خیلی جالب بود. یک لحظه با خودم گفتم که این صدا چقدر خوب تعجب کرد. بشریت خیلی شانس آورده که من چشمایم خوب نمی بیند، چون خیلی از چشم هایم استفاده می کردم. به هر حال من بدشانسی آوردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اتفاق بشریت بدشانسی آورده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله... من حدود بیست سال است که پای سفره صحبت دخترها و پسرهای جوانم. هیچ وقت به مراجعه کنندگان و دوستانم به عنوان طعمه و ابزار داستانی نگاه نکرده ام. ولی این باعث شد که من همیشه به شکلی برش زده، وارد هستی آدم ها شوم. من هیچ مراجعه کننده ای که دقیقا شبیه "شیرین"( یکی از شخصیت های "صدای سوخته) باشد، نداشته ام. البته اگر علاقمند باشید به شما می گویم که کدامشان کمی واقعی تر و کدامشان ساختگی تر است. من قسمت هایی از آدم های ومختلف را برداشته ام و قصه ام را نوشته ام. من همیشه با آدم های مختلفی حرف می زنم، اما هیچ دستوری در کار نیست. مثل دکتر اورتوپتد یا شکسته بند، به او نمی گویم که فلان کار را حتما انجام دهد. به نظرم نه در کار هنرمند و نه یک دکتر روانکار، نباید دستور در کار باشد. ما روبروی هم می نشینیم و با هم حرف می زنیم، همان طور که الان در مقابل سجاد صاحبان زند نشسته ام و حرف می زنم. درست است که این مصاحبه به کتاب من کمک می کند و من چهار تا دوست جدید پیدا می کنم، اما این مصاحبه دوستی من با سجاد صاحبان زند را هم چهار قدم به جلو می برد. این برای من مغتنم تر است. در جامعه بلازده ای مثل ایران که نویسنده ها خجالت می کشند بگویند که نویسنده اند، من نویسنده خوشبختی بودم که هر سه کتابم خوشبختانه چاپ شده و دوستان خبرنگار و مطبوعاتی، چه در دوره طلایی مطبوعات و در دوره حاضر واقعا به من لطف داشتند. این ها در شرایطی برای من اتفاق افتاده اند که بعضی از نویسنده های ما می گویند که کارمند بانکند و گاهی اوقات جسارتا داستان می نویسند، یعنی حتی به پدر و مادرشان هم نمی توانند بگویند که داستان نویسند.  بیشترین چیزی که در زندگی برای من مهم است، تامل با آدم هاست. من اگر با قصاب ها یا استادهای دانشگاه بیشتر تامل داشتم، حتما در مورد انها می نوشتم. چون تامل من با این نسل بیشتر بوده، در مورد آنها نوشته ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما پدر سختگیری توی داستانتان دارید. خودتان تا چه سختگیرید؟ البته به شما نمی آید سختگیر باشید...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من خیلی با بچه هایم رفیق ام. ممکن است گاهی عصبانی شوم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حالا این پدر چقدر شبیه شماست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اصلا. اما واقعی هست. کسی را می شناختم که این جوری بود. سال قبل او درگذشت. البته من همه کارهای او را ننوشته ام، من کارهای او را خیلی کم کرده ام تا باورپذیر شود. او خیلی سختگیرتر بود. اصلا بیمار روانی بود. البته روانکاو داستان، کمی به من شبیه است، گرچه آخر داستان خیلی حرصم را درآورد. در پایان داستان، "شیرین" می پرد، اما او در اتاقش نشسته و به صداهای مختلف گوش می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای عباس پور، شما به صدا اشاره کردید. می دانم که موسیقی هم کار می کنید... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از کجا می دانید؟ تقلب کرده اید ها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و حتی در ساختن موسیقی فیلم "شب های زاینده رود" محسن مخملباف هم مشارکت داشته اید. چطور بود ماجرا؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من باید مسلح تر می آمدم... قبول نیست...من در فیلم "شب های زاینده رود"، یک قطعه آوازی خواندم. من در آن فیلم در مورد دیالوگ های فیلم با او گفتگو می کردم. یک شب او حدود ساعت 12 شب به خانه ما آمد و ما هم اتفاقا آن شب با دوستانمان، ساز و آواز و شعر می خواندیم. چند روز بعد دستیار او آمد و گفت:" محسن سر کوچه کارت داره." من با یک لباس خیلی معمولی رفتم. اما من دیدم که نه... انگار نوعی آدم رباعی در کار است. رفتیم زیر پل خواجو. من هم می لرزیدم. آدم مسلط به موسیقی باید عامیانه بخواند." گفتم :" ببین... فرصتی، وقتی...". گفت:" هیچی." نشستیم آنجا و یک قطعه به نام "پرده دری دهکردی" را خواندیم. این را من از آقای اسدپور یاد گرفته بودم که خواننده خوبی است. آن را خواندم. فردا هم رفتم استودیو آن را دوباره خواندم. ولی آن چیزی را که روی فیلم گذاشته بودند، همانی بود که توی ماشین ضبط شده بود. باز جامعه موسیقی ما شانس آورد که این فیلم پخش نشد. من سالهای زیادی روی ردیف های آوازی کار کرده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به نظر شما آواز خواندن و نوشتن چه کمکی به هم می کنند؟ اصلا ارتباطی با هم دارند؟ یا مثل هووی همدیگرند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خیلی برای خودن متاسفم که تا حالا به این سوال فکر نکرده ام. هر چه الان می گویم، آن است که همین حالا به ذهنم می آید. کاش به این سوال فکر می کردم. یکی از خوبی های کار این است که وقتی من می نویسم، انگار زمزمه ای را از داخلم می شنوم. یکی دیگر این به حیطه زندگی موسیقی دان نزدیک شده ام، مخصوصا در کتاب " نم ، نسیم و نارج". هر دوی این هنرها به هم کمک می کنند. یک آواز هم اگر خوب اجرا شود، مثل "بیداد" استاد شجریان، یک داستان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حالا چطور شد که کتاب را به استاد شجریان تقدیم کردید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من هر وقت که در زندگی شخصی ام، جای کم آورده ام، صدای او به کمک کرده است. هر وقت من خیلی "دپرس" بوده ام، وقتی که مادرم را از دست دادم، صدای او کمک کننده بود. یا در آخرین مورد، وقتی دیشب به دلیل یک حمله عجیب چشمی، در بیمارستان بودم و درد خیلی زیادی داشتم، مسکن جواب نمی داد. نگران بودم که همین مقدار بینایی ام را از دست بدهم، واقعا در آن شرایط تنها چیزی که به من آرامش می داد، صدای شجریان بود. از نظر شخصی من باید این کار را می کردم. اما از نظر تاریخی، من حس می کنم که استاد شجریان، روایتگر عاطفی پنجاه سال اخیر است. می شود این را در یک مقاله کاملا نشان داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نشده که بخواهید در مورد او چیزی بنویسید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چند بار سراغش رفتم، اما به دلیل اسارت عاطفی نتوانستم چیزی خوبی بنویسم. مطلب خیلی عاطفی شد. علاوه بر من، بچه های من هم به صدای او علاقمندند. دور و بر ما هم ایشان خیلی حضور دارد. اگر شما یک شب ساعت 2 شب یواشکی وارد خانه ما شوید، حتما صدای شجریان را خواهید شنید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باور کنید که من دزد نیستم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;البته اگر دزد بودید، امینت تان از خبرنگاری بیشتر بود. اگر شما وارد خانه ما شوید، ما سه اتاق داریم که از هر کدام ، صدای یکی از شجریان ها( اخیرا همایون شجریان هم اضافه شده ) ، به گوش تان خواهد خورد. البته موسیقی های دیگر هم گوش می کنیم، اما سمفونی شجریان ها، تا صبح در خانه ما حکمفرماست. دختران من تا حالا خیلی کم از من چیزی خواسته اند، اما دلشان می خواهد استاد را ببینند. اما من هیچ ارتباط شخصی ای با ایشان ندارم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-7386207870328225308?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2010/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-6281993672915215449</guid><pubDate>Wed, 27 Jan 2010 11:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-27T03:50:11.333-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>دیدار با علی اصغر بهرامی، همان مترجمی که کورت وونه گات را به ما معرفی کرد</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مترجم کله و معلق نمی زند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی اصغر بهرامی، نقطه کور زندگی روزنامه نگاری من بود. سالهای ترجمه هایش را می خواندم و لذت می بردم، اما هیچ وقت فرصت نشد که ببینمش. نمی دانم چرا، شاید حس می کردم که تهران زندگی نمی کند و حتی ایران نیست. وقتی فهمیدم خانه اش تقریبا جایی قرار دارد که بارها از جلوی آن رد می شده ام، مثل آدم هایی شدم که بعد از سال ها، متوجه اصالت فرهنگی شان می شوند. این بود که از استاد، تقاضای ملاقات کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدت زیادی صدای بوق های ممتد را شنیدم که بهرامی گوشی را برداشت. انگار دوست نداشت گوشی را بردارد. اما به هر حال گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم. انگار چیزی نمی شنید. از علاقه ام به ترجمه هایش گفتم. انگار نمی شنید. گفتم می خواهم ببینمش. این بار انگار صدایم را شنید. گفت که نمی تواند. نگفت که نمی خواهد. این بود که اصرار کردم. پذیرفت که دقایقی کوتاه به خانه اش بروم. و من هم فرصت را از دست ندادم. نباید فرصت ها را از دست داد. کلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دانستم که استاد بیماری قلبی دارد. می دانستم که بیماری قند دارد و به همین علت باید صبح ها به دیدارش بروم. من هم اینگونه کرد.&lt;br /&gt;خانه ای تقریبا قدیمی، با پیرمردی که تقریبا حوصله هیچ چیزی نداشت، منتظر من بود. وقتی کلید در آهنی که چرخید، اضطراب عجیبی درونم پیچید. بهرامی بدون هیچ گونه تکلفی روبرویم ایستاد. گوشه ای از خانه نشستم، همان جایی میز پذیرای جلو من، کمتر شباهتی به یک مسز ناهارخوری داشت. میز تقریبا هیچ جای خالی ای نداشت. لبریز از کتاب بود، به فارسی، انگلیسی و آلمانی. معلوم بود که بهرامی آنها را به دقت خوانده است، البته نه دقیقا همه را ، چون یکی دو تایشان نیمه کاره مانده بود. شاید استاد در حال خواندن این کتاب ها باشد و شاید کتاب ها به اندازه کافی جذاب نبودند. همه چیز به زودی مشخص می شود.&lt;br /&gt;سرفه های بهرامی تمام نشدنی هستند. یک جای خاک سیگار گذاشته جلویش که تنها یکی دو ته سیگار در ان است. سیگاری خاموش هم دستش است. می گوید حوصله این لعنتی را ندارد و نمی خواهد بکشد. حالا هم سیگار خاموش را دست گرفته، فقط از روی عادت و نمی خواهد بکشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین جملات یخ سکوت را می شکند. همین طور که به ریش پرفسوری بهرامی نگاه می کنم، به یاد سبیل کورت وونه گات می افتم. چرا؟ دلیل خاصی ندارد جز آنکه بهرامی این نویسنده را به ما معرفی کرده است. البته فقط همین دلیل نیست. هر دوی این آدم ها، طنز خاصی را مورد استفاده قرار می دهند. هر چند که بهرامی زیاد ( زیاد که نه، اصلا ) سر حال نیست، اما باز هم از جملاتی استفاده می کند که تویشان طنزی خاص وجود دارد. می پرسم که چرا این همه حضوری کم رنگ در مطبوعات دارد و چرا مصاحبه های کمی از او منتشر شده. به هیچ وجه هیجان زده یا ناراحت نمی شود. می گوید:" من می نویسم و حضور دارم. مهم نیست که توی مطبوعات باشم. این همه حرف الکی زده ام کافی نیست؟ دیگر باید کله و معلق بزنم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار که حرف بدی زده باشم، خودم را جمع می کنم. برای بهرامی ( دست کم در این شرایط )، مهم نیست که کسی از دستش ناراحت شود. انگار نیازی ندارد که خوبی های خودش را اثبات کند. به کتاب های روی میز نگاهی می کنم. دوباره. چند باره. خیلی سخت است با آدمی که نمی تواند ( یا نمی خواهد ) حرف بزنی. یکی از کتاب هایی که روز میز است، رمانی از لئونارد کوهن است. همان کسی که حتما صدایش را شنیده اید. همان خواننده ای که با صدای بم اش می خواند :" dance me". شنیده بود که کوهن، رمان هم نوشته. اما کتابش را ندیده بود. کاغذی وسط کتاب قرار داشت. که یعنی کتاب تا نصفه خوانده شده است. پرسیدم که آیا می خواهد آن را ترجمه کند.&lt;br /&gt;دوباره پرسیدم که می خواهد رمان لئونارد کوهن را ترجمه کند. این بار انگار متوجه سوالم شد. گفت که دیگر حوصله ترجمه کردن ندارد. نگفت که از کتاب خوشش می آید یا نه. فقط گفت که حوصله ترجمه کردن ندارد. شاید هم حق با بهرامی باشد. او متولد 1319 است با بیماری هایی که دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف را می کشانم به اینکه چطور با کورت وونه گات آشنا شده. بهرامی که روزگاری می خواست روزنامه نگار شود، می گوید: سال 63 یکی از آشنایان گفت ناشری را در تهران می‌شناسد که دنبال کسانی مثل من می‌گردد که خودشان برای ترجمه، کتاب پیشنهاد کنند. من هم با همین « سلاخ‌خانه شماره پنج » و چند کتاب دیگر آمدم تهران و قرار شد به روال کار آن‌ها فصل اول کتاب را ترجمه کنم و با متن انگلیسی آن برایش بفرستم تا ترتیب قرارداد و باقی قضایا را بدهند. برگشتم شیراز و ترجمه فصل اول و متن انگلیسی را برایشان فرستادم اما حتا جواب نامه مرا هم ندادند. اما من ترجمه کتاب را ترجمه کردم و تا سال 68 هفت جلد کتاب ترجمه کردم که یکی از آن‌ها ــ «اساطیر خاورمیانه» اثر هوک ــ را انتشارات روشنگران در سال 69 منتشر کرد. (همان سال جزیی سکته‌ای هم کردم). سال 70 آمدم تهران برای چاپ کتاب‌ها. «سلاخ‌خانه شماره پنج » بین سه ناشر دست به دست شد که یکی از آن‌ها از ناشران بسیار معتبر است. ایشان کتاب را بی‌ارزش خواند و گفت که قابل چاپ نیست. آن هم کتابی كه چهاردهمین رمان بزرگ قرن شناخته شده است. سرانجام هم انتشارات روشنگران به اعتبار خودم و به خاطر آشنایی با من این کتاب را حاضر شد چاپ کند. چاپ اول آن درست به بازار نیامد و در عمل کتاب حرام شد. بگذریم که نه نویسنده را کسی می‌شناخت و نه مترجم آن را. فقط چند تن از اهالی کتاب گوشه و کنار از آن تعریف کردند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجموعه مقالاتی درباره زندگی و آثار تی. اس. الیوت، "سلاخ‌خانه شماره پنچ"،" گهواره گربه"،  "شب مادر" و " گالاپاگوس" کورت وونه گات، "برج"، " امپراتوری خورشید" و «منطقه مصیبت‌زده" جی. جی. بالارد فقط بخشی از ترجمه های بهرامی هستند، مترجی که اسمش می تواند نشان دهنده ترجمه خوبی باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-6281993672915215449?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-6617459244908794283</guid><pubDate>Mon, 18 Jan 2010 16:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-18T08:10:48.915-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>انديشه</category><title>فروغ ، تختي و سهراب هايي كه تكرار مي شوند</title><description>&lt;div align="justify"&gt;فروغ و تختی، سرنوشت ملت ما هستند، جوانانی که همچون سهراب، در اوج جوانی مطرح شدند و برای آنکه در اوج بمانند، در اوج مردند. فروغ 32 سال داشت و تختی 36 سال. و همان طور که سهراب، برای سهراب شدن اش، بهانه نمی خواست، فروغ و تختی هم نیازمند بهانه نبودند. اصلا مهم نبود که یکی کشتی بگیرد و دیگری، شعر بگوید و فیلم بسازد. مهم آن بود که این سهراب ها، باید متولد می شدند و رستم زمانه جان آنها را بی بهانه بگیرد. یکی متولد دی ماه بود و دیگری در دی ماه، رفت. اما چه تفاوت که مرگ و تولد، برای سهراب های زمان یکی است. یکی با تولد نامش را به ثبت رساند و آن دیگری با تولدی دیگر؛ با مرگ. و سهراب های زمانه ما، از جنسیت فراتر رفته بودند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فروغ و تختی، بی نقص نبودند. انسان بودند با همه خاصیت های انسانی. و درست به همین دلیل است که شایعات زیادی در موردشان مطرح شد. نه تختی آن پهلوانی بود که همیشه پیروز میدان باشد و نه همه شعرهای فروغ، شاهکارهایی بی نقص است. زندگی خانوادگی شان به سامان نبود، هر چند که پهلوان تا پایان عمر کوتاهش با همسرش زیست و فروغ در ابتدای جوانی اش، از همسرش جدا شد، همگان اما می دانند که زندگی شان به سامان نبود. کامیار و بابک هم جا پای پدر و مادرشان نگذاستند. کامیار سایه ای شد میان سایه و دنیای شاعرانه مادر را پی نگرفت و بابک، از پدر تنها صورتی مردانه به ارث برد و دستانی که تنها برای نوشتن روی کاغذ به حرکت درآمدند. او نیمه نویسنده پدر را ادامه داد، که گر چه هرگز چیزی ننوشته بود، اما همیشه نامش را میان فرهیختگان این دیار می آوردند. و اگر نبود جامعه مرد سالار ما، شاید نام فروغ را هم در میان پهلوانان می آوردند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فروغ فیلسماز نبود. اگر به تبریز رفت تا جذامیان را جلوی دوربین ببرد، به شعر فکر می کرد. او از انسان نوشت که چگونه می تواند گرگ انسان باشد. مردمانی که جلوی دوربین فروغ رفتند، به غمشان دلخوش بودند. به مرگ خود آگاهان بودند. همچنان که ساکنان بوئین زهرا، شادی شان دیدن پهلوان بود که به دیدارشان رفته بود. تختی در آخرین نبردهایش، پیروز میدان نبود، اما زلزله های بوئین زهرا را همین بس که پهلوان کنارشان باشد، پهلوانی که جانش را فدای مردمش می کرد نه چیزهای زودگذری که به سرعت تمام شدند. او مدالش را به شاه تقدیم نکرد، همچنان که فروغ بودن در کنار مرد کارگر را، به روشنفکر ماب های پایتخت ترجیح می داد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سهراب های قرن بیستم ایران، شاهزادگانی در ناز و نعمت نبودند که از سر سیری، دلشان هوای حادثه کند. تختی در خانی آباد به دنیا آمد از پدری که خوار و بار می فروخت و فروغ، در امیریه از پدری ارتشی. هر دوی آنها با این همه، در بند سنت های دست و پا بند نبودند. شخصیت های مستقل بودند که انگار برای تنهایی و جوان مرگ شدن، به دنیا آمده بودند. اگر فروغ با پسرخاله مادرش ازدواج کرد تا بتواند در سایه شوهر نویسنده اش، حافظ زن معاصر باشد، تختی با زنی ازدواج کرد که می خواست او را به بخش مدرن جامعه مرتیط کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;می گویند که تختی خودکشی کرد. شاید هم کرده باشد. به گفته نیچه، مرد جنگی در زمان صلح، به جان خودش می افتد. می گویند که دلیل مرگش، مشکلاتی بود که با زنش داشت. می گویند که نمی توانست باخت های روزهای آخر عمرش را تحمل کند. شاید همه این ها باشد. شاید هم نه. ذهن اسطوره پرداز ایرانی، پای ساواک را به میان می آورد. تختی را کشتند. شاید آری. شاید هم نه. مهم آن نیست که سم ساواک در غذای پهلوان بوده باشد. مهم ان بود که جامعه ایرانی، این دست خود را در خلوت پهلوان فرو برد و او سهراب وار، در او جوانی ، برای همیشه جوان ماند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مرگ فروغ از این هم عجیب تر بود. کسی شایعه خودکشی را در مورد او مطرح نکرد. کسی از ساواک و ماجراهای سیاسی حرفی نزد. کسی نگفت که دوری او از تنها فرزندش، با او چه کرد. کسی از گلایه های مدام او از جمع مثلا روشنفکر ایران ننوشت. این بار توطئه سکوت ، عامل اصلی بود. فروغ، ماشین اش را به یک درخت کوبیده بود. چرا؟ انگار شب نخوابی ها، بی تابی ها یا چیزی از جنس دلتنگی، مرگش را پیش رویش گذاشت. جامعه سهراب کش ما، با فروغ چنان کرد که کامیارش، او را قولی بی شاخ و دم می دید. اگر همه چیزها همان طور باشد که در تاریخ ثبت می شود، دست سهراب کش، این بار پیراهن تنهایی به تن کرده بود. فروغ خود را فرونکاست، او ادامه یافت.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نه فروغ در خانه مرد و نه تختی. یکی در هتل و دیگری در ماشین. با آنکه هر دوشان به سنتی ترین هنرهای ایرانی آراسته بودند، اما حدیث جاودانه شدن شان در جوانی، چندان سنتی نبود. تختی کشتی می گرفت که سنتی ترین ورزش ایرانی است و فروغ شعر، هنری که سالهاست در میان ماست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سهراب های روزگار، دو تن از بسیار سهراب های ایرانی، همه جانشان را بر دوش کشیدند تا ایرانی بیاموزد که انسان باشد. می تواند امید داشته باشد، گیرم به آغاز فصل سرد، گیرم به روزی که می تواند آغاز سود.&lt;br /&gt;سهراب های ما جوان ماندند تا جوانی راز این سرزمین باشد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-6617459244908794283?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-7358971490132744701</guid><pubDate>Mon, 04 Jan 2010 07:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-03T23:52:49.641-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هميشه اتفاق هاي غيرمنتظره را دوست داشته ام،‌ حتي اتفاق هاي غير منتظره بد هم برايم جالبند،‌ هر چند كه دوستشان ندارم. مثلا وقتي آسمان يكدفعه باراني مي شود، مثلا وقتي كه يكدفعه از خواب بيداري مي شوي و مي بيني به جاي رختخوابت،‌ جاي ديگري هستي، مثلا وقتي دوستي بعد از سالها تلفن مي كند بهت، مثلا وقتي بي خودي هديه مي گيري،‌ مثلا وقتي بي هوا بوسيده مي شوي، مثلا وقتي يك دفعه كوله پشتي ات را بر مي داري و مي روي سفر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دقيقا گاهي مثل مرداب مي شوم.هيچ حركتي نيست. ركود كامل. اگر يكي سنگي بيندازد درونم،‌ موج ها تا بي نهايت تكرار مي شود. مثلا كمتر پيش آمده به تنهايي بروم سينما. معمولا يكي از دوستانم، به زور مرا برده. تئاتر هم همين طور. البته نه اينكه دوست نداشته باشم بروم سينما، نه. اما زورم مي آيد. بايد سنگي باشد كه مردابم را به حركت وادارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهي كه خيلي زندگي ام تكراري مي شود، فكرهاي عجيب و غريب به سرم مي زند. مثلا توي روزهاي دانشجويي، كه گاهي حس تنهايي همه وجودم را مي گرفت و از تنهايي،‌ زانوهايم مور مور مي شد، دوست داشتم با يك ماشين تصادف كنم. نه براي مرگ، كه براي زندگي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتم با دختركي تصادف كنم و درست مثل فيلمها، به تصادف زندگي هر دوي ما تغيير كند. دوست داشتم اتفاق بيافتد. چيزي،‌كسي، زماني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتم زماني فرشته اي بيايد و با تكان بالهايش، گردابي درست كند كه تنهايي ام غرق شود. دوست داشتم كه فرشته ، عاشقانه به زمين خيره شود و به شيوه سكوت، حرف بزند، چرا كه به نظرم، هميشه در حرف زدن دروغي نهفته است. سكوت، نمي تواند دروغ بگويد. چشمها نمي توانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنيا مي تواند فرشته را تكان بدهد و فرشته مي تواند دنيا را تكان بدهد. من منتظر زلزله ام&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-7358971490132744701?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2010/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-9032809168489386196</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-22T05:27:37.320-07:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اندیشه</category><title>انديشه‌ها را بايد با نقد و تحليل‌شان خواند</title><description>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;strong&gt;گفتگو با مسعود پدرام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;يكي از معضلات كتاب‌هاي فلسفه سياسي در ايران آن است كه بسياري از اين كتاب‌ها، به طور مستقيم از زبان‌هاي ديگر به فارسي ترجمه مي‌شوند. اين نكته چند مساله بعدي را در پي دارد. در نخستين حالت، ترجمه صرف اين آثار، با توجه به تفاوت‌هاي فرهنگي ميان ما و كشورهاي مبدا ممكن است كه فهم آنها را برايمان دشوار كند. از سويي ديگر، ترجمه بد و فهم نادرست برخي مترجمان سبب مي‌شود تا ما شناخت درستي از اين انديشه‌ها نداشته باشيم. اما در دسته‌اي از آثار كه تعدادشان چندان قابل توجه نيست، برخي از پژوهشگران ابتدا به خواندن انديشه‌هاي فلسفي ديگر كشورها دست مي‌زنند و سپس آنها را به خواننده فارسي زبان انتقال مي‌دهند. در اين نوشته‌ها گاه نگاهي انتقادي نيز به آن آرا وجود دارد و اين سبب مي‌شود تا مخاطب در مقابل اين تئوري‌ها دست و پا بسته نباشد. مسعود سپهر نيز در كتاب "سپهر عمومي" كوشيده است تا چنين رويكردي داشته باشد. او در اين كتاب كه به تازگي منتشر شده، به انديشه‌هاي سياسي هابرماس و آرنت به همراه نقد و تحليل آن‌ها پرداخته است. گفتگويي كه در پي مي‌آيد، در اين مورد با اين نويسنده انجام شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چطور شد كه هابرماس و آرنت را به عنوان موضوع كتابتان برگزديد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پيام اصلي اين کتاب نشان دادن سياست اصيل از طريق تحليل مفهوم گفت‌وگو است. همواره در دهه‌ي 1360 و اوايل دهه‌ي 1370به اين مي‌انديشيدم که فعاليت سياسي امثال من و کساني که نمي‌خواهند از طريق دستيابي به مديريت دولتي، تغيير ايجاد کنند به چه معناست. من با بضاعت خودم، در مورد مسايل مربوط به عموم مردم و نحوه‌ عمل حکومت بحث و نقادي عقلاني مي‌کردم و راه حل را در تغيير حکومت‌ها نمي‌ديدم، و در ازاي فعاليت‌هايم هم متقبل هزينه‌هاي زيادي مي‌شدم و همچنان هم هستم. در عين حال به عنوان کسي که رشته‌اش علوم سياسي است مي‌دانستم که گوهر سياست قدرت است، و از خود مي‌پرسيدم آيا عمل من سياست‌ورزي است؟ سرانجام هنگامي که در دانشگاه جواهر لعل نهرو در هند، در سال 1374، رساله‌ي پيش‌دکتري خود را در مورد نظريه‌ي دموکراسي در انديشه‌هاي هابرماس به پايان مي‌بردم، اين پاسخ را يافتم. آن چه من مي‌کردم چيزي نبود جز فعاليت در سپهر عمومي، که از نظر هابرماس فعاليت سياسي اصيل محسوب مي‌شود. از نظر او در سپهر عمومي، که مي‌شود گفت مفهومي شبيه به آن چيزي است که جامعه‌ي مدني مي‌گويي، قدرتي ايجاد مي‌شود که مي‌تواند در سامانه‌ي سياسي، از جمله دولت تاثير بگذارد. بعدها فهميدم که هانا آرنت پيش از هابرماس اين معناي اصيل سياست و قدرت را در يونان باستان مي‌يابد، و به لحاظ نظري هم نشان مي‌دهد که با حضور در قلمرو عمومي و گفت‌وگو در مورد امر عمومي اين معنا از سياست که معنايي ارسطويي است تحقق مي‌يابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن بايد يادآوري کنم که که سپهر عمومي را من در مقالات پيشينم عرصه‌ي عمومي مي‌خواندم که ترجمه‌ي (public sphere) است. در کتاب نوشته‌ام که چگونه نام سپهر عمومي را برگزيدم، اما در آن زمان اطلاع نداشتم که اين نام را پيش‌تر، استاد بزرگوار، جناب فولادوند مطرح کرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به هر حال فيلسوفاني ديگر همچون گادامر نيز به اين مساله، يعني گفتگو، پرداخته‌اند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بله گادامر هم در مورد مکالمه صحبت‌هايي عميق دارد که گفته مي‌شود براي هابرماس الهام‌بخش بوده است، اما او مباحث خود را که در ساحت فلسفي طرح مي‌کند، در سطح يک نظريه در دستگاه فکري خود پرداخته نمي‌کند. در حالي که هابرماس تمامي بناي نظريه‌ي اجتماعي خود را بر پايه‌هاي گفت‌وگو و آن چه کنش تفاهمي مي‌نامد استوار مي‌کند، و تبعات اين نظريه‌پردازي در قلمرو نظريه‌ي سياسي، در مباحثي ثمربخش در مورد دموکراسي شورايي-گفت‌وگويي خود را نشان مي‌دهد. پيش از هابرماس و گادامر، اين آرنت است که بحثي پر اصالت را در فلسفه‌ي سياسي از طريق مفهوم‌سازي اصطلاح گفت‌وگو در قلمرو عمومي باز مي‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آيا شناخت نادرست ، كم و غير ريشه‌اي در اين انتخاب دخالت داشته است، چرا كه شما در مقدمه به شناخت كم ما از هانا آرنت،‌ اشاره كرده‌ايد، هر چند كه سه كتاب وي سالها قبل منتشر شده است.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;همان طور که گفتم افکندن نگاهي ديگر به سياست و اولويت قايل شدن براي گفت‌وگو انگيزه‌اي قوي ايجاد مي‌کرد که نظريات اين دو انديشمند را برجسته کنم. به علاوه، مهمترين کتاب آرنت که فلسفه‌ي سياسي اوست، يعني وضعيت انساني، در سال‌هاي گذشته چندان مورد توجه قرار نگرفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ما در نگاه هر دوي اين فيلسوف‌ها، شاهد نگاهي انتقادي به فضاي مدرنيته هستيم. اين مساله تا چه اندازه در انتخاب اين دو موثر بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من در زمره‌ي نسل تربيت يافته در مکتب شريعتي هستم و با وجود نقدهايي که در جهت بازسازي شريعتي به انديشه‌هاي او دارم، همچنان خودآگاهم که تحت تاثير او قرار داشته‌ام. يکي از ويژگي‌هاي ديدگاه شريعتي که به نسل ما منتقل شد، نگاه انتقادي به مدرنيته، درعين درآميختن و همسو شدن با مدرنيته است. نظريه‌ انتقادي هابرماس، و نگاه انتقادي آرنت نيز، بسياري از مباني مدرنيته را مورد چالش قرار مي‌دهد، اما هردو، در آخرين تحليل نظريه‌اي پيش مي‌گذارند که نه در نفي مدرنيته، بلکه به صورتي اثباتي در جهت اصلاح و تصحيح مسير آن است. آرنت از افول سياست اصيل و امکان بازيابي آن مي‌گويد و هابرماس در نظريه‌اي کلان، از انحراف، يا ناتمامي مدرنيته مي‌گويد که بايد تصحيح شود يا به انجام برسد، و نيز از افول سپهر عمومي بورژوايي و مدرن مي‌گويد که مي‌توان احياي آن را در جنبش‌هاي اجتماعي جديد ديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آيا نمي‌شد از نظرات چهره‌هايي از ساير علوم، مثل باختين كه در عرصه نقد ادبي، كارهايي را در عرصه "گفتگو" انجام داده، بهره گرفت؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;البته که مي‌شد. اما به دو دليل اين کار انجام نگرفت. شايد اگر دليل اول را بگويم نيازي به گفتن دومي نباشد. اول آن که در مورد باختين مطالعه‌ي زيادي ندارم. دوم آن که همان طور که گفتيد مباحث باختين بيشتر در قلمرو نقد ادبي و زبان مطرح مي‌شود، و تصور نمي‌کنم با طرح نظريات باختين يا گادامر مي‌توانستم چيزي را به آن چه از سياست و نقش گفت‌وگو در ايجاد قدرت در سر داشتم اضافه کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كتاب شكل و شمايلي آكادميك دارد و برخي از سرفصل‌ها را در مورد اين دو نفر رعايت كرده است. كمي در مورد شكل‌گيري كتاب بگوييد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;البته خودم از کيفيت و ماهيت آکادميک اين کتاب راضي نيستم. به عنوان يک پژوهشگر آزاد و مستقل در درجه‌ي اول بايد با غول بي‌شاخ و دم زيستن و بقا دست و پنجه نرم کنم و پس از آن با بسياري مسايل بازدارنده‌ي ديگر که گريبان اغلب نويسنده‌هاي مستقل را مي‌گيرد. با اين حال تلاش خود را کردم تا آن جا که ممکن است سويه‌ي آکادميک اين کتاب حفظ شود. به هر يک از اين دو انديشمند بخش کوچکي را براي توضيح زندگي فکري آنان اختصاص دادم و پس از آن به محتواي انديشه‌ي آنان، تا آنجا که به مفهوم سپهر عمومي و سياست مربوط مي‌شود پرداختم. از نيمه‌ي دوم سال‌هاي 1374، با دوستان و همفکران و بسياري ديگر از افراد اهل انديشه و سياست‌ورزي در مورد مفهوم سپهر عمومي و جايگاه آن در ايران صحبت کردم، اما به نظرم مي‌رسيد که سنگيني نگاه‌هاي سنتي، مبني بر اين که سياست يعني تشکيل گروه و حزب، و تلاش براي تسخير دولت، مانع بزرگي بود براي آن که حرف‌هايم شنيده شود. خلاصه کسي زير بار اين حرف‌ها نمي‌روفت و در بهترين حالت گفته مي‌شد که اين حرف‌ها به درد جوامع غربي مي‌خورد، و البته اکنون هم آن گونه که بايد به اين مفهوم از سياست توجه نمي‌شود. سرانجام دوست ژرف‌انديش و فرهيخته‌ام، آقاي حميد احراري، با پشتيباني از تاسيس موسسه‌ي مطالعات بنيادين پويه و مديريت آن مرا تشويق کرد اين مطالب را بنويسم، و بنده هم چون نابينايي که از خداوند دو چشم بينا مي‌خواست اين کار را به انجام رساندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يكي از نكات جالب كتاب آن است كه شما به روايت صرف آراي اين دو انديشمند نپرداخته و آنها را به نوعي نقد نيز كرده‌ايد. به نظر مي‌رسد كه اين نكته به فهم بيشتر افكار آنها كمك مي‌كند. با اين نكته موافيقيد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بايد موافق باشم که اين کار را کرده‌ام. بي‌شک انديشه‌ها همراه بانقدهايشان بهتر فهميده مي‌شوند و نقاط قوت و ضعفشان برجسته‌تر مي‌شود. البته به همان دليلي که در مورد مشکلات يک پژوهشگر آزاد ومستقل گفتم، نتوانستم تمامي نقدهايي که به نظريات اين دو انديشمند در زمينه‌ي سپهر عمومي و قلمرو عمومي شده است بپردازم، اما سعي کردم نقدهاي پر اهميت را تا آنجا که مي‌توانم طرح کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كتاب بسيار كوتاه و مجمل است. مخاطب اين كتاب چه كساني مي‌توانند باشند و چرا آن را كوتاه نوشته‌ايد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فکر مي‌کنم کوتاه‌نويسي و مجمل‌گويي بيشتر از وضع روحي من سرچشمه مي‌گيرد. از پرگويي بيزارم، چه از جانب خودم باشد و چه از طرف ديگري. به همين دليل هم گاهي به من مي‌گويند که در مجمل‌گويي افراط مي‌کنم، آن چنان که مطالب نامفهوم مي‌شود. اما در اين کتاب سعي کردم با نشان دادن آن به کساني که در اين زمينه در ايران صاحب نظر هستند، از کوتاه‌نويسي‌هايي که مطلب را نامفهوم مي‌کند بپرهيزم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور مي‌کنم مخاطب اين کتاب عمدتا دانشجويان رشته‌ي علوم انساني، روشنفکران، و به ويژه، فعالان سياسي اهل مطالعه مي‌توانند باشند. البته در زمان نوشتن اين کتاب به مخاطب نمي‌انديشيدم و شايد اين يک ايراد باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شما به تحليل انديشه‌هاي اين دو فيلسوف فارغ از فضاي ايران پرداخته‌ايد. آيا نمي‌شد فصلي به كتاب افزود و اين مساله را مورد توجه قرار داد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در مقدمه دريچه‌اي را باز کرده‌ام براي نماياندن اين انديشه‌ها در فضاي سياسي ايران، اما قرار نيست در يک کتاب به همه چيز پرداخته شود. فکر مي‌کنم در پروژه‌اي ديگري مي‌توان به تطبيق اين نظريات با وضعيت سياسي ايران، و بومي کردن اين نظريات پرداخت، و به نظر من اين کار بسيار ضروري و حياتي است. البته ممکن است لزوما من اين کار را انجام ندهم. استفاده از آراي هابرماس و آرنت در توضيح عمل سياسي در ايران و يافتن چه بايد کرد را کسان ديگري هم مي‌توانند انجام دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اهميت انتشار كتاپ "سپهر عمومي" در جامعه فرهنگي ما را چگونه ارزيابي مي‌كنيد و چطور شد اين عنوان را براي كتاب خود انتخاب كرديد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فکر مي‌کنم در ميان پرسش‌هاي پيشين به اين پرسش هم پاسخ دادم، اما به طور مشخص‌تر مي‌گويم که اهميت آن توجه به نگاهي بديل در جامعه‌ي سياسي ايران به امر سياسي و برجسته شدن فرهنگ گفت‌وگو و فهم و درک قدرتي است که از طريق گفت‌وگو در و جدان عمومي ايجاد مي‌شود. علت تلاش من براي نشان دادن چنين چيزي، آن است که من راه حل خروج جامعه‌‌سياسي ايران را از فرهنگ سياسي خشونت، استبداد، و بي‌اعتمادي، در در پذيرش اين نگاه بديل مي‌بينم.تصور مي‌کنم پس از وقايع انتخابات اخير، تاثير سياست مبتني بر گفت‌وگو در سپهر عمومي هر چه بيشتر نمايان مي‌شود، و جامعه‌ سياسي ايران مي‌تواند تجربه کند که بدون ايجاد حزب سياسي و به دست گرفتن دولت مي‌توان ارزش‌هايي را در جامعه توزيع کرد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-9032809168489386196?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9764.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-1167940160095506336</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-02T00:03:57.354-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>غبرايي‌ها</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مترجم‌هاي برادر در گفتگو با مهدي غبرايي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه برادر خانواده غبرايي؛ مهدي، هادي و فرهاد، سهمي مهمي در ادبيات و فرهنگ معاصر داشته‌اند. از اين ميان فرهاد غبرايي كه او را با ترجمه‌هايي همچون "حريم"، " سفر به انتهاي شب"، "پاريس جشن بيكران"، " خانواده پاسكال دوراته " ، "جزيره" و بسياري آثار مطرح ديگر مي‌شناسيم در سال 1373 بر اثر سانحه تصادف رانندگي در گذشت. هادي غبرايي نيز كه ويراستار و مترجي توانا بود در سال 1382 و به دليلي مشابه از ميان ما رفت، مشكلي كه سبب درگذشت افرادي دگر نيز در خانواده غبرايي‌ها بوده است. در گفتگويي كه در ادامه مي‌آيد با مهدي غبرايي در مورد "اين سه برادر" به گفتگو نشسته‌ايم. وي كه بيش از 50 عنوان ترجمه چاپ شده دارد، به تازگي ترجمه آثاري همچون "پرستو‌هاي كابل" و "راه رفتن در اتاق نسخه برداری" را منتشر كرده است. وي همچنين آثاري همچون " اين ناقوس مرگ كيست؟" ( نوشته همينگوي كه پيش از اين با عنوان "زنگ‌ها براي كه به صدا در مي‌آيند"، به فارسي منتشر شده)، " تركم مكن هرگز" و " آوازهاي شبانه" ، "ميليونر زاغه نشين" را دست چاپ دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا جايي كه مي‌دانيم، دو نفر از برادران شما هم به كار ترجمه مشغول بودند. ترجمه چطور وارد خانواده شما شد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    تعداد برادرانم كه زياد‌ترند، اما آنهايي كه وارد عرصه قلم شدند، ما سه نفربوديم و چنانچه گفته‌ام، آن دو نفر به حياتشان را در من ادامه مي‌دهند. من در مصاحبه‌اي كه قرار است تحت عنوان تاريخ شفاهي منتشر شود، به برخي از اينها اشاره كرده‌ام كه مي‌تواند به نوعي پاسخ شما هم باشد. اما اين كتاب به هر حال هنوز منتشر نشده است. ما مادربزرگي داشتيم شبيه مادربزرگ‌هاي افسانه‌اي قصه‌ها و ننه نقلي متل‌ها. به همين دليل از همان دوران بچگي با قصه‌ها و ماجراهاي گوناگون بزرگ شديم، از سندباد بحري گرفته تا شعرهاي نسيم شمال ، حكايت‌هاي سعدي، هزار و يكشب و قصه‌هاي بومي و محلي. اين قصه‌ها از "ننه‌جان" به ما رسيد و همان‌طور كه خودش مي‌گفت، بعضي‌ها را از شوهرش كه پدربزرگ ما باشد شنيده بود. نام اين پدربزرگ ميرزا غلامعلي بود. و چنانچه مي‌دانيم، در آن روزگار به كسي ميرزا مي‌گفتند كه مي‌توانست بنويسد. گويا او ميرزاي ارفع التجار رودسري بود. پدرم و مادرم قصه‌گوييد و ترزباني را از ننه‌جان او ارث بردند. تا همين اواخر كه مادرم زنده بود، حرف‌هايش را با شعر و حكايت همراه مي‌كرد. پدرم سواد كلاسيك نداشت البته. سواد قرآني داشت و عربي را نسبتا خوب مي‌دانست. به گمانم اين‌ها زمينه را براي كار فرهنگي در خانواده ما هموار مي‌كرد. علاوه بر اين، بسياري از مجلات آن زمان به خانه ما مي‌رسيد، از جمله "آسياي جوان"، "ترقي"، " اطلاعات هفتگي"، و بعدها " اطلاعات كودكان" و خيلي بعد " فردوسي" و مجلات ديگر. يعني دور و بر ما پر از كتاب و مجله بود. پاورقي‌هاي روزنامه‌ها را با علاقه مي‌خوانديم، پاورقي‌هايي با ترجمه ذبيح‌الله منصوري، محمدعلي شيرازي، منوچهر مطيعي و ...  در دوران نوجواني، كم كم به خواندن كتاب‌هاي پليسي علاقه‌مند شدم. يكي از دلايلي كه سبب علاقه من به اين دسته از كتاب‌ها شد اين بود كه "انتشارات" گوتنبرگ، كتاب را به صورت كيلويي مي‌فروخت. من هم از لنگرود نامه مي‌نوشتم و مثلا وقتي كتاب "كنت مونت كريستو" را برايم مي‌فرستادند، كسري يك كيلو كتاب را با يك كتاب پليسي- جنايي پر مي‌كردند. همزمان با اين دوره، كتابهاي‌ جيبي آمد كه شعارش اين بود:"كتاب ارزان به قيمت بليت سينما". بعد "كتاب هفته" آمد كه سردبيرش هشترودي بود، بعد احمد شاملو، به.آذين و ... همه اين‌ها ما را با اديبات روز آشنا كرد. بعدها در دوره دانشجويي به تهران آمدم و باقي ماجرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اما هر سه شما مترجم شديد. چرا؟ مثلا چرا شاعر يا نويسنده نشديد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    اين سوال به نظرم جواب درست و سر راستي ندارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يعني آقا فرهاد روي شما تاثير گذاشت؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    الان فرهاد در ميان ما نيست. اما من سعي مي‌كنم آن‌چيزي را كه درست مي‌دانم بگويم. من ميان اين سه برادر، بزگترين بودم. اولين كسي كه كتاب جمع آوري كرد، من بودم. اولين كسي كه سراغ انگليسي step by step(قدم به قدم) رفت من بودم. و به همين ترتيب، اولين كسي كه لينگافون خريد. يعني من بر آنها تاثير گذاشتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يعني شما تاثير گذار بودي؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    بله. در آشنايي با زبان و در علاقه به مطالعه و گردآوري كتاب، البته. اما بعدها تاثيراتي هم از آنها گرفتم. بعدها هر كدام از آنها فرسنگ‌ها از من جلو افتادند. من يك دوره محاق داشتم كه مخصوصا فرهاد فرصت يافت كه حسابي كار كند و جلو بيفتد. او در دانشگاه شيراز(پهلوي سابق) زيست‌شناسي خواند و بعد از يك و نيم سال تغيير رشته داد و زبان و ادبيات انگليسي خواند و با زبان‌هاي فرانسوي و ايتاليايي هم آشنا شد. مدتي هم راهنماي جهانگرد‌ها بود و اين در بهبود زبانش تاثير زيادي داشت. هادي هم علاوه بر زمينه‌هاي مشتركي كه ياد كردم، معلم زبان "سپاهي صلح" داشت و انگليسي را كمابيش خوب صحبت مي‌كرد. او يك بار كه با معلمش درباره همينگوي كه ما دوستش داشتيم صبحت مي‌كرد، نام جيمز جويس را شنيده بود و بعد "اوليس" را تهيه كرد كه خواندنش واولا بود. شايد همه اين مسايل سبب شد تا به ادبيات جهان علاقمند شويم و بر همديگر تاثير بگذاريم. بعد از دوره محاقي كه من و هادي داشتيم، او به عنوان ويراستار جذب نشر دانشگاهي شد. البته او ترجمه هم كرد كه اگر فرصت شد در موردش حرف مي‌زنيم. فرهاد در سال 58 بعد از آنكه چندين سال در كشورهاي اروپايي به تحصيل مشغول بود، تحصيلاتش را در زمينه سينما نيمه كاره رها كرد، به ايران برگشت  و به كار ترجمه مشغول شد. من يكي دو سال پس از فرهاد، يعني سال 1360 وارد عرصه ترجمه شدم. البته قبل از آن يكي دو سال در وزارتخانه‌اي مشغول بودم، اما در نهايت سراغ عشق قديمي‌ام رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;گفتيد كه شما زبان انگليسي را وارد خانواده كرديد. اما به هر حال، همان‌طور كه معلم آقا هادي، جويس را به شما معرفي كرد، حتما شما نيز بر ايشان تاثير گذاشته‌ايد. مي‌خواهم كمي در مورد اين همكاري‌هاي متقابل بيشتر حرف بزنيد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    شايد لازم باشد كه قضيه "كتاب هفته" و كتابهاي جيبي را بيشتر باز كنم. انتشارات فرانكلين، كتاب‌هاي جيبي را در ايران رواج داد و شايد بتوان گفت با اين كتاب‌ها، بخش مهمي از ادبيات جهان به ايران معرفي شد. "كتاب هفته" هم نقشي مشابه داشت، با اين توضيح كه به ادبيات محدود نبود. مثلا وقتي شما اين نشريه را باز مي‌كردي، تابلويي از "آگوست رنوار" در برابر چشمان شما قرار مي‌گرفت. در اين كتاب مسايل مختلف فرهنگي و هنري مطرح مي‌شد. حتي در صفحات آخر كتاب، آموزش شطرنج هم چاپ مي‌شد. اينها سهم بزرگي در آشنايي ما با فرهنگ جهان داشت. در آن سال‌ها ما فراغتي داشتيم كه سبب مي‌شد همه اين مسايل را به دقت دنبال كنيم. يعني در سالهاي دهه چهل، هنوز تلويزيون رواج چنداني پيدا نكرده بود. راديو هم برنامه‌هاي چنداني نداشت. به همين دليل اوقات فراغت خود را با كتاب‌ها پر مي‌كرديم. مثلا در ان سال‌ها من به دليل علاقه‌اي كه داشتم، شرح احوال مختصر نويسنده‌ها و اسم كتاب‌هايشان را در يك دفتر گرد  مي‌كردم. شايد اين دفتر را هنوز داشته باشم. اين‌ها را از مجلات مختلف، جمع‌آوري مي‌كردم. گزارش‌‌نويسي را البته به شكل ابتدايي و بدون آنكه راهنما و مربي داشته باشم، در همين دوران آغاز كردم. مثلا اگر به روستايي سفر مي‌كردم، ماجراي اين سفر را به شكل داستاني مي‌نوشتم. اين مطالب شايد به طور ناخودآگاه روي ما اثر گذاشت. اما اينكه چرا هيچ‌كدام از ما شعر يا قصه ننوشت، لابد آن استعداد نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اجازه بدهيد از جاي ديگري مثال بزنم. نجف دريابندري، صفدر تقي‌زاده و چند نفر در دوره‌اي با هم جلسات قصه‌خواني داشتندو تقي‌زاده كه خود چند مجموعه داستان دارد، تعريف مي‌كند كه قصه‌هايي كه دريابندري مي‌خواند، بد نبودند. اما دريابندري قصه‌نويس باقي نماند، شايد به دليل قدرت قصه‌هايي كه ترجمه مي‌كرد. اين قضيه چقدر در مورد شما موثر بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    من هم چند داستان كوتاه كه شايد بتوان آن‌ها را داستان‌‌هاي ميني‌مال ناميد، در نشرياتي مثل آدينه و كادح چاپ كرده‌ام. چند داستان هم دارم كه آفتابي‌شان نكرده‌ام و البته تعدادشان زياد نيست. هفت هشت تاست، پس بهتر است كه لاف در غريبي نزنيم. اما فرهاد چند قصه داشت كه دو- سه‌تايشان در ويژه‌نامه‌اي كه "تكاپو" منتشر كرد، چاپ شد. يكي دو قصه‌اش هم كمي قبل‌تر در جاهاي ديگر منتشر شده بود. و فرهاد همچنين در حال نوشتن رماني بود كه مقداري از آن باقي مانده كه قسمتي از آن، در همان ويژه‌نامه "تكاپو" چاپ شد. اما مرگ نا به‌هنگام او اجازه نداد كه رمانش را به پايان ببرد. هادي هم مطالبي را در مورد مسايل فلسفي- تئوريك نوشته است. البته بعد از مرگش، ما در ميان وسايلش‌ به دنبال مطالبي از او بوديم، اما چيزي نيافتيم.&lt;br /&gt;اما برگرديدم به نكته‌اي كه شما اشاره كرديد. گاهي به شوخي و گاه جدي مي‌گويم كه وقتي  اين همه اثر خوب وجود دارد، چرا من بايد بنويسم؛ آثاري كه برخي از آن‌ها را با همان كوره سوادي كه دارم، به فارسي برگردانده‌ام. از ميان آثاري كه خودم ترجمه كرده‌ام، هرگز نمي‌توانم به زيبايي "اوتس" بنويسم، به زيبايي ساراماگو نمي‌توانم بنويسم و حتي به اندازه خالد حسيني هم نمي توانم بنويسم. پس تا زماني كه اينها هستند، چرا من بايد بنويسم. اما زماني كه مي‌توانم اين آثار را بخوانم، از آنها لذت ببرم و ديگران را نيز در اين لذت شريك كنم، چرا اين‌كار را نكنم. البته تلاش هم كرده‌ام كه بنويسم، اما كارم همواره ناتمام مانده است. به قولي، هر كسي يك داستان در زندگيش دارد و من چند بار تلاش كرده‌ام اين داستان را بنويسم، اما كارم نيمه تمام مانده است. لابد اين استعداد در من نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يا شايد كارهاي ديگر وقت را براي نوشتن تنگ مي‌كند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    شايد اين هم باشد، اما من زياد رويش تكيه نمي كنم كه به دلسوزي به حال خود منجر شود و مثلا بگويم اگر وقت داشتم، فلان اثر بزرگ را مي‌نوشتم. به همين دليل است كه وقتي كتابي را مي‌بينم كه نثر و محتواي زيبايي دارد و مي‌توانم آن‌را به فارسي برگردانم، ‌ترجيح مي‌دهم به جاي آنكه خودم بنويسم، اين كتاب را ترجمه كنم. مگر آنكه به قول شما درد زايمان نوشتن آدم را بگيرد تا در را به روي خودش ببندد و بنويسد. تا كنون اين اتفاق در مورد من نيفتاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; شما در گفتگويي به اين نكته اشاره كرده‌ بوديد كه ترجمه‌هايتان را به دو برادر بزرگوار نشان مي‌داديد. حال كه اين دو نيستند،‌ آيا خلايي احساس نمي‌كنيد؟ يا اينكه سعي مي‌كنيد به تنهايي از پس كار بر آييد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    زماني كه فرهاد درگذشت، سن چنداني نداشت. اين حادثه تاثير زيادي روي من گذاشت، به نحوي كه به مرز افسردگي رسيدم. همچنان‌كه ماركس كه در مورد هگل گفته بود( البته در مثل مناقشه نيست)، من بعد از مرگ فرهاد روي سر راه مي‌افتم. تلاش كردم تا خودم را سرپا نگه دارم. اما مرگ او با همه تلخي‌اش، از نظر هستي‌شناسي برايم دستاورد‌هايي داشت. از آن به بعد احساس مي‌كنم كه فرهاد در من هست. و شايد اين اين نكته اغراق نباشد كه در تصورات و تخيلاتم با فرهاد مكالمه دارم. وقتي هادي هم به فرهاد پيوست، همين حس در مورد او هم مصداق يافت. دوستان گاهي مي‌گويند كه خيلي پركارم. البته خيلي از ترجمه‌هايم هم منتشر نشده. اما اگر پركار هم تصورم كنيد، من يك نفر نيستم، ما سه نفريم. اما براي اينكه جواب روشن‌تري به سوال شما داده باشم، بايد بگويم كه نوع كارها فرق مي‌كند. برخي از كارها سنگين‌تر است و حتما بايد كسي آن‌ها ببيند و حك و اصلاح كند، برخي از كارها هم راحت‌تر است و شما حس مي‌كني كه مشكلي ندارد. بعضي از ترجمه‌ها را به افراد غير متخصص نشان داده‌ام،‌ برخي را به...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; فردي مثل آقاي پورجعفري داده‌ايد احتمالا...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    هر وقت خواسته‌ام ويراستاري كارم حرفه‌اي و با وسواس انجام شود،‌ آن‌را به دوست عزيزم، رضا پورجعفري سپرده‌ام. دقت او بي‌نظير است و به همين دليل من كارها را به گردنش گذاشته‌ام. مثلا در مورد ترجمه " مالده لائوريس بريگه"،  "موج‌ها" ايشان بر من منت گذاشتند و پيشنهاد‌هايي كردند كه واقعا در بهبود كتاب موثر بود و آنها را يك سر و گردن بالا كشيد.زماني كه فرهاد و هادي زنده بودند، من اين كمك را از آنها مي‌گرفتم. البته من هم گاهي اين كار را براي فرهاد مي‌كردم. مثلا كتاب "حريم" را قبل چاپ ديدم و حتي بخشي از آن را مقابله هم كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در مورد كتاب "پاريس، جشن بي‌كران همينگوي" چطور؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-    در زمان چاپ دوم ( چاپ اول كه به سرمايه وسعي خودش چاپ شد)، اين كتاب فرهاد در ميان ما نبود. همان‌طوركه گفتم، فرهاد فرسنگ‌ها از من جلو افتاده بود و شايد هم حق داشت كه ابتداي كار نمي‌توانست به اين سادگي‌ها به من اعتماد كند. يعني با آنكه ما برادر بوديم و من بزرگتر بودم، او عالم ترجمه را فضايي جدا مي‌دانست و سخت‌گيري‌هاي خودش را داشت. يادم مي‌آيد كه در اوايل كارش، فقط مقدمه رمان "شكست" اميل زولا را داد من بخوانم، آن‌هم به دليل عجله‌اي كه داشت. خلاصه اينكه او خيلي كم كارهايش را به ديگران نشان مي‌داد. اما در مورد كارهايي را كه من پس از مرگ او ويرايش كردم، در تلاش بودم فرهاد را در خودم ببينم. به همين دليل به خودم اجازه دادم اگر جاهايي نياز به اصلاحات ملايم دارد، كمي تغييرشان دهم.  به هر حال تجربه من در حال حاضر 15 سال بيشتر از فرهاد است.&lt;br /&gt;اما من از كمك دو برادرم همواره سود مي‌جستم. زماني كه اولين كتابم را منتشر كردم، با برادرانم مشورت نكردم. آنها بعد از انتشار كتاب يقه‌ام را گرفتند و گفتند كه اي كاش قبل از انتشار، كتاب را به ما نشان مي‌دادي. اما بعدها هر كاري را فرصت بود، به آنها نشان مي‌دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به عنوان آخرين سوال، به مساله تصادف رانندگي در خانواده غبرايي‌ها بپردازيم. دو برادر مترجمتان تصادف كرد‌ه‌اند و انگار اين موضوع به آنها محدود نبوده. شما اين قضيه را چگونه مي‌بينيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- به تازگي، يعني كمتر از شش ما قبل، يكي از نوه‌عموزاده‌هاي من نيز در يك تصادف رانندگي درگذشت. او به تازگي مدرك كارشناسي‌اش را از دانشگاه شيراز گرفته بود. نمي‌دانم چه بگويم. من چندان به تصادف و تقدير معتقد نيستم. اما به قول دوستي، ما به تصادف زنده‌ايم. با اين همه اگربخواهيم دليل وقوع تصادف رانندگي را در خانواده پيدا كنيم، بايد به معضل تصادفات رانندگي در ايران بپردازيم. ايران يكي از كشورهايي است كه آمار تصادفات رانندگي در آن بالاست. ما دست كم از اين لحاظ اول يا دوميم. بخشي از اين مشكل به رانندگي ما مربوط مي‌شود و بخشي ديگر به جاده‌هاي ما. يعني راه‌هاي استانداردي نداريم و در همين جاده‌ها نيز ترافيكي بيش از حد استاندارد داريم كه به مسايل معيشتي و اقتصادي ما بر مي‌گردد. مثلا اگر فرهاد مي‌توانست زندگيش را از راه ترجمه بگذراند، مجبور نبود كه در نمايندگي فوجي در ايران كار كند، به جاده شمال برود و آن تصادف برايش اتفاق بيفتد. البته خود او از اين موضوع خوشحال بود، چرا كه به شهرهاي مختلف سفر مي‌كرد و با مردم گوناگون روبرو مي‌شد. مي‌گفت كه مردم، درونمايه قصه را در اختيار من مي‌گذارند، گفتم كه او در حال نوشتن رماني بود. يا در مورد هادي كه در سال 82 تصادف كرد، جاده دو خطه ( دو لاينه) بدل به جاده سه خطه شد، بدون هيچ علامت راهنمايي خاصي. اگر اين اتفاق در ژاپن مي‌افتاد، وزير مربوطه بلايي سر خودش مي‌آورد.  دختر عموي من و همسر هادي نيز كه همسفرش بودند، در همين تصادف كشته شدند. به قول شاملو، جان آدميزاد انگار كمتر از مزد گور كن است. حالا ما بايد ناراحت باشيم يا خوشحال؟ پاسخش با شماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-1167940160095506336?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_2051.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-612806725612065939</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-19T23:59:06.544-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>زندگي در سطل زباله</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;براي سي و پنجمين سالگرد تولد اولين كتاب استفن كينگ و شصت و دو سالگي واقعي‌اش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده شدن استفن كينگ درست شبيه ماجراي پلنگ صورتي و آن آهن‌رباي نعلي شكل است. اگر مثل من پلنگ‌صورتي باز باشيد، حتما آن قسمت از اين انيميشن ( ديگه بزرگ شدين و بهتره به جاي كارتون، بگين انيميشن) را به ياد داريد كه پلنگ صورتي با يك آهن‌ربا درگير بود. هر كاري مي‌كرد نمي توانست از دست اين آهن‌ربا خلاص شود. مي‌انداختش توي دريا، يك ماهي آهن‌ربا را پس مي‌آورد. مي‌انداختش توي جوي آب، پستچي برش مي‌گرداند و خلاصه پلنگ صورتي عزيز قبول كرد كه با آهن‌ربا كنار بيايد. اين اتفاق براي استفن كينگ هم افتاده است. البته او به جاي آهن‌ربا، با مساله‌اي به نام نويسندگي روبرو بوده است. او چندين بار مي‌خواسته ( يا همه كائنات مي‌خواسته‌اند) كه نويسنده نباشد. سي و پنج سال در چنين روزي ( دقيقا همين لحظه )، او كتابش را به سطل زباله انداخت چون مي‌خواست از شر نويسندگي خلاص شود. همسرش اما كتاب را پيدا كرد و آن‌قدر پايش را در يك كفش كرد كه كينگ كتابش را چاپ كرد و عاقبت به خير شد. چند بار هم نويسنده تصادف كرد، اما جان سالم به در برد. از منتقدان ادبي نگوييد كه ديگر جاي سالمي براي نويسنده نگذاشته‌اند. و اين آهن‌ربا ، آن‌قدر به كينگ چسبيد تا او سي و پنجمين سال نويسندگي‌اش را جشن بگيرد و كمي زير حرف‌هاي چند سال پيش‌اش بزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;كينگ بازي در لندن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نمي‌دانم مردم جهان الكي خوشند يا ما الكي غمگين؟ باورتان مي‌شود مردم شهري بخش‌هايي از يك كتاب نويسنده محبوبشان را به ديوارهاي شهرشان بياويزنند؟ من هم باورم نمي‌شود. اين چيزها در ايران مرسوم نيست. حتي اگر فردوسي، از وسط ميدان‌اش راه بيافتد و با صداي رسا اعلام كند كه جلد دوم شاهنامه در راه است، احتمالا كسي توجه نخواهد كرد. اما مردم لندن فرق‌هايي با ما دارند. يعني جدا از اين انگليسي را با لهجه بريتيش حرف مي‌زنند، براي نويسندگانشان هم ارزش قايل مي‌شوند، حتي اگر اين نويسنده همزبان‌شان يك آمريكايي باشد. به همين دليل است كه بخش‌هايي از رمان «زير گنبد» تازه‌ترين اثر استفن كينگ در مناطق مختلف شهر لندن پخش شده است. در اين برنامه بخش‌هايي از كتاب به صورت پارچه‌نوشت، پوستر و ديوارنوشت در مناطق مختلف و اماكن مختلف توسط هواداران و خوانندگان آثار كينگ» توزيع شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب است بدانيد كه ( فكر كنيد يكي از مجري‌هاي تلويزيوني اين متن را با ادا و اصول براي شما مي‌خواند) در اين مراسم حدود 5 هزار نفر از علاقه‌مندان به آثار علمي‌تخيلي استفن كينگ حضور داشتند كه هر كدام از آنها به بهانه انتشار تازه‌ترين اثر او شادي خود را اين گونه به معرض نمايش گذاشتند.در اين مراسم بنا بود كه هر يك از خوانندگان قطعه‌اي از اين رمان را در محلي دور از دسترس ديگران قرار دهد و به اصطلاح به اين ترتيب يك بازي ادبي ميان علاقه‌مندان به مطالعه تازه‌ترين اثر كينگ برپا شود. در اين بازي رمان استفن كينگ به 5 هزار قطعه تبديل شد و هر قطعه به دست يكي از خوانندگان و هوادارانش در محلي از لندن در معرض ديد ديگران قرار گرفت. تنها شرط اين بازي ادبي اين بود كه قطعه ادبي به صورتي خلاقانه و عجيب از حالت اوليه خارج شده و به راحتي قابل مطالعه نباشد.از طرفي هواداران كينگ با علاقه به دنبال اين قطعه‌ها مي‌گشتند تا اين اثر ادبي را پيش از توزيع بدست آورده و قطعات آن را كنار هم قرار دهند و رمان را كامل كنند.در اين بازي خوانندگان آثار استفن كينگ خلاقيت‌هاي جالبي از خود نشان دادند. يكي از اين خوانندگان بخشي از رمان كينگ را از پل معروف «هانگر فورد» آويزان كرد. يكي ديگر از خوانندگان قطعه‌اي از اين رمان را با خطي ناخوانا و عجيب روي ديوار ساختمان مركزي املاك لندن نوشت. خواننده‌ديگر بخش ديگر اين رمان را كه در اختيار داشت به صورت كد‌هايي به زبان كامپيوتر در سايت‌شخصي‌اش قرار داد.اين بازي ادبي علاوه بر اينكه بسياري از علاقه‌مندان به كتاب و كتابخواني را سرگرم كرد در نهايت برنده‌اي نيز داشت.سطرهاي پاياني اين رمان نيز در نهايت توسط 25 شركت كننده در اين بازي ادبي در ساحل رودخانه «تيمز» لندن در قالب يك پوستر بزرگ به خوانندگان آثار كينگ ارائه شد. اينجاست كه ادم با خودش مي‌گويد: منم بازي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پشيماني از نوع كينگي يا ازدواج كينگي چطور ماجرايي است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;استفن كينگ در سال ۱۹۷۱با همسرش تابيتا اسپروس(تابيتا كينگ فعلي) آشنا شد. آن‌ها دانشجو بودند و در يك كتابخانه با هم آشنا شدند. اين نشان مي‌دهد كه استفن بچه كتاب‌خوان و سربه راهي بوده، وگر چه لزومي دارد كه آدم با همكلاس دانشگاهش ازدواج كند. يك حساب سرانگشتي ديگر بچه‌مثبت بودن استفن را بيش از پيش ثابت مي‌كند. او 38 سال است كه با همسرش زندگي مي‌كند و سه فرزند هم دارد، آن هم در شرايطي كه درآمد سالانه‌اش دست كم 50 ميليون دلار است. ( اگر حالش را داشتيد تبديل به ريال كنيد تا حساب كار دستتان بيايد.) اين جمله را هم از كينگ 62 ساله بخوانيد تا حساب كار دستتان بيايد: " من هميشه طرفدار تك‌همسري بوده‌ام ، اما به نظرم در اين رابطه دو نفره، هميشه رازهايي پشت پرده است. من و همسرم 36 سال است با يكديگر ازدواج كرده ايم و مسلماً خيلي چيزها درباره هم مي دانيم اما نه مطلقاً همه چيز را. برخي زوج‌ها تلاشي نمي كنند همديگر را بهتر بشناسند و از همين رو ازدواجشان به دليل فقدان اين علاقه به شكست مي انجامد.» ( فكر نكنيد كه رياضي استفن كينگ خراب است. او اين مصاحبه را 2 سال قبل انجام داده است)&lt;br /&gt;او در همان گفتگو مي‌گويد كه شديداً قدردان تابيتا است؛ كسي كه اولين رمان اين نويسنده را در سال ۱۹۷۳ و وقتي كه او از سر عصبانيت آن را به درون سطل آشغال انداخته بود بيرون كشيد. اين كتاب با نام «كري» اولين رمان پرفروش كينگ شد. اما كينگ در مصاحبه‌اي كه هفته پيش انجام داده، موضوع را يك جور ديگر تعريف مي‌كند. برایان ترویت از استفن مي‌خواهد كه ماجراي دور ريختن كتابش را بگويد، همان كتابي كه همسر نويسنده از سطل زباله نجات داد. او مي‌گويد:" ولی آنها فقط 4 صفحه اش بودند، اما خب، چهار صفحه بسیار مهم. ما آن روزها زیاد کاغذ حرام نمی کردیم و همسرم همیشه مراقب همه چیز بود. الان البته آخر هر هفته با تعداد زیادی کاغذ مچاله شده رو به رو می شوم که دور انداخته بودمشان و گاهی بد نیست کسی جست و جویی در آنها بکند. البته گاهی اوقات هم کاغذ کم می آورم و مجبور می شوم روی پاکت شیر یا هر چیز دیگری که دم دستم باشد بنویسم. اما بله، همسرم آن یادداشت ها را از سطل زباله پیدا کرد." انگار ماجرا عوض شده. شايد اول غلط بود و شايد حالا. به هر حال اگر شما هم سالي 50 ميليون دلار مي‌گرفتيد، ممكن بود گاهي دچار حواس پرتي شويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سي و پنج سال گذشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;استفن مي‌گويد:" قطعا یکی از دلایلی که باعث موفقیت من بوده، این است که همیشه می خواسته‌ام مردم را خوشحال و راضی کنم. دوست داشته‌ام که مردم از کاری که انجام می دهم و اثری که می نویسم، راضی باشند. " تبی" همسرم، وقتی نوشته‌های اولیه آن کتاب را از سطل در آورد و خواند گفت: " موضوع خیلی خوبی است، چرا ادامه اش نمی‌دهی؟" و همین مرا تشویق کرد. وقتی کسی به من می گوید که " مرا سرگرم می کنید و دلم می خواهد بیشتر و بیشتر بخوانم" من از کاری که انجام داده‌ام و داستانی که نوشته ام بسیار خوشحال می‌شوم." حالا شما نمي‌خواهيد كسي را خوشحال كنيد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفن مي‌گويد كه در طول اين سال‌ها، خيلي به تشويق ديگران وابسته بوده‌است. اين تصوير را در ذهنتان مجسم كنيد كه يك نفر روي سر استفن دست مي‌كشد و مي‌گويد: بنويس عزيزم. تو چقدر خوب مي‌نويسي."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همين دليل است كه كينگ مي‌گويد كه همه کتاب هایش را با تشويق كسي نوشته است:" همسر من همه چیز را می خواند. وقتی کسی نامه ای برایم می نویسد و در آن اظهار می کند که " من طرفدار درجه یک شما هستم و تمام چیزهایی که نوشته اید را خوانده ام" خنده ام می گیرد، چون تنها کسانی که تا به حال هر چه من نوشته ام را خوانده اند، خودم و همسرم هستیم. همسر من زن بسیار هوشیار، دقیق و کمی هم خود رای است. هیچ وقت هم از من ناامید نمی شود. البته من به همه نصیحت ها و نظراتش گوش نمی دهم و وقتی هم که گوش می دهم بیشتر به جنبه های هشیارانه و دقیق حرف های او توجه می کنم." پس اگر مي‌خواهيد به استفن نامه خصوصي بنويسيد حواستان باشد. معروف بودن هميشه بي دردسر نيست ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بازنشستگي از نوع كينگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;استفن كينگ دوست ندارد خودش را بازنشسته كند. به همين دليل است كه از نويسنده مورد علاقه‌اش مي گويد و اينكه هر روز صبح صفحه آگهي تسليت‌ها را مي خواند تا ببيند كه زنده است يا نه. اگر اسم " المور لئونارد" در اين آگهي‌ها نبود او با خودش فكر مي‌كند كه حتما نويسنده مورد علاقه‌اش جايي نشسته و در حال فكر كردن به سوژه‌اي جديد براي نوشتن است. البته اينكه آدم هر روز صبح به صفحه تسليت ها نگاه كند تا ببيند كه نويسنده مورد علاقه‌اش زنده است يا نه، كمي اغراق آميز به نظر مي‌رسد، اما به هر حال هيچ چيز غير قابل پيش‌بيني نيست. كينگ مي‌گويد: " به هر حال ترس از بازنشستگي من را مجبور می کند که بنویسم. اما فکر نمی کنم که مردم آن بیرون نشسته باشند و با خودشان بگویند كه بالاخره او هم بازنشسته می‌شود و ما هم از شرش خلاص می شویم ."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;كينگ اينترنتي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده قول داد تا نسخه اينترنتي رمانش همراه با نسخه چاپي آن منتشر شود. اما از آنجايي كه حتي يك روده راست در شكم نويسنده‌ها وجود ندارد، اين وعده و وعيد هم بي‌نتيجه ماند. كمي قبل نويسنده به خبرگزاري‌ها گفت كه به دليل مشكلات مالي، نسخه اينترنتي كتاب بعد منتشر مي‌‌شود. شما باورتان مي‌شود كه كسي مثل استفن كينگ يا ناشرش مشكل مالي داشته باشند؟&lt;br /&gt;اما احتمالا نسخه تلويزيوني آخرين رمان كينگ را استیون اسپیلبرگ مي‌سازد. به هر حال كينگ يكي از مشهورترين نويسندگان دنياست كه تمامي رمانهايش به بيش از 400 ميليون نسخه فروش در سرتاسر دنيا دست يافته اند. او همچنين ثروتمند ترين رمان نويسان جهان است كه نشريه فوربس درآمد ساليانه او را حدود 50 ميليون دلار اعلام كرده است و اگر همه اينها در وصف او كافي نباشد بايد از محبوبيت جهاني رمان هاي او گفت كه برخي از معروفترين آنها همچون «درخشش»، «رهايي شاوشنك» و «بدبختي» به فيلم هاي مهمي در تاريخ سينما تبديل شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سي و پنج سال جنگ در سنگر همسر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رابطه كينگ با استادان و فرهيختگان ادبي و دانشگاهي خيلي خوب نيست. در سال ۲۰۰۳ از سوي بنياد ملي كتاب براي خدمات ارزنده اش به او مدالي داده شد. اما در همين مراسم چند نويسنده به انتقاد شديد از نويسنده دست زدند. كينگ هم در ان جلسه به منتقدها تاخته بود و گفته بود:" دادن اين گونه جوايز هيچ چيزي را جبران نمي كند و من اصلاً براي كساني كه افتخارشان به اين است كه كتابي از جان گريشام، تام كلانسي، مري هيگينز كلارك يا هر نويسنده عامه پسند و محبوبي را نخوانده اند احترامي قائل نيستم. واقعاً اين افراد چه فكر مي كنند؟ به ما براي دورماندن از فرهنگمان امتيازات آكادميك نمي دهند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما با همه اين انتقادات جامعه ادبي آمريكا از موضع خود كوتاه نمي آيد. استاد دانشگاه هارولد بلوم كه يكي از كارشناسان مشهور آمريكاست اعطاي اين جايزه به كينگ را مايه كسر شأن فرهنگ آمريكا خوانده است و گفته است: «من هميشه كينگ را نويسنده رمان هاي سخيف وحشت توصيف كرده ام و حتي اين توصيف هم از سر او زياد است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابيتا ( همان همسر نجات‌دهنده) هم در طول همه اين سال ها مجبور شده است با انواع و اقسام آدم هايي كه براي همسرش و خانواده‌اش مزاحمت ايجاد مي كردند كنار بيايد. او زماني متوجه صداي شكستن شيشه‌هاي پنجره خانه شان شده بود و وقتي به طرف پنجره رفت مردي را ديد كه آن بيرون با چيزي كه ادعا مي كرد يك بمب است، فرياد مي‌كشيد. و البته از بمب خبري نبود. او مردي بود كه از يك بيمارستان رواني فرار كرده بود و ادعا مي كرد كينگ ماجراي رمان "ميزري" را از او دزديده است. يكي ديگر از مزاحمين كينگ هم زني بود كه همين فكر را در مورد رمان «درخشش» مي كرد. سومين مزاحم هم مردي از كاليفرنيا بود كه متقاعد شده بود كه استفان كينگ قاتل جان لنون بوده است. مزاحم هاي ديگري هم بوده‌اند كه تابيتا اسم و ماجراي آنها را احتمالا سانسور كرده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-612806725612065939?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_687.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-8983845967872439854</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-30T22:04:29.674-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>فرشته‌هايي كه خبر از تغيير مي دهند</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;براي صد و ده سالگي مارگريت ميچل، نويسنده‌اي كه قرن بيستم را برباد داد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسكارت، يكي بود مثل ما، يكي مثل گاليله، يكي مثل مارتين لوتر، مثل مارتين لوتركينگ، مثل كوپرنيك و حتي مثل مادام بوواري كه نمي‌خواست مثل همه باشد. مي‌خواست خودش باشد. مي‌خواست مثل خودش نفس بكشد. مي‌خواست از اطرافش فراتر برود. اما او ماند و ميليون‌ها خواننده پيدا كرد، چون خودش را پنهان نكرد. چون واقعي بود و نقش بازي نكرد. چون اين صورتك مسخره را كه ما هر روز به صورت مي‌زنيم، به صورت نزد. او مربوط به نسلي بود كه مي‌خواست دنيا را تكان دهد، اما ما به نسلي تعلق داريم كه سعي مي‌كنيم آرام و در خلوتمان به دنيا بخنديم. او در عشق‌اش، در باورهايش راسخ بود، ما از نسل تنبل‌هايم. به همين دليل است كه كتابش را بارها و بارها خوانده‌ايم، فيلمش را بارها و بارها ديده‌ايم و بارها با خودمان فكر كرده‌ايم كه چطور مي‌شود مثل اسكارلت به دنيا نگاه كرد. به همين دليل است كه رمان "برباد رفته" در كمتر از شش ماه، يك مليون نسخه فروخت و درست به همين دليل است كه در صد و ده سالگي نويسنده، درباره‌اش مي‌نويسيم، چون مي‌خواهيم از پشت ماسك و صورتكي كه به چهره زده‌ايم، ببينم كه چگونه مي‌توان جور ديگري به دنيا نگاه كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي براي اولين بار "برباد رفته" را ديدم، با خودم فكر كردم كه چطور بايد اين كتاب را بخوانم. از تعداد صفحات كتاب نمي‌ترسيدم ، يعني نمي‌ترسيدم كه يك هفته بايد اين كتاب را بخوانم. بيشتر ترسم اين بود كه چطور كتاب را بالاي سرم بگيرم، دراز بكشم و آن‌را بخوانم. موقع خواندنش اما با اين مشكل مواجهه نبودم. آن‌قدر داستان كتاب جذاب بود كه حواسم به سنگيني كتاب نمي‌رفت و كرختي دستهايم را حس نمي‌كردم. فقط هر چند ساعت در ميان دستم، كرخت مي‌شد و مي‌افتاد پايين. آن‌وقت بود كه چمباتمه مي‌زدم به خواندن. درست مثل پيرمردها. و گاهي هم كه خواب پشت پلكم سنگين مي‌شد، شبيه گربه به بدنم كش و قوس مي‌دادم تا بيدار بمانم.&lt;br /&gt;اسكارلت، مد روز نبود و نمي‌خواست مد روز باشد. از جنگ متنفر بود و مدام از خودش و ديگران مي‌پرسيد كه چرا به جنگ فكر مي‌كنند. از خون، از كشتن، از بيماري، از قطع عضو، از مرگ و خيلي چيزهاي ديگر كه نتيجه جنگ بودند، بدش مي‌آمد. دوست نداشت نقش بازي كند. دوست نداشت كه پيش از مهماني تا مي‌توانست بخورد، تا وقتي كه مهماني شروع شود، به اندازه يك گنجشك بخورد. نمي‌توانست و نمي‌خواست شادي‌هاي كودكانه‌اش را پنهان كند. مي‌خواست به همه نشان دهد كه چه جاي تنگي است دنيا و چه طور مي‌توان به آن خنديد، حتي هنگامي كه خودش اسير اين ماجراها شد. با اين همه، اسكارلت، همه خوبي‌ها نبود. يك انسان بود با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش. و رمان "برباد رفته" هم يك رمان است، با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش. يگانه هم نيست، چون پيش از آن كتاب‌هايي آمده بودند كه ماجراهايي مشابه داشتند. اما مارگريت ميچل خوش شانس بود و درست در همان زماني كه بايد، در همان جايي كه بايد قرار گرفت تا اسمش به تاريخ ادبيات، سينما و فرهنگ جهاني بپيوندد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميچل در سال 1900 به دنيا آمد، يعني درست در ابتداي اين قرن، قرني كه دو جنگ جهاني داشت و كلي جنگ‌هاي ديگر. قرني كه آدم‌ها پيشرفت كردند تا هواپيما و موشك بسازنند و راحت‌تر همديگر را بكشند. زماني كه او به دنيا آمد وبزرگ شد، خيلي از زن‌هاي جهان حتي حق راي نداشتند. و خانواده او، مادرش، در اين راه تلاش فراوان كردند. مارگريت تا زماني كه سايه مادر را بر سر داشت به مدرسه رفت تا در نوزده سالگي‌اش ترك تحصيل كند و اين درست زماني بود كه كمي آن&lt;br /&gt;‌طرف‌تر ، زني به نام ويرجينيا وولف، از اتاقي براي خود نوشت. مارگريت هم مثل ويرجينيا خوش شانس بود. شوهري داشت كه قدرش را مي دانست. و وقتي قوزك پايش شكست، در خانه نشست و خواند. از تاريخ كشورش. از ادبيات جهان. و آن‌وقت "برباد رفته" را نوشت تا حكايت كند روزگار مردمي را كه زندگي‌شان را بر باد دادند، مردماني كه زندگيشان را چرخ‌هاي ماشيني قرن بيستم له شده ديدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسكارلت اولين انسان معترض جهان نبود. او اولين انساني نبود كه به عنوان يك چهره معترض وارد ادبيات شد. او حتي اولين زني نبود كه مي‌خواست مستقل باشد. اما مارگريت ميچل با دادن مسايل مختلف به اين داستان، آن‌را تازه كرد. قبل از او بودند "مادام بوواري" ها، كه نمي‌خواستند اسير زمان خود باشند. كه مي‌خواستند خوشان باشند. اما اسكارلت، چنين نبود. او در زماني زندگي كرد و شخصيتش در يك بستر تاريخي شكل گرفت كه نمي‌شد نديده‌اش گرفت. مارگريت ميچل اين چهره را چنان واقعي نوشت كه حالا دوستش داريم، با آنكه شايد اسكارلت‌هاي واقعي اطرافمان را دوست نداشته باشيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"برباد رفته" چند قصه خيلي خيلي ساده دارد. يك جنبه قصه، همان عشق هميشگي اسكارلت به "اشلي" است كه اتفاقا خيلي آبكي و به دردنخور است. دختري 18 ساله، عاشق مردي مي‌شود كه مي‌خواهد با كس ديگري ازدواج كند. اين عشق در دل دختر مي‌ماند، حتي بعد از آنكه سه بار ازدواج كند. اين قصه اصلا و ابدا چنگي به دل نمي‌زند. به قول منتقدي، اگر همه "برباد رفته"، همين قصه بود، كل قصه را مي‌شد در جمله " اوه، عزيزم" خلاصه كرد. قصه دوم كتاب، درباره جنگ داخلي آمريكاست. شمالي‌ها با جنوبي‌ها جنگيدند و همين باعث شد تا ارابه‌هاي آتش ساخته شود. اين بخش رمان، كمي از بخش عاشقانه‌اش بهتر است، اما راستش را بخواهيد كسل كننده است. بخش سوم رمان درباره سياه‌ها و سفيدهاست. خدمتكار سياهي كه بعدها جاي مادر اسكارلت را گرفت و در خانه حكمفرمايي مي‌كرد. ماجراي سياه‌ها و سفيدها و هم تكراري است. حتي قصه پدر اسكارلت كه دوست دارد تا يواشكي و دور از چشم مادرش، با اسب از نرده‌ها بپرد، تكراري است. او هم مي‌خواهد خودش باشد، مثل دخترش. خيلي از چيزهاي ديگر رمان هم تكراري است، مثل نفرت از جنگ، مثل نيمه غيرعاشقانه اسكارلت كه در جستجوي پول است يا مردي كه خانه را ترك مي‌كند. اما چرا "برباد رفته" يك رمان خواندني است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارگريت ميچل، در يك خانواده مذهبي ايرلندي به دنيا آمده است، يكي از آن خانواده‌هاي مهاجري كه به آمريكا رفته بودند تا زندگي ديگري را تجربه كنند.( مثل خانواده مارلون براندو و خيلي‌هاي ديگر)  او مي خواست شخصيت متفاوتي را خلق كند، اما نه به هر قيمتي. اسكارت‌ اهل خانواده بود. خانواده‌اش او را بيرون نكرده بودند. دختر سر راهي نبود. نمي‌خواست بر خلاف مردم جامعه باشد،‌ يعني عقايد مذهبي يا ملي آنها را زير سوال ببرد. مي‌خواست با خرافات مبارزه كند. به همين دليل است كه شخصيتش را بيشتر از زني مثل "مادام بوواري" دوست دارند. ( البته نه همه)&lt;br /&gt;از طرفي، مارگريت ميچل با تركيب همه اين داستان‌هاي معمولي، يك شاهكار خلق كرده است. شما تصور كنيد در روزگاري كه قرار است همه چيز تغيير كند، در روزگاري كه سايه سياه جنگ و مرگ بالاي سر شماست، در روزگاري كه هنوز بين سياه‌ها و سفيدها تبعيض قايل مي‌شوند، در روزگاري كه زنان هنوز حق راي ندارند، زني مي‌خواهد آنچنان باشد كه خود مي‌خواهد. از شجاعت اوست كه علاقه‌اش را به مردي كه مي داند دل به ديگري بسته، ابراز مي‌كند. از شجاعت اوست كه بر خلاف همه كه دوست دارند بجنگند، از جنگ ابراز نفرت مي‌كند. از شجاعت اوست كه فرزند زني را كه جايش را گرفته، به دنيا مي‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"بر باد رفته"، قصه شكست است. قصه شكستن زني كه در جايي و در زماني كه نبايد به دنيا آمد. البته مهم نيست كه در پايان داستان چه روي مي‌دهد، چون به هر حال "فردا روز ديگري است" و مي‌شود از نو شروع كرد. مهم اين است كه شما نتواني به هدفت برسي يا وقتي كه مي تواني، حس كني كه از اول هم اشتباه كرده‌اي. و اين فقط در داستان عاشقانه اسكارلت نيست، حتي در جنگ شمالي‌ها و جنوبي‌ها هم هست. كه نبايد مي‌جنگيدند و شكست مي‌خوردند.&lt;br /&gt;با اين همه، فردا روز ديگري است و فرشته‌ها، منتظرند تا شما را به شهر قصه‌ها ببرند. زنده باد فرشته‌ها و دنياي قصه‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ركوردهاي اسكارلتي:&lt;br /&gt;1-    "برباد رفته"، پس از كتاب مقدس، پرفروش ترين كتاب جهان است.&lt;br /&gt;2-    فيلم "برباد رفته" پرتماشاگرترين فيلم تاريخ سينماست.&lt;br /&gt;3-    تا كنون حدود ده نويسنده ادامه‌هايي را بر اين رمان نوشته‌اند، اما همه‌شان ناكام مانده‌اند. ممكن است خيلي‌هاي ديگر هم نتوانسته يا نخواسته‌اند ادامه‌هايي را كه بر "برباد رفته" نوشته‌اند، چاپ كنند.&lt;br /&gt;4-    اقتباس سينمايي اين رمان، 50 هزار دلار براي تهيه كننده ان آب خورد،‌ كه در ان زمان بالاترين مبلغ بود&lt;br /&gt;5-    "برباد رفته" يكي از محدود رمان‌هاي پرفروش است كه جايزه پوليتزر را هم كسب كرده.&lt;br /&gt;6-    مارگريت ميچل نتوانست فيلمي را كه بر اساس رمانش ساخته شد بود، ببيند. خوشش نيامد. طفلكي!&lt;br /&gt;7-    "برباد رفته" به بيش از چهل زبان ترجمه شده.&lt;br /&gt;8-    مردان در نظر سنجي‌ها،‌ ارباب حلقه‌ها را بر "برباد رفته" ترجيح داده‌اند. به نظر شما، چرا؟&lt;br /&gt;9-    مارگريت ميچل، در 49 سالگي در گذشت. او حدود بيست كتاب دارد كه هيچ‌كدامشان به پاي "برباد رفته نمي‌رسند)&lt;br /&gt;10-    قرار نيست كه همه چيز درباره مارگريت ميچل را در 23 كلمه بخوانيد. پس آن مطالب بالايي را براي كي نوشته‌ايم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-8983845967872439854?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_7449.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-1009274394294080301</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-30T22:19:07.522-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>كشتن انديشه هاي جوان عادت ما ايراني هاست</title><description>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Czand%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt;&lt;/style&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;چند وقت قبل در يكي از ميل‌هاي بي‌شماري كه دوستان &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;sent to all &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مي‌كنند، ايميلي به دستم رسيد كه عكس چند منطقه اروپايي را در دو زمان جنگ دوم جهاني و زمان حال به نمايش مي‌گذاشت. ديدن صحنه هاي وحشتناك جنگ، دل آدم را به درد مي‌آورد، اما ديدن همان مناطق در روزگار معاصر، آدم را دچار شگفتي مي‌كرد. زيبايي هميشه آدم را دچار شگفتي مي‌كند. اما نكته‌اي در عكس‌ها بود. اينكه خانه‌ها، ساختمان‌ها و ميدان‌ها، در عكس‌ها هيچ تغييري نكرده بودند. فقط انگار معمار تلاش كرده بود كه ‌آنها را مثل اولش، يعني مثل زماني كه قبل از جنگ بودند، بسازد. اين نشانه‌اي از فرهنگ اروپايي است كه دوست ندارد ميراث فرهنگي‌اش، حتي خانه‌هايي را در آن زندگي مي‌كند ويران كند و به جايش برج بسازد. به همين دليل است كه شما در لندن خانه هايي رادپيدا مي‌كني كه پانصد سال عمر دارند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اين خانه ها را جوري ساخته‌اند و از آنها محافظت مي‌كنند كه بتوان حسابي از انها كار كشيد. اما ما ايراني‌ها، و به طور كلي ما شرقي‌ها، دوست داريم كه گذشته مان را ويران كنيم، آن وقت بر ويرانه‌ها گريه سردهيم كه "&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اي واي، ميراثمان بر باد رفت." ما تخت جمشيدها داريم كه در حال ويراني است وآنها تعدادي خانه‌ معمولي كه از آنها محافظت مي‌كنند. اين تفاوت ماست. همين تفاوت در اسطوره‌هاي ما هم هست. اسطوره و داستان حماسي ما، ماجراي رستم و سهراب است و داستان آنها، داستان اديپ. ما پسرانمان را مي‌كشيم و آنها پدرانشان را. يعني اسطوره‌هاي اينگونه مي‌كنند، چون جامعه ما از ته دل مي‌خواهد كه اينگونه باشد و آنها مي خواهند كه آنگونه باشند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اسطوره‌ها همان چيزهايي هستند كه ما مي‌خواهيم داشته باشيم، اما نداريم. نگاهي كوتاه به اسطوره سهراب بكنيد. سهراب جوان، فريب پدر را مي‌خورد و تيغ را بر گلويش مي‌بيند، اما درست در همين لحظه پدر و پسر ماجراي خويشاوندي خود را مي‌فهمند. رستم در جستجوي نوش‌داروست، اما ديگر دير شده و سهراب مرده است. داستاني از اين جنس، در ميان ما كم نيست، حتي از جنس واقعي‌اش. چه بسيار شاهاني كه از ترس پسران خود را كشته اند، چه بسيار اميركبير‌ها كه در حمام‌ها، به جاي آب با خون خود غسل كردند و چه بسيار، عباس‌ميرزاها كه به بي‌كفايتي پدر، جان دادند. حافظه تاريخي ما، همواره فريب ظاهرها را خورده است، پس دوست دارد چيزهاي تازه و جوان را نابود كند. حافظه تاريخي ما كمتر به قضاوت مي‌پردازد كه اين چيزي كه به تازگي آمده، اين نوزاد چه حرفي براي گفتن دارد، و مي ترسد كه اين نورسيده نابودش كند، پس در داستان‌هايش آنها را مي‌كشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما آنسو حكايت ديگري است. پدر اديپ از تعبيرگران خواب شنيده كه پسرش او را كور مي‌كند، با همسرش ازدواج مي كند و به جايش مي‌نشيند. پس پسر را به كسي مي‌دهد كه بكشدش. مرد او را به صحرا مي‌برد و پسر نجات مي‌يابد تا چند سالي ديگر، برگردد و بدون اين‌كه پدر را بشناسد، او را بكشد. اين بار به‌جاي پسر كشي، ما با پدر كشي روبروييم. يعني همان‌قدر كه ما از آينده مي‌ترسيم، آنها از گذشته مي‌ترسند. مي‌ترسند كه گذشته، آينده‌شان را نابود كند. ساختمان‌ها خود مرمت مي‌كنند، اما از سايه گذشته مي‌ترسند، چون مي خواهند همواره خودشان را نو كنند. به همين علت است كه شما مي توانيد در قصه هاي بسياري از غربي‌ها، درباره پدركشي بخوانيد. مثل "برادران كارامازف" نوشته داستايفسكي. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اين‌ها تفاوت‌هاي ما در عرصه تاريخ است. آيا ما مي‌خواهيم و بايد اثر گذشته باشيم؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-1009274394294080301?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_8220.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-821463435796822185</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-04T22:56:02.978-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>انگار همه چیز برای دور ریختن ساخته می‌شود</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعضی از کتاب‌ها فقط به درد آن می‌خورند که یک‌بار آنها را بخوانیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مردم دنیا خیلی به تعریف‌های از پیش تعیین شده توجهی ندارند. مثلا یک برای آن‌که پول داشته باشند و آسایش، کار می‌کنند، اما آن‌قدر کار می‌کنند که وقتی برای تفریح و آسایش ندارند. مثلا روزنامه می‌خرند که تا پایان روز آ‌ن‌را بخوانند، اما مطالب مورد علاقه‌شان را با قیچی می‌برند تا سر فرصت مناسب بخوانندش. گاهی هم کتاب می‌خرند تا سر فرصت آن‌را بخوانند، اما کتاب را تمام نکرده دنبال راهی هستند که از شرش خلاص شوند. البته گاهی هم کتاب را تا اخر با ولع می‌بلعند، اما وقتی آخرین صفحه کتاب را خواندند، با خودشان می‌گویند که "ای بابا، مگه جایی هم واسه این کتاب توی خونه 50 متری ما پیدا می‌شه". بعد هم بی‌خیال کتاب می‌شوند چون فکر می‌کنند که می‌دانند در کتاب چه خبری بوده و به قولی آن‌را "فوت آب" هستند. اصطلاحا با این کتاب‌ها، کتاب‌های یکبار مصرف می‌گویند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی از مطالب نوشته می‌شوند تا تبدیل به کتاب شوند و مردم آنها را در کتابخانه‌هایشان نگهدارند. ممکن است که این مطالب به شکل مقاله‌هایی باشد که در روزنامه‌ها منتشر می‌شوند. بعضی از مطالب هم نوشته می‌شود تا خوراک بقالی‌ها،‌ سبزی فروش‌ها و قصابی‌ها را تامین کنند. این مطالب حتی ممکن است به شکل کتاب منتشر شوند، اما کمتر کسی پیدا می‌شود که آنها را در کتابخانه‌‌اش نگه دارد. مردم خوب می‌دانند که چه چیزی به درد کجا می‌خورد و اصلا در بند تعریف‌ها نیستد. مثلا خیلی از آهنگ‌ها ساخته می‌شوند که یک ارکستر عریض و طویل آن را نواخته اند و قرار است در تاریخ ماندگار شود، اما در همان زمانی که آهنگ ساخته و نواخته می‌شود، کسی آن را به ذهنش نمی‌سپارد. اما خیلی از آهنگ‌ها هستند که یک گروه دو-سه نفره آن را نواخته‌اند، معلوم نیست که چه کسی شعرش را سروده و حتی ممکن است با دستگاه ضبط خانگی، ضبطش کرده باشند، اما این ترانه را خیلی‌ها زمزمه می‌کنند و همه هم قبول دارند که یک شاهکار است. یا مثلا چند سال پیش یک گروه دانشجویی، فیلمی ترسناک را با دوربین‌های معمولی خانگی ساختند، که خیلی بیشتر از فیلم‌های پرخرج هالیوودی مردم را ترساند. پس چه زمانی یک کتاب، یا هر اثر هنری دیگر ماندگار می‌شود؟ چه وقت می‌شود یک اثر هنری را یک‌بار مصرف نامید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چه کسی می‌گوید کتاب یکبار مصرف بد است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگر شما یکی از افرادی بودید که مقابل نمایشگاه نقاشی دادیست‌ها در سال 1930 قرار می گرفتید و می‌دیدید که بعد از تمام شدن نمایشگاه، عده‌ای در حال شکستن و آتش زدن تابلوهای نقاشی هستند، چه می‌کردید؟ مثلا با سرعت خودتان را صحنه ماجرا می‌رساندید تا آتش‌زنان و ویرانگران را از کارشان باز دارید؟ اما باور کنید که بعد دیدن کسانی که تابلو‌ها را آتش می‌زدند، بیشتر تعجب می‌کردید، چون خود نقاش‌ها در حال درب و داغان کردن کتاب‌هایشان بودند.&lt;br /&gt;دادائیست‌ها معتقد بودند که آثار هنری ماندگار نیستند و اصلا هم نباید ماندگار باشند. معتقد بودند که آثار هنری در بهترین شرایط یک‌بار مصرف هستند و باید نابود شوند. اصلا خیلی به مهم بودن آثار هنری فکر نمی‌کردند. به همین دلیل است که ما آثار زیادی از دادائیست‌ها نداریم.&lt;br /&gt;عقیده دادائیست‌ها، نوع نگاه به آثار هنری را عوض کرد. یعنی اگر تا اوایل قرن بیستم، یک اثر هنری مقدس شمرده می‌شد و کسی جرات نداشت تا چپ بهش نگاه کند، آنها این نکته را بیان کردند که می‌شود به ویرانی یک اثر هنری هم فکر کرد. البته تا قبل از دادایست‌ها آثار هنری فراوانی خلق شده بود که یکبار مصرف بودند، اما کسی آنها را جدی نمی‌گرفت. مثلا پاورقی‌های "صدمن یک غازی" که در مجلات چاپ می‌شدند و البته بعضی‌ها آنها را کتاب می کردند، توسط خیلی‌ها جدی گرفته نمیّد. مثلا نوشته می‌شد تا زنان خانه‌دار آنها را بخوانند و بعدش به زن ‌همسایه بدهندش و همین‌جور دست به دست بچرخد تا پاره شود. اما تفکر دادیستی نگاه به آثار هنری را عوض کرد. این نگاه نکات مثبتی داشت و البته نکاتی منفی که فرصت آن نیست تا در این نوشته انها را بررسی کنیم.&lt;br /&gt;بعدها چند سبک دیگر به وجود آمدند که آنها هم به یک‌بار مصرف بودن آثار هنری به عنوان یک نکته مهم نگاه می‌کردند. هنر "کیچ" یا "بنجل‌گرایی"، مجسمه‌ها و نقاشی‌هایی را وارد بازار هنری کرد که حداکتر می‌شد یکسال آنها را در ویترین خانه گذاشت. کتابهایی در این سبک هنری خلق شد که حداکثر می‌شد یکبار انها را خواند. البته بگذریم از آدم‌هایی که وسایل یکبار وصزف را هم چند بار مصرف می‌کنند. اگر یادتان باشد درباره آدم‌هایی نوشته بودبم که لیوان یکبار مصرف را می‌شورند و تیغ‌های یکبار مصرف را سه-چهار ماه به صورت می‌مالند.&lt;br /&gt;سبک‌های هنری دیگری هم بودند مثل هنر "کانسپچوال" ( یا مفهومی ) که اصلا می‌خواست تا هنر را وارد زندگی کند یا به عکس می‌خواهد زندگی را وارد هنر کند. مثلا شما مجسمه ای را تصور کنید که یک دست‌شویی و مقادیر متنابهی از محتویات آن را به نمایش می‌گذارد. این اثر به درد آن می‌خورد که بارها ببینیم‌اش؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دنیای دیوانه‌ دیوانه دیوانه ای که ما در آن زندگی می‌کنیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شاید این خصوصیت دنیای ما باشد که به آثار هنری این‌طوری نگاه می‌شود. شما به یکی از این آثار هنری نگاه کنید که در فضای معاصر ساخته می‌شود و اتفاقا مورد توجه قرار می‌گیرند و آن‌وقت آن را با یک اثر کلاسیک مقایسه کنید. برج پیزا سال‌هاست که کج است یا همین بنای "منارجنبون" خودمان، سالهاست که می‌لرزد و ماندگار ایستاده است، اما بنای مجللی که در سال 1985 در نیویورک ساخته شد، فقط 10 سال دوام آورد و فرو ریخت.&lt;br /&gt;درست در همین شرایط است که نویسنده‌ای مثل جی کی رولینگ، هفت جلد کتاب کلفت هری پاتر را می‌نویسد تا عده زیادی از مردم جهان را که حتی حاضر نیستند برای خریدن نان در صف بیاستند، توی صف از صبح تا شب بیدار نگه دارد و به قولی سرکارشان بگذارد. کلی آدم دیگر هم با ساختن و احتمالا دیدن فیلم‌هایی که از روی این کتاب‌ها ساخه شده‌اند، گرفتار شده‌اند. اما جالب ماجرا این‌‌جاست که عده زیادی از کسانی که احتمالا با مشقت کتاب های "هری پاتر" را خریده‌اند آن را بعد از خواندن به یک کتاب فروشی دست دوم فروخته‌اند تا خانه‌شان را اشغال نکند. شاید هم کتاب را یک جورهایی رد کرده‌اند تا بقیه نگویند که آدم‌هایی بی‌کلاسی هستند. به هر حال خیلی افت دارد که ادم توی کتابخانه خانه‌اش هفت جلد از یک کتاب سطحی را داشته باشد.&lt;br /&gt;البته این نکته به هیچ وجه تقصیر جی کی رولینگ نیست. او در دوره‌ای زندگی می‌کند که قرار نیست "شاهنامه"ای دیگر داشته باشد، همان‌طور که "منارجنبان" و "برج پیزا" هم قرار نیست داشته باشد. اصلا کدام یک از کتاب‌های دیگر قرار است در دوره ما ماندگار شوند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دلتنگی‌ها یک کلکسیونر چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روزی روزگاری کسانی بودند که تمبر یا پروانه خشک شده جمع می‌کردند. روزی روزگاری آدم‌ها کتاب‌های زیادی را می‌خواندند، و بعد می‌گذاشتند توی کتابخانه. اما امروز شرایط فرق می‌کند. خانه‌های 50-60 متری امروز جایی برای کلکسیونرها باقی نمی‌گذارد. دنیا هم به سمتی پیش می‌رود که در آن نباید چیزی را نگه داشت. انگار همه چیزها برای دور ریخته شدن ساخته می‌شوند.&lt;br /&gt;در این دنیاست که شما یک کتابخانه 1000 کتابی را روی یک cd خواهی داشت و حتی فرصت نمی‌کنی یکی از این کتابها را بخوانی. در همین دنیاست که کتاب‌هایی مثل هری‌پاتر نوشته می‌شوند تا عده‌ای به پول و پله برسند و چند سال بعد همه ماجرا فراموش شود. و اگر هنوز تنور "هری پاتر" تا حدی داغ است به این علت است هنوز بنگاه‌های اقتصادی کتاب، کتاب جدیدی کشف نکرده‌اند تا ان را جایگزین این پسر جادوگر کنند.&lt;br /&gt;این روزها خیلی از چیزها یک‌بار مصرف شده، از جمله کتاب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-821463435796822185?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_6937.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-529097792631988164</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-07T07:12:23.941-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبیات</category><title>وقتی که نمی‌توانی شنا کنی</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;روزي روزگاري كه تازه مد شده بود كه عكس نويسندگان را روي جلد كتاب چاپ كنند، به جورج برنارد شا پیشنهاد کردند که عکس‌اش را بگذارند روی یکی از کتاب‌ها. او هم مثل همیشه گوشه لب چپ‌اش را برد بالا که یعنی دارد پوزخند می‌زند و بعد گفت: " عکس منو. اون وقت همه فکر می‌کنن که قراره کتاب خیلی خوبی بخونن و وقتی کتاب رو باز می‌کنن، سرخورده می‌شن." البته بعد عکس جورج برنار شاو کلی رو کتابها چاپ شد. از ماجرای این نویسنده ایرلندی که بگذریم، چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی جلد کتاب‌ها، از آن ماجراهایی است که در حدود یک قرن است که اتفاق افتاده است، مخصوصا از زمانی که سینما اختراع شد. در ادامه همین مطلب، درباره سه چیز خواهید خواند:1- از کی و چرا نویسنده‌ها و شاعرها عکس‌شان را روی جلد کتاب چاپ کردند، 2- چاپ کردن عکس نویسنده‌ها و شاعرها به درد چه می‌خورد و به درد چه نمی‌خورد، 3- وقتی شاعری یا نویسنده‌ای از مرگ مولف حرف می‌زند، چرا عکس‌اش را روی کتاب می‌چاپد. قبول دارم که این سومی کمی سخت است. اما صبور باشید و تا آخر مطلب بخوانید تا رستگار شوید. البته ذکر یک توضیح هم ضروری است. علت نوشته شدن این مطلب با آن دلیل است که چند وقت قبل به دلیل چاپ عکس یک نویسنده روی کتابش، اجازه انتشار به آن کتاب داده نشد. البته مسولان وزارت ارشاد می‌گویند که این مورد یک استثناء بوده و قانونی در مورد چاپ نکردن عکس شاعران و نویسندگان زنده روی کتابها وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;قسمت اول: ابتدای قصه صورت‌هایی که روی کتاب آم&lt;/span&gt;د&lt;br /&gt;چاپ عکس نویسندگاه روی کتابها برای اولین در دهه 1890 اتفاق افتاد. اینکه چرا قبل از این کسی عکس نویسنده‌ای را روی کتابی چاپ نکرده، احتیاج به تحقیق فراوان ندارد. عکاسی در دهه 1860 به آنجا رسید که می‌توانست صورت آدم‌ها را ثبت کند و احتمالا سه دهه، یعنی سی سال طول کشیده تا کشف کنند که می‌شود از نویسنده‌ها عکس گرفت و چسباند روی کتاب‌ها. احتمالا در طول این سه ده تلاش‌هایی هم کرده‌اند. مثلا تکنولوژی چاپ در همان سالهای 1860 خیلی خوب نبود و کاملش کردند تا برای اولین بار تصویری از مارک تواین روی کتابش نقش ببندد. البته ممکن است یکی از کلکسیونرهای سه پیچ کتابی را پیدا کند که در سال 1889 چاپ شده و عکس نویسنده‌ای دیگر رویش چاپ شده. اما همان‌طور که قبل از ادیسون چند نفر چراغ برق را اختراع کرده بودند و اختراع چراغ برق را به ادیسون نسبت می‌دهند، این افتخار به مارک تواین اختصاص دارد که برای اولین بار عکسی‌اش روی کتابی منتشر شده است.&lt;br /&gt;به جز مساله تکنولوژی، یک مساله خیلی مهم دیگر هم هست که تا قبل از دهه 1890، نویسنده‌ای عکس‌اش را روی کتابی چاپ نکرده است. البته ممکن است که پرتره نقاشی یک نویسنده مثل انوره بالزاک روی کتابش آمده باشد، اما اینکه چرا عکسی چاپ نشده، یک علت مهم دارد. شما زمانی دنبال عکس‌ خودت هستی که مساله هویت برایت مهم است و هویت شخصی، حریم خصوصی مساله‌ای که در طول حداکثر 200 سال گذشته در دنیا مهم شده است. در گذشته فقط هویت چند نفر پولدار مهم بود که به نقاش‌ها پول می‌دادند تا عکس‌شان را حتی خوشگل‌تر از خودشان نقاشی کنند وگرنه اختراع اولین اتاق تاریک به لئوناردو داوینچی برمی‌گردد، یعنی حدود 600 سال قبل. پس چرا اختراع عکاسی ( یا تکامل عکاسی ) این همه طول کشیده است.&lt;br /&gt;از طرفی هویت نویسنده‌ها هم در حدود یک و نیم قرن پیش به این طرف دارای اهمیت شده است. به همین دلیل است که می‌توان چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی کتاب‌ها را با نوشتن اولین رمانی که نویسنده در آن از راوی اول شخص استفاده می‌کند، تقریبا یکسان دانست. یعنی وقتی نویسنده‌ها توانستند در یک رمان از خودشان بنویسند، یا به طور دقیق‌تر از "من" صحبت کنند، عکاسی هم دارای اهمیت شد و عکس نویسنده‌ها هم روی جلد چاپ شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;قسمت دوم: دوست دارم بدونم چه شکلی هستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی کتابهایشان، چند نکته مثبت دارد و چند نکته منفی. خواننده‌ها هم دقیقا نمی‌دانند که دوست دارند که عکسی از نویسنده مورد علاقه‌شان را ببیند یا خیر. که معمولا بعد از دیدن نویسنده‌های مورد علاقه‌شان حال‌شان گرفته می‌شود، چون عکس‌ها اغلبا به زیبایی نویسنده‌هاشان نیستند.&lt;br /&gt;چاپ شدن عکس نویسنده‌ها روی کتاب‌ها یک بدی دیگر هم دارد. انگار شما اول فیلمی را که از روی یک رمان ساخته شده ببنید و بعد کتابش را بخوانید و یا برعکس. خواننده‌ها معمولا دوست دارند یک تصویر ذهنی ایده‌آل از شخصیت داستانی‌شان بسازند و وقتی نویسنده از شخصیت اول شخص استفاده می‌کند، خواننده فکر می‌کند که او در حال تعریف کردن داستانی در مورد خودش است. پس وقتی شکم خپل و کله تاس او را می‌بیند، اصلا دلش نمی‌سوزد که قهرمان قصه‌اش به دختر مورد علاقه‌اش می‌رسد یا نه.&lt;br /&gt;و اما چرا نویسنده‌ها دوست دارند که عکس‌شان چاپ شود. البته همه نویسنده‌ها هم چنین چیزی را دوست ندارند. اما آنهایی که دوست دارند که عکس‌شان چاپ شود به این جمله مشهور فکر می‌کنند که بدنام بودن، بهتر از گمنان بودن است. چه کسی از شهرت بدش می‌آید و نویسنده هم دوست دارد تا مشهور و محبوب شود و اتفاقا نویسنده‌ها دویست سال اخیر کلی به خودشان می‌رسند تا خوش‌تیپ‌تر باشند. مثلا می گویند که ویکتور هوگو برای حفظ ترکیب موهایش، روز دو بار به آرایشگاه می‌رفته است. او همچنین برای تقویت روحیه‌اش ملودی‌های بیستی گوش می‌کرده است. و خوشبختانه نویسنده‌های معاصر کمی نسبت به نسلهای قبل خوش‌تیپ‌تر شده‌اند.&lt;br /&gt;معروف بودن با درد سر بی‌ارتباط نیست و اتفاقا چاپ شدن عکس حتما درد سرهایی دارد. یک نویسنده مشهور، درست مثل یک ستاره مشهور سینما، زندگی خصوصی درست و حسابی‌ای ندارد. مرتبا آدم‌هایی به او تلفن می‌کنند، آدم‌هایی از خلوتش عکس می‌گیرند و خلاصه همه چیزش زیر زره بین است. حسابش را بکنید که یک نویسنده مثل جی.کی. رولینگ حتی نمی‌تواند شنا کند، چون ممکن است کسی عکس بگیرد و توی اینترنت پخشش کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;قسمت سوم: مشخص نکردی که آخرش مرده‌ای یا زنده‌ای&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درست 100 سال بعد از آنکه اولین عکس پرتره جهان در فرانسه گرفته شد، یک فیلسوف فرانسوی از "مرگ مولف" نوشت. البته ما حدود 2 سال پیش درباره "مرگ مولف" نوشته بودیم، اما به هر حال مجبوریم برای کسانی که از نیمه بیننده این برنامه هستند، اسم بازیکنان را به سرعت بگوییم. رولان بارت ( یا یه کمی غلیظ‌ تر رولن بارت) در دهه 1960 نوشت که اصلا مهم نیست که یک متن توسط چه کسی نوشته شده است و اینکه ما باید فکر کنیم که یک نویسنده بعد از نوشته شدن اثرش مرده و حضور خارجی ندارد. منظور بارت این بود که هر اثری باید از خودش دفاع کند و نیازی نیست که نویسنده‌اش مدام بگوید که منظورش چی بوده‌است. اما همان‌طور که بیشتر مسایل ادبی با چند سال تاخیر و اغلبا اشتباه به ایران می‌رسد، این حرف بارت هم سی سال بعد یعنی در دهه 1990(1370) وارد ایران شد و عده‌ای نویسنده مودار، قد‌کوتاه و بلند و شکم‌گنده طرفدارش شدند.&lt;br /&gt;بعد از ورود این تئوری، همان طور که بعد از وارد شدن شلوار جین‌های پاره پوره، همان ژنده‌پوش شده‌اند، یک‌دفعه همه طرفدار مرگ مولف شدند. یعنی تا می‌آمدی از آنها سوالی بپرسی، می‌گفتند که مولف مرده است. اما جالب این بود که همین نویسنده‌ها عکس‌های جور واجورشان را روی جلد کتابهایشان چاپ کردند. آنها دچار یک تعارض بزرگ بودند. از طرفی دلشان می خواست مشهور باشند و به همین دلیل حرف‌های جنجالی می‌زدند و از طرف دیگر همان حرف‌های جنجالی اجازه نمی‌داد که عکس‌شان بیاید روی جلد کتاب‌هایشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;جلسه توضیح و پاسخ بعد از سریال: تقریبا هیچکس برای عکس یک شاعر کتابی را نمی‌خر&lt;/span&gt;د&lt;br /&gt;تقریبا همه نویسنده‌های مشهور مردان یا زنانی جا افتاده هستند که عکس‌شان احتمالا جذابیتی ندارد. مثلا تصور کنید که چه کسی برای خوشگلی ویرجینیا وولف کتابی از او را می‌خرد؟ تقریبا هیچ‌کس. در مورد شاعران و نویسندگان ایرانی هم این قضیه مصداق دارد. مثلا ممکن است که برای داشتن عکس نیکی کریمی، هدیه تهرانی و یا الناز شاکر دوست یک نفر کتاب یا مجله‌ای را بخرد، اما تقریبا هیچ‌کس برای آن که عکس حافظ را داشته باشد، دیوان حافظ نمی‌خرد. جرات انکه اسم یک نویسنده معاصر را بنویسم،‌ نداشتم، چون احتمالا خود نویسنده ، شاگردهایش و شاید هم دوستدارانش من را دچار "مرگ مولف" می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-529097792631988164?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9362.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-4486331702461947829</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-20T00:05:31.114-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>عصر يك روز پاييز ي، سپانلو ، من و قايق سواري در تهران</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;غروب يك روز پاييزي است. گرچه هنوز "درخت‌هاي انار پيراهن زرد كهربايي" نپوشيده‌اند، پاييز را حس مي‌كني. قرار است امروز با محمدعلي سپانلو حذف بزنيم، همان شاعري كه دوستانش او را "سپان" صدا مي‌زنند. باران بي مضايقه مي‌بارد و خيابان‌هاي تهران را ترافيك گرفته است.( ياد شاملو به خير كه از بياباني گفته بود كه سراسرش را مه گرفته بود.) البته براي ترافيك شدن خيابان‌هاي تهران، چندان نيازي به باران نيست، همين‌كه نفس‌هاي شهر به شماره بيافتد و غروب شد، ماشين‌ها بوق‌هايشان براي هم به صدا در مي‌آورند. چه برسد به اينكه نم‌نم باراني هم بزند. چه برسد كه باران به شدت ببارد و تو هم با شاعري قرار داشته باشي كه اسم آخرين كتابش "قايق سواري در تهران" باشد. حس مي‌كني همين حالاهاست كه نيازمند موبايلت باشي تا به دفتر آگهي‌هاي همشهري( يا يك روزنامه ديگر) زنگ بزني و آگهي يك قايق سرخپوستي، تمام اكازيون را بدهي. و بعد نتواني، چون معمولا موبايل‌ها در اين ساعت روز آنتن نمي‌دهند. در همين خيال‌هايي كه به در خانه شاعر مي‌رسي. يك حياط و چند درخت. هوا تاريك است، اما تو مي‌تواني چند اناري را ببيني كه روي درخت‌ها ، همچون هنرمندان تئاتر يا هنر ديگري كه نمي‌شود نوشت، خودنمايي مي‌كنند. بحث با يك استكان چاي آغاز مي‌شود و با يك شكلات به پايان مي‌رسد. از عكس‌ها و تابلوهاي روي ديوار اگر ننويسم، به چشم‌هايم خيانت كرده‌ام. يك كلكسيون طرح جلد كبريت كه از پدر شاعر به جا مانده، چند تابلوي اورژينال، چند مينياتور و چند تاي ديگر. مي‌شود به اندازه يك گالري ديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;انگار عكس شما روي جلد كتاب، شما را دچار مشكل كرد. مشكل چه بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;براي مجوز كتاب كه مشكلي ايجاد نكرد، هر چند يك شعر از كتاب حذف شد. اما بعد از آنكه كتاب چاپ شد و در نمايشگاه كتاب عرض شد، يكي از مسوولان نورسيده گفت كه كتاب اشكال دارد، چون عكس شاعر رويش چاپ شده. ناشر علت را پرسيده بود و گفته بودند كه مولف زنده را نمي‌شود چاپ كرد، در حالي كه ما كلي عكس مولف زنده داريم كه عكس‌هايشان هم چاپ مي‌شود. مدتي انتشار كتاب با مشكل مواجهه شد تا چندي قبل، شايد به دليل تغيير مديران، گفتند كه اشتباهي صورت گرفته و مشكل كتاب رفع شد. در واقع اين پروسه چند ماه طول كشيد از ارديبهشت تا شهريور، تا كتاب مجوز گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; آدم در اين شرايط ياد آن حرف آن شاعر مي‌افتد كه گفته بود: كنون پندار من مردم". چرا كه انگار وضع شاعرهاي مرده بهتر است...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين هم هست... اما چرا نبايد عكس شاعر زنده چاپ شود؟ از طرفي مگر در شعر چي هست كه نمي‌توان عكس شاعر زنده را رويش چاپ كرد؟ چرا مي‌شود عكس سياستمدارها را مثلا چاپ كرد و عكس شاعرها را نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مخصوصا براي شما كه فيلم بازي كرده‌ايد و عكس‌تان را بزرگ روي پرده سينماها چاپ كرده‌اند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مشكل اين‌ها نيست و شايد اصلا قصد و غرضي در كار نباشد. اما به قول بچه‌هاي تهران، بعضي از مسوولان در كاري كه قرار است انجام دهند، به طور كلي صفر كيلومترند. كسي كه قرار است براي دادن مجوز، كتاب‌ها را بخواند، بايد آثار معروف را بشناسد. مثلا بايد بداند كه نيازي به خواندن "جنگ و صلح" تولستوي ندارد، چون اين كتاب‌ها بارها چاپ شده و حتما مشكلي ندارد. اما وقتي طرف همين كتاب را كه بارها چاپ شده براي بررسي مي‌فرستد، معلوم مي‌شود كه چيزي از ادبيات روس و جهان نمي‌داند. و در موضع ناشناخته قرار گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يكي از مديران فرهنگي هم به تازگي اسم كتاب و نويسنده‌اش را با هم قاطي كرد. مثلا گفت: اين آقاي "دن آرام" عجب نويسنده خوبي است...احتمالا منظورش، شولوخوف، نويسنده "دن آرام" بوده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;علتش اين است كه تخصص شغلي را در درجه چندم قرار مي‌دهند. اين از پديده‌هاي جالب است. به هر حال ماجرا اين بود كه شخصي خوش‌اش نيامده كه عكس شاعر روي كتاب چاپ شود،‌ پس جلوي پس كتاب را گرفته، اما چندي بعد، اين كج‌فهمي رفع شده تا كتاب بدون هيچ گونه مشكلي پخش شود و البته مشكلي هم براي هيچ كسي پيش نيايد، جز نويسنده و ناشر. يادتان باشد كه گاهي اوقات بعضي از آدم‌هاي نه چندان مهم هم مي‌توانند ايجاد دردسر كنند، مشكلي كه شايد به وسيله 50 نفر آدم مهم هم قابل حل نيست. مثلا شما ممكن است به راحتي براي كسي پرونده درست كنيد تا كلانتري او را بگيرد، اما بعد 50 نفر مهمتر از شما هم نمي‌توانند او را آزاد كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد از عكس، نوبت مي‌رسد به اسم كتاب. اسم كتاب‌هاي شما در بيشتر مواقع قشنگ است. "قايق سواري در تهران"، چطور به ذهنتان رسيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; يك سلسله ماجرايي كه در ذهنم شكل مي‌گيرد، اين ‌عنوان‌‌ها را مي‌سازد. اين ماجرا درست مثل شعر پيش بيني نشده است. من تعدادي شعر نوشته‌ام كه اسم ملاح تويش تكرار شده بود. از طرفي در ادبيات فارسي، كشتي راني در خشكي، به معناي كار بيهوده كرده است. يك ضرب‌المثل است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مثل آب در هاون كوبيدن...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. يك همچين چيزي. وقتي مي‌خواهند بگويند كه طرف كار بيهوده مي‌كند، مي‌گويند كه در " خشك كشتي مي‌راند." اين يك تصوير. نكته ديگر اينكه تهران رودخانه ندارد و كلا رودخانه در كل اين كشور خيلي كم است. يعني تك و توك رودخانه داريم، آنهم به غير از قسمت‌هايي از خوزستان، سيلابي است. اين فقدان‌ها باعث مي‌شود كه شما وسوسه بشوي و يك رودخانه خيالي در ذهنت بسازي كه از شيب تجريش شروع شود و تا ميدان راه آهن ادامه پيدا كند. مثلا فرض كنيد كه امروز كه باراني است شما مي‌توانستيد كه يك رودخانه از تجريش تا راه آهن داشته باشد. مي‌توانستيد يكي از اين قايق سرخ‌پوستي‌ها را ( كه عرب‌ها به آن غراب مي‌گويند)، در اين رودخانه شناور كني. بعدش رسيدم به اينجا كه اين سفر مي‌تواند نوعي معناي فلسفي هم داشته باشد، يعني از جواني به سوي پيري سير كند. انگار قايق‌ران مي‌گويد كه اين راه برگشتي ندارد. با خودم تصور مي‌كردم كه اين قايق سرخپوستي، در مسيري كه مي‌آيد، ايستگاه‌هاي مختلفي را طي مي‌كند. مثلا در چهار راه وليعصر، كه تئاتر شهر در آن قرار دارد، انگار بندر نمايش است. اين سفر از بهار شروع مي‌شود، پاييز تمام مي‌شود. صبح شروع مي‌شود، شب تمام مي‌شود. برگشتي هم نداري. همه اينها با هم مي‌شود: "قايق سواري در تهران"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به هر حال شما سوار اين قايق سرخپوستي شده‌اي و در حال حركتي. اگر بخواهي برگردي و در يكي از ايستگاه‌هاي بين راه بيشتر بماني، كدامشان را انتخاب مي‌كني؟ شعر، ترجمه، سينما و ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همين تنوع را اتفاقا دوست دارم، چون معتقدم كه هر هنرمندي بايد علاوه بر دانستن اطلاعات در مورد هنر اصليش‌، چيزهايي هم در اطراف هنرهاي ديگر بداند. نمي‌شود كه شما شاعر باشي و موسيقي نشناسي. حالا قرار نيست كه متخصص موسيقي باشي، اما بايد آن‌را بشناسي. نمي‌شود شاعر باشي و از نقاشي چيزي نداني. شايد من نيم‌ساعته صورت شما را نقاشي كنم، اما به هر حال نقاش حرفه‌اي نيستم. اما از طرف ديگر، هنر شعر كه سوداي اصلي من است، از هنرهاي ديگر جدايي ناپذير است. شما مي‌توانيد اغلب ترفندهاي سينمايي را در شعرها ببينيد؛ مثلا كات كردن از نماي درشت به نماي دور. يا بر عكس.&lt;br /&gt;و اما در مورد ترجمه... كارهايي را ترجمه مي‌كنم كه به شعر نزديكند، مثل آثار آپولينر و رمبو. كه اتفاقا ترجمه آن‌‌ها در شعر معاصر فارسي تاثير گذار بوده است. مسلما انتخاب اول من شعر است. اما از آنجايي كه حقوق بازنشستگي ندارم، بعضي از اين كارها را براي گذران زندگي‌ام كرده‌ام. به همين دليل است كه رمان هم ترجمه كرده‌ام، اما همين رمان‌‌ها هم انتخاب خودم بوده‌اند. من معتقدم كه اينها اتفاقا به شعرم كمك مي‌كند و علاوه بر آن، تنوع زندگي، به آن زيبايي غريبي مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بازار كتابهاي شعر اين روزها آن‌قدرها خوب نيست، چون خيلي شعرهاي به درد نخور ( مثل اين وسايل چيني )، وارد بازار شده. حالا عكس و شهرت شما، چه كمكي به معرفي اين كتاب دارد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; از خيلي‌ها شنيدم كه اين كتاب، يكي از بهترين‌هاي شعر معاصر به ويژه در سالهاي اخير است. اوايل فكرمي‌كردم به دليل آنكه در چند سال اخير هيچ پديده به وجود نيامده، حس مي‌شود كه كتابم يكي از بهترين‌هاي سالهاي اخير بوده، اما دوستان عقيده ديگري دارند. يعني مي‌گويند كه اين نكته درست هست، اما خود اين كتاب چيزهايي دارد كه آن را بدل به يكي از بهترين‌ها مي‌كند. امروز آقاي دكتر كوچكي، كه سالهاست در عرصه ادبيات كار مي‌كند، گفت كه حسن اين كتاب آن است كه من چند بار آن‌را خوانده‌ام و دوست دارم باز هم بخوانم. يعني با يك بار خواندن، مصرف نشده. او معتقد است كه خوب بودن اين كتاب به دليل غافلگيري انتشار يك كتاب خوب بعد از چند سال نيست، كه نوعي ژرفا در كتاب هست كه باعث مي‌شود چند بار آنرا بخوانيم. يعني مي‌تواند زندگي دراز داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اين كتاب تغييراتي هم با كارهاي قبلي شما دارد. يعني علاوه بر آنكه اسمش، تفاوت دارد، خود كارها هم انگار با فضاي امروز سروده شده... من هيچ وقت آقاي سپانلو را با كلاه نديده بودم. اين حس در شعرها هم هست...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; اين‌ شعرها به 50 سالگي من مربوط مي‌شود، يعني بيست سال قبل و شايد همان‌طور كه پس از بيست‌سال براي شما كهنه نشده، دويست سال ديگر هم  تازه بماند. قرار نيست كه آخرين كارهاي آدم، بهترين‌هايش باشد. فرض كن شاملو كه اتفاقا حرفش بود، آخرين كارهايش، بهترين كارهايش نيستند. آدم يك‌جايي از زندگيش متولد مي‌شود و من راضيم كه اين شعرها سالها بعد از خلق‌شان كشف شده‌اند. حالا من هم نمي‌خواهم شبهه ايجاد كنم كه اين كارها جديدند. اتفاقا خيلي هم جديد نيستند. كشف آن‌ها جديد است. اشيا زير خاكي؟ شايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يعني الان اگر شما از تجريش حركت كرده باشي، تو اين مجموعه در حوالي بلوار كشاورز هستي... يعني به ميانه‌هاي راه رسيده‌اي...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. قايق در حال حركت است و ما در مسيريم. وقتي به انتها برسد با مرگ فيزيكي يا هنري، كارش تمام خواهد شد، اما خاطره‌ا يا تاثيرش ديرپا خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خوشبختانه تهران آنقدر بزرگ هست كه حركت اين قايق، حالا حالاها ادامه داشته باشد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تو در همان رود خياليت قايق سواري كن تا ببيني كه تهران كه در ظاهر چيزي ندارد،‌ ارزش‌هايي در درون دارد. يك روز يكي از وابستگان فرهنگي يكي از كشورهاي خارجي به من گفت كه " تهران شما چي دارد كه اين‌جوري در موردش حرف مي‌زني؟" در جوابش گفتم:" تهران من ، آنجايي است كه خودم آن‌را كشف كرده‌ام. من تهران را با تاريخش كشف كرده‌ام و از زيرش آگاهم.آيا نام "راگا" شما را به سير تاريخ نمي‌برد؟" گذشته در ذهن من حاضر و ناظراست. به تعبيري آينده هم چنين حالتي دارد. به همين دليل اغلب كارهاي من كمي پيچيده مي‌نمايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اين مفهوم زمان هميشه در كارهاي شما بوده. شما هميشه از گذشته زمان نوشته‌ايد، چيزي كه همه مردم جهان را مي‌ترساند. شما از پير شدن و گذشت زمان مي‌ترسيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زمان، وسوسه من است. گاهي به اشيا حسوديم مي‌شود. اشيا در فروتني خودشان، تغيير نمي‌كنند. يعني پير نمي‌شوند و حتي ممكن است كه پيريشان، آنها را با ارزش‌تر كند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;البته به غير از چهره‌هايي مثل شما كه مدام جذاب‌تر مي‌شوند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شما لطف داري. اين وسوسه هميشه در من بوده و به همين دليل اسم يكي از مجموعه شعرهايم را "خانم زمان" گذاشته‌ام. در آن كتاب، اسطوره تهراني چند قرن پيش به شكل دختر جواني در آمده كه سادگي‌اش باعث شده از او بارها سو استفاده كنند، مثل آن زن‌هاي فيلم‌هاي قديمي فارسي كه از روستا به شهر مي‌آمدند، مي‌خواستند آنها را گول بزنند. او يكي را مي‌كشت و به زندان مي‌رفت و وقتي بر مي‌گشت، مي‌ديدي سالها بعد وقار و تجربه كسب كرده و حالا   اين در تهراني اتفاق مي‌افتاد كه داراي گذشته و آينده عجيب است. بعد سوال‌هاي ديگري براي خانم زمان مطرح مي‌شود. مثلا چطور يك خواجه اين شهر پرتحرك، اين شهر پر از تولد را بنا گذاشته است؟ اين يكي از تصورهاي تاريخ جذاب است. زمان هميشه براي من جذاب بوده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما در اين كتاب هم به تهران توجه ويژه داريد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; از خيلي قديم اين توجه را داشته‌ام. من نزديك بيست كتاب شعر دارم. در اولين كتاب من كه در سال 1340 چاپ شده، شعري چاپ هست با تاريخ 39. در آن شعر تصويرهايي از تهران آن دوره آمده. درشكه و بوي گازوييل را با هم داشت. تهران آن روزگار عناصر خودش را داشت،‌ مثلا يك چهاره راه كه اسمش بود: سه راه شاه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;كجا بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در تقاطع جمهوري. همين جايي كه الان سينما آسيا هست. چون آن قديم‌ها، يك سه راه بوده و وقتي هم كه يك خيابان به آن اضافه شده، باز هم مي‌گفتند، سه راه. در اين شعر آمده:" با چراغ قرمزي/ در سه راه شاه/ اين سه راه چار راه پوچ/ راه‌ها بسته است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما شعرهايتان را حفظيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; بله. شعرهاي خيلي‌ها را حفظم. حافظه من معمولي است و متاسفانه استثنايي! مثلا رويايي وقتي در جلسات شعرخواني گير مي‌كرد مي‌گفت:" برسون". شعرهاي خودش را مي‌گفت. تناقض‌هايي كه تهران را پوشانده، خيلي بشري است. فقط يك شوخي ساده نيست. يك گمگشتگي است. حافظه و تاريخ وجود دارد و آنچه كه ما از آن رنج مي‌بريم، بي‌حافظگي است. به همين نشان كه يكي حرفي مي‌زند وسال بعد خلافش را. با آنكه عكس و فيلم هم هست. چون حافظه نيست. هيچ كسي متوجه بي‌پايه بودن اين همه "تكذيب" نمي‌شود. مي‌شود يكي از القاب تهران را شهر "تكذيب" گذاشت. اين نامگذاري غلط كه اتفاق فقط مربوط به ايران نيست، نشان‌دهنده چيزي مهم‌تر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شايد بشر مي‌خواهد درد‌هايش را لابه لاي اين‌ها فراموش كند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اگر فراموشي نباشد، شايد آدم‌ها ديوانه شوند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خود فراموشي هم نوعي ديوانگي است. يكي از وظايف ادبيات، مبارزه با فراموشي است؛ ياد آوري معني نام‌ها، مثل "آزادي". شما ممكن است كه اين يادآوري را در سخنراني هم بگويي، يا در يك مقاله بياوري. اما ادبيات همه چيز را عميق مي‌كند. ادبيات واقعي اجازه نمي‌دهد تا مفاهيم فراموش شوند. يعني با زبان پروپاگاندا ]= تبليغاتي[  مقابله مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; اما شاعرهاي نسل ما دنبال اين‌چيزها نيستند. چرا؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; مي‌تواند دلايل متفاوت داشته باشد. يكي‌اش نوعي سرخوردگي تاريخي است. يكي‌اش گرفتار مد روز شدن است. يكي‌اش نداشتن، پشتكار كافي است و خيلي چيزهاي ديگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و ما خيلي پشتكار نداريم انگار.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; اگر عشق به كار نباشد، به نوعي كلاهبرداري مي‌‌انجامد. اينكه آدم به خاطر توجه ديگران كار كند، چون توجه ديگران را متوجه خودش كند، قند توي دلش آب مي‌شود. كسي كه فريب اين‌ شيوه‌ها را بخورد، حتما به بن‌بست مي‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يعني شما اگر شعر نويسيد، نمي‌توانيد زندگي كنيد؟ يك شاعر حرفه‌اي چه‌جوري زندگي مي‌كند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر كس به شيوه خودش. شاعري من از اوايل پاييز شروع مي‌شود تا اواخر فروردين. در فصل‌هاي ديگر ترجمه مي‌كنم، مقاله مي‌نويسم و كارهايي از اين دست. البته گاهي عنوان‌هايي مثل "قايق سواري در تهران" به ذهنم مي‌آيد كه بعدها بنيانگذار كتاب شعر مي‌شود. مي‌گويند كه شعر يك جمله منبسط است. شايد همه "هملت" از ميان "بودن يا نبودن" در آمده باشد. آن‌ها يادداشت‌ها شعري هست. گفتم كه كار اصلي من در زمستان و پاييز است. به همين دليل است كه بعضي آثار، سه يا چهار سال منتظر پاييز خودش مي‌ماند. وقتي رنگ هوا طلايي مي‌شود، شعر آغاز مي‌شود. وقتي درخت انار، پيراهن زرد كهربايي مي‌پوشد، انگار قديسي لباسي با دانه‌هاي سرخ پوشيده. اين آخر يكي از شعرهاي من است. اغلب اين‌ها را من از رويا مي‌گيرم، يا از مشاهده رويا با چشم باز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما از آن جور شاعرهايي هستيد كه وسط يك جمع بلند شويد و بگوييد كه شعري به ذهنتان آمده؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه. ژست زيادي است. آدم مي‌تواند به ذهنش بسپارد. ولي يك وقت‌هايي است كه قرار است برايم مهمان بيايد و من ناگهان مي‌نويسم و آرزو مي‌كنم كه چقدر خوب است و با خودم دعا مي‌كنم كه مهمانم ديرتر بيايد. واقعا معتقدم كه جنبه مهمي از شعر، شهود و ناگهاني بودن است. اين است كه منطق شعر با منطق روزمره،‌ اختلاف اساسي دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا حالا شده كه بگوييد كه مهمان‌هايتان نيايند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه. چون همين‌كه كار ديگري را شروع كنم،‌ از آن حس بيرون مي‌آيم و دير مي‌شود. مقصودم اين است كه هر كس شيوه خودش را دارد.  بعد هم آدم به "حبيب خدا" نمي‌گويد : "فلاني ديرتر بيا".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-4486331702461947829?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9527.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-1812442268145277045</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-12T01:02:39.663-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>اجتماعي</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>انديشه</category><title>فرصت پرسيدن را حذف نكنيم</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اسطوره‌ها" در ادبيات و دنياي معاصر در گفتگو با جلال ستاري"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عصر يكي از روزهاي پاييزي با جلال ستاري قرار ملاقات مي‌گذاريم. او نيمي از هفته را در خانه‌اي در شمال كشور طي مي‌كند و نيمه ديگر را در تهران براي رسيدن به كارهايش. و طرفه اينكه در هر دوي اين نيمه‌ها، او نوشتن را رها نمي‌كند. خانه‌اش كه دفتر كارش نيز است، مملو از كتاب است و او با عينكي در دست به استقبال ما مي‌آيد. چه لباس‌اش و چه كتاب‌هايي كه در قفسه كتابخانه‌اش قرار دارند، رنگي از كهنگي ندارند. او همواره كوشيده است تا خودش را به‌روز نگه دارد، هر چند كه علاقه‌اش به تاريخ و مسايل اسطوره‌اي است. ستاري حتي كوشيده است تا اسطوره‌ها را نيز لباسي نو بپوشاند. در گفتگويي كه انجام شد، همين نكته نقطه محوري بحث قرار گرفت، اينكه اسطوره در دنيا و ادبيات امروز ما چه نقشي دارد و تا چه اندازه به درد ما مي‌خورد. شايد در نگاه كلي، اين بحث ارتباط چنداني با ادبيات نداشته باشد، اما در سوال پاياني در خواهيم يافت كه اسطوره‌ها چه نقشي در ادبيات دارند و چگونه مي توانند آن را بارور كنند. پاسخ‌هاي ستاري همچنين به ما خواهند آموخت كه نبايد اسير ظواهر اسطوره‌ها بود و بايد از آنها براي رسيدن به تفكر و شناخت بهره گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ما هم‌اكنون در قرن بيست و يكم هستيم ، قرني كه رسانه‌ها دنيا را به دهكده كوچكي بدل كرده‌اند. به گمان شما، در اين فضا توجه به اسطوره‌ها به چه درد ما مي‌خورد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خود سوال شما اساسا يك پرسش اسطوره‌اي است، يعني بر يك ايدئولوژي از پيش ساخته بنا شده است. اما در مسايل علمي ما با مساله‌اي جدا روبروييم. شما در مسايل علمي هيچ امري را به عنوان پيش‌ساخته قبول نمي‌كنيد تا وارد بحث شويد. اما هر دوي اين موارد،‌ يعني توجه به اسطوره‌ها و علم به درد فرهنگ ما مي‌خورد. اسطوره‌، جرثومه و بنيان يك فرهنگ است. يعني اولين چيزي كه يك قوم در طول تاريخ مي‌سازد، اسطوره‌ها هستند. بعد از آن است كه عقل تاريخي و تعقل وارد كار مي‌شوند كه بخشي از اساطير به دور مي‌اندازند و سپس آن بخشي را كه حرفي براي گفتن دارند، نگه مي‌دارد. از اسطوره قصه پديد مي‌آيد، از قصه افسانه و اين روند در ادبيات ادامه پيدا مي‌كند. قديمي‌ترين اسطوره‌هايي كه ما در جهان داريم، آنهايي هستند كه به علت پيدايش چيزي ارتباط پيدا مي‌كنند. يك اسطوره بيشتر درباره چگونگي پيدايش چيزي صحبت مي‌كند تا علتش. براي آنكه اسطوره حكم مي‌كند. به همين علت است كه برخي از اسطوره از جمله "چگونه آدم خلق شد"، "چگونه درياها پديد آمدند" و " چگونه توجه به جنسيت ايجاد شد" ديگر جايي در ميان ما به عنوان اسطوره ندارد. آنچه كه مانده و انگار دغدغه هميشگي بشر خواهد ماند، مسايلي است كه شايد هيچ‌گاه راه حل نداشته باشد. ما هيچ‌گاه نمي‌دانيم كه معماي مرگ چيست. نمي‌دانيم كه نزاع ميان مرگ و زندگي چيست و چراست. نمي‌دانيم كه جاودانه خواهيم شد يا نه. يا اصلا "جاودانگي" و دلبستگي آن مساله‌اي عادي است يا نه. اينجاست كه به سراغ اسطوره‌ها مي‌رويم. اين اسطوره‌ها ماندگارند، چرا كه پيشنهاد‌ها، راه حل‌ها يا طرحي را مطرح مي‌كنند كه شايد پاسخ به پرسش شما نباشند، اما شما را به تفكر وادار مي‌كنند، چه متعلق به قرن بيست و يكم باشيد و چه متعلق به قرن بيست و چهارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مثل اسطوره سهراب كشي در شاهنامه كه انگار نماد كشتن ايده‌ها نو و جوان است....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. مثالي كه من مي‌خواهم براي شما بيان كنم، شبيه همين نكته‌اي است كه شما بيان كرديد. گيلگمش، قديمي‌ترين اسطوره بشري است. گيلگمش داراي درد جاودانگي است. دوست او مي‌ميرد و او با پرسش مواجهه مي‌شود كه چرا نمي‌توان جاودانه بود. او به دنبال راز حيات مي‌رود تا پس از به دست آوردن آن، زندگي جاودان پيدا كند. ماجراي گليگمش را كه مي‌دانيد، او آن گياه را پيدا مي‌كند ، مار آن گياه را مي‌دزد و باقي ماجرا.&lt;br /&gt;مثلا شما قصه آنتیگون را در نظر بگیرید. چطور ممکن است این قصه از بین برود. در این روایت، ما ماجرای کرئون و آنتیگون را می‌خوانیم. می‌دانیم که کرئون دایی آنتیگون است و شهر را اداره می‌کند. درست است که کرئون بر اساس قانون حکومت می‌کند، اما همه این قوانین نوشته شده نیست. به همین دلیل است که آنتیگون به دنبال قانون نانوشته مي‌رود. این بحث،‌ یعنی تقابل قانون نوشته و نانوشته، هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و در حکومت‌ها و دولت‌ها به حیاط خود ادامه خواهد داد. در هر سیستمی شما از یک طرف قانون و الزامات قانونی را دارید و از سوی دیگر قانون‌های نانوشته و سرپیچانه که ممکن است بی‌حد و حصر باشد.&lt;br /&gt;این جنس از اسطوره‌ها که دغدغه همیشگی بشر است و در عین حال به شما راه‌حل نیز ارایه نمی‌دهد، پایدار خواهند بود. این شما هستی که باید بگویی که کرئون خوب است یا آنتیگون. سوفکل، نویسنده تراژدی آنتیگون نمی‌گوید که کدامشان خوب است، این خواننده است که باید تصمیم بگیرد. یا در اسطوره "کاوه آهنگر و ضحاک"، که من در کتاب "اسطوره ایرانی" به آن پرداخته‌ام، همیشه کاوه آهنگری هست كه ممکن است در برابرش ضحاکی هم باشد، اما این نکات به چه دردی می‌خورد؟ اگر این قصه‌ها فقط شیفتگی بیاورد، خواندن آنها کار زائدی است. يعني اگر شیفته اسطوره و قصه آن شوید که روایتی بسیار زیبا دارد، از مدار تعقل کم کم خارج می‌شوید. در صورتیکه که اسطوره باید مجالی برای تعقل باشد، یعنی چیزی باشد که شما را به فکر بیندازد. بنابراین باید پیام اسطوره را فهمید و درباره آن تعقل کرد، نه آنکه به دل بست و اسیر ماجراهای آن شد. اما اگر شما با نگاه تحلیلی به اسطوره نگاه کنید، با خود خواهید اندیشید که به طور مثال رستم در دنیای امروز چگونه خواهد بود. یا اسفندیار کیست. این نکته وقتی میسر است که شما پیام اسطوره را فهمیده باشید و بعد اسطوره‌شناس یا عالمی، شما را کم‌کم به تفکر وادارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما اسطوره را به عنوان یک امرپیش‌‌ساخته مطرح می‌کنید، از سوی دیگر به این نکته اشاره می‌کنید که اسطوره جرثومه و نتیجه تفکر هر قوم و ملتی است. به گمان شما این دو طرز نگاه با هم متضاد نیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اسطوره در آغاز تفکر هر ملت، نتیجه و بسامد تفکر آن قوم است، چرا که آن قوم می‌خواسته دنیا را معنا کند و در عین حال به خود معنا دهد. در واقع اسطوره اولین کوشش بشر برای تفکر است. ولی بشر در همان مرحله متوقف نمانده است. بعد از اسطوره‌ها، تفکر تاریخی، علم، پیشرفت ذهن و در نهایت به همه این موارد شک کرده است. اما هنوز بسیاری از اسطوره‌ها باقی مانده‌اند، چرا که تا بشر باقی است، این مسایل هستند. یک اسطوره‌شناس باید این موارد را برای مردم به گونه‌ای معرفی کند که مجال تفکر را برای آنها فراهم بیاورد. بنابراین باید اندیشه اسطوره را شناخت و نه روایت اسطوره‌ای را. البته گاه نیز بخش‌هایی از اسطوره را ندیده‌ایم یا آن را آن‌چنان که خود خواسته‌ایم تفسیرش کرده‌ایم، چرا که اسطوره امری تعبیرپذیر است و می‌توان آن را به گونه‌های مختلف تفسیر کرد. در هر دوره می‌توان یک تفسیر از آن‌را داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;از یک اسطوره واحد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- بله. همان طور که "آنوی" اسطوره آنتیگون را به فرانسه دوره اشغال نازی‌ها می‌برد. در این معادله، اشغالگران نازی جای کرئون را می‌گیرند. در نتیجه آنتیگون بدل به کسانی می‌شوند که در حال مبارزه با رژیم نازی هستند. ماباید این‌گونه عمل کنیم، اگر بتوانیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و اسطوره بعد از آن که ساخته شد، بدل به نوعی تفکر پیش‌ساخته هر قوم می‌شود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. اسطوره‌ نشان می‌دهد که هر قوم می‌خواهد چگونه باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما اسطوره‌ها را محدود به دنیای باستان ندانسته‌اید، یعنی آن را سیال می‌دانید. از سوی دیگر شما پیدایش معنا در اسطوره به آغاز هر قوم مرتبط می‌دانید. آیا این دو با هم در تناقض نیستند؟ شما این دو نکته را در کنار هم چگونه توضیح می‌دهید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- اسطوره‌ها مدام در حال عوض کردن رنگ هستند. ما باید مدام از اسطوره‌ها تفسیری نو داشته باشیم. گفتن آن نکته، یعنی زایش مداوم اسطوره‌ها، به این معنی است که بشر نمی‌تواند بدون اسطوره‌ها زیست کند. بشر دورن اسطوره و با اسطوره زندگی می‌کند. ما در هر دوره‌ای می‌نشینيم و با خود می‌اندیشيم تا راه حل‌پیدا کنيم. ممکن است این راه حل پنجاه یا صد سال بعد شکست بخورد یا خنده‌دار به نظر برسد، اما او در همان روزگار به خود می‌قبولاند که این پیشرفت ماست. بنابراین بنده دو جواب دارم. نخست آنکه اسطوره‌ها را به فرهنگ خودمان و ایران باستان محدود نکنیم. لزومی ندارد که ما تنها در شاهنامه به دنبال اسطوره باشیم. اسطوره هنوز با ماست. همان‌طور که شما هم در "اسطوره تهران" خوانده‌اید، نوشته‌ام که تهران شهر اسطوره‌ای نیست، اما اسطوره‌هایی به آن منضم ]= ضمیمه[ كرده است. مثلا روزگاری خیابان لاله‌زار را محل شر و باقی اماکن را محل خیر می‌دانستند. نگاه به پدیده "خیر و شر" در تفکر ما اسطوره‌ای است. پس می‌توان در خود شهر هم به دنبال اسطوره بود. در سیاست هم می‌توان به دنبال اسطوره بود. ايدئولوژی‌ها، امروزه دارای نوعی نگاه اسطوره‌ای به جهانند. بسیاری از این ایدئولوژی‌ها، در ادامه اسطوره‌های سابق آمده و جایگزین آن شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چون می‌خواهند به سوال‌ها و نیازهای بشر پاسخ دهند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چون می‌خواهد شما را قانع کند که راه‌های پیشنهادی خودش، بهتریم راه‌ها ست. مثلا شما ممکن است بعد از شنیدن حرف‌های یک فاشیست یا سوسیالیست گمان کنید که تفکر او تنها راه نجات‌بخشیدن دنیاست. تفکر شما نیز در آن باره هرچقدر باشد، آن آموزه راه را بر شما می‌بندد. در نتیجه نباید در مقابل مسایل دست بسته و تسلیم بود. باید به تحلیل پرداخت. ما در امروزه روز هم با مسایلی همچون انتظار روبروییم، مثلا انتظار روز بهتری را می‌کشیم. چه کشوری است که انتظاری این‌چنینی را نداشته باشد. یکی از دوستان، آقای کامیابی مسک، که تحقیقاتی درباره "در انتظار گودو" داشت، مصاحبه‌ای با ساموئل بکت انجام داده بود. او پرسیده بود که آیا در نمایشنامه "در انتظار گودو"، بکت در انتظار چیزی بوده است؟ البته نويسنده هم جواب درستی نداده بود. می‌توان متصور شد که بکت هم دچار اسطوره انتظار شده باشد. البته ممکن است که ما به همه مسایل نگاه اسطوره‌‌ای نداشته باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اما اين نگاه ساختار اسطوره‌ای دارد. درست است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. برای آنکه اسطوره استدلال نمی کند. اگر شما معقد باشید که پیشرفت بشری فلان و فلان مرحله را طی می‌کند تا او انقلاب کند، نگاه اسطوره‌ای به جهان دارید. بنابراین ایدئولوژی‌ها جایگزین آن اسطوره‌ها شده‌اند، چرا که بشر نمی‌تواند دست روی دست بگذارد و به راه حل‌های تازه فکر نکند. باید تفکر کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ما کتابی همچون شاهنامه داریم که بخشی مهمی از اسطوره‌های ما در آن است. آیا توانسته‌ای در ادبیات امروز هم اسطوره را به ادبیات بیاوریم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه. در ادبیات ما نمونه‌های بسیار معدودی داریم که در آنها اسطوره‌ها به شکل دیگری ساخته و پرداخته شده باشند. نمونه بارز آن "سمفونی مردگان" نوشته عباس معروفی است. در این رمان ما با روایت تاریخی و البته امروزی شده "هابیل و قابیل" طرفیم. شاید شما در برخورد اول و پس از خواندن این کتاب متوجه این قضیه نشوید. ولی مبنای آن، همان روایت تاریخی است. "خانه ادریسی‌ها" نوشته غزاله علیزاده نیز مبنای اسطوره‌ای دارد. در این رمان، اسطوره کیمیاگری ، البته به شکل امروزی آن طرح شده است. تمام رنگها از کیمیاگری وارد کتاب شده‌اند. استعاره‌های کتاب نیز برخاسته از کیمیاگری است. نمونه‌هایی از این دست در ادبیات ما بسیار اندکند، چنانچه از انگشتان دو دست تجاوز نمی‌کنند. ما به آنجا نرسیده‌ایم که به اسطوره‌ها فضای امروز بدهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- چون شیفته روایت اسطوره‌ای هستیم و نه پیام آن. باید آن پیام را شناخت تا آن رمان‌نویس بتواند آن‌را در غالب داستان ببرد. ما باید رستم امروز را بسازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یعنی نقد و تحلیل‌اش کنیم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- بله. باید به نقد و تحلیل‌اش بپردازیم. بیشتر از آن، باید رویش فکر کنیم، که نقد و پذیرش به طور توامان در آن است. در تفکر انکار و تسلیم مطلق وجود ندارد. اگر چنین باشد، آن هنرمند ما کاری می‌کند که آنهای دیگر کرده‌اند. کاری که ژان پل سارتر، آنوی و ژول‌ورن کرده‌اند. الیاده داستان‌های ژول‌ورن را بسیار اسطوره‌ای می‌داند. داستان‌های او در مرکز زمین، زیر آب و در فضاست. حالا ممکن است که ژول‌ورن به طور ناخودآگاه سراغ این مسایل رفته باشد. ما اگر بخواهیم خلاقیت به خرج دهیم باید ببنیم که رستم چه کسی است، چه کرده و از رفتارش چه هدفی را دنبال کرده است. سپس ببنیم که رستم در روزگار ما چه شرایطی خواهد داشت. ما باید رستم را وارد ادبیات معاصر کنیم، بدون آنکه مخاطب در ابتدای داستان بداند که او دقیقا کیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و حالا با تمام این توضیحات، می‌توان تعریفی از اسطوره داشت؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اسطوره بخشی از پاسخی است که بشر درباره خود و جهان مطرح کرده است. این پاسخ متحول شده، چرا که اگر به یک شکل می‌ماند، به نوعی شیفتگی به قبور محدود می‌ماند. ما باید ببینیم که کدامیک از این اسطوره‌ها ماندگارند و به کار ما می‌آیند. ما باید بخشی از اسطوره‌ها را دور بریزیم، چرا که بدل به خراف شده‌اند و ما را از مجرای فکری خارج می‌کنند. اسطوره‌های ماندگار بسیار اندکند. اگر ما با اسطوره‌ها نگاهی تاریخ‌مدار داشته باشیم، محملی برای تفکر می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چطور می‌‌شود اسطوره‌های دور ریختنی را تشخیص داد؟ شاید ما با تفکر الانمان بپنداریم که برخی از اسطوره‌ها خرافه‌اند و بعد از صدسال به اشتباهمان پی‌ببریم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ما نمی‌توانیم برای صد سال آینده تصمیم بگیریم. ما برای زمانه خودمان می‌توانیم فکر و عمل کنیم. اگر آزادی پرسش کردن باشد، اگر آزادی گفتگو باشد، شما گفتگو و پرسش را شروع می‌کنید. آن وقت اشکال کار پیدا می‌شود. یعنی کسی که به موضوع آشناست، مبحث را طرح می‌کند. آن وقت کسی مثل شما طرح مساله می‌کند. سوال شما سوال دیگری را برمی‌انگیزاند. سوال و جواب شما ممکن است برای جامعه امروز فایده‌مند باشد. ما به هرحال گذشته‌ای داشته‌ایم که نباید از آن غافل باشیم. شما باید نگاهی به خود و باطنیت فرهنگ خود داشته باشید. مهم این است که گيلگمش حرفی دارد که امروزه نیز شنیدنی است، کاری که غربی‌ها از نیمه قرن نوزدهم رهایش نکرده‌اند. آن‌ها می‌دانند که توجه به اسطوره‌ها چه کارکردی در زندگی امروزشان دارد. مثلا هگل می‌گوید که اگر سوفکل نبود، نمی‌توانست تاریخ سیاسی اروپا را بنویسد. یا مارکس می‌گوید که اگر پرومته نبود، متوجه این نبوده که بشر چرا پيشرفت کرده است. پرومته اسطوره است، اما برای آن آدم کارکرد دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در زندگی عادی‌شان هم چنین هستند. به سختی ساختمان‌های پانصد سال گذشته را خراب می‌کنند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. ما در اینجا به عکس آن‌جا، چنان شیفته تکنولوژی هستیم که از گذشته غافل مانده‌ایم. آن طرف بعد از پیشرفت، نگاهی به گذشته انداخته، اما ما چنان به آینده چشم دوخته‌ایم که گذشته را فراموش کرده‌ایم. ما در چند سال گذشته، نگاهی علمی به مساله اسطوره داشته‌ایم. البته گاه افراط نیز می‌کنیم. ولی خوب است که ما مجال تفکر در مورد همه چیز داشته باشیم، مجال تفكر در مورد گذشته و آینده را.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-1812442268145277045?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_5852.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-2033181940814542097</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 13:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-12T00:52:56.674-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>خواب‌هايي كه در بيداري خواهيد ديد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;"چرا كلمه گاهي به تنهايي نمي‌تواند شعر شود" در گفتگو با افشين شاهرودي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كلمه‌ها هميشه نمي‌توانند حرف دل ما باشند. حتي هميشه نمي‌توانند حرف‌هاي مغز ما باشند. گاهي مي‌خواهيم حسي را بيان كنيم و نمي‌توانيم. گاهي مي‌خواهيم چيزي را توضيح دهيم و ناتوانيم. خوابهايي را كه مي‌بينيم، اغلب وقتي براي ديگرا تعريف مي‌شوند، چيزهاي لوس و بي‌نمكي به نظر مي‌رسند. از آن طرف،‌ شما مي‌خواهي  حسي را با تصوير نشان دهي. مثلا مردي كه خشمگين است. يا مردي كه دروغ مي‌گويد. چطور مي‌تواني با يك توصير ساده يا حتي عكس،‌ اين ماجرا را به كسي نشان دهي. سينما، راهي بود براي فرارفتن از اين محدوديت. اما سينما هم داراي ضعف‌هايي است. مثلا شما نمي‌تواني يك لحظه را جاوانه كني. گاهي تصويري را مي‌بيني كه دوست داري تا ابد ادامه پيدا كند. اما نمي‌شود. عكس‌ها هم همه آنچيزي نيستند كه ما مي‌خواهيم. حالا پاي شعري به ميان مي‌آيد كه تصوير و نوشته را در كنار هم دارد و اين كار را بايد عكاس يا نقاشي انجام دهد كه دستي هم بر آتش شعر دارد. افشين شاهرودي تقريبا 14 سال است كه مي‌خواهد كلمه و تصوير را كنار هم بگذارد. به هر حال در دنياي كه تصويرها ما را محاصره كرده‌اند، چطور مي‌توان از كلمه نوشت و به تصوير فكر نكرد؟ در شكلي معمولي تر، چطور مي‌توان يك چت اينترنتي داشت و از شكلك‌هاي يا‌هو منسنجر استفاده نكرد. شاهروي به تازگي كتاب "افشين‌هاي شاهرودي" را چاپ كرده، كه بهانه ما براي مصاحبه با اوست. او قبلا هم چند كتاب شعر و عكس چاپ كرده، شعرهاي كه عكس‌اند و عكس‌هايي كه شعرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما اول عكس مي‌گيريد يا طرح مي‌زنيد و بعدش شعر مي‌گوييد يا برعكس. يعني اول تخم مرغ است يا مرغ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;كار من هيچ قالب از پيش تعيين شده‌اي ندارد. گاهي اوقات هسته اصلي شعر با يك تصوير شكل مي‌گيرد و گاهي اوقات با كلام. در نهايت تركيت اين دو تاست كه ساختار اصلي شعر را مي‌سازد. اينكه بگويم اول كلمه مي‌آيد و بعد تصوير يا برعكس، جواب خيلي دقيقي نيست. هدف من در اين شعرها اين است كه كلام و تصوير به كمك هم بيايند و در نهايت ظرفيت‌هاي بياني جديدي به وجود بياورند كه نمي تواند در تصوير بدون كلام، يا كلام بدون تصوير وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما عكس‌هايي را در كتاب آورده‌ايد كه چيزهايي به آن اضافه شده. يعني بعد از آن‌كه عكس گرفته‌ايد، چيزي را مثلا با فتوشاپ به عكس اضافه كرده‌ايد. چقدر در شعرهايتان اين‌گونه عمل مي‌كنيد. مثلا با فتوشاپ كلمه‌اي چيزي به آنها اضافه مي‌كنيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; به نظر من اين تصويرها، مثلا تصوير آن ماهي به عكس اضافه نمي‌شود. من ترجيح مي‌دهم كه از اين لفظ اضافه شدن استفاده نكنيم. اينها بخشي از كار است. اين شعرها براي من ساختاري پيدا كرده كه نمي‌توانم عكس و كلام را در آنها به شكل جدا ببينم. من فكر مي‌كنم كه كلمه‌ها و تصويرها، هيچ‌كدام نمي‌توانند به تنهايي شعر را بسازنند. يعني نمي‌شود گفت كه اين شعر ساختار كلامي دارد و تصوير بهشان اضافه شده. كلام و تصوير دو ستوني هستند كه شعر را تشكيل مي‌دهند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;منظورم فقط عكس‌هاست. مثلا به عكس‌ها چيزي اضافه مي‌كنيد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دخل و تصرف‌هايي كه در عكس مي‌شود...منظورتان اين است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بله. شما عكس‌ها را اصلاح مي‌كنيد تا به فكرتان نزديك‌تر شود. چقدر در شعرهايتان اين كار را مي‌كنيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين دخل و تصرف‌ها، با توجه به موضوعاتي كه در شعرها وجود دارد، انجام مي‌شود. مثلا شما عكس آن تانك را ببنيد كه با كمي دخل و تصرف، انگار لوله‌اش خم شده....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;يا در عكسي كه تصوير ماهي اضافه شده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. شما در شعر 35 كه آن عكس تانك را دارد، بحث تمام شدن جنگ را داريد. لوله‌ مثلا خم شده تانك، آن‌را از خشونتي كه دارد،‌ دور مي‌كند. انگار با سلاحي به نام تانك روبرو نيستيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;انگار مثل يك اسباب بازي در حال پاشيدن آب است...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; در واقع يك‌جورهايي تبديل به اسباب بازي شده، چون نمي‌تواند شكليك كند. در اين شعر سعي شده تا خشونت جنگ، انكار شود. در اين شعر يك سلاح مخرب مثل تانك، از جديت مي‌افتد. در اين شعر ، با طنزي كه در آن وجود دارد، تانك تبديل به يك اسباب بازي مي‌شود. مثلا در شعر 70 كه عكس ماهي به تصوير اضافه شده، صحبت آب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در كوير به آب و ماهي فكر مي‌كنند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; بله. بله مي‌شود اين شعره را تحليل كرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به همان نكته‌اي بپردازيم كه طرح كرديم. شما عكس‌ها يا طرح‌ها را فكر خودتان تغيير مي‌دهيد. چقدر اين تغييرات در شعر انجام مي‌شود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; تا زماني كه احساس نكنم كه يك شعر كامل نشده، دستكاري‌اش مي‌كنم. من شعرهايم را مدام تغيير مي دهم تا حس كنم كامل شده. به نظر من نوشتن يك شعر، هيچ‌وقت تمام نمي‌شود. هر شعر، هر لحظه‌اي ممكن است كه عوض شود. من خيلي از اين شعرها را بارها و بارها تغيير داده‌ام. تعدادي از شعرهاي اين مجموعه در سال 76، در كتاب "خاطرات من، ماه، چاه و باغچه"، چاپ شده، ولي اين شعرها را با شكل جديدي، با كمي تغييرات در اين كتاب مي‌بينيم. ممكن است شش ماه ديگر هم باز تغييراتي در همين كارها ايجاد شود. به همين دليل است كه مي‌گويم كه يك شعر، هيچ‌وقت نقطه پايان ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما در بعضي از شعرهايتان، يك كلمه را مي‌نويسيد و بعد خطش مي‌زنيد. خوانندن مي‌تواند هر دو كلمه را ببيند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. من بارها اين كار را كرده‌ام. در كتاب "خاطرات من، ماه، چاه و باغچه" اولين شكل‌هاي اين تجربه را منتشر كردم. من از هر چيزي كه كارم را كلمل كند، استفاده مي‌كنم. ممكن است يكبار با خط زدن كلمه‌اي، به ان جنبه بصري بدهم. خواننده مي‌تواند در اين شكل با تحول يك شعر آشنا شود و اين به او كمك مي‌كند تا كار را بهتر بفهمد. يعني گاهي نمي‌توانم تصميم بگيرم كه كدام كلمه بهتر است. بعضي اوقات انتخاب كلمه خيلي سخت مي‌شود. اين كار درست مثل اصلاحاتي است كه ما در غلط‌گيري انجام مي‌دهيم. حتي گاهي خود عكس را خط مي‌زنم، مثل شعر 46. يعني عكسي را خط مي‌زنم، چون ترديد دارم كه اين تصوير مناسبترين چيزي است كه با شعر مرتبط است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما از چند چيز خيلي در شعرهايتان استفاده مي‌كنيد، مثل ماهي،‌ دريا و گربه. اين‌ها از كجا آمده‌اند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نمي‌دانم. يك روانشناس بايد اين كارها را انجام دهد. شايد انتخاب اين چيزها يك جورهايي به خاطرات كودكي من برگردد. دورترين خاطره من از يك ماهي به زماني برمي‌گردد كه هنوز مدرسه نمي‌رفتم. شايد 4 يا 5 سالم بود. ما در شهر كوچك دامغان زندگي مي‌كرديم. روي مي‌خواستم از خانه به بازار بروم. در يك جوي كوچ آب، يك ماهي ديدم. اين ماهي را گرفتم و تا خانه دويدم. آن را دريك ظرف آب گذاشتم و ماهي تا 2-3 روز زنده بود. اين دورترين خاطره‌اي است كه از يك ماهي دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و گربه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دربچگي هميشه در خانه ما چند تا گربه بود. ولي آن گربه‌هايي كه من از كودكي با خودم آورده‌ام، با آن‌چيزي كه الان به آن فكر مي‌كنم فرق دارد. من در بچگي هيچگاه با گربه درگير نبوده‌ام. گربه هيچگاه چيز زشتي براي من نبود. اما حالا جور ديگري است. مثلا در همان كابوسي كه در مقدمه كتاب هم نوشته‌ام، گربه‌اي وحشتناك را ديدم كه در حال خوردن يك پرنده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شبيه گربه‌هاي ادگار آلن پو؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گربه‌اي كه پرنده‌اي را خورده و دمش آن‌قدر بزرگ است كه همه خانه را پر كرده و از خانه زده بيرون. خيلي وحشتناك بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شايد گربه و ماهي با هم بي‌ارتباط نباشند. مثلا ماهي نماد معصوميتي از دست رفته و است و گربه، نماد خشونتي زيبا...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; واقعا نمي‌دانم. من اصلا دوست ندارم با تعارف از پيش تعيين شده شعر بنويسم. اما هر وقت صحبت از ماهي مي‌شود، من به همان ماهي فكر مي‌كنم كه در كودكي از آن جوي آب پيدا كردم. يك راه طولاني را دويدم تا ماهي زنده بماند. آن ماهي هميشه در ذهن من هست. نمي‌دانم در شعر اين چگونه تفسير مي‌شود يا معني پيدا مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همين گربه به نوعي شعر ديداري را متولد كرد. درست است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از آن كابوس كه بيدار شدم، در حالي كه قبلم به شدت مي‌زد، شكل اوليه شعر شماره 43 همين دفتر را نوشتم و بي‌اختيار طرحي ساده و گرافيكي از يك گربه و يك پرنده را كنارش كشيدم و زير آن نوشتم:"همان گربه." ناگهان جرقه‌اي در ذهنم روش شد. ظرف چند روز تمام نوشته‌هاي قبلي‌ را بازخواني كردم و در كنار بعضي از آنها تصاويري اضافه كردم. بعد از ديدم كه مي‌توان به شعر نگاه ديداري هم داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وقتي هنرمند اثري را خلق مي‌كند، شايد در لحظه خلق آن اثر متوجه نباشد كه دقيقا چه مي‌كند. اما شما حالا كه به عنوان يك مخاطب به كارت نگاه مي‌كني، چه حسي داري؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بارها شده كه من بعد از نوشتن شعري، چيزي در آن كشف كرده‌ام كه هنگام نوشتن اصلا به آن فكر نمي‌كردم. روانشناسي امروزي مي‌گويد كه اثر هنري، مثل خوابي است كه هنرمند در بيداري مي‌بيند. يعني بخش زيادي از اثر متكي به ناخودآگاه است. يعني همان‌طور كه ما خواب چيزهايي را مي‌بينيم كه از ناخودآگاهمان نشات مي‌گيرد، اثر هنري هم در واقع از چيزهايي به وجود مي‌آيد كه شايد دقيقا ندانيم كه از كجا مي‌آيد. به همين دليل است كه عناصري كه در يك اثر هنري به وجود مي‌آيد،‌قابل بررسي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حالا مي‌رسيم به شباهت شعر شما با ديگران. شما در مقدمه نوشته‌ايد كه مي‌گويند شعرهايتان شبيه شل سيلور استاين يا احمدرضا احمدي است. شايد كارهايتان به پرويز شاپور هم بي‌شباهت نباشد. مي‌گويند شاعري كه شبيه شاعرهاي قبلي نباشد، اصالت ندارد؟ چقدر شما با اين نكته موافقيد؟ و شما شعرهايتان را شبيه كدام شاعر مي‌دانيد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; من تلاش نمي‌كنم شبيه كسي باشم. من تمام تلاش‌ام اين است كه خودم باشم. حالا اگر شما را به ياد احمدرضا احمدي مي‌اندازم، يا شل سيلور استاين يا پرويز شاپور، به نظر من اشكالي ندارد. ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه مدام از هم تاثير مي‌گيريم. دائم در حال ياد‌آوري هم هستيم. هيچ اشكالي ندارد كه مخاطب من با خودم شعرهايم به ياد كس ديگري بيافتد. مهم اين است كه اين شعر چه تاثيري مي‌گذارد. آيا تازگي دارد؟ آيا بيان كننده يك حس تازه هست؟ يا يك مفهوم تازه؟ ‌اينها مهم است. آنچه كه به نظر خودم مهم است، اين است كه من تلاش نمي‌كنم كس ديگري را تكرار كنم. احمدرضا احمدي دوست بسيار خوب من است و بسيار براي او احترام قايلم. او يكي از اصيل‌ترين و شاعرين شاعران زمان ماست. پس اگر سادگي شعرهاي من شما را به ياد او مي‌اندازد، هيچ اشكالي ندارد. شل سيلور استاين هم ترانه‌سرايي آ‌مريكايي است كه شعرهايش را تصوير تزيين مي‌كند. در شعرهاي او تصوير بخشي از كار نيست. در كنار شعر است. يعني به كار اضافه شده. در حالي كه من كوشيده‌ام كه تصوير بخشي از كارم باشد. اگر چه شايد گاهي خيلي موفق نباشم. در بسياري از جاها هم اين اتفاق به شكل موفقيت‌آميزي انجام شده. مثلا شما به شعر شماره 6 نگاه كنيد. وارو شدن سطر، شبيه بيماري است كه مي‌خواد آمپولي را تزريق كند. اين تزيين شعر با تصوير نيست، بلكه بخشي از كار است. چنين ويژگي‌هايي در كارش نيست. تصاوير در كنار كارهاي او مي‌آيند و مي‌توانند حذف شوند. يا در شعر 28 كه افتادن ميوه‌اي، سطر را به هم مي‌ريزد، نمي‌تواند از خود شعر جدا باشد. اين اتفاق تصويري را نمي‌شود از كار حذف كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شما در فضاي كودانه شعرهايتان، توجه ويژه‌اي هم به جنگ داريد. مثلا در شعر23، تصويري آمده كه خانه‌اي ويران را به نمايش مي‌‌گذارد. زيرش نوشته شده كه " علامتي كه هم‌اكنون مي‌شنويد، اعلام وضع عادي است"...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تا جايي كه من يادم مي‌آيد، در طول تاريخ، هميشه در جهان جنگي جريان داشته. هر جنگي كه تمام شده، جنگي ديگر شروع شده. ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه جنگ و ويراني خيلي عادي است. انگار اين جنگ هميشه ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مي‌گويند در طول 4 هزار سال اخير، فقط 69 روز داريم كه در آن روزها جنگ ثبت شده‌اي در تاريخ نداريم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; متاسفانه جنگ هست و اين يك واقعيت است، واقعيتي منفورترين اتفاق زندگي بشر بوده است. اتفاق در قرن بيستم، بيشترين منازعات بشري رخ داده است. دو جنگ جهاني، جنگ ايران و عراق، جنگ ويتنام و بسياري ديگر. نمي‌شود از جنگ ننوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا در كارهايتان رنگ نيست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من هنوز لزوم رنگ را در اين شعرها حس نكرده‌ام. من در اين كارهايم به شدت از گرافيك استفاده كرده‌ام. گرافيك هم به عناصر بصري مثل نقطه، خط ، حجم و نور وابسته است. اينها يك اثر گرافيكي را مي‌سازد. من هنوز احساس نيازي به رنگ نكرده‌ام. ولي اگر زماني احساس نياز كنم، حتما از رنگ استفاده مي‌كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;و اسم كتاب. اسم شما دو بار روي جلد آمده. يك بار در اسم كتاب. يك بار به عنوان مولف. چرا؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; اسم كتاب "افشين‌هاي شاهرودي" است. در واقع هر كدام از اين شعرها، بخشي از وجود من است. اين شعرها بخشي از وجود من را در مقابل شما قرار مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همه شاعرها بخشي از وجود خود را در مقابل ما مي‌گذارند...مگر نه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بله. اما من مي‌خواستم روي اين قضيه تاكيد كنم. من مي‌خواستم تاكيد كنم كه هر كدام از اين شعرها بخشي از افشين شاهرودي است. شعر ديداري يكي از ژانرهاي ادبي ماست كه در ادبيات معاصر مطرح شده. فكر مي‌كنم كه در آينده هم بيشتر روي اين گونه شعر كار خواهد شد. به گمانم در آينده شاعران بيشتري به اين قضيه توجه خواهد كرد. كارهايي خوبي هم الان در جريان است. فكر مي‌كنم ما در ابتداي راه هستيم و اجراهاي خوب را كم ديده‌ام. در بسياري از اين شعرها، شعر به گونه‌اي تابلو نويسي شده. يعني بيشتر شكل تزييني دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-2033181940814542097?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_9675.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-9122298749869768822</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-01T23:58:23.179-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>نويسنده ادبيات آشپزخانه‌اي برنده جايزه معتبر فرانسوي شد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر مي‌خواهيم برنده نوبل ادبيات يك ايراني باشد، بايد روي زن‌هاي نويسنده مان بيشتر سرمايه‌گذاري كنيم. دليل اين پيشنهاد هم خيلي واضح ( و البته مبرهن) است. در چند سال اخير اگر جايزه‌اي در عرصه بين‌المللي گرفته‌ايم، برنده‌اش يك خانم ايراني بوده است. نمي‌خواهم در اين چند كلمه اي كه فرصت دارم تا خبر برنده شدن يك ايران ( و ايضا يك خانم ايراني ) در يك جايزه فرهنگي را بنويسم، اسم همه زن‌هايي را بنويسم كه در سال‌هاي اخير جايزه گزفته‌اند. فقط از آخرين‌شان نام مي‌برم كه اتفاقا در داخل كشور از طرف نخبه‌ها مورد بي‌مهري قرار گرفت، اما خواننده‌هاي ادبيات داستاني، كتاب‌هايش را به پرفروش‌ترين آثار ايراني تبديل كردند. زويا پيرزاد را مي‌گويم كه بعد از موفقيت در جايزه بيست‌سال ادبيات داستاني، جايزه پكا و گلشيري و انتشار كتاب‌هايي مثل "چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم"، خيلي زود به چهره‌اي محبوب در ميان خواننده‌ها بدل شد، اما خيلي از نويسنده‌هاي شبه روشنفكر ( كه اتفاقا خواندن كتاب‌هايشان از خواندن پيچيده‌ترين كتاب‌هاي فيزيك هم سخت‌تر است)، به او لقب نويسنده آشپزخانه‌اي دادند. دليل برخورد اينگونه با زويا پيرزاد روشن بود. او نويسنده‌اي بود كه ادعاي چنداني نداشت، خودش را قاتي محافل غير ادبي نمي‌كرد، دنبال باج دادن به كسي نبود و همه اين‌ها باعث شد تا همه اين آدم‌ها كه حداكثر تا نوك دماغ عمل‌ نكرده‌شان را مي‌بينند، در مقابل‌اش جبهه بگيرند.&lt;br /&gt;با اين همه كتاب‌هاي پيرزاد به چاپ‌هاي سي و چهل رسيد و در آخرين موفقيت توانست، برنده يكي از جوايز فرهنگي شود كه از سوي يك نشريه پرتيراژ فرانسوي برگزار مي‌شود. زويا پيرزاد، برنده  جايزه  "کوريه انترناسيونال"، در سال ۲۰۰۹ شد. هيئت داوران اين جايزه فرهنگي، از ميان ده کتاب راه يافته به مرحله نهايی، کتاب "طعم گس خرمالو"، مجموعه ای از پنج داستان کوتاه زويا پيرزاد را به عنوان بهترين کتاب سال برگزيد. اين دومين دوره جايزه ی ادبی "کوريه انترناسيونال" بود. اين جايزه هر سال به يک کار تحقيقی، داستان کوتاه و يا رمان از کشورهای مختلف جهان تعلق می گيرد که در طول دوازده ماه گذشته به زبان فرانسوی ترجمه شده و در فرانسه به بازار کتاب آمده باشد. زويا پيرزاد از معدود نويسندگان ايرانی است که همه آثارش به زبان فرانسه ترجمه شده اند. کريستف بالايی مترجم فرانسوی آثار زويا پيرزاد، که ترجمه"طعم گس خرمالو" نيز از ترجمه های اوست، مدرس زبان و ادبيات فارسی در مدرسه زبان های شرقی است و به آثار معاصر و داستان کوتاه و ادبيات زنان علاقه ويژه ای دارد.&lt;br /&gt;ترجمه به زبان فرانسوي، و مطرح شدن در جايزه‌هاي فرهنگي اين ديار ( و به طبع اروپا) مي‌تواند يك شانس براي ادبيات ايران باشد تا جايزه نوبل بگيرد. پس اگر داستان‌هاي زويا پيرزاد، آشپزخانه‌اي هستند، زنده باد ادبيات آشپزخانه‌اي. زنده باد ادبيات آشپزخانه‌اي و همه زنان نويسنده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-9122298749869768822?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_3730.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-1229259688444376632</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-12T00:42:58.626-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>دشواري خليلي بودن</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تضاد، جذابيت انسان است و اگر نبود اين تضاد، انسان تبديل مي‌شد به موجودي كسالت‌بار كه تنها به درد كشاندن هر روزه چرخ آسياب بان مي‌خورد. درست به همين دليل است كه خوبي مطلق حالمان را بد مي‌كند و هر گاه حس كنيم كه كسي، هميشه به شيوه "بچه مثبت‌ها" رفتار مي‌كند، كسل مي‌شويم. در چنين شرايطي با خودمان فكر مي‌كنيم كه چطور مي‌شود كمي شيطنت كرد، سر به سر كسي گذاشت و البته انسان بود. به قول يكي از متفكران ميهني كه شايد دوست ندارد اسمش در اين‌جا برده شود، زندگي بدون چيپس و پفك، بدون چيزهاي مضرر چيزي به كل حال زننده است. درست همان‌طور كه بچگي، شيطنت را در الزامش دارد و اگر انسان كودكي نكند، توپ پلاستيكي به سمت پنجره‌اي نشوت‌ات، يا به تعبيري امروزي‌تر، كلي ايميل "اسپم" براي ديگران سند نكند‌( يا به تعبيري نفرستد )، شايد در پيرانه‌سرش هواي كنعان به سر كند و اي وايلا، از اين همه نابجايي كه گاه دامان ما را مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تضاد نشانه انسان است و به گمان من فريدون عموزاده خليلي با همه مهرباني‌هايش، با همه نرمي‌هايش و خلاصه با همه اعتدالش نمونه كاملي از اين تضاد است. وقتي كه قلم به دست مي‌گيرد تا چيزي بنويسد ( كه خيلي به سختي و ندرت چنين مي‌كند)، گمان مي‌كني كه جهان به آخر آمده و قرار است كه آخرين متن جهان نوشته شود. چند بار موضوع را با خودش ( و البته گاه با دوستي ) در ميان مي‌گذارد. چند بار مي‌نويسد و خط مي‌زند. جملات كوتاه و كوتاه‌تر مي‌شوند و تو هراس‌ات مي‌گيرد از اين همه دشواري؛ توي كه خودكار بر كاغذ مي‌گذاري ( و اين اواخر دست بر صفحه‌كليد) و رها مي‌شوي تا انتهاي متن. با خودت مي‌گويي كه وقتي نوشتن براي رسانه‌اي كه گاه عمر مفيدش چند ساعت و است و بعد سر از سبزي فروشي در مي‌آورد تا چه اندازه مي‌تواند دشوار باشد. بعد با خودت نوشتن كتابي را در نظر مي‌گيري. همه اين‌ها را باز در شرايطي در نظر مي‌آوري كه نويسنده‌ات، قرار است از حس بنويسد و در عين حال حسابگر باشد. دشواري زندگي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آنسوي پل، جايي كه هوا كلي مه‌آلود و جوان است،‌ بادي در كار نيست. در آنسو، دشواري در حد نوشيدن جرعه‌اي آب براي تشنه‌اي هفت روزه است. خليلي كه هميشه دوستي به‌حدي با جوان‌ها و نوجوان‌ها دارد، گاه دراوج گرفتاري‌هاي روزمره ( و البته غير روزمره)، وقت خالي مي‌كند و به نوشته‌هاي دوستي نوجوان گوش مي‌كند كه احتمالا هنوز املاي درست كلمات را نمي‌داند. و طرفه آنكه هميشه نكته‌اي هم براي تشويق هست. و طرفه آنكه بسياري از ما، همان نوجوانان بي‌استعدادي هستيم كه اگر نبود آن وقت‌گذاشتن‌ها، شايد اكنون ما چيزي را دور دست مي‌پچيديم و خلق خلايق را تنگ مي‌كرديم؛ كه واي از همه آنهايي كه بي‌توجهي به كودكي‌شان، دنيا را به كام همه بزرگان تنگ كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عموزاده خليلي نشان بارز تضاد است، يك تضاد دوست داشتني. گاهي چنان به تو توجه مي‌كند كه حس مي‌كني بهترين دوستش هستي و گاه، چنان بي‌توجهي كه حس مي‌كني بايد كاري كني تا بهترين دوستش باشي. آن لحظه‌اي كه حس مي‌كني بهترين لحظه‌ات خواهد بود، چنين نخواهد شد تا تو بداني كه قرار نيست همه دنيا مطابق ميل تو رفتار مي‌كنند و بر عكس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همه اين‌ها در نوشته‌هاي خليلي هست. او چنان است كه مي‌نويسد و دقيقا همان جوري مي‌نويسد كه هست. و در همه اين‌ها چيزي است كه ما آنرا "خليلي بودن" ناميده‌ايم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-1229259688444376632?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_926.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-6478839555801331847</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-01-12T00:41:58.670-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>بي آنكه بخوانند رد مي‌كنند</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نگاهي كوتاه و فارغ از زمان جاري به رمان "اندكي سايه"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام آن‌چه‌را كه ما حيات ادبي مي‌دانيم، نمي‌توان در كلمه‌هايي جست كه در قالب جمله و سطر و پاراگراف كنار هم مي‌آيند تا رماني، داستاني و يا حتي يادداشتي بلند خلق شود. شما براي آنكه سري در ميان سرها در آوري، يا دست كم در كوتاه زمان چنين كني، بايد افزون بر كلماتي كه روي كاغذ رژه مي‌بري، به چيزهاي ديگري هم مسلح باشي. بعضي‌ها از بخت و اقبال سخن مي‌گويند و برخي ديگر از روابط، كه گاه پشت پرده است و گاه بر پرده. چه بسيارند آثاري كه تا مدتها پس از انتشار، نامكشوف باقي مانده‌اند و چه بسيارتر آثاري كه گرد زمان آن‌ها را در خود دفن كرده است. و همه اين‌ها دلايلي ناپيداست تا اثري گم شود يا در گذر زمان رنگ پيدايي به خود بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اندكي سايه" را بايد از داستان‌هاي نه‌چندان خوش‌بخت روزگار دانست. نويسنده‌اش كه در شهرستاني دور از تهران زندگي مي‌كند، بعد از سالها نوشتن و منتشر نكردن، رماني را منتشر كرد كه به سرعت برنده جايزه كتاب سال شد. و طرفه آنكه، اين جايزه به جاي آنكه نكته عزيمتي باشد براي نويسنده و كتاب تازه متولد شده‌اش، دريغي شد براي اين دو. اعتبار يا بي‌اعتباري جايزه‌اي كه نويسنده هيچ دخالتي در آن نداشت، سبب شد تا بسياري كتابش را نخوانده، آن را به بايگاني بسپرند. و اين، جوري بود كه به گردن نويسنده افتاد. او مي‌بايست رنج هزاران را تنها بر دوش كشد و هر بار، همچون سيزيف، به ته دره فرو غلتد ( و يا به تعبيري بهتر؛ فرو غلتيم‌ ) و انكار كنيم آن‌چه را كه حتي نيازموده‌ايم." اندكي سايه" را جداي اين بايدها و نبايدها، بايد ضرورتي براي ادبيات نيمه‌جان داستاني ايران برشمرد، رماني كه هر چند ممكن است خود يك شاهكار نباشد، اما حكايت‌هايي خودبسنده دارد كه مي‌تواند پله پله ما را به ملاقات آن ابر-داستان ادبيات ايران ببرد. چرايي اين نكته، حكايتي است كه در ادامه خواهيد خواند. هر چند كوتاه و مختصر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اندكي سايه"، روايت‌گر يك داستان مستند تاريخي است، آنچه ما در رمان‌هايمان چندان جدي نگرفتيمش. هرگاه كه توجه ما به اين نكته جدي بوده، آثاري داشته‌ايم همچون "كليدر" دولت‌آبادي كه هم خواص را خوش آمده و هم جامعه عام كتاب‌خوان را. احمد بيگدلي در اين رمانش، اعتصاب كارگران صنعت نفت جنوب را بازآفريني كرده است كه كلان روايتي مهم در تاريخ معاصر ايران به شمار مي‌آيد. اما رمان او، تنها يك گزارش ساده نيست. شما با اثري ادبي روبرويي كه هر چند ممكن است خوانشي روان و ساده نداشته باشد، اما همه تلاش خود را كرده است تا با بهره‌گيري از ابزارهاي ( و نه ابزار) داستان‌نويسي، به ادبيت خود قوت بيشتري ببخشد و در حد يك گزارش ساده باقي نماند. اين اولين پله‌اي است كه بيگدلي ما را از آن بالا مي‌برد و جالب آنكه خود نيز براي رسيدن به اين پله، نگاهي به گذشتگان ادبيات داستاني، از هدايت گرفته تا دولت‌آبادي، داشته است. ما بسياري از روايت‌ها را در تاريخ مستند خود داريم كه مي‌توانند به داستان در آيند و كسي را به آنها كاري نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيگدلي، آنچه را كه بسياري از ما در رمان غربي‌ها جسته بوديم،‌ بومي كرده است، نكاتي كه برخي آن را تنها در تئوري‌هاي ادبي مي‌جويند. او در داستانش از همان شيوه‌اي بهره مي‌گيرد كه برخي از آن با عنوان فراراويت، و بدون آنكه گاه نيازي باشد، بهره مي‌گيرند. در تكنيك داستان‌نويسي، شما براي دادن ابعادي گسترده تر به داستانت، از روايتي بهره مي‌گيري كه خوانندگان احتمالي اثرت، آن را مي‌شناسند. و اين سبب مي‌شود كه به جاي پرگويي، در جملاتي كوتاه، فضاي داستاني ملموسي را پيش روي مخاطب بگشايي. بسياري از اين داستان‌ها و به طبع فراروايت‌هايي كه در برخي از آثار مي‌آيند، ربطي به ما ندارند يا چنان دورند از ذهن كه هيچ كاركرد داستاني‌اي نمي‌يبند. انگار نويسنده تنها از آنها بهره مي‌گيرد تا شيوه‌اي نو را در داستانش بهره گرفته باشد. همين. اما بيگدلي چنين نمي‌كند. او روايت‌گر داستاني است كه رنگي از حماسه دارد، در نتيجه بايد از فراروايتي را در كنار روايت داستاني‌اش بگذارد كه در عين ملموس و آشنا بودن، به داستان‌اش ابعادي تازه و نو بدهد. به همين دليل است كه او روايت دلاوري مردمان جنوب را در برابر غارت‌گران نفت، در كنار روايت عاشورا قرار داده است. و اين را بي‌نيز بي‌دليل به داستانش نياورده است. بستر زماني روايت او، وقتي روي مي‌دهد كه مردمان در سوگ از دست دادن امامشان به سر مي‌برند. اين بهره‌گيري از فراروايت اما يكسويه نيست. همچنان كه فرهنگ عاشورا با فرهنگ ايراني ما ره خوره است، روايت داستاني بيگدلي از يك ماجراي مستند، افزون بر آن روايت حماسي، از اسطوره‌هاي ايراني "شاهنامه" نيز بهره برده است. آنچنان كه نام "منيژه" در كنار الياس و داستان سهراب كشي در نگاهي امروزي در كتاب آمده است. افزون بر اين، نثر بيگدلي نشان مي‌دهد كه او به شعر معاصر بي‌توجه نيست و شروع رمانش، بسياري را ياد "بوف كور" انداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوي ديگر، او علاوه بر به‌كارگيري از اين شگرد،‌ روايت‌اش را به عبارات و جملاتي آراسته مي‌كند كه در گذشته ادبي ما، وقتي در شعر به كار مي رفت به آن "تلميح" مي‌گفتند و حال در پيراهني نو، در ادبيات معاصر نيز به كار مي‌رود. بيگدلي با توجه به فرهنگ ما، از آيه‌هاي قرآن ، اشعار مولوي و گاه نواهاي بومي بهره مي‌گيرد: " مرد زخمي را مي‌زدند، اما تن فولادي پدر تا نمي‌شد، ستاره‌ي پارچه‌اي را جويد و تف كرد توي صورت افسر . ضربه سنگين مشت كه روي گيجگاه مرد نشست، زن كِل كشيد. تا آن روز نشنيده بودم؛ غم‌آوايي موحش بود، سرماي استخوان‌سوز: " حقا كه روز فيصله، سعادتي است." "  آوردن عبارت  " حقا كه روز فيصله، سعادتي است." كه نويسنده در پاورقي آورده است كه از قرآن نقلش كرده، انگار همه آن حرفي است كه خود نمي توانست بنويسد. وقتي نويسنده‌اي مي‌تواند از امكانات زباني و بياني فرهنگش استفاده كند، چرا بايد از اين منع‌اش كرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" اندكي سايه" با آن‌كه روايت حماسه‌اي است مستند، اما به دام احساسات‌گرايي نيافتاده است. نويسنده در اين رمان كم حجم، خود را همچون بسياري از نويسندگان وطني، خود را اسير احساسات‌گرايي نكرده تا چند خواننده بيشتر براي خودش دست و پا كند، در صورتي كه او مي‌توانست رماني "پر از آب چشم" پيش روي مخاطب‌اش بگذارد و به قول منتقدي، دستمال‌هاي خيس خواننده‌اش را به اندازه يك بسته 200 تايي گسترش دهد. اما نويسنده ترجيح داده است تا اين روايت مكرر را، به ماجرايي عقلاني – ادبي بدل كند. بيگدلي براي آنكه از تلخي داستان بكاهد، گاه وسط يك روايت، به وصف طبيعت مي‌پردازد:" گلهاي آفتاب گردان بر شيب دامنه روستاي «ماركده» سيلاب رنگهاي زرد خوش رنگ بود بر حاشيه يونجه زاري وسيع. آن رو برو، جايي كه پايين دست آن، بيشه انبوه كبوده در باد تلاطمي دلپذير داشت. باد از همان جا بود كه بوي شبدر خيس و يونجه گُل داده را با خودش مي آورد).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا "اندكي سايه" يك شاهكار نيست و چرا مي‌تواند پله‌هاي رسيدن به يك شاهكار باشد؟ بيگدلي، از يك نكته غفلت كرده است. در عين آنكه او بسياري از ابزار داستاني را بومي كرده و وارد دام احساسات نشده، نكته‌اي را هم از دست داده است. مخاطب "اندكي سايه"، با خواندن اين رمان، به اندازه يك رمان از آن لذت نمي‌برد. و اين نيز نكته‌اي كه در بسياري از آثار داستاني تجربي ما غيبت دارد. نويسنده، روايت‌اش را در دل روايت ديگر قرار داده است و مخاطب را از آينده به گذشته مي‌برد،‌ او ار موتيف‌هاي داستاني بهره مي‌گيرد كه نخ تسبيح داستانش است و در نهايت، عبارات بومي و محلي را به روايت‌اش مي‌آورد، اما فراموش مي‌كند كه وظيفه اصلي يك رواي، كشاندن مخاطب با خودش، تا انتهاي داستان است. حتي با آنكه از شگردهايي، همچون ترديد روايت و بي‌اطلاعي از همه انچه روي داده بهره مي‌گيرد تا خواننده را به خودش نزديك‌تر كند، اما شگردهاي داستاني‌اش آن قدر قوي و راسخ‌اند كه مخاطب نمي‌تواند آن "پسِ پشت" را ببيند. شايد نويسنده بيش از حد به ايجاز انديشده باشد و در بازنويسي‌ها رمانش را بيش از حد مختصر كرده باشد، هر چه هست، حال نمي‌توان رمانش را يك نفس خواند و جلو رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين حال و به قول يكي از گزارشگران قديمي فوتبال، اين نيز از ارزش‌هاي نويسنده كم نمي‌كند. رمان او بخشي از تاريخ ادبيات ماست و اتفاقا ضرورت اين ادبيات است . و نمي‌شود آن‌را نديده گرفت؛ چه دوستش داشته‌ باشيم چه نه. چه آن‌را نخوانده رد كرده باشيم و چه به نقدش بنشينيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-6478839555801331847?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_5992.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-2348031684899286862</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-29T23:21:37.661-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>غول زيباي شعر هنوز زنده است</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوست منتقدي كه نمي‌خواهم اسمش را بياورم،‌ چرا كه شايد از نظرش برگشته باشد، در آن سالهايي كه هنوز شاملوي بزرگ زنده بود در موردش گفت:" شاملو، يك غول زيباست، اما يك غول شني، كه عمري ندارد و كمي بعد از مرگش، فرو خواهد ريخت." اما زمان انگار حرفي ديگر دارد. شاملو نه تنها در طول يازده سالي كه مرگش مي‌گذرد، فرو نريخته است كه صدايش را بيشتر از قبل مي‌شنويم. صداي او را آخرين بار، با لحني كودكانه شنديم،‌ هنگامي كه دو كتاب از او با عنوان «قصه‌ دروازه‌ بخت» و «بارون» بعد از سالها دوباره منتشر شدند.&lt;br /&gt;نيمه‌هاي زندگي احمد شاملو بسيار است. او را نمي‌توان به دو نيمه، تنها دو نيمه، فروكاست. شاملو نيمه‌هاي بسياري دارد. نيمه مهترش را شعرهايش تشكيل مي‌دهد. شاملو، نه تنها شعرهاي خوبي مي‌گفت، كه مي‌توانست اين شعرهاي خوب را به بهترين شيوه ممكن بخواند. فقط هم شعرهاي خودش را خوب نمي‌خواند كه وقتي شعرهاي نيما، مولوي، حافظ و خيام را هم خواند، چندان دلنشين بود كه بسياري دوباره علاقه‌مند شدند كه شعر اين شاعران را دوباره بخوانند. صداي شاملو، بي‌نظير بود و بلد بود چگونه بخواند. اما نه اينكه به قول آن دوست منتقد فقط "صداي گرم دختركش‌" اش باشد و چيزي ته شعرهايش نباشد. شعرهاي او بخشي از تاريخ معاصر ماست.&lt;br /&gt;نيمه ديگر شاملو، ترجمه‌هايش بودند. بسياري گفته‌اند كه شاملو زبان خارجي بلد نبود و همه شعرهايي را كه قبلا ترجمه شده بود، بازنويسي كرده بود. برخي هم مي‌گفتند كه ترجمه‌هاي او هيچ ربطي به اصل متن‌ها نداشت. اول اين‌كه اين دوستان تكليف‌شان را با خودشان روشن كنند كه بالاخره ترجمه‌اي در كار بوده يا نه كه سراغ ساير قضايا برويم. آنچه مي‌دانيم و در حافظه‌مان نقش بسته، ترجمه شاملو ست كه بسياري از شاعران جهان را به ايران آورد. نمونه‌اش "همچون كوچه بي‌انتها" كه محشر است. نمونه‌اش، ترجمه‌هايي مثل "قصه‌هاي من و بابام" ، " مرگ، كسب و كار من است"، "نصف شب است ديگر دكتر شواريتزر" يا "دن آرام" و خيلي‌هاي ديگر.&lt;br /&gt;نيمه سوم شاملو، روزنامه‌نگاريش است. مدتي سردبير كتاب هفته بود، مدتي سردبير "كتاب جمعه" و سالها دست به قلم و حاضر يراق در مجله‌هاي مثل "آدينه".&lt;br /&gt;نيمه چهارم شاعر، دكلمه شعرهايش بود. فيلم هاي كوتاهي كه ساخت. نيمه پنجم شاملو كه بي ارتباط با فيلم‌هاي مستندش نيست، فرهنگ "كتاب كوچه" است، كه همه حرف و حديث‌ها  و جمله هاي عاميانه را تويش جمع آوري كرد.&lt;br /&gt;... اما شاملو نيمه ششمي هم دارد كه اهميتش كم از نيمه‌هاي ديگرش ندارد. او چندين كتاب براي "كودكان و نوجوانان" نوشته است. حتي بعضي از اين قصه‌ها را خودش هم خوانده است تا با آن صداي گرم، از همان بچگي بياموزيم كه "انسان دشواري وظيفه است."&lt;br /&gt;دو كتاب كودكانه شاملو، همزمان با تولد 84 سالگي‌اش چاپ شد. دريغ اما، كه "غافلان همسازند, تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید." به جاي آنكه دستي از سر ياري، از آستين بيرون بيايد، يكي تهديد مي‌كند و ديگري احتمالا سر در گريبان خواهد برد. قضيه از اين قرار است كه بعد از انتشار اين دو كتاب و زماني كه قرار شد يك ناشر، همه كتاب‌هاي شاملو را در يك مجموعه چند كتابي منتشر كند، ناشر ديگري صدايش بلند شد كه "ما در سال 1370 با شاعر قرارداد داريم كه همه كتاب هايش را متشر كنيم. " خبرگزاري ايسنا از قول اين ناشر كه اتفاقا ناشر خوبي هم هست و كتاب‌هاي خوبي چاپ مي‌كند نوشته است:" لازم به گفتن است که انتشارات نگاه از تاريخ 11 دي 1370 بر اساس قرارداد با شاعر، امتياز کليه‌ي آثار اعم از تأليف و ترجمه را که تا آن تاريخ منتشر شده‌اند، به جز «کتاب کوچه» و آثار کودکان را خريداري کرده است؛ لذا انتشار «قصه‌ي پريا» که در مجموعه‌ي اشعار وي جا دارد، از سوي ناشران غيرقانوني محسوب مي‌شود." به نظر اين جمله‌ها متناقض نيستند؟ اگر "كتاب كوچه" و آثار كودكان از ماجرا مجزاست، پس ديگر دليلي براي اعتراض وجود دارد؟&lt;br /&gt;دو كتابي كه از احمد شاملو منتشر شده‌اند، تصويرهايي از ابراهيم حقيقي را در خود دارند. حقيقي كه اتفاقا به خوبي شاملو را مي‌شناسد، خودش هم دستي بر آتش قلم دارد، مي‌تواند اين داستان‌ها را با ابعاد تازه‌ي به ما هديه كند. نيمه كودك ما، منتظر روزي است كه بقيه كودكانه هاي شاعر، "قصه‌ پريا"، "خروس زري، پيرهن پري" ، "يل و اژدها" ، "قصه هفت كلاغون" ، "ملكه سايه‌ها"‌ ، "دختراي ننه دريا" و بقيه كارها هم با تصويرهاي حقيقي منتشر شوند.&lt;br /&gt;دو كتاب «قصه‌ دروازه‌ بخت» و «بارون» هفته قبل رونمايي شدند. آيدا شاملو، كسي كه شاعر او را "بانوي مادر" ناميده بود در مراسم حضور داشت. همه دلخوشي او از آن بود كه ياد شاعر، زنده است و كتاب‌هايش را هنوز حلوا حلوا مي كنند و سر دست مي‌برند. آيدا هنوز اتاق شاعر را با همه آن چيزي كه توانسته حفظ كند، دست نخورده نگه داشته است. پاكتهاي سيگار ، فندك، پاسپورت، خودكار و حتي كمي از موي شاعر يادگار اوست. او در جلسه رونمايي هم به جملاتي كوتاه بسنده كرد، هرچند كه مي تواند بلند بگويد. به هر حال، آيدا كسي است كه نيمي از "كتاب كوچه" مديون اوست. نمي توان او را دست كم گرفت. نمي توان او را، دست كم گرفت كه يادگار عاشقي‌هاي شاعر دوستي ماست.&lt;br /&gt;هفته پيش تولد شاعر بود. بسياري هم بر مزارش حاضر شدند و شعرهايش را زمزمه كردند. برخي با خانه شاعر رفتند. برخي در خانه‌هايشان، بار ديگر به " صداي گرم دختركش‌"اش گوش دادند و برخي ديگر، او را به فضاي معاصر آورند و بار ديگر همگام مردم كردند.&lt;br /&gt;شاملو آن غول شني نبود كه توفات زمان نابودش كند. او هميشه خبرساز بوده و هميشه خبرساز خواهد بود. در مصاحبه‌اي گفته است:" جوانی‏ ما سراسر با دغدغه‏ی آزادی‏ گذشت. امروز هم نسل جوان ما با همين دغدغه‏ می‏زيید و آن را در هر جا که مجال پيدا کند به ‏زبان می‏آورد. اما اين ‏نسل پوياتر و پربارتر است. سال‏های جوانی‏ ما در   رؤيای ‏مبارزه به ‏سر آمد اما اين ‏نسل، راست در   ميدان مبارزه به‏ جهان ‏آمده. تفاوت در اين ‏است . چنان‏که پيش ‏از اين ‏گفتم: در مراتب‏ تربيتی‏ ‏ما چيزی نفرت‏ انگيزتر از به‏ خود پرداختن و از خود سخن ‏گفتن ‏نيست و شرم‏ بر من ‏باد که ‏گرفتار چنين‏ موردی‏ شده‌‏ام و علی‏رغم ‏آگاهی ‏از زشتی‏ اين‏ کار بسيار از خود سخن ‏گفتم. بزرگان ‏ما گفته‏‌اند جريمه‏ی ‏از خود گفتن خاموشی ‏گزيدن است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-2348031684899286862?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_4441.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-4874489595963281236</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-23T04:22:46.343-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>روزنوشت</category><title>وقتي آدرس دادن تبديل به يك حرف بي‌تربيتي مي‌شود</title><description>آدم مشهور شدن هميشه درد سر دارد. چه روزگاري كه زنده‌اي و خلوتي براي خودت نداري، چه روزگاري كه مي‌ميري و مي‌خواهند از تقدير كنند. پس زنده باد ما كه مشهور نيستيم و فعلا زنده‌ايم. اما بشنويد از آدم‌هاي مشهور كه دستمان مرتبا روي سر كچلشان است. مثلا جالا آل احمد. بلواري را به اسم او كرده‌ايم. تا اينجاي كاري هيچ ايرادي ندارد، فقط مشكل زبان فارسي يا نحوه حرف زدن ماست. يا شايد از خود زبان فارسي ( لفا من را نكشيد. به خدا من دشمن زبان فارسي نيستم). مثلا شما كلمه‌اي مي‌گويي، اما همين كلمه‌ات يك معناي ظاهري دارد و البته يك معناي ضمني. ( كه معمولا هم اين كلمات ضمني بي‌ادبي و جيز هستند).&lt;br /&gt;از بلوار جلال آل احمد مي‌گفتيم. فكر كنيد يكي از دوستانتان در اين بلوار زندگي مي‌كند. از او مي‌پرسي: « خونه‌تون كجاست؟". مي‌گويد:" سر آل احم مي‌شنيم". بيچاره جلال. حالا خوب است در انتهاي خيابان نيستند. مثلا بزرگراه مدرس را در نظر بگيريد. خدا نكند كه كسي خانه‌هايش وسط‌هاي بزرگراه باشد، آن‌وقت بايد چه بگويد كه باعث خنده ديگران نشود. بگذريم از اين زبان فارسي و بد حرف زدن ما(؟)، اسم خيلي از چهره‌هاي مشهور اصلا و ابدا ويران مي‌شود. مثلا در نظر بگيريد كه اسم فلان چهره مهم، روي محله‌اي گذاشته مي‌شود كه چندان خوشنام نيست. از محله‌ يا خيابان خاصي نام نمي‌برد كه باعث دلخوري نشود. اما آن اسم بينوا چرا بايد اين‌طور خرج شود؟ جداي از اين، اسم خيلي از چهره‌ها، روي خياباني گذاشته مي‌شود، اما چون مردم حوصله ندارند كه اسم او را كامل بگويند، يا اسم قديمي خيابان را مي‌گويند كه كوتاه و ساده است، يا اسم آن بزرگ را تك پاره مي‌كنند.&lt;br /&gt;مساله اسم خيابان ها فقط و فقط با اسم آدم‌هاي مشهور ختم به خير نمي‌شود. بدترين فاجعه‌ها در بن‌بست‌ها اتفاق مي‌افتد. ( ا، بي‌ادب‌ها، فكرتون جاي بد نبرين.) مثلا در خيابان ايرانشهر بن‌بستي است به اسم : "مهرباني". يعني در اين كوچه مهرباني به بن‌بست مي‌رسد؟ يعني در اين كوچه مهرباني تمام مي‌شود؟ از اين بن‌بست‌ها در تهران بسيارند: بن‌بست خوشحالي، بن‌بست عدالت، بن‌بست سرو، بن‌بست شادي، بن‌بست تفكر. كاش اسم اين بن‌بست‌ها را عوض مي‌كردند و مثلا بن‌بست نامهرباني، خشكي، بي‌عقلي و ناراحتي داشتيم تا جماعت در اين بن‌بست‌ها، به جاي آنكه به تمام شدن مهرباني فكر كنند، به تمام شده نامهرباني عمل كنند.&lt;br /&gt;من به بن بست تنهايي فكر مي‌كنم.بايد بن‌بست قشنگي باشد، بن‌بستي كه فرشته‌ها در آن پرواز مي‌كنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-4874489595963281236?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_7960.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-1006041531437734599</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 12:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-23T04:02:49.203-08:00</atom:updated><title>جهاني شدن ادبيات در گفت وگو با محمد کلباسي</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حکايت جهاني شدن ادبيات فارسي و توجه ما به ادبيات جهان، حکايت کوزه و درياست. گاه قصد آن داريم که دريا را به پيمانه يي خلاصه کنيم و گاه تعريف دريا را به همه کائنات موکل مي کنيم؛ افراط و تفريط. گاه به کلي همه ادبيات دنيا را رد مي کنيم و گاه آنچنان پذيرايش مي شويم که همه آنچه را که سال ها است ريسيده ايم، پنبه مي کنيم و دور مي ريزيم. گفت وگويي که در پي مي آيد پيرامون همين نکته است، اينکه چگونه مي توان با توجه به ادبيات بومي به مرزهاي جهان دست يافت. محمد کلباسي که دست کم با دو مجموعه داستان «سرباز کوچک» و «مثل سايه و مثل آب» نامي شناخته شده در عرصه داستان نويسي ايران دارد، پاسخگوي سوالات ماست. اين نويسنده همچنين کتابي در دست چاپ دارد که منتظر دريافت مجوز نشر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آنچنان که بر کسي پوشيده نيست، ادبيات داستاني ايران بحران مخاطب دارد و يکي از دلايل اين امر چنان که مي گويند، مطالبي است که داستان نويسان ما برمي گزينند. گفته مي شود آنها کمتر به فضاي ملموس جامعه مي پردازند. به نظر شما نگاه به فضاي بومي و ملي تا چه اندازه مي تواند اين ديوار را از ميان بردارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسلماً اين فاصله وجود دارد؛ فاصله يي نه ميان گروه معدودي نويسنده و مردم به معناي عام آن، بلکه حتي فاصله ميان نويسندگان ما و قشر درس خوانده هاي ما (روزنامه خوان ها، علاقه مندان به راديو، تلويزيون، اينترنت و...). آن سير و سلوکي که از قرن 17 و 18 ادبيات داستاني اروپايي (به خصوص ادبيات داستاني در انگلستان، فرانسه و آلمان) داشته و از سر گذرانده، ما نداشته ايم. سير و سلوکي که نشان مي دهد داستان جديد در دوران نشو و نما به عنوان نوع ادبي تازه از زندگي مردم و جامعه اروپايي «عصر روشنگري» برخاسته است؛ برخاسته از جامعه شهرنشين جديد و گسترش شهرها يا اصطلاحاً رشد بورژوازي تجاري و صنعتي و متعلقات آن؛ من باب مثال سلطه قدرت هاي اروپايي بر اقيانوس ها و نفوذ در سرزمين هاي کهن آسيايي و کشف سرزمين هاي جديد در شرق و غرب عالم. قصه جذاب رشد شهرنشيني و صنعت، هماهنگ با پيدايش رمان جديد مطلبي است که جامعه شناسان ادبيات مکرر درباره آن بحث کرده اند. از سوي ديگر با مرور تاريخ رمان و رمان نويسي مثلاً از دانيل دفو، فيلدينگ، ريچاردسون تا قرن نوزدهم و ظهور غول هاي ادبيات داستاني چون ديکنز، بالزاک و تولستوي سير تجديد حيات و تجدد را براساس سير رمان در اين سه قرن تحليل مي کنند. مطلب مهم در رمان درخشان آناکارنيناي تولستوي اين است که «آنا» زن عاشقي که عشقش به رسوايي کشيده، خود را زير چرخ هاي قطار مي اندازد و مي کشد. با اين طرز خودکشي تولستوي قطعاً مي خواهد حرفي بزند. آناي عاشق، زير چرخ هاي قطار اين نمودگار تجدد، خود را نابود مي کند. ما طبعاً چنين راهي را نپيموده ايم. يعني اين روند رو به رشد را که همه جانبه است نگذرانده ايم. انقلاب مشروطه، انقلاب طبقات فوقاني جامعه است. درس خوانده هاي فرنگ رفته يي چون ملکم و دهخدا يا حتي روحانيون متجددي چون سيدجمال اسدآبادي، سيدجمال اصفهاني و ملک المتکلمين و... پيشاهنگ حرکتند. حتي در مشروطه مشروعه هم با روحانيون باسواد اهل مدرسه روبه روييم. توده هاي مردم ما البته شعارهاي انقلاب مشروطه را خوش داشتند اما به نظر من هرگز آنها با جان و دل و رگ و پي آرمان هاي اصلي آن انقلاب را ادراک نکردند. به علاوه آن شعارها هم شعار متن زندگي آنها و نيازهاي عاجل آنها نبود؛ توده هاي ستم کشيده اکثراً جاهل و بي سوادي که گاه تصوير کمرنگي از آنها را در حاجي باباي اصفهاني يا در «داستان خر» نوشته اعتمادالسلطنه يا روياي صادقه سيدجمال واعظ و ملک المتکلمين بهشتي مي توان ديد، چندان ربطي به توده هاي جامعه شهري ايران در آن دوره ندارند. حتي در آثار معروفي چون سياحتنامه ابراهيم بيک و مسالک المحسنين طالبوف هم با همه تاثيرشان در گروه هاي مردم اعماق (و خواندن آنها در قهوه خانه ها و گريه کردن مردم)، جامعه ما و زندگي مردم و ادب و آداب و باورهايشان، حضوري و رنگي ندارد. در ميان آثار مشروطه به باور من يگانه اثري که به يک اعتبار اين ديوار حصين فاصله را شکسته يا لااقل در آن رسوخ و نفوذ کرده «چرند و پرند» علي اکبر دهخدا است. به خصوص از نظر نوع زبان، لحن، طنز و تکيه بر باورها (ولو خرافاتي) و آداب مردم و انگشت گذاشتن بر مشکلات و انعکاس آنها؛ البته در پس «چرند و پرند» هم نوعي آرمان سياسي مشخص وجود دارد و اگر او روزنامه صوراسرافيل را ابزار بيان آرمانش کرده، براساس همين آرمان و ذهنيت از پيش انديشيده است و نه هنر داستان نويسي به معناي دقيق کلمه، آن هم با بار «فرهنگي- ادبي» که ما امروز مطرح مي کنيم. (بي ترديد خود دهخدا هم دنبال چنين کاري نبوده است) غرض از اين اشاره مجمل اين است که داستان مدرن اروپايي با فيزيک و متافيزيک نهفته در پس پشت آن و شکل و شمايل گرايي آن مطلقاً در ميان ما مصنوعي است، وارداتي است و اصلاً برآمده از علل و موجبات «دروني» و «داخلي» ما نيست و هماهنگ با سير و پويش جامعه و مدنيت نوبنياد (شهرنشيني به معناي جديد) ما رشد و توسعه نيافته است. نخستين داستان نويسان جدي ما از ميرزا حبيب اصفهاني تا زين العابدين مراغه يي و اعتمادالسلطنه تا مشفق کاظمي (تهران مخوف) همه نگاهشان به رمان به اصطلاح «نگاه ابزاري» بود و مي خواستند مثلاً با داستان با استبداد، جهل و خرافه، فقر و ستم طبقاتي، بي قانوني، رشوه خواري و فساد و... ستيزه کنند يا دست بالا مرادشان از داستان نويسي به قول جمال زاده ساده نويسي و بهره برداري از گنجينه گرانبهاي فرهنگ مردم و زبان عامه است و به اين ترتيب اين ديوار بالا و بالاتر رفت و داستان نويسان ما اکثر مردم منورالفکري بودند که مي خواستند به مدد داستان، مدينه فاضله آرماني شان تحقق يابد. حتي وضع گذشته از برخي استثناها در دوره 50 و چند ساله پهلوي ها هم از همين قرار بود. همان طور که پديدآورندگان اين نوع آثار، سلک خاص و ويژه يي بودند و پايگاه طبقاتي شان در «شمال شهر» بود و مخاطبان محدود و ويژه يي هم داشتند. بررسي پايگاه طبقاتي نويسندگاني چون جمال زاده، هدايت، چوبک، علوي، گلستان، به آذين، آل احمد، سيمين دانشور و... خود مبين همين مطلب است. اما اگر نويسنده يي چون بزرگ علوي در گيله مرد و... از «مستضعفان» دفاع مي کند، علتش مشخص است. علاوه بر پيوند با «حزبي» که مثلاً مدافع کارگران و دهقانان استثمار شده است اين جانبگيري با آرزوها و اميال ملتي در جست وجوي عدالت و ترقي هماهنگ است. اين نمونه ساده با وضع اکثر نويسندگان دوران پهلوي ها هم کم و بيش منطبق است... اما در باب جايگاه داستان در دوران انقلاب اسلامي به ذکر نکته يي فعلاً بسنده مي کنم؛ ايجاد کانال راديويي «فرهنگ» البته جاي شکر دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-مکتب «داستان نويسي اصفهان»، که شما اينجا و آنجا به آن اشاره کرده ايد تا چه اندازه به اين گونه مطالب عنايت داشته است؛ فضاي بومي و فرهنگ ملي (فولکلور). بسياري عقيده دارند نگرش بومي ادبيات به جهاني شدن آن کمک مي کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي حرف از بومي گري و صبغه (رنگ) محلي و فرهنگي ملي پيش مي آيد، همه اش نگرانم سوءتفاهم پيش نيايد. مبادا مخاطبان، مراد من از بومي گري را درست نفهمند. گستره اين معنا، واقعاً وسيع است و تمام عناصر «فرهنگ بومي» را دربرمي گيرد؛ که عمدتاً زبان و عناصر زباني، قصص و افسانه هاي کهن، اساطير و شالوده هاي کهن مذهبي و... از آن جدا نيست. همان طور که زبان عربي قرن ها زبان علم و زبان اهل مدرسه در تمدن اسلامي بود، زبان لاتين هم، زبان مسيحيت، زبان کليسا و زبان علم و ادب بود و دور شدن از آن يا کنار گذاشتنش، نوعي جسارت مي خواست. اين کار عوامي گري بود. پترارک و دانته همشهري بودند؛ فلورانسي... در چشم پترارک، حرکت دانته، يعني سرودن کتاب سه بخشي بزرگ «کمدي» به زبان ايتاليايي که در قياس با زبان لاتيني، گويشي ضعيف و محلي بود، يک گستاخي و بي پروايي تمام عيار به شمار مي آمد. اما پترارک، که هم شاعر بود و هم محقق، هرگز از عادت و سنت عدول نکرد و جز چند اثر درجه دو و سه، اکثر آثار اساسي خود را به لاتين نوشت؛ از جمله منظومه بزرگ «آفريقا» را به لاتين گفت. او کار دانته، يعني سرودن کمدي به گويش محلي ضعيف ايتاليايي را اصلاً نمي پسنديد و براي آثاري به زبان بومي ايتاليايي (حتي بعضي آثار خودش) اهميتي قائل نبود. او خود را بسي بالاتر و والاتر از دانته مي دانست و در هيچ يک از آثارش -حتي نامه هايش- از دانته به اسم ياد نکرده و گاه از او، با عنوان «همشهري» که «سبک مردم پسند» دارد، ياد مي کند. گفته شده در کتابخانه عظيم پترارک، نسخه يي از «کمدي» نبوده، اما امروزه از آثار اين مرد، يعني پترارک، فقط محققان و پژوهشگران دانشگاهي ياد مي کننده و بهره مي برند. از پترارکي که شيفته کتاب و کتابخانه بود و روز مرگش او را سر در کتاب خيره در سطرهاي کتاب، مرده پيدا کردند، جز در دانشکده ها و دانشنامه ها اثري نيست، حال آنکه «کمدي» دانته بي ترديد يکي از 10 اثر بزرگ جهاني محسوب مي شود. اين نيست جز توجهي که دانته با هوشمندي به زبان بومي ايتاليايي نشان داد. يک نمونه ديگر، اشعار روستايي و شباني است که مايه ها و زبان و عناصر داستاني اش را از عمق زندگي مردم مي گيرد. شعر پاستورال به گذشته هاي دور بازمي گردد، پس از شاعران اسکندريه که در قرن چهارم ق.م زندگي مي کردند و شاعر اشعار روستايي، تئوکرتيس شخصيتي است که در اسکندريه به لهجه محلي يوناني که به آن دوري مي گفتند، شعر سرود. پس از شاعران اسکندريه، عمده ترين شاعر اشعار روستايي ويرژيل است. ويرژيل پس از ايلياد و اديسه بزرگ ترين منظومه حماسي زبان لاتيني را با نام «اندايد» سرود. همين ويرژيل، ديواني دارد به نام «اشعار روستايي» که در اوايل دوران مسيحيت سروده شده است. جز اين اشعار در «نوع ادبي» رمانس هم که پيش از پيدايش رمان جديد، عمده ترين داستان هاي مطول منثور عاشقانه پرحادثه است، مايه هاي غني اين افسانه ها و قصص کهن، آميخته با خيالپردازي آمده است. رمانس ها اصلاً روايت هاي شفاهي بوده است و مثل خداينامه هاي خودمان، قرن ها سينه به سينه در مجامع محلي مثل قهوه خانه ها ميان مردم نقل مي شده است. در اولين قرون مسيحي اين نوع ادبي شکل مکتوب مي يابد و به ادب رسمي راه مي يابد. اکثر ناقلان اين آثار لاادري يا گمنام اند. از نظر سبک و سياق و عناصر و شگفتي ها که در اين آثار هست تا حدي به سمک عيار و دارابنامه ها و... شبيه است. يک نمونه درخشان رمانس قديم، «داخنس و کلوئه» است که واقعاً زيباست و عبدالله توکل اگر اشتباه نکنم، ترجمه يي از آن به فارسي کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبان فارسي با کار صدساله داستان نويسان ما به نرمشي دست يافته که داستان نويس مي خواهد. در ادب اروپايي، پاريس، لندن، رم، سن پترزبورگ، شخصيت هاي داستاني اند. کوچه کوچه پاريس، يعني بالزاک، اين سيل مسافر که به پاريس سرازير مي شوند، بينوايان هوگو را پيش چشم دارند. وقتي به کليساي نتردام مي روند، بي اختيار نگاهشان در جست وجوي گوژپشت نتردام است. امروز پس از زبان فارسي که خود شخصيتي است موزه يي اگر پاريس و سن پترزبورگ يا وين، تشخص ادبي و هنري دارند، اصفهان ما به عنوان مجموعه يي بي مثال که هم تاريخ است، هم هنر و هم ادب، با همه خوني که از اين بي نوا رفته، ابداً جايي حضور خود را به رخ نکشيده. شهر با همه تکه پاره شدنش، هنوز آن جامعيت بي بديل را دارد که به مثابه نمودگاري تمام عيار مطرح شود. ته مايه سامان شهر که از معماري درخشان دوره هاي قبل از صفوي و دوران صفوي مي آيد هم فضا مي دهد و هم ساخت. ببينيد، حرف من، اگر پريشاني هايش را کنار بگذاريد، اين است که در ادب داستاني ما آثاري مطرح شده و همچون نماد ظهور کرده که مايه هاي اساسي آن رگ و ريشه آن از ايران و جامعيت هنر آن تجزيه ناپذير است. بوف کور يعني پيشقراول ادبيات داستاني ما در اين صد سال، هم خودش ايراني است و هم مايه و ماده اصلي اش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايراني است و اصلاً کليت آن ايراني است، پديده يي است مرتبط با شعر حافظ و رباعي خيام. از سوي ديگر، از بطن آن نوعي کشاکش به سطح مي آيد. شازده احتجاب هم شايد به همين دليل مقبول افتاد. تعارض راوي بوف کور با پيرمرد خنزرپنزري، تعارض زن اثيري با لکاته، تعارض فخرالنسا با فخري... اينها تصادفي نيست. هدايت با هوشمندي تام از کشاکشي «خبر» مي دهد که شايد در دوره يي که او بوف کور را مي نوشت، موجش از اعماق، بالا نيامده بود. نشانه اين دوران به يک اعتبار «تجدد» است؛ سيري که قبلاً به آن اشاره کردم. «معاصر» زمان بخصوصي نيست. «بعضي کتاب هايي که درباره تجدد نوشته شده Contemporary نه يک دوره زماني که يک مفهوم است، مفهومي که شايد به يک اعتبار با انقلاب کپرنيکي يا گاليله يي شروع مي شود. شايد هم دقيق تر از دوران «روشنگري» آغاز مي شود؛ دوراني که تعريف و مشخصات خاص دارد و به کلي به نسبت دوران قبل متفاوت است. در ايران به طور جدي با عصر ناصري و انقلاب مشروطه، پا به اين حيطه مي گذاريم، اما مسلماً در آغاز حالت بحراني ندارد. «بحران گذار» به يک اعتبار با هشدارهاي مک لوهان شايد جدي تر مطرح شد. «دهکده جهاني» و فرآيند جهاني شدن و کره يي انديشيدن با سلطه تلويزيون و ماهواره ها و اينترنت وارد مدار جديدي شد. زبان جهاني اينترنت، اصطلاحات و خط آن، رايانه هايي که ديگر نه «روميزي» و نه «کيفي» و «جيبي» شده اند، جهاني را با خود مي آورند که احدي را قدرت مقابله و مقاومت در برابر آن نيست؛ «گذاري» که همه ما يعني «بازمانده ها» را خواهي نخواهي به دنبال مي کشد. عوارض و مصائب آن از حد سرزمين ها و شهرهاي سوخته و نژادهاي منقرض درمي گذرد. نگاه به گذشته و دلبستگي هاي فردي گروه ها به يادگارها و نمودگارهاي رو به زوال، مشخصه آن است. بحران گذاري که آل احمد با همه هوشمندي اش درست نديد... خيال مي کرد ما داريم سرنا را از سر گشادش مي زنيم و مثلاً به جاي راديوي ترانسيتوري به تراکتورمان، تعويذ و دعاي چشم زخم مي بنديم...،؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غافل از اينکه سîموم که بر طرف جويبار مي گذرد، يا توفاني که رسيده و مي رسد؛ بس هول آورتر از اينها است. زلزله يي که زمين را زير پايمان مي لرزاند و تکه تکه مي کند. حال پرسش اين است که در اين دود و دم هولناک، در ميان غول هاي آهن و سيمان و سنگ و اتاقک هاي کوچکي به نام اتومبيل چهره معصوم انسان مغلوب، اوليا، شمس و جلال الدين مولوي و... چه نقشي دارند؟ و اصلاً دارند يا ندارند؟ «نعش اين شهيد عزيز روي دست ما مانده» و ما حتي مجال نداريم او را برابر آيين و با خواندن نماز ميت و خواندن چهار تکبير در خاک چال کنيم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بد نيست پلي بزنيم به همان سوال اول.يعني با توجه به بومي گري، مکتب داستان نويسي اصفهان تا چه اندازه از اين مساله بهره برده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين هول و ولا، در اين آخرالزمان سهم بومي گري چقدر است؟ ميراث بومي ما در زمينه زبان، ادبيات عرفان، نقش و خط و رنگ يعني فرش، هنرهاي ظريف، موسيقي قدسي ما، فولکلور رو به فراموشي ما، قصه ها و داستان هاي کهن، هزار و يک شب ، معماري رو به زوال شهرهاي لت و پار شده و... آيا مي تواند به اين يورش هراس آور، لختي فرمان ايست بدهد؟ در اين برزخ غريب، ما به مدد کدام لنگر مي توانيم اين کشتي نشسته بر گل را از فرو رفتن در قعرآب نگاه داريم. آيا بايد دست ها را بالا بريم مثل بسياري ملت هاي ديگر و تسليم شويم. اما مقاومت جانانه مردم اصفهان براي صيانت از مجموعه جهاني نقش جهان درس بزرگي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماه قبل در پاسخ روزنامه اعتماد درباره اصطلاح «مکتب اصفهان» صحبت کردم. اينک باز تاکيد مي کنم اصرار من و دوستانم درباره «مکتب اصفهان» نه خودشيفتگي است نه شوونيسم تاريخي- فرهنگي، نه شعار است نه حرف. يک سونگري و درشت نويسي هم نيست. ولايتي و تجزيه جويانه يا انزواطلبانه هم نيست. حد و فصل و مرز فرهنگي، اجتماعي، ادبي هم نمي خواهيم بکشيم. مثل بعضي دوستاني خراساني هم خود را تافته جدا بافته نمي دانيم که اگر يک کتاب دستور زباني تاليف کنند، تمام مثال ها را از خراساني ها مي آورند، اين شکل کج انديشي و بي انصافي، نه در تاريخ اصفهان بوده و نه در ميان ما امروز هست. يک نگاه سرسري به جïنگ اصفهاني يا مثلاً تورق آن کافي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- به نظر مي رسيد جïنگ اصفهان نقش بسزايي در شکل گيري اين حرکت داشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جïنگ نشان از نوعي سعه صدر دارد. اما قرن ها است با يهود در جوباره و با ارامنه در جلفا زيسته ايم... و با آنها در آميخته ايم. مثال زياد است و نياز به تاکيد ندارد. در ده شماره اصلي جïنگ اصفهان که به اعتراف دوست و غير دوست در نوع خود يگانه و يکتا بوده است، چنين تنگ نظرهايي وجود نداشته است... نام شاعران و نويسندگان غيراصفهاني در جïنگ زياد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طريق گزينش مطالب هم پيوسته جمعي بود و هرگز مجله «جïنگ» سردبير نداشت و اگر کساني- هر کس- چنين مدعايي طرح کرده، نادرست است يقيناً. اين سجيه در مجله «زنده رود» هم کم وبيش دنبال شده است. البته در زنده رود، با اسف آثار درجه دو و حتي سه هم چاپ شده است. دليل اين گذشته از راي گيري و آوردن راي لازم به اعتقاد من اصرار «مدير مجله» در تداوم بوده است. به نظر من اگر مجله يي مطلب ندارد، بهتر است دست نگه دارد تا جمع شود، نه که هر چه در دست است برود چاپخانه... اصفهان در يک دوران هزارساله به يک معني «انتخاب اصلح» بوده است. اصفهان در حيطه فرهنگ و ادب کم گو و گزيده گو بوده است. جزءنگري در فرش و نقش کاشي ها، ظرايف حيرت آور و معماري صفوي، خصوص در ساختمان عالي قاپو که واقعاً ريزه کاري هاي گيج کننده و هوش ربايي دارد. حضور عنصر خيال ظريفه پرداز در شعر دوران صفوي(سبک هندي) که با نقش هاي ريزباف منسوجات ديگر هم آوايي و هم آهنگي دارد، همه و همه نشان از گزينش، دقت و هوشمندي در خيال خلاقه و خلق زيبايي دارد و اين نگاه و بينش به باور من با توجه به گستردگي دشت اصفهان و تنوع زيستي آن که از شرق به غرب متفاوت است حکايت از ريزه کاري هدفمند مي کند. اگر معماري شهر را دقيق تر بنگريم، مي بينيم ظرايف به طرف نوعي نظام آگاهانه در ابعاد عظيم مي کشد يا مي رسد و اين يعني آغاز با نقطه و رسيدن به خط و عبور از خط به سطح و نيل، آنگاه رسيدن به حجم ميدان نقش جهان، با آن همه نقش و رنگ و گچ بري و پله هاي تنگ و تاريک و طاووس هاي شگفت آور سردر مسجد امام(شاه) نوعي کليت جامع نگر در خود دارد که با شکل دادن هماهنگ به کار زمين رو به آسمان داد. اما اين همه مربوط است به قبل از ورود تکنولوژي قبل از معماري بي در و پيکر جديد، قبل از لوله کشي هاي بي حساب و کتاب، مخصوصاً لوله کشي گاز که لوازم و مقدمات خاصي دارد. مثلاً آن طور که شنيده ام گاز از دالان ها و طاقي هاي سرپوشيده عبور داده نمي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اين مساله در دوران معاصر هم ادامه پيدا کرده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره يي دارم غم انگيز از ويران شدن بافت قديمي کوچه ها و طاق ها و هشتي ها. حول و حوش خانه ما يک مجموعه کامل شامل اندروني خلوت ها، باغ و باربند، شترخواب و... دايره يي از دلالان و هشتي و سردر و طاقي بود و در يکي از اين حياط خلوت هاي کناري زني مستاجر بود بيوه سار که زندگي اش با خياطي و گل دوزي مي گذشت. در همان شب هاي زمستان سال 66، که هواپيماهاي بمب افکن صدام مرتب به اصفهان حمله مي کردند و مردم در سرما، رفته بودند سينه کش کوه صفه و آنجا قيامتي بود. يک شب با مادرم زير کرسي نشسته بوديم که داد و فرياد شروع شد. فکر کرديم حمله هوايي است يا ضدهوايي ها... اما ناگاه فضاي خانه ما را دود گرفت. دود غليظ که چشم چشم را نمي ديد. آمدم بيرون و ناگاه شعله هاي آتش را ديدم. در تمام طاقي ها و دالان کنار خانه ما آتش بالا مي زد و عده يي روي بام فرياد؛ آتش... آتش مي کشيدند. به قدري دود و آتش زياد بود که فکر کردم باربند ما که ديگر از خر و گاو در آن خبري نبود و فقط تعدادي مرغ خانگي داشتيم که شب ها در آخورها پناه مي گرفتند آتش گرفته... خبر داديم و بعد از يک ساعتي ماشين هاي آتش نشاني آمدند. وقتي آتش خاموش شد، مامورها زير طاقي ها، تايرهاي کهنه را که با بنزين آتش زده شده بودند پيدا کردند. مردمي که ته آن کوچه هاي طاقي دار زندگي مي کردند براي آنکه لوله گاز به خانه شان بيايد، کل بافت محله را به آتش کشيده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرحساب که شديم معلوم شد تمام وسايل اثاثه و حتي ظرف هاي زن بيوه سار نابود شده بود؛ حمام محل سوخته بود و مرغ هاي خانگي زنده زنده در آتش کباب شده بودند. اين وضعيت پيش از انقلاب آغاز شده بود. اتومبيل، لوله گاز و خيابان هاي بي قواره شهر را شقه کرد، تکه پاره. دل وروده شهر را بيرون ريخت، خيابان هاي جديد مسجد سيد، فروغي، ولي عصر، ابن سينا و... زيباترين خانه هاي قديمي را درنورديد و ويران کرد. معماري شهر که درهم ريخت. ذهن و دل ما هم شرحه شرحه شد. شعور ما هم دچار انشقاق شد. امروز در کوچه هاي کل شهر اصفهان (مرادم بافت قديمي است نه محله هاي نو) يک خط مستقيم ناشکسته وجود ندارد. بحران «دوران گذار» معماري همه چيز را درهم ريخت. نظم و انضباط جايش را به خطوط شکسته درهم و برهم داد. اين انشقاق، طبعاً در هنر و ادبيات هم ظاهر شد. به تئاتر، سينما، نقاشي و موسيقي هم کشيد و امروز هم همه ما کم وبيش گرفتار همين دوران برزخ و گذاريم. اينک نگاه من به آنچه «مکتب اصفهاني» مي خوانم روشن تر مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نقش داستان نويس به عنوان کسي که در زمينه اجتماعي تاثيرگذار است در اين تقابل چيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف من اين است که «داستان نويس» ما به عنوان يک هنر اجتماعي، بايد در برابر خسارت هاي وحشتناک اين «بحران دامنگير» ايستادگي کند و هوشمندانه در برابر «امحاء» ته مانده شهري که شهر روياهاي ما و شهر گذشته ما و شهر زيبايي هاي تخريب شده است، مقاومت کند. «صلح سبز» مي خواهد از «کره زمين» که روزبه روز به پايان خويش نزديک مي شود دفاع کند. ما به عنوان شهروند يک شهر بي نظير و فراموش نشدني، وظيفه منديم از «بقيه اليف» اين شهر عزيز حفاظت کنيم. يکي از ابزارها، هنر است، يکي شعر است، يکي سينما و مستندسازي است، يکي هم حيطه وسيع داستان - رمان و داستان کوتاه - است. از ابزارهاي ديگر هم هوشمندانه و با دلسوزي بايد بهره برد. نبايد دست روي دست گذاشت و نشست تا بلايي که دارد زبان ناصرخسرو، بيهقي و سعدي را با کثيف ترين فضولات مي آلايد، شهر معصوم اصفهاني را هم به پايان خود برساند. آب زاينده رود را هم به سم مïهلک کارخانه ها و زباله هاي پلاستيکي نابود کند. از سوي ديگر درباره اصفهان، در روزگاري که هنوز گرفتار اعوجاج تجدد نشده بود، حرف زياد است. مثلاً يک نمونه اش را زماني «محمد عاصمي» با عنوان؛ ايران در يکصد و سيزده سال پيش، بخش نخست، اصفهان انتشار داد. مجموعه اي است شگفت انگيز از عکس هاي ارنست هولتسر يک پزشک آلماني که به تقريب دويست سال پيش به ايران آمده و بيست سال در اصفهان بوده. از سوي ديگر، درباره اصفهان کتاب ها، رسائل، مقالات بسيار اينجا و آنجا تدوين شده که شايد يکي از جدي ترين آنها «تاريخ اصفهان» باشد. تاليف ميرزا حسن خان جابري انصاري که اين اواخر با يادداشت هاي فاضلانه دوست گرانمايه ام جمشيد مظاهري از چاپ درآمده است. کتاب هاي ديگر هم هست که من اينجا براي کوتاه کردن سخن، از ذکر آنها مي گذرم. آنچه در اين کتاب ها منعکس است در قياس با اصفهاني که امروز مانده، في الواقع نشان از چوب حراج دارد. کار به جايي رسيده که اين روزها دارند درهاي اïرïسيï و سردرهاي خورشيدي و کوبه هاي قديمي را در حراج ها مي فروشند. از ميان آن همه خانه شگفت انگيز جز چند تايي باقي نمانده (خانه خاندان صدر در خيابان ابن سينا مثلاً) با همه تکه پاره شدن ها،نابود کردن ها، باز هم مي توان به جرات گفت، اصفهان من باب کليتي که بنابر اراده و عشق اين مردم حفظ شده، در ميان ديگر شهرهاي ايران، بي رقيب است. اگر وارد جزئيات بشوم باز مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود. همين قدر بايد گفت اصفهاني ها، اگر حمل بر گذشته گرايي و نبش قبر نشود، بيش از مردم شهرهاي ديگر براي حفظ اين آثار در ابعاد مختلف آن دل سوزانده اند و اصرار کرده اند و... پس آنچه باقي است به ما هشدار مي دهد که بيدار باشيم. خصوص اهل قلم در اين ديار مسوولند که با چنگ و دندان از اين حداقلي که مانده صيانت کنند و اين بس به ساختمان ها و بافت شهر نيست. در حفظ ميراث فرهنگي، خصوص ادب شفاهي هم بايد همت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- و البته اين فرآيند تنها مختص ايران نيست، درست است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهي به حرکت امريکاي لاتين در اين 60 ، 70 سال اخير، به ما اين حضور و آگاهي را مي دهد که بنگريم آنها چگونه، ادب بومي خود را جهاني کردند. مسلماً با تقليد از همينگوي و فاکنر و کارور، ما به جايي نمي رسيم. چون خودشان بهتر و موفق ترش را دارند. ما بايد از پايگاه هنرهاي ملي و بومي خود، شهرهايي که هنوز شخصيت شان حفظ شده و غوطه مي خورند در ثروت دست نخورده زبان مردم، به اين کار سترگ توجه کنيم. هاينريش بïل، در تمام آثارش يک آلماني کاتوليک است و در هيچ داستان او، نمي توان او را از اين وضعيت شاخص جدا کرد. دانته، شکسپير، فاکنر، مارکز، بورخس، اليوت و... قبل از آنکه جهاني شوند در فرهنگ و مذهب و زبان و ادب و آداب بومي خود شاخص اند. فاکنر را از جنوب امريکا تجزيه نمي توان کرد. او اول جنوبي است، بعد امريکايي و آنگاه جهاني و برنده نوبل. فلانري آکانر نويسنده چند داستان کوتاه درخشان، با جنوب امريکا پيوند تنگاتنگ خورده. بيش از اين مثال لازم نيست. «اظهرمن الشمس» است که ما فقط از مسير ايراني بودن خود، اصفهاني بودن خود، تبريزي بودن خود، مي توانيم جهاني شويم و اين درسي است که بعضي شاعران و نويسندگان را که نشسته اند تا فلان نظريه پرداز حرفي بزند يا نظري بدهد و آنها بر مبناي آن شعر بگويند يا داستان بنويسند، بايد به آن دل بسپارند. در زبان فارسي به نظر من هيچ اثري کلاسيکي مثل مثنوي، آميخته با زبان مردم و قصص و واژگان آنها نيست. به علاوه کدام کتاب شعر فارسي چون مثنوي شريف، اينچنين با قرآن و حديث و آن همه قصه زيبا و طنز بي بديل آميخته است. در شعر کهن ما، هيچ کتابي چون مثنوي به ادب عامه متصل نيست... اما اين بنيادهاي رنگين بومي گري مانع جهاني شدن مثنوي و مولانا نشد. نويسندگان اصفهاني از ميرزاحبيب تا سيدجمال واعظ و پسرش محمدعلي جمالزاده و ابوالقاسم پاينده، بهرام صادقي و هوشنگ گلشيري و... اين هوشياري و دانايي را داشتند که دريافتند حرکت از اين پايگاه آغاز مي شود و پيش مي رود. آميختگي با زندگي مردم در شخصيت هاي داستان هاي صادق هدايت، مشخصه بارز است. علويه خانم، آقا موچول، داش آکل، کاکا رستم، مهدي زاغي، غلام، عباس لوچه و ده ها شخصيت و آدم کوچک و بزرگ ديگر از بطن اين مردم و اين زندگي بالا آمده اند. آميختگي هدايت با ادب عامه، از تاليف نيرنگستان و کارهاي ديگرش آشکار است. حال آنکه در علوي، اين ميدان وسيع ارجاع به ادب عامه، وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-1006041531437734599?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_2316.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-4553631533420221186</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 11:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-23T03:53:02.131-08:00</atom:updated><title>براي مجتبي تكين و نگاه سبزش به زندگي</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح امروز حسي عجيب داشتم، از همان حس‌هايي كه معمولا وقت‌هايي به سراغم مي‌آيد كه انگار روز بدي را در پيش رو دارم. روزگاري در روزنامه‌اي مي‌نوشتم كه الان به خيلي از دليل‌ها دوستش ندارم، اما چه روي كيوسك مطبوعاتي و چه زماني كه جايي مي‌بينمش، حس مي‌كنم نمي‌توانم سرسري رد شوم. كسي كه در تاكسي در كنارم نشسته بود، نسخه امروز روزنامه دستش بود.&lt;br /&gt;همين‌جور كه ورق مي‌زد، من هم دستش را دنبال مي‌كردم كه ناگهان خشكم زد. يعني اول عكس را ديدم و بعد تيتر را. چشمش را بردم نزديك. بيشتر. بيشتر تا آنجا كه طرف برگشت و زل زد بهم. خبر درست بود، مجتبي تكين، عكاس با سابقه مطبوعات درگذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگونه‌اش چند تار سفيد رويده بود، اما هرگز او را با سابقه نمي‌ديدم، نه آنكه كارش را نداند و از دكلانشور و ديافراگم هر چه هست&lt;br /&gt;نداند. نه، چون وقتي كنارت مي‌ايستاد چنان فروتن بود كه حس مي‌كردي كه كسي است در اندازه و قامت تو. حس مي‌كردي كه تازه عكاسي را شروع كرده و انگار چيزي نمي‌داند. چنان سكوت به چهره اش نشسته بود كه حس مي‌كردي حرفي براي گفتن ندارد. اما آن هنگام كه كلمات اندكش را به زبان مي‌آورد، سرت داغ مي‌شد از اين همه چيزهايي كه نمي‌دانستي؛ آنهم نه در عكاسي. فقط كافي بود تا روزنامه‌هايي را كه برايشان كار كرده نام ببرد تا به ناداني‌ات پي ببري. فقط كافي بود كه درد دلش را بگويد، كه بداني كه آنچه به كار نيايد فرياد است و تجربه؛ كه اينجا چيزهاي ديگر بيشتر اهميت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرش را هميشه مي‌انداخت پايين و آن‌قدر محجوب بود كه كمتر نگاهش با نگاهت گره مي‌خورد. شايد يك ماه از آشنايي‌مان گذشت كه چشمان سبزش را ديدم؛ سبز سبز. و فهميدم مي‌شود خيلي چيزها از اين نگاه سبز ياد گرفت؛ اينكه براي اول شدن نجنگي و همه در ذهن تو را در رده اول دوست داشته شدن داشته باشند. اينكه سكوت ملكه صورتت باشد و تنها صدايي كه از تو بر مي‌آيد، فرياد بي‌پايان باز و بسته شدن دريچه دوربين‌ات باشد. اينكه كه در بدترين شرايط، لبخندت را پس‌پشت ابروهاي گره‌كرده ات گم نكني. فقط كافي بود يكبار در جلسه صبحگاهي خبرگزاري مهر شركت كني تا سكوت آقا مجتبي را ببيني كه تنها براي حق بچه‌هاي گروهش بلند مي‌شد. فقط كافي بود يكبار او را ببيني تا هميشه در ذهن‌ات حك شود. يادش براي هميشه گرامي خواهد بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-4553631533420221186?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_5791.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-6342863290774056765</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 11:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-23T03:45:12.633-08:00</atom:updated><title>ماجراي قوام السطنه و اينكه چرا دخترك فاميل ما به دليل داشتن شماره تلفن يك پسر به چوب و فلك بسته شد</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دلم مي‌خواهد يك جدول ايجا بكشم كه توي آن تفاوت‌هاي برخورد آدم‌ها را توش بنويسم. اما خوب نمي‌شود. يعني بلد نيستم. اما اين دليل نمي‌شود كه آن چيزهايي را كه مي‌خواهم ننويسم. بنويسم؟ بنويسم؟ واقعا.... بنويسم؟&lt;br /&gt;مادر بزرگ كه خدايش رحمت كند و يك سال پيش درگذشت، وقتي چند سال ديد يكي از نوه‌هاي پسرش(دقيقا نوه پسرش كه او هم پسر است) دارد با دختر آن طرف خط لاس مي‌زند، يواشكي گوشه روسري‌اش را گزيد و با شادماني زايد‌الوصفي پيش عروسش رفت و به او تبريك گفت كه اينچنين پسر با عرضه‌اي دارد. روز بعد يكي از دخترهاي فاميل كه اتفاقا به سن و سال ازدواج نزديك بود، به چوب و فلك بسته شد چون در دفتر تلفنش شماره يك پسر مشاهده شد. دختر بيچاره هر چه زير تازيانه‌هاي چوب و فلكي فرياد زد كه :" بابا اين دوست پسرم نيست و همكارمه و من خر نيستم كه شماره دوست پسرم رو تو دفتر تلفن بنويسم و حفظش كردم" كسي گوش به حرفش نداد.&lt;br /&gt;خب از اين حرف هاي فمنيستي خانم پسند كه در بياييم، بد نيست سري به تاريخ ايران بزنيم. اين قوام السلطنه كه اتفاق ماجراي 30 تير ارتباطي مستقيم با آن دارد.&lt;br /&gt;قوام مردي اشرافزاده بود كه آدم‌‌هاي زير دستش را تحويل اصلا تحويل نمي‌گرفت. مثلا اگر يك مدير كل مي‌آمد پيشش، وزيرش را به اتاق فرا مي‌خواند، آن وقت مدير كل حرفش را به وزير مي‌زد و وزير رو به قوام مي‌كرد و مي‌گفت كه حضرت اليه، اين حقير مي‌گويد. در اتاق قوام هيچ صندلي‌اي وجود نداشت تا طرف در مقابلش بياستد.&lt;br /&gt;خوب، حالا برسيم به ماجراي آن دختري كه شماره پسري در دفترتلفن‌اش بود و ارتباط آن با قوام. اگر فكر مي‌كنيد كه تلفن قوام در دفتر دخترك بود، آدم باحالي هستيد و تخيلتان خوب كار مي‌كند. اما موضوع ما، چيز ديگري است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چيزهايي كه در مورد قوام نوشتم از مستندات تاريخي است. اما او كارهاي خوبي هم انجام داده. مثلا در سال 1324 كه سيد جعفر پيشه‌وري مي‌خواست آذربايجان، زنجان و قزوين را از ايران جدا كند، قوام همه سياستش را به كار گرفت و روس‌هاي بي‌شعور را فريب داد تا از پيشه‌وري حمايت نكنند و دوباره آذربايجان به ايران برگردد. اگر كتاب "در تيرس حادثه" را بخوانيد، كارها به درد بخور ديگر قوام را خواهيد خواند، اما بيچاره پيرمرد، اصلا در سياست ايران عاقبت به خير نشد، چون ما ايراني‌ها هنوز نمي‌توانيم قضاوت درستي در رفتارمان انجام دهيم. مصدق را كه مردي بزرگ است در حد يك اسطوره بي اشتباه بالا مي‌بريم و همه زحمت‌هاي قوام را ناديده مي‌گيريم( البته او حتما اشتباهاتي داشته ). حالا متوجه شباهت قوام و آن دخترك فاميل ما شديد؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-6342863290774056765?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_6386.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1819177622360842319.post-8601513193481652088</guid><pubDate>Wed, 23 Dec 2009 11:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-23T03:28:35.255-08:00</atom:updated><title>داستا يفسكي فيلسوف</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتي از «فلسفه» حرف مي زنيم، آنچه در وهله اول به نظرمان مي رسد مقاله تفصيلي بلندبالا و کتاب هايي است که خوانش آنها با دشواري هايي همراه است. سوزان لي اندرسون اما در کتاب «فلسفه داستايوفسکي» نشان مي دهد فلسفيدن مي تواند به شيوه هاي ديگري نيز صورت گيرد. او به درستي بر اين نکته تاکيد دارد که «فلسفه ورزي در آثار داستاني نه تنها ممکن است، بلکه داستان نويسان بزرگ بعضاً مي توانند با آثار داستاني، بهتر و موثرتر فلسفه ورزي کنند.»&lt;br /&gt;سوزان لي اندرسون آثار داستايوفسکي را به سه دليل در قلمرو فلسفه قرار مي دهد. او اعتقاد دارد رمان هاي اين نويسنده قرن نوزدهمي روسيه با فلسفه رودررويي مستقيم دارد، يعني مدام به طرح سوال هاي فلسفي و پاسخ به آنها مي پردازد. به باور وي داستايوفسکي دو سوال «مخمصه انساني چيست؟» و «انسان چگونه بايد با اين مخمصه زندگي کند؟» را همواره در آثارش مورد مداقه قرار داده است. او در اين مورد مي نويسد؛ «سوال اول داستايوفسکي را درگير ژرف انديشي متافيزيکي مي کند- در باب اختيار، ماهيت ذات فردي، و وجود خدا- و سوال دوم او را به حوزه اخلاق و زîبîر اخلاق مي کشاند.»اهميت فلسفي آثار داستايوفسکي در مرحله دوم تاثيري است که او بر فيلسوفان گذاشته است. هرچند در کتاب «فلسفه داستايوفسکي» از مصاديق اين تاثيرها کمتر ياد شده اما بررسي تطبيقي بسياري از فلاسفه موکد اين نکته است. با اين همه ذکر همان چند مثالي که اندرسون دارد، نشان دهنده اين تئوري است. به عنوان مثال مولف در اين کتاب به تاثيراتي که فريدريش نيچه از داستايوفسکي پذيرفته اشاره مي کند. هرچند نيچه در سال هاي پاياني سلامت عقلاني اش با اين نويسنده روس آشنا شد، اما کمتر کسي است که اين تاثير را «سپيده دم» اين فيلسوف آلماني نبيند. او به نقل از سي. اي.ميلر مي نويسد؛«تاثير اين نويسنده روس بر نيچه بسيار زياد بود، حتي زيادتر از آني که خود نيچه مي فهميد يا حاضر بود بدان اذعان کند آنچه «سپيده دم» را از ساير آثار نيچه متمايز مي کند... لحن آن، تصاوير آن و سبک آن است که رد داستايوفسکي را در آنها مي توان ديد. پيشگفتار آن چنان حال و هوايي دارد که گويي نيچه به ناگهان در داستايوفسکي راهي تازه براي روشن تر، نيرومندتر و شگرف تر بيان کردن حرف هايي کشف کرده بود که سال ها بود مي زد. و در نهايت سوزان لي اندرسون معتقد است رمان هاي داستايوفسکي پر از نقدهاي جدي بر ديدگاه هاي معزز در فلسفه است. او علاوه بر اين داستايوفسکي را تنها يک منتقد نمي داند بلکه بر اين باور است که «داستايوفسکي فلسفه يي مثبت و ايجابي به ما عرضه مي کند، نظري درباره اينکه چگونه مي توانيم از شرايط مان بيشترين بهره را ببريم و زندگي فردي و جمعي خوشي را با انتخاب آزادانه خود به سر بريم.»«فلسفه داستايوفسکي» داراي سه بخش عمده است. در بخش اول اين کتاب «فلسفه و آثار داستاني» مورد توجه مولف قرار گرفته است. اين بخش که به نوعي مکمل پيشگفتار کتاب به حساب مي آيد، نشان مي دهد فلسفه ورزي در آثار داستاني چگونه شکل مي گيرد و عمل مي کند. در قسمت دوم کتاب، به زندگي داستايوفسکي پرداخته شده است. خواندن اين بخش که بسيار هدفمند نوشته شده، اين تلقي را در مخاطب ايجاد مي کند که بنيان هاي انديشه داستايوفسکي چگونه شکل گرفته است. در بخش سوم کتاب که خود مي تواند به دو سرفصل مجزا تقسيم شود، چند اثر داستايوفسکي از جمله «همزاد»، «يادداشت هاي زيرزميني»، «جنايت و مکافات»، «ابله»، «اهريمنان» و «برادران کارامازوف» مورد تحليل قرار گرفته شده است. در انتهاي کتاب «ارزيابي نهايي» به نوعي کتاب را جمع بندي مي کند.کتاب «فلسفه داستايوفسکي» از دو حيث داراي اهميت است. اول آنکه سادگي کتاب (که در بقيه سري «نام آوران فرهنگ» نيز مي توان آن را سراغ گرفت) سبب مي شود مخاطب به راحتي اين کتاب را بخواند. از سويي ديگر، مولف با توجه به آثار داستاني يک نويسنده به گونه يي فلسفه را از دايره مسائل تجريدي، به عرصه عينيات مي کشاند که اين نيز در نوع خود قابل تامل است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1819177622360842319-8601513193481652088?l=www.abrakk.com%2Fweblog' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.abrakk.com/weblog/2009/12/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (سجاد صاحبان زند)</author><thr:total>0</thr:total></item></channel></rss>